|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
ردپا
|
|
|
قسمت اول انگار در اين دنيا نبود. بين نيستى وهستى دست و پا مى زد. خودش هم نمى دانست چه مى كند همين طور بى اختيار پا روى خيابان مى كشيد و مى رفت. نسيم با ملايمت به نوازش موهاى او پرداخته بود. چشمانش پر از غم بود. احساس مى كرد با اينكه قدم بر مى دارد هيچوقت به مقصد نمى رسد با اينكه ۲۲ سال بيشتر نداشت ولى اندوه دويست سال در دلش لانه كرده بود. به اول كوچه كه رسيد پا نگه داشت. دست در جيب بغل كرد و پاكت سيگارى را بيرون آورد. به آرامى سيگارى روشن كرد.صداها و آدمهايى را كه از اطرافش رد مى شدند، نمى ديد. جلوتر رفت. انتهاى كوچه جلوى خانه اى ايستاد و پك محكمى به سيگارش زد. به روشنى لامپ هاى خانه كه از بالاى در حياط به بيرون مى تابيد نگاه كرد چند لحظه اى مكث كرد. سيگار را با پايش له كرد و بعد انگشت خسته اش را روى زنگ فشرد. چند بار زنگ زد ولى هيچكس انگار نبود. دست در جيب شلوارش كرد كليدى را از ميان بقيه كليدها جدا كرد و در قفل در چرخاند. هوز چند قدم جلوتر نرفته بودكه صداى در اتاق را شنيد و بعد صداى قدمهايى را كه در كوچه گم مى شد به سرعت به طرف كوچه برگشت. مرد جوانى را ديد كه به سرعت مى دويد. مرد يكبار به عقب برگشته وبه او نگاه مى كرد. به سرعت به طرف مرد دويد. همين طور كه مى دويد فرياد مى زد: آى مردم كمك كنيد. دزد را بگيرم. مردبه سرعت ناپديد شد و فرهاد همچنان مى دويد و كمك مى خواست. دزد وقتى سركوچه با ازدحام مردم روبرو شد، ناچار به درون كوچه بازگشت. فرهاد مرد را زير ضربات مشت ولگد گرفت. چند لحظه بعد با كمك مردم پليس از راه رسيد. مأمور پليس در حاليكه دستبند به دستهاى دزد مى زد، گفت: فكر كردى هركارى مى خواهى مى توانى با مال مردم بكنى و شهر بى صاحب است؟ مرد جوان با صدايى لرزان گفت: - به خدا اشتباه شده است من درحال عبور از كوچه بودم كه اين مرد فرياد زد دزد و مردم مرا گرفتند. فرهاد با شنيدن اين حرف باعصبانيت گفت: - اى نامرد تو از پنجره اتاق كنار در بيرون پريدى. - من دنبال كبوترهايم بودم به همين خاطر روى پشت بام شما بودم و آن لحظه كه تو آمدى داشتم پايين مى آمدم. پليس به سرعت به بازرسى بدنى ازمرد پرداخت مقدارى طلا و پول از درون جيب هايش پيدا شد. - پس اينها هم دانه هاى كبوترهاى توست كه بالاى پشت بام برايشان مى پاشيدى آقا! متوجه شدى چه از خانه ات كم شده است؟ فرهاد با ناراحتى گفت: - نه ! ولى گردنبند طلايى كه پيش اين آقاست متعلق به من است اگر چك هايى را كه از جيب هايش پيدا كرده ايد ببينم مى توانم بگويم به مادرم مربوط مى شود يا نه؟ فرهاد با يك مأمور به خانه اش برگشت و گشت پليس دزد را با خود به كلانترى برد. مأمور همراه پس از بررسى متوجه شد كه حرفهاى فرهاد درست است. دزد تمام وسايل درون اتاق را به هم ريخته بود و بسيارى از چيزها را هم شكسته بود. در خانه هنوز هم باز بود. مأمور پليس با فرهاد به ورودى ساختمان كه رسيدند ناگهان فرهاد فريادى كشيد و از هوش رفت. مأمور پليس وقتى به دقت به روبرو نگاه كرد جسد خونين زنى را ديد، با كمك اهالى محل زن را كه اندامى درشت داشت جابه جا كردند. زخمهايى كه در دستان زن بوجود آمده بود نشان از آن مى داد كه زن با دزد مبارزه كرده است. فرهاد در ميان اشك ها وناله هايش زن را مادر خطاب مى كرد. مأمور كلانترى بلافاصله به كلانترى بى سيم زد و جريان قتل رابازگو كرد. مدتى بعد بازپرس جنايى و تيمى از پزشكى قانونى براى بررسى صحنه جرم وعلت مرگ حاضر شدند. تحقيقات نشان مى داداين زن كه در حدود ۵۰ سال داشت مدتى طولانى براى زنده ماندن با دزد گلاويز بوده است. وجودكاردى در محل جنايت آثار انگشت فردمهاجم را به زن نشان مى داد. در ميان انگشتان مقتول نيز چند تار مو كه متعلق به مرد مهاجم بود براى بررسى به آزمايشگاه فرستاده شد. هيچ كدام از طلاهايى كه زن هميشه به گردن و دست هاى خود مى آويخت همراه او نبود و به سرقت رفته بود. چك ها، پولها و اشياى با ارزش ديگرى نيز كه در خانه بود همه به سرقت رفته بود. فرهاد در حاليكه شوك زده شده بود قدرت حرف زدن نداشت. پلك هايش به سختى باز و بسته مى شد ،بغضى راه گلويش را بسته بود كه قدرت هرگونه حرف زدن وهمكارى كردن با پليس و بازپرس پرونده را از او گرفته بود. سرانجام آن همه درد و رنج با مرگ مادرش به اوج خود رسيده بود. دزد در بازجويى ها همچنان ادعا مى كرد به دنبال كبوترهاى خود بوده است. او ساكت و آرام به خواب رفته بود وقتى مأمور پليس دربازداشتگاه را باز كرد دزد چشمان خود را گشود چند لحظه بعد متهم براى بازجويى در برابر بازپرس ويژه قتل قرارگرفت. *اسم، شغل و سن؟ - نجار بودم ولى مدتى است بيكارم. *امروز هنگام فرار دستگير شدى براى چه؟ - رفته بودم كبوتر بازى كه دركوچه يقه ام را گرفتند و گفتند دزد هستم. *طلاها را از كجا آورده اى؟ - مال خودم است. * چك و سفته ها چى؟ - از طلبكارانم گرفته ام. *اما روى چك و سفته ها اسم زنى است كه با اسم ومشخصات تو خيلى متفاوت است.جاى كفش هايت روى پنجره اتاق مشرف به كوچه مانده است. مرد جوان سكوت كرد و بعد از لحظاتى گفت: - واقعيت اين است كه من زن و بچه دار هستم در يك كارگاه كار مى كردم و درآمد بدى هم نداشتم تا اينكه با چند نفر آشنا شدم و از آن به بعد در خلافكارى افتادم همين باعث شد كه تمام سرمايه زندگى ام به باد برود. جرأت اينكه در اين مورد با زنم حرف بزنم را نداشتم، هر وقت سراغ ماشين و ديگر اموالم را مى گرفت بهانه مى آوردم ولى كم كم انگار زنم بو برده بود كه حقيقت چيز ديگرى است. دستم به دزدى از كارگاه كشيده شد و صاحبكارم مرا به زندان انداخت. در زندان با خودم قسم خوردم كه پس از بيرون آمدن از زندان دست از كارهاى خلاف بردارم. از زندان كه بيرون آمدم به سراغ زنم رفتم ولى او با بزرگوارى بدون اينكه خم به ابرو بياورد از من استقبال كرد. پسرم به من گفت: - بابا كجا بودى؟ توى مدرسه چندبار آقامدير با تو كار داشت نمى دانستم چه جوابى بايد بدهم ولى بالاخره يك روز به آقاى مدير گفتم و او به من دلدارى داد و گفت تو با بقيه بچه ها هيچ فرقى ندارى. دزد جوان آهى كشيد و گفت: - امروز رفتم كارگاه و از مدير كارگاه خواستم كه مرا ببخشد و اجازه بدهد مثل سابق در آنجا كار كنم. به او قول شرف دادم كه ديگر دنبال خلاف نروم ولى او گفت: تو اگر شرف داشتى كه دزدى نمى كردى آنقدر فرياد زد كه از آنجا بيرون زدم. حرفهايش تا ظهر در گوشم مى پيچيد كه آدم فاسد و دزد هيچ وقت درست بشو نيست. همين برخورد باعث شد تا دوباره احساس پريشانى بكنم، در كوچه و خيابان با عصبانيت مى رفتم و بالاخره به اين نتيجه رسيدم حالاكه همه مرا يك دزد مى بينند چرا با دزدى زندگى ام را نگذرانم. چند لحظه خواستم با اين فكر مبارزه كنم ولى انگار فايده اى نداشت. همين طور كه مى رفتم متوجه شدم در خانه اى باز است. آرام به آنجا سرك كشيدم هيچكس نبود. چند بار زنگ زدم ولى كسى در را به روى من باز نكرد ،آرام وارد حياط شدم. به سرعت تمام جوانب حياط را نگاه كردم هيچكس در خانه نبود، در پذيرايى كه وارد شدم ديدم تمام كمدها به هم ريخته است در آن به هم ريختگى مقدارى پول و طلا پيدا كردم. درحالى كه هنوز مشغول جست وجو بودم يك دفعه صداى زنگ در حياط بلند شد. ترسيده بودم. هيچ راهى براى گريز نداشتم. مى ترسيدم هر لحظه شخصى كه پشت در است وارد خانه شود آرام به اتاق كنار كوچه رفتم با ديدن پنجره نفسى به راحتى كشيدم و از آنجا كه عجله كردم وقتى پنجره را باز كردم چند گلدان روى زمين افتاد و شكست هر طور بود خودم را به كوچه رساندم ولى بالاخره با فريادهاى مرد جوان دستگير شدم. الآن نمى دانم چطور در صورت زن و بچه هايم نگاه كنم اگر آنها بفهمند كه من دوباره دزدى كرده ام، چه حرفى براى دفاع از خودم دارم؟ حرفهاى دزد تمام شده بود. او هيچ حرفى از درگيرى با يك زن و قتل او نزد. هنوز جسد به پزشكى قانونى منتقل نشده بود كه دزد را براى بررسى صحنه به خانه آوردند. دزد وقتى با صحنه قتل روبرو شد، زبانش از شدت ترس بند آمد. دست و پايش را گم كرد و در حالى كه به سرو روى خود مى كوبيد روى زمين نشست. - خب! همه چيز را گفتى ولى از درگيرى ناجوانمردانه ات با اين زن بى پناه حرفى نزدى. او به جاى مادر تو بود چطور توانستى او را به قتل برسانى. اموالش را بردارى و بعد ادعا مى كنى كه دنبال كبوترهايت بوده اى. دزد پشت هم قسم مى خورد كه هرگز دست به خون اين زن آلوده نكرده است. - من دزدى كردم ولى آدم نكشتم به خدا راست مى گويم. * كجا اين زن را ديدى؟ - من او را نديدم. با شنيدن صداى زنگ آنقدر ترسيده بودم كه گلدانها را شكستم. شما را به خدا حرفهايم را باور كنيد. *يعنى اين زن خودش خود را از پاى درآورده است. - نه! ولى اگر من او را كشته بودم چرا لباس و دستانم خون آلود نبود. خون به همه جا پاشيده شده است ولى حتى يك قطره از آن روى لباسهاى من نيست. * شايد بعد از جنايت دست هايت را شسته اى؟ - كجا؟ شما را به خدا بررسى كنيد. افسر پرونده كه به دستور بازپرس ويژه قتل در حال بررسى دقيق وسايل داخل خانه بود در اين لحظه با حوله اى كه آثار پاك شده خون روى آن بود، وارد شد. - در اين دستشويى دستانت را پس از جنايت شسته اى. دزد شروع به گريه كرد. همين طور كه گريه مى كرد بر بخت بدى كه داشت لعنت مى فرستاد. * از كجا وارد خانه شدى؟ حالا ديگر مى دانى كه ما از همه چيز باخبر هستيم. - از ميان در حياط كه باز بود. * بعد كجا رفتى؟ - زيرزمين. كسى آنجا نبود و بعد از اينكه از آنجا ساختمان را خوب ورانداز كردم و مطمئن شدم كسى آنجا نيست قفل در پذيرايى را شكستم. حرفهاى دزد درست بود. قفل شكسته شده بود و آثارى از قطعات شكسته شده روى زمين بود. مأموران احتمال مى دادند كه شايد در آنجا با زن روبرو شده است و بعد از يك درگيرى سخت او را به قتل رسانده و طلا و وسايل با ارزش او را سرقت كرده و بعد به بازرسى بقيه كمدها و خانه پرداخته است. به دستور بازپرس ويژه قتل به سرعت از دزد انگشت نگارى شد تا با آثار انگشتى كه روى دسته چاقو برجاى مانده بود مطابقت داده شود. همچنين چند نمونه از موهاى او به آزمايشگاه فرستاده شد تا با موهايى كه در ميان انگشتان مقتول مانده بود، تطبيق داده شود. ادامه اين داستان را پنجشنبه آينده دنبال كنيد
|
|
|
|
|