دوشنبه ۲۷ تير ۱۳۸۴ -
Mon, Jul 18, 2005
جوان
۳۱۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
يك روزدر پيست اتوموبيلرانى:
حرف دل
Harfedel_ir@yahoo.com
يكى بود، يكى نبود، غير از خداى مهربان هيچ كس نبود. سالها پيش يه گوشه از اين شهر بزرگ دخترى كوچولو زندگى مى كرد كه آرزوهاى بزرگى داشت. آرزوهايى كه بزرگتر از قد و قامتش بود. به قول باباش: «اين دختر كمى بلندپرواز بود». از همون روزهاى كودكى از شباهتها بيزار و عاشق تفاوتها بود. وقتى همكلاسى هاى مدرسه اش عاشق علوم و رياضى و فارسى بودند، اون عاشق تاريخ بود. عشق به تاريخ رو شايد از پدر به ارث برده بود. سالها بود كه پدر رو با كتابهاى تاريخى ديده و مثل پدر تشنه تاريخ بود. روزهايى كه بچه هاى همسن و سال دختر دختر قصه ما سفرنامه ژول ورن رو ورق مى زدند، او با «خواجه تاجدار» شب زنده دارى مى كرد.
اون روزها خيلى زود گذشت و دختر كوچولوى قصه ما بزرگ شد، حالا ديگه وقتش رسيده بود مسير زندگى اش رو با يه انتخاب مشخص كنه. دوستهاش به دنبال پزشكى و مهندسى و مامايى و... بودند و او به دنبال تفاوت بود و دست آخر اين تفاوت رو در علوم سياسى پيدا كرد. پدر با اين انتخاب مخالف بود. شايد او هم مثل خيلى ها از سياست مى ترسيد. اما دخترك سرسخت تر از اين حرفها بود. او مى دانست سياست و تاريخ دو روى يك سكه هستندو براى او كه عاشق تاريخ بود، سياست دنياى ناشناخته اى بود كه بايد شناخته مى شد. روزى كه پدر خبر قبولى در دانشگاه را به او داد سبزترين روز خدا بود. هرچند همان روز پدر به او گفته بود كه علوم سياسى خواندن عاقبتى ندارد.
چهار سال دانشگاه او را با دنياى سياست آشنا كرد. دنيايى كه با همه زشتى هايش براى او زيبا بود. علوم سياسى او را با «استقلال»، «آزادى»، «دموكراسى»، «حق تعيين سرنوشت» و هزاران واژه زيباى ديگر آشنا كرد. علوم سياسى به او مبارزه با ديكتاتورى و اختناق و طرد ظلم را آموخت. علوم سياسى به او عشق به وطن و لزوم خدمت به آن را آموخت.
اما وقتى سالهاى دانشگاه به پايان رسيد تازه فهميد پدر بيراه نگفته بود كه علوم سياسى خواندن عاقبتى ندارد. تمام آنچه در سياست خوانده و آموخته بود، در عالم واقع به هيچ كارش نمى آمد. او رؤياى سفيركبير شدن در سر نداشت اما مستحق بيكارى هم نبود. آن روزها روزهاى سختى براى او بود. روزهاى سردرگمى و نااميدى. روزهاى پوچى و بلاتكليفى. او فهميده بود براى رسيدن به شغل دلخواه مرتبط با رشته اش، علاوه بر سياسى خواندن مى بايست سياسى شدن را هم مى آموخت و اين در وجود او نبود. اما او اهل شكست هم نبود. او هنوز هم سياست را دوست داشت و روزى از روزها با خود فكر كردكه اگر نمى تواند به شغل مرتبط با رشته اش برسد، لااقل مى تواند سياست را به ديگران بياموزد. هرچند براى رسيدن به اين جايگاه مقدس راه سختى در پيش بود. باز او بود و كتابها و سعى و تلاش و سدى كه بايد شكسته مى شد.
يك سال بعد او دانشجوى كارشناسى ارشد شد و در همان سال به لطف يك دوست قديمى در يك مدرسه ابتدايى مشغول به كار شد.اولين روزهاى كار، روزهاى سختى بود. دختر قصه ما از خودش توقع بيش از اينها را داشت. شايد هم از جامعه چيزى بيش از اين مى خواست كه به او نداده بود. باز او بود و سردرگمى و ترديد. اما در همان روزها دنياى يأس و سرخوردگى او درنگاه گرم يك پسربچه بازيگوش كه از او كمك مى خواست، رنگ باخت. همان روزها بود كه دخترك فهميد كار كردن با بچه ها هم مى تواند شيرين باشد. رفته رفته دنياى بچه ها او را در خود حل كرد. او ديگر نگران ناكارآمدى آموخته هايش نبود.
وقتى بين پسر بچه هاى بازيگوش جنگ و دعوا سرمى گرفت، او بود كه فرمان «ترك مخاصمه» مى داد و «ميانجى گرى» و «تنش زدايى» مى كرد. او بود كه به آنها «حل مناقشه از راه مسالمت آميز» را مى آموخت. او بود كه براى «حفاظت از تماميت ارضى» كشورش، ارزش خاك وطن و عشق به ميهن را به بچه ها مى آموخت.
ناكارآمدى «وابستگى» را وقتى حس كرد كه در سرود ملى وطن، «استقلال و آزادى» را با بچه ها فرياد زد. افتخار زندگى در زير پرچم سه رنگ وطن را وقتى بيشتر حس كرد كه به بچه ها مى آموخت: رنگ سفيد پرچم ما يعنى اينكه ما با كسى جنگ و دعوا نداريم، رنگ سبز يعنى كه ما مسلمانيم و رنگ قرمز يعنى اينكه در راه وطن خونها داده ايم.
دختر قصه ما هنوز هم در دنياى بچه هاست. هنوز هم به آنها مى آموزد كه دنيا دنياى صلح و آزادى است. وقتى بچه ها اشتباهى مى كنند از آنها مى خواهد كه دست از «فرافكنى» بردارند و با خودشناسى از «حفظ وضع موجود» به سوى «تغيير وضع موجود» گام بردارند. او مى داند بچه ها اين روزها به سرمشق «خودباورى» نياز دارند. حتى گاهى وقتها بايد آنها را جريمه كرد تا از روى اين جمله هزار بار بنويسند كه «ما مى توانيم.»
او مى داند بايد به بچه ها جمع را آموخت تا بتوانند جل و پلاس دشمنان را از اين خاك پرگهر جمع كنند. بايد به آنها منها آموخت تا همه دنيا را منهاى ظلم و ستم و استبداد كنند. تقسيم را به هر مصيبتى بايد به غنچه هاى وطن آموخت تا بدانند بايد زندگى را در كنار ديگران تقسيم كرد تا همه به سهمى مساوى از سعادت برسند و ديگر مرزى ميان فقير و دارا نباشد. ضرب را هم بايد به نوگلان آموخت تا به ضرب دانش، جهل و عقب ماندگى را از وطن دور كنند. دختر قصه ما در صف صبحگاهى بر پشت سربازان آينده وطن مى كوبد تا به آنها محكم ايستادن در صف نبرد براى دفاع از وطن را بياموزد. او هر روز در گوش شكوفه ها مى خواند كه مى توان دنيا را رنگى و زيبا كرد. حتى اگر چند مداد كمتر از ديگران داشته باشيم. فقط بايد داشته ها را با تراش علم تيزتر كنيم. او به بچه ها مى آموزد كه اشتباهات گذشته را با پاك كن بينش و آگاهى پاك كنند.
آرى، دختر قصه ما وقتى كه براى انتخاب نماينده كلاس «رأى گيرى» مى كند، وقتى درمسابقات «موازنه قدرت» را رعايت مى كند، وقتى براى ساعات بيكارى بچه ها «نظرسنجى» كرده و «رفراندوم» به پا مى كند، وقتى «چپ» و «راست» را به بچه ها مى آموزد، از سياسى خواندن خودش غرق لذت مى شود.
وقتى به بچه ها ياد مى ده كه از حق خودشون دفاع كنند و ظلم و زورگويى را «وتو» كنند، وقتى به آنها «حق تعيين سرنوشت» و «آزادى بيان» مى ده، شيرينى دموكراسى رو حس كرده و خودش رو يه سياستمدار تمام عيار مى دونه. درسته كه توى دنياى بزرگترها، سياسى خواندن اش هنوز به كارى نيامده اما اون هنوزم دنياى سياست را دوست داره. هنوزم دلش مى خواد كه از سياست بيشتر بدونه. هنوزم در آرزوى اين است كه يك روز توى دانشگاه (كه يه مدرسه بزرگ براى آدم بزرگهاست) سياست رو به آدم بزرگها ياد بده. اون مى دونه كه براى رسيدن به اين آرزو بايد سالها زحمت بكشه و دنيايى از علم و آگاهى به دست بياره. اما دختر سرسخت قصه ما، دختر كويره. خدا رو چه ديديد. شايد روزى به آرزوى بزرگش رسيد.
شما هم براش دعا كنيد!
مريم شهريارى
كارشناس ارشد روابط بين الملل
يك روزدر پيست اتوموبيلرانى:
زندگى يعنى سرعت
220278.jpg
مجيد نادرى

عكس ها: مرتضى قديمى
نمى دانم چه كسى و كجا گفته كه جوان بايد جوانى كند. حال اين جوانى كردن چه معنايى مى دهد بايد سراغ همان آدم رفت و از آنجايى كه از او خبرى نداريم بايد سراغ خود جوان ها برويم تا بدانيم چه مى كنند. البته ما مطمئن هستيم منظور آن شخص از جوانى كردن انجام يك سرى امور مثبت است. بنا بر اين ما هم سراغ جوان هاى مثبتى مى رويم كه رويكرد جالبى به زندگى دارند. هرچند كه جالب بودن زندگى اين دسته از جوان ها با سرعت ارتباط نزديكى دارد.
بايد خاطرنشان كرد كه سرعت در همه بخش هاى زندگى تأثيرگذار بوده است و به نظر مى آيد بدون توجه به سرعت خيلى چيزها از دست خواهد رفت.
مقوله سرعت را امروزه مى توان در جاى جاى زندگى همه افراد خصوصاً جوان ترها ديد، از لحظات سخت و طاقت فرساى تست زدن در كنكور گرفته كه نيازمند سرعت و البته دقت است تا وقتى كه پشت كامپيوتر قرار مى گيريم و چت مى كنيم بايد حسابى دست به key board بود تا بتوان همزمان با بيشتر از ۱۰ نفر چت كرد. ياسمن مى گويد: ركود چت كردن همزمان با شانزده نفر را داشته است.
ياسمن مثل خيلى از جوان ها عشق سرعت است. او مى گويد: «كارى با اين جمله ندارم كه وقت طلاست، چرا كه در ايران سال را به راحتى از دست مى دهيم چه رسد به ماه، هفته، روز و ساعت، اما در هر صورت وقتى كارى را انجام مى دهم دوست دارم در آن سرعت داشته باشم.»
وسطى ترمزه
همه نگاه ها به چراغ سه رنگ راهنمايى است. يك دست روى دنده و دست ديگر به فرمان است. يك پا روى كلاچ است و پاى ديگر هم با گاز بازى مى كند. هنوز قرمز است، نارنجى و حالا سبز. ماشين ها كنده مى شوند و صداى اگزوزها در گوش مى پيچد. در يك چشم به هم زدن تمام بيست و خرده اى ماشين از جلوى چشمان همه عبور مى كنند. اما هنوز صداى اگزوزها به گوش مى رسد. اينجا پيست اتومبيلرانى مجموعه ورزشى آزادى است و مسابقه سرعت اتومبيلرانى تاكنون كلاس هاى مختلف اين مسابقه برگزار شده است. كلاس ،۱۶۰۰ كلاس استاندارد و... اما كلاس آزاد حال ديگرى دارد و به قول معروف خيلى كل كل دارد. هر كس كه در كلاس آزاد شركت مى كند جسارت خاصى دارد و مهارت زيادى هم در رانندگى.
در بين شركت كنندگان كلاس آزاد يك خانم هم حضور دارد. «زهره وطن خواه» راننده شركت كننده در اين كلاس است. هرچند كه لاله صديق ديگر شركت كننده خانم در مسابقات سرعت بود.
صديق كه تقريباً ۵ سالى مى شود در مسابقات شركت مى كند در آخرين سرى از مسابقات پس از برخورد يكى از ماشين ها با ماشين او در پيست مى چرخد و البته مقام پنجم را هم كسب مى كند.
زهره وطن خواه هم مقام دوم را كسب مى كند تا با به دست آوردن اين مقام خوشحال باشد.
اتومبيل ها چند دور پيست را چرخيده اند. حالا ديگر دور آخر است. تقريباً تكليف نتايج روشن است. پرچم دورنگ سياه و سفيد خبر از پايان مسابقه مى دهد. همه تماشاچى ها براى راننده نفر اول سوت مى كشند و راننده هم دستش را از بى ام و ۲۰۰۲ بيرون مى آورد از تماشاچى ها تشكر مى كند. گرچه هوا بسيار گرم است اما افراد زيادى براى ديدن مسابقات سرعت آمده اند. براى خيلى ها ديدن اين مسابقات مى تواند به اندازه پشت فرمان نشستن لذت بخش باشد.
اميد يكى از اين پا ثابت هاى ديدن مسابقه رانندگى است. او كه خودش يك رنو دارد مى گويد: «عاشق رانندگى و عاشق سرعت هستم ولى با ماشينى كه من دارم نمى توانم در مسابقات شركت كنم.» شاهرخ يكى ديگر از كسانى است كه از اول صبح براى ديدن مسابقات به پيست آمده. او مى گويد: سرعت خيلى جذاب است. وقتى شاهد يك رقابت پرفشار و پر از سرعت هستى اين حس در وجود آدم مى ماند و در جاى جاى زندگى تأثير خوبى مى گذارد.»
مسابقات رانندگى جايگاهى نيز براى خانم  ها دارد تا آنها هم بتوانند از ديدن اين مسابقات لذت ببرند.
مژگان كه همراه پدرش به ديدن مسابقات آمده از حضور دو راننده خانم در بين رانندگان مرد خوشحال است و مى گويد: «رانندگى دختران هميشه مورد تمسخر قرار مى گيرد و معمولاً مزاحمت هايى به وجود مى آيد.»
مژگان كه دو سال قبل گواهينامه گرفته مى گويد: «عاشق سرعت هستم اما در خيابان هاى تهران جرأت نمى كنم با سرعت رانندگى كنم.» مژگان هم دوست دارد مثل خيلى از دخترهاى ديگر كه به ديدن مسابقات آمده اند فرصتى فراهم شود تا بتوانند در پيست رانندگى كنند. او مى گويد: «با گسترش حضور دخترها در پيست شايد بتوانيم شاهد برگزارى مسابقات دختران به صورت مستقل باشيم.»
بالاخره مسابقات تمام مى شود و مراسم اهداى جوايز نيز برگزار مى شود. اما حال و هواى محوطه بيرون پيست ديدنى است. آنهايى كه در مسابقات شركت نكرده يا نمى كنند در منطقه خاكى بيرون پيست دور درجا مى زنند و بعدش هم بيرون محوطه با هم به رقابت گاز و سرعت مى پردازند. اما مقوله سرعت و تأثير آن فقط در مسابقات رانندگى ختم نمى شود اين موضوع را در تمام رشته هاى ورزشى مى توان ديد. از شطرنج و فوتبال گرفته تا بوكس و ژيمناستيك.
اما سرعت فقط در ورزش خلاصه نمى شود و حضورش را در جاهاى مختلف مى توان ديد. حتى در غذا. راه اندازى فروشگاه هاى fast food به دليل علاقمندى به سرعت و تأثير آن در زندگى امروزه شكل گرفته است و ظاهراً گسترش fast foodها به دليل استقبال فراوان از آنها است.
اتفاقات دنياى امروز بيانگر اين موضوع است كه همه به سرعت علاقمند هستند. يكى از روانشناسان دانشگاه علامه طباطبايى در اين خصوص مى گويد: «سرعت و علاقمندى به آن برطرف كننده هيجانات است».
اين روانشناس اجتماعى مى گويد: «حضور در مسابقات مختلف به عنوان تماشاچى و يا شركت در بازى هاى مختلف كه از سرعت برخوردار هستند كاركردهاى خوبى به منظور پاسخگويى به هيجانات دارند و در عين حال اين تحرك ها مى توانند انرژى ذخيره شده در جوانان را از بين ببرند و در عين حال يك انرژى مثبت و مضاعف را جايگزين كنند.»
هيجان دوست داشتنى
كامران عشق شهربازى است و سال گذشته براى ديدن و استفاده از امكانات شهربازى هلند به آمستردام رفت. كامران مى گويد: «امكانات موجود در شهربازى هاى كشورهاى اروپايى قابل مقايسه با امكانات موجود در ايران نيست.»
او مى گويد: «ايمنى بالا در لوازم و تجهيزات آنجا باعث مى شود خيلى ها از آنها استفاده كنند و لذت غيرقابل وصفى را تجربه كنند.»
كامران مى گويد با پايان يك دور از لوازم تفريحى شهر بازى ها يك آرامش خاصى ايجاد مى شود. در عين حال احساس خوبى سرشار از انرژى به آدم دست مى دهد.
مراقب چشم هايت باش
گسترش بازى هاى كامپيوترى نيز تحت تأثير همين موضوع علاقمندى به سرعت است. البته اغلب پدر و مادرها مخالف گسترش اين بازى ها هستند چرا كه تأثير منفى بر درس بچه ها دارد.
حضور دانش آموزان در محل هاى بازى هاى كامپيوترى و علاقمندى آنها به اين بازى ها به نوعى پاسخگوى هيجانات درونى آنها است. اغلب بازى هاى كامپيوترى علاوه بر توجه به سرعت نيازمند دقت فراوانى است.
روانشناسان معتقدند كه چنين بازى هاى سرگرم كننده اى به لحاظ ساختارى كه دارند مى توانند زمينه هاى اعتياد به بازى ها را فراهم كنند.
اين بازى ها در عين حال كه مى توانند تأثير مخربى داشته باشند در عين حال مى توانند كاركرد مثبتى هم داشته باشند كه با شناخت برنامه هاى مختلف و استفاده مناسب حاصل مى شود.
دنبال چه مى گردى؟
- آقاى محمدرضا جوانمردى ساكن شيراز:
آرزو دارم يك بار ديگر ببينمت. با نمابر ۴۲۲۴۰۳۸-۰۶۶۵ تماس بگير. هم دوره سربازى ات در لشگر ۱۶ قزوين در سال هاى ۵۲-۵۰ .
هداوند
- من دنبال يك دوست اهل هنر هستم. در رشته صنايع دستى . براى گرفتن يك سرى اطلاعات در مورد منابع كارشناسى ارشد.
سارا مردانى
dost _ jon _ 60@yahoo.com
- سال ۱۳۸۲ طى يك اتفاق با دخترى به نام مرضيه شاه بداغى آشنا شدم كه دوستى مان خيلى زود به صميميت رسيد و خيلى رابطه خوبى داشتيم. اما يك سفر طولانى براى من پيش آمد و من بعد از برگشتن از سفر، وقتى با شماره او تماس گرفتم، متوجه شدم كه شماره عوض شده. مرضيه آن موقع در دانشگاه كرج درس مى خواند. خيلى خوشحال مى شوم اگر بتوانم دوباره پيدايش كنم.
الهام
elhamrainbow@yahoo.com
- من دنبال بچه هاى علاقه مند به كوه، سفر و گردش هاى دسته جمعى مى گردم.
امير اميرى
Soso _ boy1@yahoo.com
- من دنبال آدرس وبلاگ آقاى جواد فريور مى گردم. خواهش مى كنم هركس آدرس وبلاگ ايشان را دارد به من اى ميل بزند.
Queenalone 83@ yahoo.com
- من دنبال يك دوست خوب و مهربان مى گردم. اميدوارم يك دوست خوب پيدا كنم.
شيوا يارى
Any _ love2006@yahoo.com
- ما همديگر را خيلى درك مى كنيم و سنمان هم براى ازدواج كم نيست. اما خانواده او با اين ازدواج مخالف است. از هركسى كه بتواند با اى ميل من را راهنمايى و كمك كند، متشكرم.
فريبا شمشيرى
Fariba7522@yahoo.com
- من دنبال بچه هايى مى گردم كه در سال ۱۳۶۹ با هم در مهدكودك ساختمان پيروزى در تجريش بوديم. از هركدام از بچه هايى كه اين متن را مى خوانند خواهش مى كنم به من اى ميل بزنند.
سجاد رحيمى مديسه
Email_ 339@yahoo.com
- من دنبال دوست خوبم سحر مشايخى مى گردم كه در دبيرستان آيت محله هفت چنار بريانك همكلاس بوديم. لطفاً به من زنگ بزن يا برايم اى ميل بفرست.
بهار
Bahar11476@yahoo.com
- من دنبال دوست دوران دانشگاهم، حسين قهرمانى مى گردم. تا جايى كه مى دانم در تهران است. حدود هفت سال است كه او را نديدم اما هرماه به خوابم مى آيد. فوق ليسانس فيزيك دارد و بچه تبريز است. هركس او را مى شناسد با من تماس بگيرد.
خليل رضوى از تبريز
Khalil razavi@yahoo.com
- من دنبال يك دوست با محبت و هنرمند مى گردم.
سام محمدى
Matador boys @yahoo.com
- به دنبال دونفر از دوستان دوران راهنمايى خود به نام هاى ابوالفضل مطلبى خواه (يا پور) و مجيد اعتماد مقدم هستم. اميدوارم از اين طريق موفق به ديدن اين عزيزان شوم.
مهدى خليلى
Ma - kh - ta @ yahoo.com
چيزى براى امروز
220269.jpg
اين تصوير دهكده اى در نصيريه عراق است. آب، خانه ها را در بر گرفته است و مردمان براى رفتن از اين خانه به آن خانه از قايق استفاده مى كنند. خانه هايى هستند كه به هم پيوسته اند و خانه هايى كه همچون جزيره اى در ميان دهكده شناورند. زيبايى اين دهكده بدوى دست كمى از زيبايى ونيز ندارد. خيابان هاى اين دهكده را نيز آب هاى روان شكل داده اند و ماشين  ها، همان قايق ها هستند. مسلماً اينجا از معمارى شگفت انگيز خانه هاى ونيز خبرى نيست، مردمان اين دهكده (برعكس شهروندان ونيزى) تا سال هاى ديگر برق نخواهند داشت و در خانه هايشان اثرى از تلويزيون و مايكروويو نخواهد بود؛ اما من فكر مى كنم چه حسى دارد آدم هر شب كه چشم هايش را مى بندد، لالايى آرام و مدام رودخانه را بشنود و خنكاى نسيم رود را تا صبح نفس بكشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |