|
گزارشى فراتر از درآمد ارزى فرش هاى صادراتى
زنان قاليباف؛ دارها و ديوارها
|
|
|
فاطمه اميرى پشت سرم در ها بسته اند. روبرويم پله ها صف كشيده اند. مى شمارم ۱۱ پله رو به پايين. من فقط امروز از اين پله ها پايين مى روم. اما ۱۱ زن هر روز از اين ۱۱ پله پايين مى روند و فقط وقتى هوا تاريك شد از پله ها بالا مى آيند. يك ... دو... سه ... چهار... سكوت ... شش، هفت، هشت... هيچ صدايى نمى آيد نه، ده به پله يازدهم مى رسم. پاگرد است و درى بسته كه باز مى كنم، با ديوارها، دارها، زنها و اين صدا: «آخرش جاشد ميونش فيروزه اى/ دوغى اولش جاخو/ آخر قهوه اى جاشد توش هم نخودى/ دوغى چارتا رد شد داخل يكى شد/...» سكوت و دوباره صداى يكنواخت و يكريز شانه ها روى گره هاى قالى؛ در زير زمينى نمور و نيمه تاريك كه درست مثل همين ۱۱ زن دلش براى رنگ و روشنايى بيرون لك زده است. معصومه قالى مى بافد، نقش خوانى هم مى كند. ۲۱ سال است كه معصومه حرفها، درد دلهاى بغض آلود، هق هق گريه ها و شادى و غم هايش را در حين خواندن نقش هاى قالى بيرون مى ريزد: «دو شكى قهوه اى پيش او مد شد/ بازم يكى دار چينى/ يشكى قهوه اى پيش رفت يكى سرشد جانم/ دوزلفونت بود تار ربابم، چه مى خواهى از اين حال خرابم...» ۲۱ سال پيش معصومه دلش هرى ريخت پايين. وقتى رفته بود به بيمارستانى كه مستقيم شوهرش را از جبهه جنگ آورده بودند آنجا، روى تخت مردى ديده بود كه خوابيده و ملافه را تازير چانه اش بالا كشيده است. چهره اش مثل روپوش پرستار همراهش سپيد بود و لبها كبود و صورتى پر از درد. ۲۱ سال است كه شوهر معصومه دوپا ندارد و عصب دست راستش هم پيوندى است. ۲۱ سال است كه شوهر معصومه نشسته زندگى مى كند. درست مثل معصومه كه ۲۱ سال است او هم نشسته زندگى مى كند. نشسته پشت دار قالى: «اولى را كه بافتم، گفتم ديگر نمى بافم. دومى را كه فروختم خرج مريضى شوهرم كردم. سومى را كه شروع كردم، گفتند، ديگر نباف. از بنياد به شوهرت حقوق مى دهند.» اما چهارمى شد پول پيش خانه، پنجمى شد پول عمل چشم پسر كوچكم... ششمى، هفتمى و هشتمى حالا ديگر حسابش از دستم رفته، مگر با ۶۰- ۷۰ هزار تومان پولى كه به شوهرم مى دهند، مى شود زندگى كرد...» دلم نمى خواست بگيرد ولى گرفت وقتى معصومه گفت، ويلچر دست دومى كه از بازار سيداسماعيل براى شوهرش خريده، حسابى عمر خودش را كرده و صداى قيژ قيژ چرخهايش بيش از آن كه بايد بلند شده است: «هر قالى اى كه شروع مى كنم، مى گويم با پول اين يكى ديگر يك ويلچر نو مى خرم. اما هنوز قالى از دارپايين نيامده، پول آن تمام شده» حساب تعداد قالى هايى كه معصومه بافته، از ذهنش رفته، اما معلوم نيست تا خريدن ويلچر نويى كه سبك باشد و راحت و بشود آن را همه جا هم برد، معصومه بايد پاى چند دارقالى ديگر بنشيند؟! تازه اين قصه يك زن است. نخستين زن از ۱۱ زن قالى بافى كه اينجا هر روز بيشتر از ۱۱ - ۱۲ ساعت در نور كم و گرد و غبار و ذرات پراكنده نخ ها و پرز ها بدون تهويه هوا و حتى بدون ماسكى بردهان پاى دارهاى قالى مى نشينند و نقش هاى گل و باغ و پرندگانى را مى بافند كه زندگى واقعى شان فاقد آنها است. بعدى هم اسمش زينت است. شوهرش سرايدار يك تعميرگاه است. براى اتاقكى كه صاحب تعميرگاه در اختيارشان گذاشته اجاره نمى دهند. اما خرج و مخارج يك خانواده هفت نفره و درآمداندك شوهرش او را هم به كار كردن و قالى بافى كشانده است خانه زينت به كارگاه قالى بافى نزديك نيست: «سه نفر هستيم كه از يك محله مى آييم. هر روز صبح ساعت شش راه مى افتيم تا به موقع برسيم.» شش صبح هوا روشن شده، اما زينت چادر سياهش را مى اندازد روى سرش، روى لباسهاى تيره و گشادش. هر چقدر رنگ نقشهاى قالى اى كه مى بافد شادو روشن است، لباسهاى زينت تيره و تارند. خودش مى گويد درست مثل زندگى اش: «برايم فرقى نمى كند چه بپوشم... براى من كه بيشتر وقت روز را اينجا پشت دارقالى هستم، در همين يك تكه جا... فرقى نمى كند. بيرون از اينجا چه خبر است، زندگى ما مثل شما ها نيست.» به دور و برم نگاهى مى اندازم. ديوار بالاى سر زينت تا سقف ترك خورده، دارهاى قالى كه كنار هم برپا شده اند، ديوارها را پشت خود پنهان كرده اند. اما باز هم از فاصله ميان دارها، مى شود ديوارها را ديد. بى هيچ رنگى و بى هيچ طرح و زيبايى. ترك خورده و رنگ و رو رفته و اين بوى عجيب. بوى نم و رنگ هاى شيميايى نخ ها. اينجا فقط مى توان به نور ضعيفى كه به زور خودش را از پنجره كوچك، به داخل زير زمين مى رساند، دلخوش كرد. هرچند آن هم خيلى زود در محاصره اين ديوارهاى سرد خاكسترى جان مى دهد و مى ميرد. قرار بوده از چند سال پيش با اجراى طرح بهداشت قاليبافان به وضعيت بهداشتى حدود ۲۳۰ هزار كارگاه قاليبافى غير بهداشتى كشور رسيدگى شود. مسؤول بهداشتى كردن محيط كارگاههاى قاليبافى كشور مى گويد اين كار جزو برنامه هاى وزارت بهداشت است: «براى اجراى اين طرح، ۲۰۰ هزار تومان وام بانكى به قاليبافان مى دهيم تا بتوانند كارگاه خود را باز سازى كنند. البته همين مسؤول بلافاصله اين را هم به توضيحاتش اضافه مى كند كه به دليل بالا بودن بهره بانكى اين وام، چندان استقبالى از اين طرح نشده است. معصومه ، زينت، هزار هزار تا ميليون ميليون زن از ميان حدود پنج ميليون قاليباف در كشور همچنان در كارگاههايى كار مى كنند كه تهويه ندارند و محيطشان نامناسب است. آنها پشت دارهايى مى نشينند كه چون اغلبشان به شكل سنتى ساخته شده اند موجب اختلالات اسكلتى و عضلاتى دربافنده مى شوند. كارگاههايى كه فاقد ابزار و تجهيزات بهداشتى و نور كافى اند. مسؤول بهداشتى كردن محيط كارگاههاى قاليبافى كشور مى گويد: «يك ميليون و ۵۰۰ هزار قاليباف در بدترين شرايط بهداشتى در كارگاهها فعاليت مى كنند.» * * * شب بود. نرگس خواب مى ديد. خواب يك خانه بزرگ و سفيد خانه اى با اتاق هاى زياد. مثل خانه شاه پريان يا خودش كه شده بود ماه پيشونى و دل تك سوار بزرگ زاده اى را ربوده بود. اما صبح نرگس از خواب پريد، با صداى پدرش كه قرار بود او را به خانه اى ببرد. خانه اى كه اصلاً بزرگ و سفيد نبود. قصر نبود و فقط يك اتاق داشت. بجاى پله هايى كه بالابرود، پله هاى اين خانه پايين مى رفت. به اتاقى با سقفى بلند، نيمه تاريك و نمور. آن موقع نرگس ۱۳ سالش بود و حالا ۲۶ ساله است. «اول شدم وردست زنهاى قاليباف گره انداختن را كه ياد گرفتم. توانستم يك رج ببافم. يك رج شد، دورج و سه رج و قالى پشت قالى.» مادر نرگس قاليبافى بلد نبود. هيچكدام از زنهاى فاميل قاليبافى نمى دانستند. نرگس دختر شهر بود: «مى خواستم درس بخوانم و معلم بشوم.» مادرش كه مرد يكى از همسايه ها به پدر نرگس گفت: «دخترت را بياور كارگاه قاليبافى. هم كمك خرجت مى شود و هم هنرى ياد مى گيرد.» اما در ۲۶ سالگى از هنر قالى بافى براى نرگس فقط كار بى وقفه باقى مانده نه لذت درك هنرو نه كسب درآمد زيادى از آن: «روزى سه - چهار هزار تومان مى گيرم. بعد از تمام شدن بافت قالى، صاحب كارگاه درصدى از فروش آن را بين ما تقسيم مى كند.» چه باور كنم و چه نكنم فرش ايران هنوز هم دربازارهاى جهانى ميان مشتريانش ارج و قرب خاص خودش را دارد. گو اين كه مى گويند سهم ايران از حجم مبادلات فرش جهان از ۵۹ درصد در سه دهه قبل به ۲۸ درصد كاهش يافته است و براساس آمار ۴۰ تا ۶۵ درصد فرش هاى بافته شده چينى، طرح ايرانى دارند و روز به روز بازار رقابت براى فرش ايرانى تنگ مى شود، باز هم خواهان فرش ايرانى كم نيست. اما از حجم گسترده بازار پول و سرمايه فرش ايرانى، سهم زنان كه اغلب بافندگان اين فرشها هستند، بقدرى كم و ناچيز است كه اصلاً به حساب نمى آيد و اغلب در حد برآوردن نياز هاى روزمره و كمك به اداره زندگى است. * ** «اگر يك روز مريض شوى و در رختخواب بيفتى، دستمزدت را نمى دهند. اما اگر يك روز بشود چند روز، يكى ديگر را مى آورند جاى تو.» مريم سكوت كرده بود. اما وقتى درباره بيمه سؤال مى كردم تاب نياورد و سكوتش را شكست: «چند سال است كه مدام مى گويند، بيمه تان مى كنيم. اما كو، خبرى نيست. يكبار گفتند بياييد ۷ درصد سهم بيمه را خودتان بدهيد، تا بيمه شويد. از كجا بياوريم؟!» اسفند ۸۳ اعلام شد كه سرانجام طرح بيمه قاليبافان در دو شكل انفرادى و كارگاهى اجرا مى شود. در شكل انفرادى ۵۰ درصد حق بيمه توسط دولت و ۵۰ درصد مابقى توسط قاليبافان پرداخت مى شود و در شكل كارگاهى نيز ۵۰ درصد حق بيمه توسط كارفرما و ۵۰ درصد ديگر برمبناى پايه حقوق و دستمزد بافندگان است. معاون وزير بازرگانى درباره بيمه انفرادى گفت: «اين ۵۰ درصد براساس محاسبات سال (۸۳) حدود ۳۵۰۰ تومان در ماه و در سال حدود ۴۱ هزار تومان است و اگر در عمل ببينيم قاليبافان با اين طرح مشكل دارند، طرح جديدى براى آن در نظر مى گيريم.» مدتهاست كه قاليبافان منتظر عملى شدن طرحها و حرفها هستند. شايد به طور متوسط تاكنون ۱۰ قاليباف در شهرهاى كوچك و در شهرهاى بزرگ هم ۱۰۰ نفر زير پوشش خدمات بيمه قرار گرفته اند. خيلى از مسؤولان فقط به درآمدهاى ارزى كم يا زياد قالى هاى صادراتى فكر مى كنند و خيلى از مردم هم به لذتى كه از داشتن فرشهاى دست باف در رنگهاى دوغى، لاكى، سنجدى، عنابى و دارچينى در خانه هايشان نصيبشان مى شود فكر مى كنند و تقريباً همه رنج و سختى بافتن اين فرش ها را توسط زنان و مردان قاليباف از ياد مى برند. * * * مليحه ۸ سال است قالى مى بافد. قالى هايى پر از نقش گل و پرنده اولش خانه خودش فقط يك تكه موكت ساده داشت. حالا او يك فرش ماشينى دست دوم خريده است. قالى هايى كه او مى بافد، از زير زمين بيرون مى روند. غروب شده، اما مليحه هنوز پشت دار قالى توى زير زمين نشسته است. فقط حركت دستهايش را تندتر كرده تا گره هاى بيشترى بيندازد، حتى اگر امروز يك رج هم جلو بيفتد، به پرواز يك قالى ديگر به بيرون از اينجا كمك كرده، شايد هم حرفها، آرزو ها و خواسته هايش را هم، به اين گره ها و رج ها پيوند مى دهد و همراه قالى ها مى كند. مليحه تعريف مى كند كه چطور وقتى دختر كوچكش را برده دكتر و وقتى خانم دكتر فهميده مليحه قالى بافى مى كند از او خواسته تا يك دار قالى برايش برپا كند. مليحه مى داند كه خيلى ها مثل خانم دكتر قالى مى بافند. مشكل بينايى هم پيدا نمى كنند. از بيماريهايى كه او و زنان مانند او در اثر قاليبافى دچارش مى شوند، در آنها خبرى نيست و آنها البته كسانى هستند كه گاهى براى تفنن و سرگرمى هر چند روز يكبار گرهى بردار قالى مى اندازند و هرچند هفته يك بار رجى را بالا مى برند با همان طرح و نقشه و رنگى كه دوست دارند اما براى مليحه و زنانى همانند او نه ميل و اختيار ، در چه وقت و چقدر بافتن معنا دارد و نه سليقه در انتخاب طرح و نقش و رنگ. آنها همان چيزى را مى بافند كه به آنها گفته مى شود و در روز همانقدر مى بافند كه از آنها خواسته مى شود. هرچه هست گره هايى است كه تند تند كنار هم مى نشانند و رجهايى كه بالا مى روند. دايره اى بسته از لواربافى و به طره رسيدن، بافتن حاشيه ها، تمام كردن فرش و بافتن فرش ديگر.
|