|
از مجموعه داستانهاى باد در بيدزاران
وزغ رانندگى مى كند (۲)
|
|
|
نويسنده: كنت گراهام مترجم و تصوير ساز : منصوره كمرى در قسمت قبل خوانديم دوستان وزغ كه از دست رانندگى ديوانه وار او به ستوه آمده بودند، او را در اتاق خوابش زندانى كردند تا سر عقل بيايد و اكنون ادامه ماجرا.... همين كه وزغ صداى قفل شدن در را شنيد، جستى زد و از تخت بيرون پريد، خنده را سر داد و سريع لباس پوشيد و دست به كار شد، ملافه هاى تختش را به هم گره زد و يك طناب درست كرد بعد يك سرش را به ميله پنجره بست و سر ديگرش را پايين انداخت و به كمك آن از پنجره پايين آمد. پايش به زمين رسيد، شروع كرد به سوت زدن و قدم زنان به راه افتاد. سر ناهار موش آبى عزا گرفته بود كه چطور قضيه را براى گوركن و موش كور تعريف كند. در همين حال وزغ خوشحال و خندان، كيلومترها دور از خانه قدم مى زد و در حاليكه غش غش به ريش دوستانش مى خنديد به خودش مى گفت: «حسابى گولش زدم. موش آبى بيچاره! خيلى حيوان خوبيه. اما كم هوشه. يك روز بايد بگيرمش زير دست و بال خودم.» همين طور كه قدم زنان پيش مى رفت به شهر كوچكى رسيد و با ديدن تابلوى مهمانسراى شير سرخ يادش آمد كه حسابى گرسنه شده پس وارد مهمانسرا شد و پشت ميزى نشست و غذاى مفصلى سفارش داد، وسط هاى غذا بود كه صداى آشنايى تمام تنش را به لرزه انداخت؛صداى بيب- بيب! كه هى نزديك تر مى شد تا اينكه يك اتومبيل درست در حياط مهمانسرا توقف كرد. دست و پاى وزغ طورى به لرزه افتاد كه مجبور شد دستش را به ميز بگيرد. چند لحظه بعد مهمان ها گرسنه و پرحرف وارد مهمانسرا شدند. وزغ مدتى ساكت گوش داد اما ديگر طاقت نياورد و صورت حساب را پرداخت كرد و يواشكى به حياط مهمانسرا رفت و با خودش گفت: «كاريش ندارم، فقط يك نگاه بهش مى اندازم.» اتومبيل بدون هيچ مراقبتى وسط حياط پارك شده بود. وزغ آرام آرام به دورش چرخيد و حسابى وراندازش كرد. از شدت هيجان قلبش به تاپ تاپ افتاده بود. با خودش گفت: «نمى دونم اين جور ماشين ها رو هم مى شه راحت روشن كرد؟» يك دقيقه بعد، خودش هم نمى دانست چه شد كه يك هو دسته هندل را گرفت و چرخاند و صداى آشنايى بلند شد. شور و اشتياق گذشته دوباره به جان وزغ افتاد، اصلاً دست خودش نبود، انگار كه خواب باشد، يكهو ديد پشت فرمان نشسته و ماشين را به سمت بيرون مهمانسرا مى راند. سرعتش هر لحظه بيشتر مى شد. همين كه ماشين به جاده اصلى افتاد ديگر هيچى حاليش نبود. شده بود همان وزغ هميشگى. بى نظيرترين و بهترين راننده تمام دنيا، تك تاز جاده ها! رئيس دادگاه چند بارى با چكش خود به ميز ضربه زد و گفت: «واضح و روشن است كه اين حيوان زبان نفهم ،گناهكار به حساب مى آد. اولاً به اتهام دزديدن يك ماشين گران قيمت! دوم رانندگى با سرعت غير مجاز اون هم در مكانى عمومى! و در آخر، از همه مهمتر گستاخى نسبت به پليس و اهانت به مأمور قانون. آقاى منشى مى شه بگيد اشد مجازاتى كه براى هر يك از اين جرم ها تعيين شده چيه؟» منشى دادگاه سر دماغش را خاراند و گفت: «نظر مردم مختلفه. بعضى ها معتقدند دزديدن اتومبيل بالاترين جرمه. البته همينطور هم هست. اما اهانت به پليس، بدون شك بيشترين مجازات رو داره و در كل، بگذاريد ببينم... ۱۲ ماه براى دزدى ۳ سال براى رانندگى با سرعت غير مجاز و ۱۵ سال براى سرپيچى از پليس كه سر جمع مى شه نوزده سال! بهتره سر راست ۲۰ سال برايش ببريد كه شرط احتياط هم كرده باشيد.» رئيس دادگاه گفت: «بسيار عالى!» و با زدن چند ضربه ختم جلسه را اعلام كرد بعد مأموران بى رحم قانون بر سر وزغ بينوا افتادند و غل و زنجيرش كردند در حاليكه داد و بيداد مى كرد و زار مى زد، كشان كشان از تالار دادگاه بيرونش بردند. از وسط بازار گذشتند و از زير دروازه آهنين قلعه قديمى رد شدند و بالاخره به سياهچالى متروك در زندان رسيدند. كليد زنگ زده اى در قفل چرخانده شد و صداى غژغژش در سلول وزغ پيچيد و در اصلى زندان با صداى بلندى بسته شد. وزغ ديگر آقاى وزغ نبود بلكه زندانى بى كس و كارى بود در قلعه اى پرت و دور افتاده، در بزرگ ترين و محكمترين زندان در تمام دنيا! وزغ خودش را روى زمين انداخت و زار زار گريه كرد و به خودش گفت: «ديگه همه چى تموم شد. آن وزغ بى خيال خوش گذران مرد. عجب حيوان احمقى بودم. كجايى گوركن خردمند، موش آبى باهوش، كورموش عاقل. اى وزغ بدبخت فراموش شده!» چند هفته اى را شب و روز به عزادارى و گريه و ناله گذراند. خواب و خوراك نداشت. زندانبان دختر خوش قلبى داشت كه شيفته حيوانات بود. اين دختر نازك دل با ديدن بدبختى وزغ دلش به حال او سوخت و يك روز به پدرش گفت: «پدر! من نمى توانم ببينم اين حيوان بيچاره اينقدر غمگين و ناراحته و روز به روز لاغرتر مى شه.بگذار از اين به بعد من به كارهاش رسيدگى كنم.» زندانبان كه از دست وزغ و كج خلقى هايش به ستوه آمده بود، از خداخواسته قبول كرد. دختر در سلول وزغ را زد و با زبان چرب و نرم گفت: «پاشو ديگه! اخم وتخم بسه. پاشو يه چيزى بخور. ببين! از غذاى خودم برات كشيدم.» ولى وزغ همچنان كف زمين دمر افتاده بود و ناله مى كرد و لگد مى پراند و يك لحظه هم آرام نمى گرفت. از اونجايى كه دختر عاقلى بود فهميد كه اين طورى فايده ندارد، پس رفت و چند ساعت بعد با سينى و يك فنجان چاى معطر و نان برشته داغ برگشت. بوى نان برشته انگار با وزغ حرف مى زد از گرماى آشپزخانه مى گفت و صبحانه خوردن در صبح هاى يخبندان و از كنار گرم بخارى اتاق نشيمن در شب هاى سرد زمستان. وزغ بلند شد و چشمانش را پاك كرد و نان برشته اش را خرت خرت جويد و چايش را هورت كشيد و بعد شروع كرد به تعريف كردن از خودش، از اين كه چه شخصيت مهمى بوده و همه برايش احترام قائل بودند. دختر زندانبان كه ديد موضوع صحبت، وزغ را سر حال آورده او را تشويق كرد تا ادامه دهد. وقتى كه شب به خير گفت و رفت، وزغ دوباره همان جانور از خود راضى بود كه از قديم و نديم بود. از آن پس آنها هر روز با هم گپ مى زند. دختر زندانبان خيلى دلش به حال وزغ مى سوخت. يك روز صبح دختر بدجوى در فكر فرورفته بود و بالاخره ناگهان از جايش پريد انگار فكرى به ذهنش رسيده باشد و رو به وزغ گفت... يعنى چه فكرى به ذهن دختر زندانبان رسيده. آيا وزغ براى هميشه در اين سياهچال ترسناك باقى مى ماند؟ بقيه ماجرا را هفته آينده با هم دنبال مى كنيم.
|