دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Jul 25, 2005
جوان
۳۲۰۱
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
كى از همه هنرى تر است؟
كوچه w
كى از همه هنرى تر است؟
مثل بازار سمسارها
221127.jpg
نازمريم شيخها
هرچند كه ديگر از دوره تب تند موهاى بلند و فرخورده، ريش فرم دار و تخته شاسى هاى A2 و لوله كاغذ كالك دست گرفتن و جليقه پاره پوشيدن گذشته است، اما هنوز هم تب هنرى شدن به سختى ادامه دارد.
آمار سازمان سنجش از افزايش روز به روز داوطلب هاى رشته هاى هنرى خبر مى دهد. به قول كلاس كنكوردارها ديگر قبولى در كنكور هنر دست كمى از قبول شدن در رشته هاى خوب رياضى و تجربى ندارد.
حجم بالاى نمايشگاه هاى هنرى داخل و خارج از كشور و حجم بالاتر برنده شدگان جوان ايرانى جايزه هاى بين الملل نشان مى دهد كه جوانان ايرانى پربيراه هم هنر را نشانه نرفته اند.
گرافيك و طراحى صنعتى
هنرى ها مى دانند كسانى كه رشته طراحى صنعتى مى خواهند، گرافيك قبول مى شوند و گرافيكى ها، طراحى صنعتى. البته استثنا هميشه وجود دارد ولى اكثراً اين طور راضى تر هستند.
تب رشته گرافيك از وقتى بالا گرفت كه همه فهميدند تبليغات هم يك نوع هنر است، آن هم از نوع گرافيكش!
به قول مينا تبليغات به دو دوره تقسيم مى شود: «قبل از سيا ساكتى و داوود خطر- تبليغات راهنمايى و رانندگى- و بعد از آن».
ليلا مى گويد بعد از پخش برنامه هاى انيميشن تبليغاتى در صدا و سيما فهميد كه اين رشته در ايران هم وجود دارد و در كلاس هايش ثبت نام كرد.
اكثر فارغ التحصيلان رشته رياضى دبيرستان بين رشته هاى هنرى به گرافيك و طراحى صنعتى گرايش دارند و چون معمولاً كلاس هاى آزاد برايشان كم است، دانشگاه قبول مى شوند.
سينما
بحث تب بازيگرى بحث بيهوده اى است. اين هنر از اولين سال هاى پخش فيلم در سينماها جوانان را جذب خود كرده است. ژست هاى آرتيستى و افرادى كه در شخصيت فيلم ها غرق مى شوند چيز جديدى نيست.
كلاس هاى بازيگرى فراوانى كه همه جا وجود دارد هم جواب خيل عظيم هواداران اين هنر را داده است.
هرچند كه دوره كلاس هاى بازيگرى را هم مى شود به دو دسته تقسيم كرد: «قبل از ترانه عليدوستى و بعد از آن». مسلماً بعد از درخشيدن ترانه عليدوستى، جوانان بيشمارى فكر كردند كه سكوى پرتابشان به سوى هنر بازيگرى ديگر، فقط ايستادن گوشه خيابان و منتظر ديدن محمدرضا شريفى نيا و يا پيدا كردن محسن مخملباف و صحبت كردن با او راجع به نامزد فرارى شان (سلام سينما را يادتان هست؟) نيست.
اما اكثر جوانانى كه در اين گزارش از آنها پرسش شده است كارگردانى را به بازيگرى ترجيح مى دادند. آنها همانطور كه پرستو مى گويد فكر مى كنند الآن ديگر كارگردان ها معروف تر هستند.
شهرزاد مى گويد: «دنياى كارگردان ها بزرگ تر است. آنها قدرت دارند و خالق فيلم هستند.» ولى يك دليل ساده هم وجود دارد. شما مى توانيد در مقام كارگردان با بودجه شخصى فيلم كوتاه بسازيد اما به عنوان بازيگر بايد همان شريفى نيا را پيدا كنيد.
تئاتر
قضيه تئاتر بين رشته هاى هنر كمى متفاوت است. در واقع تب تندى به وجود نيامد كه از بين رفته باشد. هر كس قضيه خاك صحنه و عشق و نان خالى را مى شنود پشيمان مى شود. اما همه هنرى ها عاشق تئاتر شهر، ساختمان قديمى اش و تئاتر ديدن هستند (فيلم كوتاه پگاه آهنگرانى را ديده ايد؟)
شيرين مى گويد كه بچه هاى رشته تئاتر هم عجيب و غريب نيستند هم خيلى عجيب و غريبند. او مى گويد ذهنشان پيچيده است اما ظاهرشان، نه!
هرچند كه باقى هنرى ها دل خوشى از آنها ندارند. «دير دوست مى شوند، زود دوستيشان به هم مى خورد. مهربانند اما تند حرف مى زنند». شيرين خودش دانشجوى تئاتر است و فكر مى كنم حق دارد اين حرف ها را بزند. راستى پيپ كشيدن هم يك تيپ تئاترى است.
موسيقى
بعد از تب تند گيتار اين روزها ديگر كمتر كسى پيدا مى شود كه ساز نزند، يا حداقل يك گيتار در خانه نداشته باشد. در مهمانى هاى خانوادگى و دوستانه حتماً يك نفر هست كه بنوازد و يك نفر كه بخواند اگر كه بيشتر نباشند.
از جذابيت حمل يك ساز در خيابان - كه با وجود زياد شدنش، هنوز هم طرفدارانى دارد- بگذريم، بچه هاى موسيقى بين هنرى ها واقعاً هنرى ترين هستند.
ساناز اعتقاد دارد: «موسيقى آدم را سرحال مى آورد و ناراحتى هايش را از بين مى برد.» البته خودش تا به حال سه ساز عوض كرده است، چون تحمل صداهاى خارج از ريتمشان را در هنگام يادگيرى نداشته. «بچه هايى كه به رشته موسيقى علاقه پيدا مى كنند يا روحيه آرامى دارند يا بعد از مدتى آرام مى شوند.»
با وجود اين تصور غلط كه بچه هاى رشته سينما يا نقاشى تيپ هنرى ترى دارند - موى بلند و لباس هاى عجيب و غريب- اين بچه هاى موسيقى هستند كه دست همه را از پشت بسته اند.
نقاشى
شايد اصلى ترين رشته هنر نقاشى باشد، با اين وجود، اين سال ها تب رشته نقاشى از باقى هنرها كمتر است. بچه هاى نقاشى را مى توانيد از رنگارنگ بودنشان، كارهاى هنريشان و ساكت بودنشان بشناسيد.
يك روپوش سفيد پر از لكه هاى رنگ و يك پالت تميز و يك قلموى شسته تيپ سازى نقاش ها براى فيلم هاى سينمايى است.
مهسا نقاشى را با تمام وجودش دوست دارد. از بوى رنگ لذت مى برد. خودش مى گويد رنگ كه مى بيند به هيجان مى آيد و حتى صداهاى رنگ ها را هم مى شنود.
پريسا نقاشى را دوست دارد چون وقتى چيزى را مى كشد همان موقع آن را مى فهمد و وقتى بقيه از نقاشى اش تعريف مى كنند مى فهمد كه اشتباه نكرده است.
سهراب سپهرى را هم كه همه مى شناسيد
گول متنوع بودن رشته هاى هنرى را نخوريد. عباس كيارستمى، برجسته ترين كارگردان سينما كه اين روزها گالرى هاى هنرى عكس هايش را نمايش مى دهند و ناشران شعرهايش را چاپ مى كنند در دانشگاه، نقاشى خوانده است.
ابراهيم حقيقى كه لوگوى جشنواره فجر را طراحى كرده (طرح سيمرغ) و براى نشر مركز روى جلد مى زند و يكى از بزرگ ترين گرافيست هاى ايران است، معمارى خوانده.
رضا شفيعى جم - بامشاد سريال نقطه چين - با آن بازى زيبايش در فيلم ارتفاع پست حاتمى كيا، گرافيست است.
حسام الدين سراج و صداى زيبايش را همه به خاطر مى آورند، او هم معمار است.
و در آخر منوچهر معتمدى كه هنر را به تازگى ساخته است، معمار، نقاش، مجسمه ساز، عكاس و طراح صنعتى است.
روى ديگر سكه
تبليغات نادرست، افكار غلط و متأسفانه ساخت فيلم هايى با اين ايده اشتباه كه هنرى ها يا خل و چلند يا خود را به خل و چلى مى زنند باعث شده هرجور قيافه اى با هرجور تفكرى احساس كند هنرى است. اگر كسانى را در خيابان ديديد كه يك كوله پشتى شبيه به جلد ساز برپشت دارند، ريششان بلند است، مثل بازار سمسارها به خودشان گردن بند و انگشتر و النگو آويزان كرده اند يا مثل مد جديد اين روزها روى بينى و ابرويشان نگين گذاشته اند، اگر وقتى حرف مى زنند در يك جمله ۵ كلمه اى ۳ كلمه را با لهجه تلفظ مى كنند، يك لحظه شك كنيد، هيچ كدام دليل بر هنرى بودن آنها نيست، هنر حرف زيباترى براى گفتن دارد كه آنها از آن بى خبرند.
ما قاتل پدر شما هستيم
221136.jpg
رامتين سخى
دانشجوى رشته نقاشى
آخرين بارى كه به من چپ چپ نگاه كردند، همين امروز صبح بود. سوار تاكسى كه شدم، راننده جورى به من نگاه مى كرد كه انگار صدسال است حمام نرفته ام يا سرم شپش دارد. فكر مى كردم، به اين نگاهها و حرفهايى كه پشت و جلوى رويم مى زنند، عادت كرده ام. اما مگر مى شود؟ جورى به آدم نگاه مى كنند كه انگار قاتل پدرشان هستيم.
فكر مى كنيد جرم ما به غير از قتل پدرشان چيست؟ جرم ما، موهاى بلندمان، سازى كه بر كول داريم(يا تخته شاسى كه به دست گرفته ايم)، شلوار جينى كه پاره پاره شده است و شايد چند چيز ديگر باشد كه خودمان در جريان نيستيم. آرى، اين است همه جرم ما. ظاهرى كه ديگران نمى پسندند. از خانواده بگيريد تا مردم كوچه و خيابان. ولى چرا باور نمى كنيد كه ما اين طور راحتيم؟ مگر ما به آنها كه موهايشان بلند نيست و هر صبح كفش واكس زده پا مى كنند، چپ چپ نگاه مى كنيم؟
فكر مى كنيم آنها هم لابد اين طور راحت تر هستند. ما دلمان مى خواهد شلوار جين پاره بپوشيم، آنها دوست دارند شلوار پارچه اى اتوخورده. ما دوست داريم موهايمان را از پشت ببنديم. آنها دلشان مى خواهد، موهايشان مرتب وآب و شانه كرده باشد.
پس چرا ما به آنها چپ چپ نگاه نمى كنيم؟ دوستى مى گفت كه از بس ديگران خودخواه اند، دلشان مى خواهد همه مثل آنها باشند و اين از افتادگى ماست كه كارى به كار كسى نداريم. سرمان در لاك خودمان است و نه به سياست كار داريم نه به ظاهر بقيه. براى همين هم شايد ما را «هنرى بى بو و بى خاصيت» بدانند اما هر چه هست ما از وضعى كه داريم خوشحاليم. از اينكه سرمان دركار سياست نيست و دنبال تحصن و تجمع و ترور و دعوا نيستيم، خوشحاليم. از اينكه ميان اين همه دود و ترافيك و آلودگى صوتى، هدفون در گوشمان است و به سمفونى بتهوون گوش مى دهيم، خوشحاليم. از اينكه همه سر هر چهارراهى يقه همديگر را گرفته اند و ما با لبخند و بدون هيچ برخوردى از گوشه خيابان مى گذريم، خوشحاليم.
اصلاً كاش همه دنيا مثل ما بود. مثل ما نه به بقيه چپ چپ نگاه مى كردند و نه كارى به كار كسى داشتند. كاش همه، عالم خودشان را داشتند و عالمشان قيافه و ظاهر ما نبود.
كوچه w
روزى كه باران آمد
221139.jpg
از اينكه وبلاگهايتان را براى معرفى به آدرس www.koocheyeW.com مى فرستيد متشكريم. كوچه w نگاهى است به سايت ها و وبلاگ هاى شما با موضوعات اجتماعى، فرهنگى، ادبى، علمى و ....
سايت ها و وبلاگ ها نبايد مغاير با شؤون ملى و مذهبى باشند.
براى شروع، اين هفته مطلبى از وبلاگ www.yousefheydari.blogfa.com برايتان انتخاب كرده ايم. حيدرى از همكاران ما در روزنامه ايران است و درباره روز بازديد محمد خاتمى (رئيس جمهور) از روزنامه در وبلاگ خود نوشته است:
خاتمى در ايران
بالاخره روزى كه انتظارش را مى كشيدم فرا رسيد. روزى كه هميشه براى رسيدن به آن لحظه شمارى مى كردم. از چند روز قبل همه در تكاپوى اين روز بودند. برق خوشحالى را مى توانستى در چشمان تك تك همكاران ببينى. آرى، خاتمى رئيس جمهور محبوب روز سه شنبه به ميان ما آمد. همه همكاران با آراسته كردن خودشان آماده پذيرايى از مهمان عزيز بودند. صبح زود به روزنامه آمدم. در ذهنم حرفهاى ناگفته اى را كه دوست داشتم به خاتمى بگويم مرور مى كردم. ساعت ديدار نزديك بود. هر لحظه خبر مى رسيد كه تا دقايقى ديگر او وارد تحريريه خواهد شد.با همكاران نحوه استقبال را تمرين مى كرديم. لحظه اى بعد خاتمى با آن لبخند هميشگى اش وارد تحريريه شد. همه همكاران با كف زدن به او خوش آمد گفتند. او مقابل ميز ما ايستاد و دستانش را براى دست دادن با ما دراز كرد.دستانش را با گرمى فشردم.چهره اش با اينكه شكسته و خسته نشان مى داد ولى با لبخندش سعى مى كرد به ما آرامش بدهد. دوست داشتم او را در آغوش بكشم ولى مى دانستم اجازه اين كار را به من نخواهند داد.سعى كردم تا حرفهاى دلم را به او بزنم ولى به قول شاعر: گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم --چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايى. بعد از بازديد خاتمى از تحريريه او به آمفى تئاتر رفت و بعد از تقدير شايسته اى كه از او صورت گرفت سخنان جالبى گفت. او از سختيهاى كار خبرنگاران گفت.از بسته شدن روزنامه ها و پايين بودن سطح درآمد روزنامه نگاران و خبرنگاران.از اينكه به تنها روزنامه دولت جفا شده بود گلايه كرد و در آخر نيز به همه همكارانش در روزنامه وزين ايران خسته نباشيد گفت. وقتى با او عكس يادگارى مى گرفتيم در دلم آرزو مى كردم كه اى كاش باز هم اين روزهاى خوش تكرار شود ولى مى دانستم اين آخرين عكسى است كه با محبوب دل مردم و معمار گفت وگوى تمدنها مى گيريم. او رفت. هنگام خداحافظى وقتى از پنجره براى او دست تكان مى داديم به سمت ما بازگشت و براى آخرين بار دستهايش را براى ما تكان داد.
همسر كشى
وقتى معاون اداره آگاهى تهران خبر مربوط به قتل مردى توسط همسرش را براى من و همكاران ديگرم تعريف مى كرد باور نمى كردم يك زن كه هميشه به عنوان موجودى سراسر احساس از او ياد مى شود اينگونه سنگدل و با چنين قساوتى همسرش را كه بيش از ۳۰ سال با او زندگى كرده است از پاى درآورد. اين زن به خاطر اختلافى كه با همسرش داشت با دادن سم سيانور او را به قتل رساند و اين در حالى بود كه تا زمانى كه كارشناسان پزشكى قانونى جواب سم شناسى را اعلام نكرده بودند اين زن منكر قتل همسرش شده بود.
متأسفانه پديده همسركشى كه در هر ماه چندين خبر در ارتباط با آن در روزنامه ها مى بينيم روز به روز در حال افزايش است.اين موضوع نشان از سست شدن بنيان خانواده ها و افزايش فاصله بين اعضاى خانواده است.
زنانى كه پس از سالها زندگى مشترك و حتى داشتن فرزند از همسرشان خسته شده و دل به بيگانه اى مى سپارند و اولين گام در يك جنايت را كه قربانى آن يكى از دو طرف است برمى دارند.
به راستى چرا؟
وبلاگ دوم، نسيم مهربانى نام دارد كه وبلاگى است در زمينه خودشناسى و مسائل روانشناسى. براى آشنايى بيشتر مى توانيد به آدرس www.nasimemehrbani.persianblog.com مراجعه كنيد. دو مطلب از اين وبلاگ را انتخاب كرده ايم كه مى خوانيد:
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
بارها پيش اومده كه در جمع دوستان و يا همكاران از محسنات و خوبيهاى يك نفر صحبت به ميان اومد گاهى هم ما حالت خاصى را درون خود احساس كرديم. حالتى مثل عدم رضايت از خود و ديگران و يا احساس خشم و شروع به توجيه ويژگيهاى اون فرد كرديم به اين صورت كه مثلاً اگر گفته شده فلان فردى اين ويژگى خوب و پسنديده رو داره ما گفتيم خوب علتش چنين هست و چنان (توجيه كرديم).
البته در برخى از ما آدمها كار از توجيه گذشته و به يك مبارزه و حتى در برخى موارد آسيب رسانده به شخصيت و يا خود فرد مى رسه.
اما علت چيست؟
من فكر مى كنم علت آن حسادت هست كه همه ما به نوعى حسادت رو در دوره هاى مختلف زندگى حس و تجربه كرديم.از حسادت به خواهر و برادر كوچكتر گرفته تا همكلاسى و همكار و غيره.
دوستان خوبم ! شجاع باشيد.حسادت نه تنها بد نيست بلكه خيلى هم خوبه ! من هم گاهى حسود هستم و خوشحالم كه به شناخت خودم و صفت حسادت در خود شدم.
خداوند حكيم ومهربان هر خصلتى كه در نهاد بشر قرار داده لازمه رشد و شكوفايى او هست.فقط ما انسانها براى استفاده از اين صفات در جهت رشد و شكوفايى استعدادهاى بالقوه خود، لازمه كه به جاى سركوب كردن اونها رو خوب بشناسيم و ياد بگيريم چگونه از آن در رشد و شكوفايى خود بهره ببريم.
همانگونه كه بارها تأكيد شده شناخت خود مهمترين گام در جهت شكوفايى انسان هست.
بله دوستان خوبم! حسادت به خودى خود بد يا خوب نيست چون فقط يك صفت هست.اين كه ما چطور از اين صفت بهره ببريم و چگونه به اون جهت بديم مهم هست.
حسادت مى تونه نيروى خشم كه نيروى ويران كننده هست را در ما ايجاد كنه و باعث تخريب هويت ما بشه و همچنين حسادت مى تونه نيروى رقابت مثبت رو در ما ايجاد كنه و باعث رشد و ترقى و شكوفايى و ايجاد هويت مثبت بشه.مثلاً اگر برادر و يا خواهر ما درسش خوبه ما هم تلاش كنيم و خوب درس بخونيم و يا اگر در زمينه ديگه استعداد داريم در اون جهت تلاش كنيم و استعداد و نبوغ خود رو به ظهور برسونيم.و يا اگر خواهرمون و دوستمون به دليل مهربانى شهرت داره، او رو الگو قرار بديم و بكوشيم ما هم مهربان باشيم.
نكته مهم اين هست كه اگر ما بپذيريم كه همه ما منحصر به فرد هستيم و هيچ دو نفرى در كره خاكى وجود نداره كه مانند هم باشند بنابراين تفاوتها رو راحت مى پذيريم و هرگز حسادت نخواهيم كرد.
«من» ويژگيها و خصوصياتى دارم كه با اون ويژگيهاى منحصر به فرد شناخته مى شم و اونها درمن نهادينه شدند.خواه منفى و خواه مثبت.اما مهم اين هست كه خود رو بشناسم و نقاط مثبت خود رو تقويت كنم و نقاط ضعف رو تلاش كنم كه اصلاح كنم.
گاهى وقتها پيش مى آد كه فرد به دليل نيروى حسادت احساس تنفر مى كنه اول اين احساس از فردى هست كه به او حسادت مى كنه ( فردى كه در ارزيابى و مقايسه با خود اون رو بهتر و موفق تر از خود مى دونه ) ولى كم كم چون نمى تونه مبارزه كنه و از آنجايى كه اين نيروى منفى بايد از درون تخليه بشه بنابراين شروع به مبارزه با خود مى كنه و دست به خودتخريبى ناخواسته مى زنه.
بزرگان در اين مورد گفته اند حسود هرگز نياسود به همين اصل تأكيد داره.چون فرد حسود احساس آسايش و آرامش نمى كنه و مدام درون خود رنج مى بره و هميشه در حال مبارزه هست مبارزه با طرفى كه بهش حسودى مى كنه و يا مبارزه با خود.از آنجا كه اين مبارزه نابرابر هست طبيعى هست كه مبارزه اى ناعادلانه و محكوم به شكست خواهد بود.آتش جهنمى رو هم كه مى گن همين آتش خشم درون هست.
اما دوست خوبم ! حسادت همانگونه كه در بالا اشاره شد صفتى هست كه مخصوص انسان و بيهوده نيست بلكه لازمه رشد و شكوفايى اوست.
حسادت زمانى خودش رو ابراز مى كنه كه مقايسه به وجود بياد خواه اين مقايسه خودبه خود باشه و خواه توسط ديگران انجام بشه.اما چرا مقايسه ؟
مگه ما منحصر به فرد نيستيم ؟
مگر از نظر محيط و وراثت متفاوت نيستيم ؟
پس چرا مقايسه ؟
دليل اين مقايسه نا برابر و نا عادلانه و بهتر بگم ظالمانه عدم شناخت هست.
حالا كه آموختيم همه ما منحصر به فرد هستيم پس ديگه جايى براى مقايسه وجود نداره و اگر هم انجام بشه باطل هست.در همين جا با قدرت و اطمينان چنين مقايسه اى رو باطل اعلام مى كنم.چون توان درونى و محيطى «استعداد» رغبت و ... همه ما با هم فرق مى كنه بنابراين موقعيتها و كاراييهاى ما هم با هم متفاوت خواهد بود.
چگونه مى توان از صفت حسادت در شكوفايى و رشد خود بهره ببريم؟
من به طور خلاصه اين راهكارها رو پيشنهاد مى دم چون در عمل تا كنون موفق بودم:
۱- قبول كنيم چنين صفتى در نهاد ما وجود داره و آن را بپذيريم.و به آن جهت بديم.
۲- از مبارزه منفى و نادرست به خود و صفات خود جداً بپرهيزيم.
۳- بپذيريم كه همه ما انسانها منحصر به فرد هستيم و تواناييهاى خاص خود را داريم.
۴- صفات مثبت و پسنديده خود را بشناسيم و آنها را تقويت كنيم .
۵- صفات منفى و ناپسند خود را بشناسيم.و در جهت جايگزين نمودن صفات مثبت و خاموش نمودن ويژگى منفى و ناخوشايند تلاش كنيم .
۶- قدرت انتقاد پذيرى خود را بالا ببريم و از دوستانى كه به ما كمك مى كنند در جهت شناساندمان تشكر و قدردانى كنيم.( انتقاد مفيد و سودمند ).
۷- تلاش كنيم تواناييهاى خود را بالا ببريم .
۸- براى خود الگوى مناسب انتخاب كنيم.انسانهايى (اطرافيان ) كه مثبت و خوب هستند رو الگو قرار بديم و تلاش كنيم خود را به الگوى انتخاب شده نزديك كنيم.
۹- هر از چند گاهى زمانى گر چه كوتاه رو به خود اختصاص بديم و به حساب خود رسيدگى كنيم و خود رو ارزيابى كنيم.براى اين كار مى توان قلم و كاغذ برداشت و احساسات مثبت و منفى رو در آن يادداشت كرد.اين كار ما رو در شناخت خود بيشتر يارى مى كند.
۱۰- هر از چند گاهى از دوستى كه خيلى به ما نزديك هست و ما قبولش داريم مخصوصاً از نظر عاطفى بخواهيم ما رو نقد كنه و در مورد نقد او بحث و گفت وگو كنيم.
۱۱- در صورت لزوم براى شناخت بيشتر خود و يا اصلاح برخى رفتارهايى كه در خود سراغ داريم و ناپسند هست از متخصصين علوم رفتارى مثل مشاوران بهره مند بشيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |