دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Jul 25, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۰۱
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
درنگى در تشابهات و تفاوت هاى پل ريكور و ژاك دريدا
كتاب انديشه
درنگى در تشابهات و تفاوت هاى پل ريكور و ژاك دريدا
«ديگرى»، دوزخ نيست
221178.jpg
پيام يزدانجو
پل ريكور فيلسوفى چندچهره است و پرداختن به چهره هاى چندگانه او هم طبعاً در حوصله اين بحث نيست. در اين مجال عجالتاً به سراغ شمارى از چهره هاى ريكور خواهم رفت كه شباهت ها و تفاوت هايى با يكى ديگر از فيلسوفان چندچهره فرانسوى دارد، كه او هم به تازگى از ميان ما رخت بر بست. ژاك دريدا و پل ريكور، در نگاه نخست، چهره هاى چندان مشابهى به نظر نمى رسند. از اين دو، يكى از چند چهره سرشناس «نظريه نوين فرانسوى» است (رويكردى اغلب راديكال كه متفكرانى همچون فوكو، لكان، بارت، دولوز، ليوتار، و بودريار را شامل مى شود) و ديگرى ظاهراً براى هواداران بى تاب اين نظريه چهره اى چندان شناخته شده، يا دست كم چهره اى مسأله ساز نيست، چهر ه اى است كمابيش سنتى كه با مسائلى كمابيش سنتى كار مى كند. اين تفاوت هم علت و هم معلول واگرايى دريدا و ريكور مى تواند باشد، چون آثار ريكور اغلب ارتباط متنى تنگاتنگى با دغدغه هاى پساساختارگرايى نداشته اند و متقابلاً پساساختارگرايان نيز كار او را اغلب در بحث هاى اساسى خود لحاظ نكرده اند.
با اين همه، به نظر مى رسد كه با توجه به يك بستر يا دست كم يك آبشخور فكرى مشترك، آثار ريكور و دريدا را مى توان به منزله واكنشى اغلب غيرمستقيم به يكديگر در نظر گرفت، واكنشى كه البته در معدود مواردى كه در ادامه اشاره خواهم كرد صورت مستقيم و روشنترى نيز يافته است. ريكور و دريدا هردو در ستيز با «فراروايت ها» دست به قلم برده اند، هردو علناً هيچ نظام سراسر منضبطى خلق نكرده اند، اكثر آثار هر دو شامل مجموعه مقالاتى است كه در بهترين حالت شكل يك منظومه دقيق را به خود مى گيرند. آثار هردو در نهايت نماينده نوعى «راهبرد خوانش» براى «فهم روايت ها» است. هردو به رغم اشتهار فلسفى و اشتغال آكادميك خود، ادبيات را بسيار جدى گرفته اند و مهم تر، هر دو، هرچند با تقدم و تأخرى معنادار، پى آمدهاى اخلاقى، اجتماعى و سياسى آثار خود را مورد توجه و تأمل قرار داده اند.
لازم است به گرايشى اشاره كنم كه دريدا را از ساير پساساختارگرايان دور و از جهاتى به ريكور نزديك مى كند. از ميان دو سنت فكرى مسلط در فرانسه بعد از جنگ، يعنى پديدارشناسى و ساختارگرايى، دريدا هم مانند ريكور به پديدارشناسى گرايش داشت. جالب توجه است كه اولين اثر اين هر دو برگردانى از آثار هوسرل بوده _ ريكور در زندان آلمانى ها كتاب «ايده هايى راه گشا براى نوعى «ديگرى»، دوزخ نيست



پيام يزدانجو
پل ريكور فيلسوفى چندچهره است و پرداختن به چهره هاى چندگانه او هم طبعاً در حوصله اين بحث نيست. در اين مجال عجالتاً به سراغ شمارى از چهره هاى ريكور خواهم رفت كه شباهت ها و تفاوت هايى با يكى ديگر از فيلسوفان چندچهره فرانسوى دارد، كه او هم به تازگى از ميان ما رخت بر بست. ژاك دريدا و پل ريكور، در نگاه نخست، چهره هاى چندان مشابهى به نظر نمى رسند. از اين دو، يكى از چند چهره سرشناس «نظريه نوين فرانسوى» است (رويكردى اغلب راديكال كه متفكرانى همچون فوكو، لكان، بارت، دولوز، ليوتار، و بودريار را شامل مى شود) و ديگرى ظاهراً براى هواداران بى تاب اين نظريه چهره اى چندان شناخته شده، يا دست كم چهره اى مسأله ساز نيست، چهر ه اى است كمابيش سنتى كه با مسائلى كمابيش سنتى كار مى كند. اين تفاوت هم علت و هم معلول واگرايى دريدا و ريكور مى تواند باشد، چون آثار ريكور اغلب ارتباط متنى تنگاتنگى با دغدغه هاى پساساختارگرايى نداشته اند و متقابلاً پساساختارگرايان نيز كار او را اغلب در بحث هاى اساسى خود لحاظ نكرده اند.
با اين همه، به نظر مى رسد كه با توجه به يك بستر يا دست كم يك آبشخور فكرى مشترك، آثار ريكور و دريدا را مى توان به منزله واكنشى اغلب غيرمستقيم به يكديگر در نظر گرفت، واكنشى كه البته در معدود مواردى كه در ادامه اشاره خواهم كرد صورت مستقيم و روشنترى نيز يافته است. ريكور و دريدا هردو در ستيز با «فراروايت ها» دست به قلم برده اند، هردو علناً هيچ نظام سراسر منضبطى خلق نكرده اند، اكثر آثار هر دو شامل مجموعه مقالاتى است كه در بهترين حالت شكل يك منظومه دقيق را به خود مى گيرند. آثار هردو در نهايت نماينده نوعى «راهبرد خوانش» براى «فهم روايت ها» است. هردو به رغم اشتهار فلسفى و اشتغال آكادميك خود، ادبيات را بسيار جدى گرفته اند و مهم تر، هر دو، هرچند با تقدم و تأخرى معنادار، پى آمدهاى اخلاقى، اجتماعى و سياسى آثار خود را مورد توجه و تأمل قرار داده اند.
لازم است به گرايشى اشاره كنم كه دريدا را از ساير پساساختارگرايان دور و از جهاتى به ريكور نزديك مى كند. از ميان دو سنت فكرى مسلط در فرانسه بعد از جنگ، يعنى پديدارشناسى و ساختارگرايى، دريدا هم مانند ريكور به پديدارشناسى گرايش داشت. جالب توجه است كه اولين اثر اين هر دو برگردانى از آثار هوسرل بوده _ ريكور در زندان آلمانى ها كتاب «ايده هايى راه گشا براى نوعى پديدارشناسى» را به فرانسه ترجمه كرد، و همان طور كه مى دانيم نخستين كار مهم و مكتوب دريدا، يعنى رساله دكترايش، ترجمه «منشأ هندسه» هوسرل بود. ريكور و دريدا هردو با سنت پديدارشناسى هوسرلى آغاز كردند و هردو هم در جايى از آن جدا شدند. همچنين، هيچ كدام چنان كه انتظار مى رفت تحت تأثير سارتر قرار نگرفتند. ريكور به كارهاى امثال گابريل مارسل و موريس مرلوپونتى علاقه مند شد و بعد هم كار هايدگر را به طور مشروح و مستمر پيگيرى كرد. دريدا هم پيگير كار هايدگر شد و از اين رهگذر به انديشه گرانى چون ژرژ باتاى، نيچه، و هگل رسيد. همچنين بايد اشاره كرد كه ريكور و دريدا هردو كار فرويد را جدى گرفتند و تقريباً همزمان واكنش هايى كمابيش مشابه به روانكاوى فرويدى نشان دادند: رويكرد ريكور در رساله «فرويد و فلسفه» (۱۹۶۵) از جهات مهمى با بحث متعاقب دريدا در «نوشتار و تفاوت» (۱۹۶۷) همسويى داشت، از جمله درباره نقش اساسى زبان در كاركرد ناخودآگاه و دست كم گرفتن آن از جانب فرويد (از ياد نبريم كه هردو، با ملاحظاتى متفاوت، اين حكم هايدگرى را پذيرفته بودند كه «انسان زبان است»). سواى اين آبشخورهاى اشتراكى بايد به مضامين مشتركى اشاره كرد كه در كار هردو نمود يافته، و تفاوت و تعارض ديدگاه آن دو را هم رقم زده. يك مضمون مشترك و محورى همان «ديگرى» است كه مى دانيم ترجيع بند كار دريدا است و ريكور هم البته با لحاظ كردن فاصله فكرى چشمگيرى به آن پرداخته. در واقع اگر يكى از دو پرسش اصلى پروژه فلسفى ريكور را اين بدانيم كه «من كه ام؟» آنگاه درك خواهيم كرد چرا «هستى شناسى» هايدگرى او دغدغه «خويشتن» يا همان «هويت» را دارد _ همان تعبيرى كه امروزه به يمن دريدا و همفكران اش بدنامى رسواكننده اى يافته. اما از نظر ريكور اين پرسشى درست و بل  ناگزير است، هرچند كه هيچ پاسخ سرراست و هيچ ختم كلامى در اين باره در كار نيست. پاسخى كه ريكور براى اين پرسش مى جويد در ساحت زبان است، و نه قدرت _ به اين ترتيب از سويى به دريدا نزديك و از امثال فوكو دور مى شود. با اين حال، از ديد دريدا طبعاً اين پرسش، همان طور كه خود بارها در مورد كار هايدگر نشان داده، پرسشى گمراه كننده و در واقع متضمن نوعى ماهيت باورى نهفته، نوعى نوستالژى نسبت به درك خاستگاه هاى استوار و سرآغازهاى ثابت است _ شكل درست تر اين پرسش براى دريدا شايد چنين باشد: «آن ديگرى كه من ام با خود چه مى كند؟» با اين حال، به نظر مى رسد ميان اين باور كه پاسخ درستى براى اين پرسش وجود دارد اما دست نايافتنى است (ريكور) با اين باور كه هيچ پاسخ درستى براى اين پرسش وجود ندارد (دريدا) فاصله زيادى نيست _ هرچند به باور من، اين فاصله هرقدر هم كه ناچيز باشد به شدت تأثيرگذار و تعيين كننده خواهد شد.
با اين حال، با در نظر گرفتن پرسش دوم فلسفه ريكور شايد اين «هويت خواهى» را بتوان به نوعى توجيه كرد، يعنى اين پرسش كه «من چگونه بايد زندگى كنم؟»، پرسشى كه ما را مستقيماً به بطن فلسفه اخلاق ريكور رهنمون مى شود _ كه البته موضوع بحث من نيست. اما بايد اذعان كرد كه در پيوند همين دو پرسش است كه مفهوم «مسؤوليت» در كار ريكور پديد مى آيد كه از سويى به اخلاق مربوط مى شود و از سوى ديگر دين را در بر مى گيرد. سواى بحث هاى مفصل و مجزايى كه ريكور در هريك از اين دو قلمرو، يعنى اخلاق آخرت شناسانه و دين مسيحيت پروتستانى دارد، بحث تفاوت و هويت هم صورت بندى نهايى اش را در كتابى نظير «خويشتن همچون ديگرى» (۱۹۹۰) مى يابد. در اين جا هم شاهد يك تشابه و يك تفاوت ايم. دريدا هم در دوره آخر كارش همين پرسش اخلاق و دين را البته از زاويه خاص خود به بحث مى گذارد، در آثارى مثل «جهان ميهنى» و «بخشايش»، و «تيماردارى» كه همگى در دهه نود پديد آمده اند، يا در مجموعه مقالاتى كه تحت عنوان «كنش هاى دين» (۲۰۰۱) به انگليسى تدوين و ترجمه شده اند؛ افزون بر اين ها، همراهى دريدا با جان كپوتوى آمريكايى كه در كتاب مشهورش، «نيايش ها و اشك هاى ژاك دريدا» (۱۹۷۷) تأويل هاى دينى مهمى از كار او ارائه كرده بود، هم از ديگر نشانه هاى بارز اولويت يافتن چنين دغدغه هايى است، و دريدا خود در گفت وگوى مفصلى با كپوتو كه تحت عنوان «شالوده شكنى در يك كلام» (۱۹۹۷) منتشر شد بر اغلب اين تأويل ها صحه گذاشت. اما مهم تر اين كه، با وجود برخى پيشگامى هاى ريكور در زمينه هاى پيش گفته، دريدا به متفكر فرانسوى ديگرى در اين سنت رجوع مى كند. در واقع، بحث «مسؤوليت اخلاقى» بار ديگر دريدا را مجذوب يكى از چهره هاى پديدارشناسى هوسرلى و هستى شناسى هايدگرى در فرانسه مى كند: امانوئل لويناس، كه دريداى متقدم مفصل ترين مقاله «نوشتار و تفاوت» يعنى «خشونت و متافيزيك» را به تشريح انديشه او اختصاص داده بود و دريداى متأخر هم با پررنگ شدن دغدغه هاى اخلاقى در آثارش بار ديگر به او رجوع مى كند و نمونه بارزش مى تواند «خداحافظى با امانوئل لويناس» (۱۹۹۷) باشد. در تشريح اين روند همگرايى و واگرايى، مضمون مهم ديگرى كه بايد مورد توجه قرار دهيم طبعاً «تأويل» است. با وجود تنوع و تكثر چشم گير آثار ريكور امروزه كل كار او را در راستاى «هرمنوتيك فلسفى» ارزيابى مى كنيم، يعنى فلسفه اى كه دغدغه اوليه و اصلى اش تأويل شناسى متنى است. از سوى ديگر، دريدا نيز كل كار خود را در نوعى «نوشتارشناسى (گراماتولوژى) شالوده شكن» طرح مى ريزد. جالب اين كه پروژه هردو در واكنش به ساختارگرايى و نقد آن شكل گرفته، و جالب تر اين كه با اين حال در همين عرصه است كه مهم ترين تعارض ديدگاه هاى ريكور و دريدا رقم مى خورد. ريكور در كتاب مشهور «اختلاف تأويل ها» (۱۹۶۹) (كه من به دلايل ريشه شناختى و همچنين معناشناختى ترجيح مى دهم آن را «تعارض تأويل ها» بخوانم)، كتابى كه شامل مجموعه مقالات مشهور و مؤثرى در باب هرمنوتيك، و نسبت اين نگره، به ترتيب، با ساختارگرايى، روان كاوى، پديدارشناسى، نمادپردازى شر، و سرانجام ايمان دينى است، تعريف روشنى از رويكرد خود به دست مى دهد. ريكور در جستار نخست كتاب، «وجود و هرمنوتيك»، هرمنوتيك يا همان تأويل شناسى را رويكردى مى داند كه به «مسأله كلى فهم» مى پردازد. اما هر فهمى متكى به «پيش فهم ها» است، و اين جا است كه ريكور با توجه به دوره هاى اول و دوم كار هايدگر، مؤلفه هاى «زبان» و «تاريخ» را ملازم هر تأويلى مى سازد. بنابراين، از ديد او هر تأويلى زبان بنياد و تاريخمند است، يا به عبارت خيلى ساده، هر تأويلى يك روايت است (حكمى كه ريكور بعدتر آن را در سه مجلد مشروح «زمان و گزارش» تبيين مى كند).
ادامه دارد
كتاب انديشه
اسلام ، دموكراسى
و نوگرايى دينى در ايران
221193.jpg
از بازرگان تا سروش
فروع جهانبخش
ترجمه جليل پروين
نشر گام نو
اثر حاضر، پژوهشى است حول بحث سازگارى يا عدم سازگارى اسلام و دموكراسى. سعى مؤلف در فصل اول اين است كه بتواند تعريفى مشخص از دموكراسى ارائه دهد، وليكن به دليل نبود توافق كامل در بين دانشمندان در اين زمينه به تعريف و تبيين اصول بنيادين آن - يعنى آزادى ، برابرى و حاكميت اكثريت- بسنده مى كند. در فصل دوم ، نگارنده عناصرى از متون دينى، سنت و سيره نبوى و تاريخ صدر اسلام را مورد بحث و بررسى قرار مى دهد كه قريب به اتفاق انديشمندان دينى در سازگار نشان دادن اسلام و دموكراسى بر اين عناصر انگشت تأكيد نهاده اند و در فصل سوم به پيدايش روشنفكرى و نوگرايى دينى در ايران و تطوراتى كه در آغاز پيدايش داشته است ، اشاره مى كند. در فصل چهارم به تشريح و تبيين آرا و انديشه هاى شش متفكر پيش از انقلاب - آيت الله طالقانى،مهندس بازرگان، علامه طباطبايى، دكتر شريعتى، آيت الله مطهرى و امام خمينى، در باب هنجارها و ضوابط دموكراسى مى پردازد و آنها را به نقد مى كشد. و در فصل پايانى كتاب، مؤلف به تبيين روشنفكرى دينى در ايران پس از انقلاب پرداخته و آراى دكتر سروش در باب حكومت دموكراتيك دينى را مورد بحث و بررسى قرار مى دهد. و در خاتمه، حدود و ثغور جنبش اصلاحات پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ را ترسيم مى كند و اميدها و چالش هايى را كه اين جنبش در راه رسيدن به دموكراسى دارد را بيان مى كند.
مؤلف اثر، فروغ جهانبخش، داراى دكتراى مطالعات اسلامى از دانشگاه مك گيل است كه تاكنون آثار بسيارى در باب دين و سياست نگاشته است. وى هم اكنون استاديارى بخش مطالعات اسلامى دانشگاه كويين كانادا را برعهده دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |