چهارشنبه ۲۹ تير ۱۳۸۴ -
Wed, Jul 20, 2005
ماجرا
۳۱۹۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
داستان زندگى
تنهايى
220521.jpg
صداى اذان از مسجد به گوش مى رسد. غروب است و من پر از دلتنگى ام. مى دانم كه آخرين بار است كه بايد جزوه ام را مرور كنم. ساكم را مى بندم . فردا روز امتحان كنكور است. فردا روزى است كه من را به هدفم كه رسيدن به آرزوهاى ساليان سال تحصيل است نزديك مى كند. با وارد شدن به دانشگاه به موفقيت مى رسم.
احساس دوگانه اى دارم . هم خوشحال و هم غمگين هستم. از اينكه مى دانم با شركت در كنكور در دانشگاه پذيرفته مى شوم خوشحال هستم و از اينكه مبادا به موفقيت نرسم وحشت وجودم را پر مى كند. صداى مادر مرا از افكارم بيرون مى آورد.
- پروانه كجايى؟
ساكم را گوشه اتاق مى گذارم.
-اينجا هستم مادر. در اتاق.
مادر جلوى من مى ايستد.
- معلوم نيست كه فردا بتوانى براى امتحان كنكور بروى.
با تعجب و ناراحتى مى گويم:
- شما را به خدا مامان! مگر چى شده است؟
- ما نداريم كه بتوانيم خرج تحصيل دانشگاه تو را بدهيم. تا همين جا هم كه خرجت را داده ام هنر كرده ام.
- حالا امتحان را مى دهم بعداز قبولى ام تصميم بگيريم.
- مادر ابروهايش را بالا مى اندازد.
- گفته باشم. كه اگر قبول هم شدى خيال برت ندارد.
- با بابا حرف هايم رازده ام و قرارهايمان را گذاشته ايم. شمارا به خدا بگذاريد امتحان بدهم.
- ولى فردا بايد به بيمارستان برويم. خودت مى دانى كه خاله زرى در بيمارستان بسترى است.
- بعداً هم مى شود رفت.
مادر اخم مى كند صدايش رابالا مى برد و با عصبانيت مى گويد:
- كى گفته كه واجب است تو درس بخوانى؟ اين ۱۲ سال درس خواندن چه چيزى به توداد. آخرش شوهر است و بچه دارى؟ اگر ديپلم داشته باشى يا ليسانس يا دكترا هم هيچ فرقى به حالت نمى كند.
مادر زنى بدبين است. حس بدبينى اش را هرچند وقت يك بار بيرون مى ريزد و با آن ما را آزار مى دهد. اين بار حس بدبينى مادرم تمام افكار و آينده مرا مى خواهد به كام آتش درون او بسپارد.
مادر از اتاق بيرون مى رود و من به قاب پنجره پناه مى برم. هوا تاريك است و در آسمان ماه خودنمايى مى كند و من به اميد اينكه نورماه زندگى وآينده ام را روشن كند، دلخوش كرده ام و به خودم اميد مى دهم كه شايد فردا روزى بهتر براى من باشد.
***
صبح زود است. از خواب بيدار مى شوم. نمازم را مى خوانم. كترى را روى گاز مى گذارم. آرام پدر را بيدار مى كنم. نگرانم ازاينكه به حوزه امتحانى دير برسم.
پدر با صدايى خواب آلود مى گويد:
- چى شده دختر؟ صبح به اين زودى براى چه مرا بيدار مى كنى.
با التماس از او مى خواهم كه بيدار شود، بالاخره از خواب بيدار مى شود.
- زود است دخترم.
- به ساعت نگاه مى كنم. بساط صبحانه را خيلى سريع مى چينم.
- پدر شما را به خدا بخوريد تا زودتر برويم.
- با مادرت حرف هايت را زده اى؟
- بله!
پدر و مادرم مثل هميشه با هم قهر هستند و من همان كسى هستم كه حرف هايشان را در تمام اين سالها به عنوان يك واسطه ناچار شده ام كه رد و بدل كنم. پدر به حياط مى رود تا آبى به دست و صورتش بزند و من با بى قرارى به صفحه ساعت چشم مى دوزم. سر سفره مى نشيند هنوز دست به لقمه نبرده كه شروع مى كند از مادرم به بدگويى كردن. چاى اش را مى ريزم و در دلم آرزو مى كنم كه اى كاش امروز دست از اين كار بردارد. در يك لحظه نگاهم به چارچوب در آشپزخانه مى افتد و قلبم از حركت براى چند لحظه باز مى ماند.
مادرم در آستانه در آشپزخانه ايستاده است.
- چى شده است؟ دوباره با هم خلوت كرده ايد و هرچه از دهانت در مى آيد مى گويى.
از آشپزخانه بيرون مى زنم به پدرم اشاره مى كنم تا هرچه سريعتر از آنجا بيرون بيايد. شروع به دعا مى كنم. اى كاش دعوايشان نشود.
- مى خواهى ببرى امتحان بدهد. خب ببر ولى فكر نكنى كه من حتى يك تومان هم براى تحصيل دانشگاه اش خرج مى كنم يا به توكمك مى كنم.
صداى جرو بحث شان بالا مى گيرد.
- مگر من نوكر تو و دخترت هستم كه ببرم امتحان بدهد. هر غلطى مى خواهى بكن.
- تواز اول هم مسؤوليت نمى فهميدى. نبر! تو براى من و او هيچوقت نمى توانستى وقت بگذارى از اول زندگى به فكر كارهاى شخصى ات بودى.
- بله ! تو كى اخلاق و رفتار درستى بامن داشتى كه توقع دارى دائم در كنارت باشم. هيچ آدم عاقلى نمى تواند تو را براى يك لحظه تحمل كند.
صدايشان هر لحظه اوج مى گيرد. خواهرم از خواب بيدار شده است و وارد دعوايشان شده است طبق معمول طرف مادرم را گرفته است. ناچار به آشپزخانه باز مى گردم و با التماس از آنها مى خواهم كه به اختلاف شان پايان بدهند.
- شما را به خدا، شما كه هر روز و هر ساعت دعوا مى كنيد لااقل امروز را رها كنيد.
به حرف هايم كوچكترين توجهى نمى كنند.
***
چند روزى است كه خودم را در اتاق زندانى كرده ام. تلاشهاى يك ساله ام را از دست داده ام. پدر و مادرم با خودخواهى مى خواهند آينده ام را تباه كنند.
چاره اى ندارم جز اينكه با زندگى آشتى كنم و با بدبختى و مشكلاتى كه دارم به گونه اى كنار بيايم. پدر و مادر هنوز هم با هم قهر هستند. وقتى هم آشتى مى كنند جز پرخاشگرى و توهين به هم كارى نمى كنند.
صداى زنگ تلفن به گوش مى رسد. مادرم گوشى را برمى دارد. صدايش به گوشم مى رسد.
- دروغ است!
كمى ديگر به صداى كسى كه آن سوى خط است گوش مى دهد و بعد گوشى را مى گذارد.
- از روز اول اشتباه كردم كه زن آدمى مثل اين مرد شدم. دستش به دهانش نمى رسيد چه خواستگارها و چه موقعيت هايى داشتم. نمى دانم چرا فريب اين كارمند يك لا قبا را خوردم.
سعى مى كنم با حرف هايم كمى به او آرامش بدهم. با عصبانيت مى گويد:
- تو هم شعور ندارى. بچه همان پدر هستى.
اين حرفها را هزاران بار است كه شنيده ام. اينكه مادرم از خانواده اى با فرهنگ و پولدار بوده و پدرم از يك خانواده فقير. هزار بار شنيده ام كه وقتى آنها ازدواج كرده اند مادرم خانه و جهيزيه داشته و بعد از دوماه متوجه اشتباهش شده و وقتى به فكر طلاق افتاده متوجه شده كه باردار است و...
صداى مادر را مى  شنوم.
- بالاخره يك روز از او جدا مى شوم.
مادرم شروع به گريه مى كند.
- پدرسوخته رفته زن گرفته است. اگر تحقيق كنم و ببينم اين كار را كرده است چنان آشى برايش مى پزم كه...
خواهرم مادر را در آغوش مى گيرد.
- گريه نكن مامان.
مادر او را در آغوش مى كشد.
- فقط تو هستى كه به فكر من هستى عزيزم.
با نااميدى مى گويم:
- خدا كند دروغ باشد.
مادر دوباره به من حمله مى كند:
- حتماً يك چيزهايى مى دانى كه با اين بى تفاوتى حرف مى زنى.
بهتر است سكوت كنم. از پدرم هم دل خوشى ندارم. هر چند كه احساس مى كنم اگر اين كار را هم كرده باشد، حق داشته است. پدر هميشه دنبال محبت بوده است اما در كوير زندگى اش با مادرم جز شوره زار چيز ديگرى پيدا نكرده است. روزى هزار بار از مادر سركوفت شنيده است هيچ وقت نتوانسته است به عنوان يك مرد يا انسان خودش را مطرح كند، حالا شايد مى خواسته در كنار زنى ديگر ثابت كند كه مرد است و صاحب قدرت .
به اتاق مى روم و صبر مى كنم تا پدر به خانه بيايد.
***
پدر هنوز وارد نشده است كه صداى مادر بلند مى شود.
- رفتى و يك زن بيوه را صيغه كرده اى؟
پدر بدون اينكه طفره برود مى گويد:
- بله! درستش همين است كه شنيده اى. هر كارى هم مى خواهى بكن.
از ميان در آنها را مى بينم.
مادرم يقه او را چسبيده است و هر چه فحش بلد است نثار او مى كند. بقيه حرفهايشان در ميان صداى ضربات مشت و لگدى كه به هم مى زنند گم مى شود. دلم نمى خواهد صدايشان را بشنوم تمام حرفهايشان آزاردهنده است.
دوباره به اتاقم مى روم. با خودم فكر مى كنم چرا نبايد من در خانواده اى آرام بزرگ مى شدم. چرا مادرم هميشه به دنبال اين است كه فاصله طبقاتى اش را با پدر حفظ كند و اين را به رخ او بكشد.
هيچ پاسخى پيدا نمى كنم. نمى دانم اين مشكلات چه زمانى حل مى شود.
***
صبح كه ازخواب بيدار مى شوم مادرم اخم كرده است. بى اختيار ياد امتحان كنكورى كه نتوانسته ام بدهم مى افتم. صداى زنگ در بلند مى شود. در را باز مى كنم. دوزن پشت در هستند. با مادرم كار دارند. فكر مى كنم دوستانش هستند. تعارف مى كنم تا وارد شوند. مادر به استقبال مى رود. به آشپزخانه مى روم. صداى مادر را مى شنوم در حال بدگويى كردن از پدرم است سينى چاى را به پذيرايى مى برم. نگاههاى دوزن روى من عميق و عميق تر مى شود.
- چه دختر خوبى داريد؟ چرا ناشكرى مى كنيد. همين يك دختر براى ادامه زندگى كافى است در يك لحظه مى فهمم كه خواستگار هستند، به اتاق برمى گردم و با خودم فكر مى كنم چرا مادرم متوجه نيست كه با اين حرفهايش چه ضربه اى به روح و زندگى و آينده من مى زند.
***
- پدر بايد با شما حرف بزنم!
از تلويزيون نگاهش را برمى دارد و نگاهم مى كند.
- بگو!
- ديگر نمى توانم اين وضعيت را تحمل كنم.
اخم مى كند و مى گويد:
- مگر چه چيزى كم دارى؟ پول و بهترين لباس و رفاه، همه را دارى.
- ولى من اينها را نمى خواهم. هر چند كه لازم است ولى براى من كافى نيست. شما و مادر هيچ محبتى به هم و به ما نداريد.
- برو دختر حتماً توقع دارى روزى چندبار قربان صدقه ات بروم.
- نه! ولى من به محبت شما نياز دارم.
- برو بخواب! بعداً حرف مى زنيم.
دستهايم مى لرزد. احساس مى كنم كه سرما در اعماق وجودم پر شده است. احساس مى كنم اسير نامهربانى ها و ناملايمات شده ام. فكر مى كنم پدر و مادرم باعث بيماريهاى روحى من مى شوند به حرفهايم ادامه مى دهم ولى پدر ديگر به آنها توجهى نمى كند. مى دانم كه بى فايده است بلند مى شوم و سراغ كاغذ و قلم مى روم و براى شما مى نويسم. به من بگوييد چه بايد بكنم؟
***
براساس زندگى دخترى جوان
به نام ش.و

ماجراى دختر جوانى كه در اثر اختلاف والدين مشكل پيدا كرده است

پاسخ كارشناسى از: دكتر فربد فدائى ـ روانپزشك
پاسخ كارشناسى از : دكتر فربد فدائى - روانپزشك

يك بار ديگر با اختلاف زن و شوهرى روبرو هستيم كه به ظاهر تفاوت سطح مالى خانواده اين دو و اختيار كردن زن دوم توسط شوهر تحقيرشده به طور پنهان، عامل اين اختلاف است.
پيش از اين مكرر گفته ام كه در ازدواج تناسب زيست شناختى ، روانشناختى، و جامعه شناختى بين زن و شوهر و خانواده آنان ضرورى است. اگر در ازدواج حتى يكى از ابعاد مورد بى توجهى قرار گيرد ازدواج از همان آغاز محكوم به تزلزل است. براى نمونه، زنى براى پيشرفت در سطح اجتماعى ممكن است با مردى ثروتمندتر از خود ازدواج كند ليكن پس از مدتى احساس مى كند به علت تفاوت امكانات مالى مورد تحقير شوهر و خانواده او قرار دارد. يا مردى بى توجه به مسائل زيست شناختى با زنى كه بيست سال از او جوانتر است ازدواج مى كند و پس از چندسال تازه متوجه مى شود كه اين تفاوت سن چه مشكلاتى را بين او و زنش ايجاد مى كند.
به هرحال زن ثروتمند و مرد كارمند ازدواج كرده اند. احتمالاً خانم پس از مدتى كه آتش عشق سرد شده است شروع به تحقير شوهر كرده است و شوهر هم يا به علت بى توجهى هاى زن يا به علت تمايل به تحقير متقابل زن، با زن ديگرى ازدواج كرده است. اين موضوع، خود مايه اختلاف هاى بيشترى بين اين دو شده است. اين زن و شوهر به اندازه اى در خواسته هاى انفرادى خود غرق هستند كه وجود دختر ۱۸ساله خويش را فراموش كرده اند. در واقع اين دختر از سوى هردوى آنان ضربه مى خورد. از پدر، زيرا در زمان كنكور از خبر ازدواج دوم پدر مطلع مى شود و درهم مى ريزد. از مادر ، زيرا در جلسه خواستگارى از دختر، مادر عنان اختيار را از دست مى دهد و نزد خانواده خواستگار زبان به بدگويى از شوهر مى گشايد. اكنون دختر نوجوان درمانده است و نمى داند چه كند.
نخستين توصيه به اين دختر خانم اين است كه عجالتاً در ازدواج عجله نكند. احتمال دارد تمايل براى فرار از محيط ناخوشايند خانه موجب شود كه اين دختر فوراً بااولين خواستگار پيوند ازدواج ببندد و پس از مدتى متوجه شود كه با چشم باز ازدواج نكرده است و به علت شتاب در فرار از محيط خانه پدرى خيلى از بديهيات را ناديده گرفته است. ۱۸ سالگى براى ازدواج كمى زود است و دراين سن تجربه وآگاهى كافى براى گزينش همسر وجودندارد.
دومين توصيه اين است كه مراقب باشيد ناخودآگاه ، همانندسازى با پدر يا مادر انجام ندهيد و اشتباهات آنان را تكرار نكنيدو يا چون مادر با پدر نامهربان بوده است، شما پس از ازدواج محبت افراطى به شوهرتان ابراز نكنيد. تناسب در هرچيز ضرورت دارد.
سومين توصيه اين است كه اگر به ادامه تحصيل علاقه داريد حتماً اين كار را انجام دهيد. تحصيل دانشگاهى عموماً همراه با گسترده تر شدن افق فكرى و كسب آگاهى هاى ضرورى و توانمندى براى يافتن شغل و استقلال مادى همراه است.
چهارمين توصيه آن است كه هرچه زودتر ميزگردى با پدر ومادر تشكيل دهيد و بكوشيد تا آنجا كه ممكن است ابتدا نكات مثبت زندگى پدر و مادر و سپس نارسايى ها و شكايات آنان مطرح شود و در حد امكان راه حلى براى آن يافت شود. حتماً جلسات ديگرى هم ضرورت خواهد يافت. گاهى نيز مداخله حرفه اى و تخصصى به صورت خانواده - درمانى لازم مى شود.
نكته پنجم آنكه ، موفقيت از آن كسانى است كه ناكامى ها را به صورت چالشى براى كسب مهارت و آگاهى هاى تازه و ميدانى براى پيروزى آتى مى بينند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |