|
نگاه
آقاى خاتمى، آقاى رئيس جمهور
اكرم ديدارى آقاى خاتمى، آقاى رئيس جمهور، حاج آقا. هميشه به هر شيوه اى بود دوست داشتم كه با صداى بلندم، بلندتر از همه صدايتان كنم. گاهى اوقات هر سه اين عناوين را پشت سر هم مى گفتم. گاه هر كدام را سه بار مى گفتم. براى هر مصاحبه خبرى تان، حداقل هفت يا هشت سؤال را فقط در ذهنم طراحى مى كردم آخر عادت نداشتم كه سؤال هايم را بنويسم. از بين آنها، سه يا چهار سؤال را گلچين مى كردم. تا اولين قدم را از در شيشه اى نهاد بيرون مى گذاشتيد، مى دويدم. مضطرب بودم كه وقت مصاحبه زود بگذرد. شما شروع به سلام و احوالپرسى مى كرديد و من آهنگ كلمات تان را مى شمردم تا زودتر احوالپرسى تان به پايان برسد. ببخشيد كه اين را مى گويم اما راستش همين بود. از اين بابت شرمنده ام! حرف آخر كلامتان را كه مى شنيدم، شروع مى كردم: آقاى خاتمى، آقاى رئيس جمهور، حاج آقا… يادتان هست كه همه خبرنگاران مى آمدند دورتان حلقه مى زدند؟ مى دانم يادتان هست. نمى توانستيد تكان بخوريد. يادتان هست كه يك دفعه ضبط صوت هاى خبرنگاران آن قدر به دهان شما چسبيده بود كه نمى توانستيد حرف بزنيد؟ مى دانم كه يادتان هست. فقط همان دفعه بود كه يك ذره لحن حرف زدنتان با خبرنگاران با هميشه فرق كرد. گفتيد اگر مى خواهيد جواب سؤال ها را بدهم ضبط صوت ها را يك ذره عقب ببريد تا بتوانم حرف بزنم. يك دفعه، همه خبرنگاران به دست هايشان نگاه كردند. دست هاى همه خبرنگاران به هم گره خورده بود. به سختى كه عقب كشيديم فهميديم كه چقدر اذيتت كرده بوديم. مطمئنم كه آن دفعه هر كدام از خبرنگاران در دلش به خودش قول داد كه دفعه بعد اين طور نكند. اما داستان ما هر دفعه همين طورى تكرار مى شد. هميشه به هر شيوه اى سه - چهار سؤال مى پرسيدم. گاهى جواب همه اش را مى گرفتم و گاهى جواب دو سؤال. تا روزنامه كه برسم، ليد توصيفى- خبرى گزارشم را در ذهنم نوشته بودم. وارد روزنامه كه مى شدم سردبير هميشه مى آمد سراغم. حتماً او هم يادش هست كه چقدر هيجان زده بهش گزارش مى دادم كه مهم ترين سخنان تان چه بود. دوستان تحريريه هم حتماً يادشان هست كه با يك سلام و احوالپرسى جدى سر جايم مى نشستم و تندتند بدون اينكه با كسى حرفى بزنم، شروع مى كردم به نوشتن گزارش سخنان شما. همكاران گروه سياسى عادتم را مى دانستند. تا گزارشم تمام نمى شد جرأت نمى كردند كه از من سؤال كنند. يك دفعه به چهار سؤالم جواب داده بوديد. چهار سؤال بحث برانگيز در فضاى آن روزها. دستم خيلى پر بود وقتى وارد روزنامه شدم. در راه همه اش از خودم مى پرسيدم كه اين هنر من بود يا هنر شما كه چهار پاسخ اختصاصى رئيس جمهور كشور را براى روزنامه آورده ام. الان مى بينم كه هنر شما بود. هنر شما بود كه به من اجازه مى داد بى وقفه صدايتان كنم. هنر شما بود كه به سؤال ها با طمأنينه پاسخ مى داديد. هنر شما بود كه هيچ سؤالى را بى پاسخ نمى گذاشتيد. هنر شما بود كه حتى با ارتباطات غيركلامى به سؤال ها پاسخ مى داديد. هنر شما بود كه ما بوديم و مى پرسيديم. همه ما فقط دستمان به شما مى رسيد. از هر جا دلمان مى گرفت به شما گلايه مى كرديم. آن قدر به شما گلايه كرديم و آن قدر شما به گلايه ما گوش سپرديد كه كم كم يادمان رفت شما شنونده گلايه ما از ديگران هستيد. كم كم شروع كرديم به گلايه كردن از خود شما. در اين هشت سال، ما فقط دستمان به شما مى رسيد. شما اما دوباره گلايه شونده خوبى بوديد… چقدر دورم. چقدر دلتنگم. كاش زمان به عقب برمى گشت. كاش مى شد يك بار ديگر با صداى بلندم، بلندتر از همه صدايتان كنم: «آقاى خاتمى، آقاى رئيس جمهور، حاج آقا…» * خبرنگار پيشين شرق در حوزه دولت
|