|
|
|
معماى پليسى شماره ۸۰
به خاطر «سايه»
|
|
|
*مهدى ابراهيمى زن جوانى روى زمين گلى نشسته بود و به سر و صورتش مى كوبيد و بلند فرياد مى زد: «كشت! فرار كرد! نامرد بيوه شدم، «سايه» يتيم شد...» رهگذرى كه با پنچر شدن موتورش در حاشيه جاده آبعلى با پاى پياده راه مى رفت با شنيدن فريادهاى اين زن به سمت درختان نگاه كرد، چيزى ديده نمى شد فقط مشخص بود كه فضاى سبزى پشت درختان است. «عبدالله» پاچه هاى شلوارش را داخل جوراب كرد تا گلى نشود، بعد در حالى كه موتور را سمت راست خود گرفته بود وارد فرعى شد، به محض عبور از درختان «زهرا» را ديد كه مانتو و روسرى آجرى رنگش با افتادن او روى زمين گلى و كثيف شده بود، در چند قدمى اين زن، جسد مردى افتاده بود كه اطراف سرش خون پاشيده شده بود. «زهرا» گل ها را به سر و صورتش مى زد و مردى با نام «يعقوب» را نفرين مى كرد. او همه اش از «سايه» حرف مى زد و مى گفت چگونه به او بگويد يتيم شده است؟! ساعت ۴ بعدازظهر بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد و او از اپراتور مركز پيام جنايى شنيد كه چندمترى مانده به آخرين محدوده استحفاظى پليس و دادسراى تهران جنايتى رخ داده است. مى دانست ساعت ها در راه است، چراغ گردان را روى خودرو اش گذاشت و پاروى پدال گاز فشرد، باران قطع شده بود و خيسى خيابان ها با تردد خودروها از بين رفته بود، زياد طول نكشيد كه به خروجى شرق تهران در جاده آبعلى رسيد، بايستى چند كيلومتر ديگر مى رفت تا به سر صحنه مى رسيد، مى خواست قبل از تاريكى هوا خود را به محل جنايت برساند. ساعت ۶ عصر بود، هيچ اثرى از تردد خودروهاى كلانترى ديده نمى شد، نشانى هم تخمينى بود تا اينكه بازپرس، موتورسوار پليس را ديد كه از يك فرعى گلى خارج شد، درست حدس زده بود. جنايت پشت درخت ها و در چند قدمى جاده اتفاق افتاده بود. وقتى درخت ها را پشت سرگذاشت جمعيت زيادى از پليس و پزشكى قانونى را در آنجا ديد. انگار آخرين نفرى بود كه به سر صحنه قتل مى رسيد، از خودرو پياده شد. راه رفتن در آنجا بسيار سخت بود، به سمت جسد حركت كرد كه بين حلقه مأموران ديده نمى شد. بازپرس هنوز چندقدمى به جسد نمانده بود كه از همه خواست دورمقتول را خلوت كنند تا او بتواند گزارش خود را تهيه كند، وقتى همه به كنار رفتند بازپرس جسد جوان شيك پوشى را ديد كه روى چمن ها افتاده است و جز صورتش كه با اصابت گلوله اى به پيشانى خون آلود بود لباس هايش مرتب و تميز بود. يك كيف چرمى در كنار جسد افتاده بود. او كراواتى نيز روى پيراهن سفيد رنگش زده بود، شلوارى كرم رنگ بر تن داشت و كفش هايش با وجود گلى شدن براق ديده مى شد. سروان كرمى كه نخستين گروه اعزامى به صحنه قتل بود خود را به بازپرس شمس رساند و گفت: «خيلى بد است جلوى چشمان زنى، شوهرش را بكشند و او حتى نتواند از كسى كمك بخواهد. «جوانى كه به قتل رسيده بود ۲۸ ساله و «كيارش» نام داشت او و «زهرا» سه سالى مى شد با يكديگر ازدواج كرده بودند و تنها شاهد عينى قتل «كيارش» همان همسرش بود، اينكه آن دو چرا به جاده آبعلى رفته بودند و چه اتفاقى افتاده بود تنها در بازجويى از «زهرا» مشخص مى شد. بازپرس از اينكه مأموران و كسانى كه به صحنه قتل آمده بودند هيچ رعايتى براى به هم نخوردن صحنه نداشته اند ناراحت به نظر مى رسيد. چاره اى نبود. باز نگاهى به فضاى سبز انداخت در حالى كه همه جا از چمن پوشانده شده بود و خيسى باران روى آن ديده مى شد، «زهرا» در يك مسير گلى خيلى باريك كه از بين چمنزار عبور مى كرد، نشسته بود و حدود ۱۰ مترى از جسد فاصله داشت. ديگر فرياد نمى كشيد. آرام ناله مى كرد. بازپرس براى اينكه تسكين روحيه اى به «زهرا» بدهد نزديكش شد و خواست او از محل جنايت دور شود. «زهرا» انگار حرف هاى بازپرس را نمى شنيد به جاى اينكه قتلگاه شوهرش را ترك كند از جا بلند شد و با فرياد اينكه پدر بچه ام را نجات دهيد به سمت جسد «كيارش» دويد. چاره اى نبود، بازپرس از سروان خواست تا اين زن پس از مراسم سوم مرگ شوهرش به دادسرا انتقال داده شود تا از نظر روحى نيز آمادگى بازجويى داشته باشد. آن شب رعد و برق مى زد، بازپرس به ياد گريه هاى زن جوان افتاد حتماً اين زن «سايه» را در آغوش گرفته و آرام گريه مى كرد، لالايى غم انگيزى براى «سايه» بود! ساعت ۱۱ صبح فرداى روز جنايت وقتى سروان به همراه پسر جوانى وارد اتاق كار بازپرس شمس شد او به تصور اينكه قاتل دستگير شده است لبخندى زد، از پشت ميزكارش اشاره اى به آنان كرد كه بنشينند. بازپرس اشتباه كرده بود همراه سروان، جوان موتورسوارى بود كه ماجراى قتل را به پليس خبر داده بود و ارتباطى با مقتول و جنايت نداشت. وقتى پرونده را روى ميز كارش ورق زد از جوان موتورسوار شنيد كه عجله دارد و مى خواهد خيلى سريع بازجويى شود: * چگونه متوجه اين جنايت شدى؟ - با موتورم به سمت تهران مى آمدم كه پنچر شد. به ناچار آن را به دست گرفتم و چون وانت سوارى پيدا نشد با پاى پياده راه افتادم، هنوز دو كيلومترى نيامده بودم كه صداى فريادهاى زنى را شنيدم كه بين درختان بود. چيزى ديده نمى شد. اما من به سمت صدا رفتم و اين صحنه را ديدم. سپس با موبايم به پليس خبر دادم. * كجا بودى؟ - رفته بودم به يك مرغدارى كه براى يكى از دوستانم است. * قاتل را نديدى؟ - در صحنه قتل نبودم، وقتى رسيدم مقتول نفس نمى كشيد. بدون اينكه به او دست بزنم يا نزديكش بشوم شماره پليس را گرفتم تا از كلانترى بيايند او تمام كرده بود. * فرار قاتل را نديدى؟ - تصور نمى كنم، فقط يادم مى آيد كه وقتى در جاده به سمت تهران مى آمدم از دور خودروى قرمز رنگى را ديدم كه لب جاده در امتداد محل قتل ايستاده بود و حركت كرد. جاده را دور زد و به سمت آبعلى رفت. * مدل و نوع خودرو چه بود؟ - هر چه بود، پيكان نبود، نمى دانم خيلى دور بود، فقط ديدم قرمز رنگ است حتى وقتى از كنارم عبور كرد سرم را بلند كردم تا آن را ببينم. * چيزى از حرف هاى زن مقتول نفهميدى؟ - او مردى به نام يعقوب را نفرين مى كرد و همه اش از دختر خود كه «سايه» بود اسم مى برد، همين! عبدالله وقتى بازجويى تمام شد شماره تلفن و آدرسش را در برگه بازجويى نوشت و رفت، حرف هايى كه زده بود مطلب خاصى را نمى رساند و ممكن بود به درد بخورد. يك هفته بعد، در حالى كه هيچ سر نخى از قاتل به دست نيامده بود «زهرا» به همراه پدرشوهرش به دادسرا رفت، باز گيج بود و گريه مى كرد، پدر كيارش به او دلدارى مى داد و خواست با دقت به پرسش هاى بازپرس جواب بدهد. * يعقوب كيه؟ - شريك شوهرم، خيلى نامردى كرد، خانواده شوهرم در اين هفته هر چه دنبالش گشتند تا خودشان انتقام بگيرند نشد، او آب شده رفته توى زمين!! * تو مطمئنى قاتل يعقوب است؟ - بله، او ما را به آنجا برد و در خلوتى به شوهرم شليك كرد، حتى مى خواست مرا هم بكشد فقط گفت به خاطر «سايه» اين كار را نمى كند بعد اسلحه را روى سر خودش گذاشت تا شليك كند فكر كنم ترسيد، وقتى مى خواست فرار كند فقط گفت كه ديگر كسى او را نمى بيند. * شفاف تر حرف بزن؟ - يعقوب و شوهرم از دوران دبيرستان با هم دوست بودند، بعد يك شركت زدند و شريك شدند تا اينكه اواخر سال پيش مشخص شد «كيارش» دست به شيطنت زده است، خودمان پذيرفتيم كه شوهرم اشتباه كرده است اما «يعقوب» دست بردار نبود، همه اش تهديد مى كرد تا اينكه شوهرم نزد او رفت و عذرخواهى كرد، چند مدتى باز رابطه خانوادگى ما خوب بود اما هميشه متوجه بودم كه اين مرد به نوعى گوشه گير است و وقتى در جمع ما است مثل گذشته ها با «كيارش» برخورد نمى كند و گاهى نيز نيش و كنايه مى زند. * يعقوب او را تهديد به قتل كرده بود؟ - تهديد به انتقام گيرى، بعدها آن دو آشتى كردند. تصور مى كرديم ماجرا تمام شده است تا اينكه روز قتل جلوى چشمان من شوهرم را كشت. * آنجا چه مى كرديد؟ - به دعوت يعقوب سوار خودروى او كه آئودى قرمز رنگى است به خارج از تهران رفتيم تا هوا بخوريم، زن و تنها پسرش در شمال نزد مادرش بودند تنهايى را بهانه كرد تا ما را همراه خود ببرد، در راه مى گفتيم و مى خنديديم گاهى مى ديدم او ساكت مى شود و عرق مى كند، نمى فهميدم چرا!! اصلاً تصور نمى كردم «يعقوب» بخواهد چنين كارى بكند اما شد، در مسير بازگشت به تهران بوديم كه او كنار جاده ايستاد و بعد گفت كه يك فضاى سبز رؤيايى را مى شناسد كه بهتر است آنجا را ببينيم. با وجود گلى بودن مسير، به احترام او از خودرو پياده شديم، راست مى گفت بين درختان يك چمنزار زيبا بود، هنوز مسير راهرويى و گلى را ترك نكرده بوديم كه يعقوب به سمت من و كيارش برگشت، او يك تپانچه در دستش بود، نگاه هايش كاملاً ترسناك بود و خيلى تند حرف مى زد. به كيارش گفت خانه خرابش كرده است و از مدت ها پيش مى خواسته انتقام بگيرد، شوهرم سعى مى كرد آرامش كند اما نمى شد او مستقيم به سمت من و كيارش نشانه رفته بود به التماس افتادم سعى كردم او را به ياد «سايه» كوچولو و زن و بچه خودش بيندازم، از بابت كار اشتباهى كه «كيارش» كرده بود عذرخواهى كردم اما باز شوهرم خراب كرد. يعقوب، تقريباً داشت آرام مى شد، شوهرم به سمت او حركت كرد و در يك لحظه خواست كه به او حمله كند چون زمين گل و ليز بود سر خورد و با صورت روى گل ها افتاد، حالات يعقوب باز تغيير كرد از پشت سر موهاى «كيارش» را گرفت و او را بلند كرد، كيف چرم شوهرم هنوز روى دوشش بود، آن را برداشت روى چمن ها انداخت بعد «كيارش» را با خود به محل افتادن جسد برد. ديگر حرفى نزد فقط تپانچه را روى پيشانى شوهرم قرار داد و خودش با بستن چشمانش، شليك كرد، وقتى شوهرم روى زمين افتاد من داد و فرياد كردم، يعقوب در همان حالت اسلحه را به سمت من گرفت اما منصرف شد حرفى از سايه كوچولو زد بعد خواست خودكشى كند اما نكرد بعد چند جمله اى از فرار و دستگير نشدن حرف زد با سرعت آنجا را ترك كرد، ديدم سوار خودرواش شد، مسير را تغيير داد و به سمت آبعلى حركت كرد. * چرا در اين مدت چيزى نگفتى؟ - خانواده شوهرم مى خواستند خودشان دستگيرش كنند و انتقام بگيرند اما امروز پدر شوهرم اجازه داد به پليس بگويم و بخواهم يعقوب دستگير شود، او را اعدام كنيد، درست است كه شوهرم پول يعقوب را بالا كشيده بود اما چنين سرنوشتى حقش نبود،«كيارش» مرد مهربانى بود هنوز نتوانسته ام به «سايه» بگويم يتيم شده است. * فكر مى كنى كجا رفته است؟ - جايى جز شمال ندارد، او حتماً مى خواهد در جنگل ها پنهان شود، خودش هميشه مى گفت براى پنهان شدن هيچ جايى بهتر از جنگل نيست. بازپرس شمس وقتى «زهرا» به گريه افتاد، از او مشخصات خودروى يعقوب، آدرس خانه بستگان او در تهران و شمال به همراه يك عكس از مرد فرارى را گرفت و خواست اگر سر نخى از يعقوب به دست آوردند در اختيارش قرار دهند و خود را در دردسر نيندازند. با رفتن اين عروس و پدرشوهر، بازپرس شمس مشخصات خودروى يعقوب را در اختيار پليس قرار داد تا در هر جاى كشور ديده شد، آن و سرنشينانش را توقيف كنند. ۴۸ ساعتى از اين اقدام نگذشته بود كه بازپرس اطلاع يافت «يعقوب» به همراه زن و بچه اش وقتى در كرمان بودند شناسايى و دستگير شده اند. از اين بهتر نمى شد، فرداى آن روز يعقوب در اتاق بازپرس شمس روى صندلى نشسته و آشفته به او خيره شده بود: * چرا كيارش را كشته اى؟ - كيارش، زنده است، از ديروز فقط مى شنوم كه او كشته شده است، باور نمى كنم چرا بايستى او را كشته باشم. * تصورم اين بود تو با وجود شاهد عينى و روحيه اى كه دارى براحتى اعتراف كنى، زهرا كه زنده است و ديده تو چگونه شوهرش را كشته اى؟ - باور نمى كنم اين يك بازى است و ... هنوز حرف هاى يعقوب تمام نشده بود كه او دست روى سينه اش گذاشت و بى حال از روى صندلى به زمين افتاد، سكته كرده بود و تحت الحفظ به بيمارستان انتقال داده شد. اين يك بدشانسى بود در يك قدمى قاتل او بايستى سكته مى كرد، همان شب بازپرس وقتى در خانه اش بود به ياد «سايه كوچولو» افتاد كه با شنيدن زنگ در خانه به تصور اينكه پدرش آمده به سمت آن مى دود و نمى داند يتيم شده است. هنوز در اين فكر و خيال بود كه حيرتزده پى برد تا آن لحظه گول حرف هاى «زهرا» را خورده است صبح كه شد بازپرس و «زهرا» به بيمارستان رفتند. اين زن فقط «يعقوب» را نفرين مى كرد وقتى بالاى سر اين مرد رسيدند بازپرس به زهرا گفت: «از اين دوست قديمى شوهرت خجالت بكش و اين همه دروغ سر هم نكن! بگو چرا شوهرت را كشته اى؟! هنوز «زهرا» شروع به داد و فرياد نكرده بود كه از زبان بازپرس دو دليل غيرقابل انكار شنيد و گفت: «به خاطر علاقه اى كه به پسرخاله ام داشتم مى خواستم از دست «كيارش» خلاص شوم تصورم اين بود كه پسرخاله ام اگر ببيند شوهر ندارم حتماً با من ازدواج خواهد كرد، يك ماهى به ماندن او از آمريكا باقى بود كه نقشه قتل را كشيدم، مى دانستم همه اطلاع دارند «يعقوب» با شوهرم اختلاف دارد و به خاطر همين روز قتل از «كيارش» خواستم براى يادآورى خاطرات دوران نامزدى به جاده آبعلى برويم و به همان جاى خلوتى كه بين درخت ها بود برويم، او پذيرفت و من چون هميشه نزد شوهرم مى گفتم كه از خودروى يعقوب خوشم مى آيد خواستم از آژانس هاى كرايه خودرو كه خودروهاى تشريفاتى دارند بخواهد يك خوردوى آئودى قرمز رنگ در اختيارمان قرار دهند مى خواستم اگر كسى ما را ببيند داخل آئودى قرمز رنگ باشم، وقتى از خودرو پياده شديم از راننده خواستم برود و بهانه آوردم كه مى خواهيم تا ساعت ۲ آنجا بمانيم و به «كيارش» گفتم كه با خودروهاى جاده به تهران مى رويم، او پذيرفت و من با خيالى راحت داخل چمنزار با اسلحه اى كه مدت ها پيش شوهرم براى خودش خريده بود او را كشتم و سپس اسلحه را همان جا داخل گودالى انداختم، وقتى خواستم كنار جاده بروم با ديدن جسد «كيارش» به ياد سايه كوچولو افتادم و پاهايم سست شد، پشيمان شده بودم توى گل ها افتادم و شروع به گريه كردم نقشه ام اين بود به كنار جاده بروم و از راننده ها كمك بخواهم اما ناگهان ديدم پسر جوان وارد چمنزار شد او گفت صدايم را شنيده است و بعد به پليس زنگ زد. *** خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس مى توانيد در قرعه كشى جايزه معماى پليسى شركت كنيد. نامه هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد. پاسخ معماى پليسى شماره ۷۷ واسامى برندگان را درشماره آينده بخوانيد.
|
|
|
|
|