|
داستان تو
ديروز يك پرى به زمين افتاد
|
|
|
ستون داستان تو متعلق به قصه هايى است كه از خودتان برايمان مى فرستيد. لطفاً داستان ها را روى يك طرف كاغذ و كاملاً خوانا به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) به همراه يك بيوگرافى كوتاه بفرستيد. داستانهاى زيادى تا به حال از شما به دست ما رسيده است كه تعداد قابل توجهى از آنها - به خاطر مشكلات اصولى قصه نويسى - قابل چاپ نيست. بعضى از داستانها، خط داستانى ندارد، گنگ و مبهم است، به موضوعاتى كليشه اى وتكرارى پرداخته و البته تعدادى از آنها هم پر است از غلط هاى املايى و دستورى. اگر اهل قصه نويسى هستيد، راه و روش درست نوشتن را هم بياموزيد و ذهنتان را براى پرورش موضوعاتى بديع و جذاب پرورش دهيد. اين هفته داستانى از عباس قديرمحسنى برايتان انتخاب كرده ايم. اگرچه بارها و بارها نوشته ايم كه يك بيوگرافى كوتاه هم ضميمه داستانتان كنيد اما قديرمحسنى... داستان او را با هم مى خوانيم: يك روز بود تو را نديده بودم. همه جا دنبالت بودم اما تو هيچ كجا نبودى، انگار گم شده بودى. شايدم... روز اول توى پارك ديدمت. سه شنبه بود. از آن سه شنبه هاى بد. جمعيت زيادى دورت بودند. خودم را به سختى جلو كشيدم و نگاه كردم به زنجير و كمربندى كه نبود وتو را ديدم. تو مرا نديدى. صداى ساز كه بلند شد، به طرف صدا برگشتى. من هم برگشتم. مردى با عينك سياه ويلون مى زد. سازش، سوز عجيبى داشت. او مى زد و تو... و بارانى از سكه ها باريد زير پاهايت. دو روز بود تو را نديده بودم. همه جا دنبالت بودم. اما تو هيچ كجا نبودى. انگار گم شده بودى. شايدم... از دلم بيرون نرفتى. هميشه جلويم بودى با آن چشمهاى خيس و آبى ات، آن موهاى طلايى ات، لب هاى سرخ كوچكت و بالهاى شكسته ات... شبيه خودم بودى اما من... لباس سفيد مى پوشيدى. مثل شاهزاده خانم ها و پرى ها راه مى رفتى. چقدر زيبا... رقص نه. مثل يك پر در آسمان چرخ مى زدى. مثل پرى ها پرواز مى كردى. نه مثل پرى ها. تو پرى بودى. تو يك پرى گم شده روى زمين بودى، كه من پيدايت كرده بودم. شايدم تو مرا. نه هر دو يكديگر را. سه روز بود تو را نديده بودم. همه جا دنبالت بودم. اما تو هيچ كجا نبودى. انگار گم شده بودى. شايدم... همه جا با من بودى. من هم با تو. همراهت، كنارت و البته تماشاچيت. برنامه ات را مى دانستم. هر روز توى همان پارك. مرد عينك سياه هم هميشه بود. مثل يك پدر. او ويلون مى زد و تو پرواز مى كردى. ديگر عادت كرده بودم به تو. تو هم هر روز با نگاه دنبالم مى كردى. مرا مى ديدى و لبخندمى زدى. اول ها من دنبال تو بودم، بعدها تو دنبال من. تو هر روز مرا دنيا مى آوردى. بزرگ مى كردى، ما با هم عروسى مى كرديم. تو در لباس عروس و من در لباس داماد مى رقصيديم با آهنگ ويلون. مثل دو پرى، نه پرى و شاه پرى. چهار روز بود تو را نديده بودم. همه جا دنبالت بودم. اما تو هيچ كجا نبودى. انگار گم شده بودى. شايدم... تو مادرم بودى و من بچه ات. براى مرد عينك سياه هم مادر و دختر بودى... حسودى نه. از او بدم مى آمد. يك روز مرد عينك سياه سرفه كرد و سياه شد. سرفه هاى خشك. خون بالا آورد. به طرفش دويدى، بلندش كردى. همه چيز به هم ريخت. گوشه اى نشستيد. ليوان آبى دستش دادى. نگرانش بودى. نگرانت بودم. ترسيده بودى. ترسيده بودم. همه رفتند و من ماندم. نگاهت مى كردم، تو هم مرا. كمك خواستى. ترديد داشتم. تكيه گاه مرد عينك سياه شدى و رفتى ميان آدمها. دنبالت دويدم و صدايت زدم: پرى. پرى. رفته بودى. تنها شدم. تنهاى تنها. پنج روز بود تو را نديده بودم. همه جا دنبالت بودم. اما تو هيچ كجا نبودى. انگار گم شده بودى. شايدم... بالاخره پيدايت كردم. مثل هميشه بودى. فرقى نكرده بودى. مرد عينك سياه هم بود. باز هم سه شنبه بود. نگاهم نكردى. زود از جلويم رد شدى. اصلاً مرا نديدى، نمى ديدى. برايت دست زدم و داد كشيدم. اما تو فقط مى رقصيدى. آهنگ تمام شد، اما تو همچنان مى رقصيدى. يعنى پرواز مى كردى. همه دست مى زدند و من نگاهت مى كردم. آرام آرام پير مى شدى. نگاهم كردى. به من گفتى: «جاى پرى ها روى زمين نيست» و اولين و آخرين چيزى بود كه از تو شنيدم. به خاك افتادى. به طرفت دويدم. خاك را بوسيدى. خاك هم تو را بوسيد. مرد عينك سياه بدون عينك داشت مى رفت. نگاهت كردم. باران مى خواستى. بارانى از پول باريد به روى سرمان. شش روز بود تو را نديده بودم. همه جا دنبالت بودم. اما تو هيچ كجا نبودى. انگار گم شده بودى. شايدم... مرده بودى. هفت روز بود. هشت روز بود، نه روز بود، ده روز بود و... كيسه هاى سپيد دست راست آسيدمرتضى سايبان شد روى پيشانى اش و نگاه كرد به خط افق، محل برخورد زمين و آسمان، تسبيح قرمز شاه مقصود دانه درشتش فشرده شد در دست چپ و پلك هايش رفتند روى هم. صلوات فرستاد سه تا. باد پيراهن يقه آخوندى اش را مى لرزاند، مثل شلوار مشكى كردى اش، راه افتاد، پابرهنه و گروه به دنبالش با پرچم هاى رنگارنگ و بيل و كيسه هاى سپيد. آسيدمرتضى با تسبيح صلوات فرستاد و رفت جلو و رسيد به شاه مهره تسبيح و ايستاد. نگاه كرد به اطرافش و نشست روى زمين، چهارزانو. تسبيح رفت بين دو دستش با ذكر «ياحسين». گروه جلو آمد با بيل وكلنگ و هفت كيسه سپيد، كه به صف شدند كنار آسيد مرتضى. بيل ها و كلنگ ها رفتند داخل زمين، با احتياط و گرد و خاك رفت به آسمان. چشم هاى آسيدمرتضى رفتند روى هم و تسبيح رسيد به نيمه. انگشتر عقيقى با نگين سرخ رنگ بيرون آمد از خاك و رفت داخل كيسه اول، توى انگشت كوچك پسرى كه انگشت هايش پربودند از حلقه هاى نقره و بدلى. آسيد مرتضى رسيد به شاه مهره تسبيح و ذكر عوض شد «يازهرا». چفيه سوخته اى از خاك بيرون آمد و رفت داخل كيسه دوم روى سر دخترى كه موهاى طلايى اش بيرون آمده بودند از زير روسرى. چشم هاى مشكى آسيد مرتضى خيس شدند و بارانى. دانه هاى درشت باران از صورتش چكيدند روى تسبيحى كه ذكرش عوض شده بود «يازينب» كوله پشتى سوراخ سوراخى رفت داخل كيسه سوم روى شانه دخترى كه موهايش را ماشين كرده بودند با نمره صفر. تسبيح رسيد به شاه مهره و چرخ خورد در دست هاى آسيدمرتضى با ذكر «يا فاطمه»، پلاك جنگى با زنجير رفت داخل كيسه چهارم روى سينه زنى كه يقه اش باز بود. پرچم هاى رنگارنگى كه رويش نوشته شده بود «ياابوالفضل العباس» باد مى خوردند درهوا، ذكر تازه آسيدمرتضى. يك لنگه پوتين گلى از خاك بيرون آمد و رفت داخل كيسه پنجم، توى پاهاى پسرى كه كفشهايش دخترانه بودند و قرمز رنگ. تسبيح مى لرزيد در دست هاى آسيدمرتضى با ذكر «ياعلى». كلاه پاره و كثيفى رفت داخل كيسه ششم روى سر پسرى كه موهايش چرب بودند و خيس و براق. دانه هاى درشت وقرمز تسبيح خوردند به هم با ذكر «ياالله». زمين گودشد و كيسه هفتم خالى؛ كه پرشد سرانجام با دانه هاى درشت تسبيح قرمز شاه مقصود.
|