ساعت ۹ صبح بود و من - كه سهيل باشم- هنوز توى تختم افتاده بودم و داشتم مثل هر روز به پشه ها صبحونه مى دادم، يعنى پاهام از زير لحاف زده بود بيرون و پشه ها دورش پيك نيك گرفته بودن كه سارا اومد توى اتاقم و گفت: «پاشو... يه پسره اومده مى گه چنگيزه!»
سارا خيلى خله! عوض اين كه مثل بچه آدم بگه «چنگيز اومده» مى گه «يه پسره اومده مى گه چنگيزه»! البته خيلى تعجب نكردم، فكرشو كن دختره هفته اى دوبار مى ره حموم!! خب مخ آدم نم مى كشه ديگه.
وقتى رفتم دم در ديدم سارا اين دفعه رو راست گفته، جدى جدى «يه پسره» بود كه مى گفت چنگيزه! همه چنگيز رو مى شناسن و مى دونن خيلى حاليشه و رئيس «چ.س.م.خ» -ه (چنگيز، سهيل، منصور، خسرو، سارا هم كه حساب نيست) اصلاً تيپ و قيافه چنگيز تو كل منظومه شمسى تكه اما اين پسره كه مى گفت چنگيزه يه جور ديگه بود، عينك سياه زده بود چشمش و يه پيرهن يقه باز چروك تنش كرده بود، تو پاچه هاى شلوارش هم مى شد دو سه تا خونواده بى سرپناه رو جا داد. از همه ناجورتر، موهاش عين كاكل خروس سيخ شده بود و رفته بود هوا!
پسره كه مى گفت چنگيزه با انگشت چند تا زد تو سرم و گفت: «چيه ماتت برده پسر؟ مگه يادت رفته «چ.س.م.خ» جلسه داره، بپوش بريم ديگه!»
«چنگيز... چرا خروس شدى؟!»
پسره كه مى گفت... يعنى چنگيز اصلاً با حرفم حال نكرد: «مى دونى سهيل تو موهات جلوى چشمات رو گرفته نمى بينى تو دنيا چه خبره، آدم بايد « به روز» باشه! خجالت نمى كشى يك ساله با همين ريخت ضايع صفحه اول ايران جمعه مى آى؟! مردم خسته شدن از قيافه ات! از امروز كليه اعضاى «چ.س.م.خ» بايد طبق آخرين مُد تيپ بزنن و گرنه از گروه اخراجن!»
اخراج شدن از گروه كم از اعدام نداره من يكى حاضرم فيل رو شكمم پشتك بزنه تا اين كه اخراج شم!
«ولى من كه مد و اين حرفا حاليم نيست چنگيز!»
«غصه نخور، بريم اتاقت خودم مى سازمت!»
چند دقيقه بعد جلوى كمد وايساده بوديم و چنگيز با اخم زل زده بود به لباس هام: «پسر اينا كه همه اش مال عهد بوقه!» بعد يه پيرهن كه روش عكس «توئيتى» داشت درآورد و چپ چپ نيگام كرد: «از چيزى كه متنفرم يه بچه مثبت نفوذيه!»
ته كمد يه كپه لباس كهنه و پاره جمع شده كه ديگه به درد فين كردنم نمى خورن واسه همين مامان مى خواد هديه شون كنه به بچه هاى كوچولوى بى بضاعت اما هنوز فرصت نكرده. چنگيز از لابه لاشون يه پيرهن چروك و مچاله درآورد و گفت: «خودشه پسر... پارچه چروك الآن مده!!»
«يعنى جدى جدى اينو بپوشم؟! ضايع نيست؟»
«راست مى گى... يقه هاش بايد خيلى درازتر از اين حرفا باشه... بابات پيرهن كهنه داره؟»
«آره»
«خوبه! يقه اش رو پيوند مى زنيم به اين يكى!»
نيم ساعت بعد يه جفت يقه پيوندى عين بال هواپيما جنگى از دو ور پيرهنم زده بود بيرون، اگه يه باد مى زد زيرش مثل «دامبو» مى رفتم هوا...
چنگيز يه شلوار نابود از وسط همون لباس كهنه ها كشيد بيرون: « اينم شلوارى كه مى خوايم»
«اين كه سر زانوهاش سوراخه چنگيز!»
«آره، الآن رديفش مى كنم.»
بعد انگشتش رو كرد توى سوراخ سر زانو و زارپى جرش داد: «حالا مد روز شد!»
با بدبختى شلوار رو كه چاك سر زانوش بهم دهن كجى مى كرد از پاهام كشيدم بالا: «چنگيز... اين شلوار واسم كوچيك شده.. از چيز، يعنى لگن خاصره ام بالا نمى ره، اون وسط ها گير كرده!»
«بهتر! الآن شلوارفاق كوتاه مد شده!»
« آخه ضايع است ، يه ذره خم شم ناجور مى شه ها!»
«اتفاقاً اونم آخر مده! حالا بايد يه فكرى به حال موهات كنيم»
«نه ديگه با موهام شوخى نكن! مدل موهام زندگيمه»
«پسر خجالت بكش، تو آدمى يا سگ «تى رير»؟! با روغن جلوى موهاتو مى ديم بالا!»
«آخه چشمام مى افته بيرون!»
«غصه نخور، مى گم شطرنجى اش كنن!»
چند دقيقه بعد رفتيم تو كوچه. چنگيز نذاشت كفش هامو بپوشم، گفت از مد افتادن واسه همين يه جفت دمپايى لاستيكى كه باهاش مى رم دست به آب پام كردم تا تيپم به قول چنگيز «هُنرى» بشه... حالا چرا هر كى دمپايى پاش كنه هنريه نمى دونم. فكر كنم يه آدم كار درست مثل داوينچى صبح به صبح دمپايى ها شو مى پوشيده و عوض دست به آب، مى رفته نقاشى مى كرده يا همچى چيزى.. اولش خيلى خجالت مى كشيدم آخه فكرشو بكن با يه پيرهن چروك و شلوار جر وا جر و دمپايى داشتم لخ لخ از جلوى در و همسايه رد مى شدم تازه دو تا مگس گنده هم گير داده بودن بهم و دور موهام مى چرخيدن!
يه كم بعد رسيديم دم خونه مجيد كوچول اينا كه هميشه لاى درشون بازه. خونه مجيد خيلى باحاله آخه عاشق حيوونه و هر جك و جونورى كه بگى توش پيدا مى شه: سگ، گربه، الاغ، مرغ، گوسفند... يه بار با بچه ها خواستيم از لاى در به شامپانزه شون پفك بديم بعد فهميديم عوضى گرفتيم و طرف باباشه. خيلى ناجور شدو در رفتيم.
خلاصه داشتيم از كنار در رد مى شديم كه يه دفعه ۴ تا مرغ گنده پريدن بيرون و افتادن دنبال چنگيز! چنگيز شروع كرد به دويدن اما دو قدم نرفته بود كه پاچه شلوارش گير كرد زير كفشش و با دماغ رفت تو پياده رو، مرغ هام پريدن و هر كدوم يه گوشه شلوارش رو به نوك گرفتن و كشيدن طرف خونه!
«سهيل... يه كارى بكن، اينا دارن منو مى برن خونه شون!»
«چى كار كنم؟ لابد كاكلت رو ديدن، فكر كردن خروس شون هستى!»
«بيخود... من هنوز آمادگى تشكيل خونواده رو ندارم!»
اما ظاهراً مرغ ها آمادگى اش رو داشتن چون چنگيز رو كشيدن بردن تو، در رو هم پشت سرشون بستن! من موندم وسط كوچه با دو تا مگس سمج كه گير داده بودن و ول نمى كردن.
دو قدم اون ورتر كنار ديوار، عينك آفتابى چنگيز افتاده بود. خواستم خم شم و برش دارم اما ياد شلوارم افتادم كه به زور بالا كشيده بودمش و اگه خم مى شدم آخر مد معلوم مى شد واسه همين پشتم رو چسبوندم به ديوار و آروم آروم خودمو سُر دادم و نشستم روى زمين... دستم به عينك نرسيده بود كه يه سايه سياه و ترسناك افتاد روم!
«چشمم روشن آقا سهيل! حالا ديگه تو محدوده من كار مى كنى؟!»
«قلى گدا» بود كه داشت چپ چپ نگاهم مى كرد!
«فكر كردى شهر هرته كه هر كسى از مامانش قهر مى كنه لباس مقدس اين حرفه رو بپوشه؟ پس شايسته سالارى چى مى شه؟ تخصص گرايى كجا رفته؟»
«به... به جون شما... اشتباه مى كنين قلى گدا!.. اين لباس ها مد روزه!»
«مد روز؟! تو روز روشن تيپ «قلى گدايى» زدى اومدى كنار خيابون نشستى، بهرام و شاسكول رو هم قر زدى كشوندى پيش خودت، فكر كردى من نفهمم؟!»
«شاسكول؟! بهرام؟!»
«آره! دو تا مگس هاى اختصاصى من! ده دقيقه پيش يه هو غيبشون زد كلى دنبالشون گشتم ديدم بعله چسبيدن به كله جنابعالى!»
«من... به جون شما.. به جون خودم...»
فكر كنم قلى گدا از ديدن قيافه ام كه بغض كرده بود دلش سوخت چون يه هو آروم شد و دستش رو گذاشت روى سرم و گفت: «پسرم... من كه نمى گم گدا نشو. بشو اما از راهش. بعضى ها مى گن ما درهاى اين رشته رو به روى جوون ها بستيم اما همه اش دروغه. تو اول بايد برى درس بخونى، دانشگاه قبول شى، دكتر و مهندس شى، بعد هيچ جا بهت كارندن و بياى بشينى اينجايى كه من نشستم.نابرده رنج گنج ميسر نمى شود... حالا پاشو برو خونه تون! شاسكول، بهرام، بپرين بريم!»
***
سارا مى گه تو با همون مدل موها و يه دست لباست سهيل درپيتى ايران جمعه هستى، اگه مردم بخوان آدم حسابى خوش تيپ ببينن مى رن تن تن مى خونن. سارا خيلى نامرده، حرف راست رو كه نبايد اينجورى گذاشت كف دست آدم! راستى حال چنگيز هم خوبه. صبح به صبح با منصور و خسرو مى ريم حياط مجيد كوچول براش ارزن مى پاشيم. فقط اگه بريم طرف مرغدونى قاطى مى كنه و تا سر كوچه دنبالمون مى دوه و ناجور نوك مى زنه!