|
گفت وگو با بهرام بيضايى به بهانه اجراى مجلس شبيه در ذكر مصائب استادنويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين
ذكر مصائب استاد!
آزاده سهرابى
|
|
|
اشاره: وقت گذاشتن قرار مصاحبه فقط به جاذبه هاى گفت وگوى رو در رو با بهرام بيضايى فكر مى كنم. با كسى به تبادل نظر خواهم نشست كه به او احترام مى گذاريم حتى اگر اين احترام را به ارث برده باشيم و ربطى به نسل من نداشته باشد. حتى اگر شك داشته باشم آيا اين از تنبلى نسل من است يا اصالت نسل بيضايى يا چيزى ديگر كه هنوز هم در دانشگاه، نمايش در ايران را بايد از روى كتاب «نمايش در ايران» بيضايى دوره كنيم كه مربوط به دهه سوم زندگى اوست. به هر حال مصاحبه با بيضايى به موضوع «احترام» ختم نمى شود كه به مصائبى مى انجامد. مصائبى كه ريشه در وسواس بيضايى دارد يا عدم اعتمادش يا وقت فشرده و كوتاهش يا... به هر حال او چاپ مصاحبه را منوط به خواندن و ويرايش آن مى كندو همين پروسه باعث مى شود مصاحبه اى كه در روزهاى آغازين به اجرا رفتن نمايش انجام مى شود در نيمه هاى روى صحنه رفتنش به چاپ برسد! سرسختى بيضايى مثال زدنى است. شايد اين پافشارى و اصرار او به داشته هايش از آنچه از جهان پيرامون استنباط مى كند و طبق معمول كار را به بحث درباره سنت و مدرنيسم مى كشاند نيز از همين سرسختى باشد. دستاوردهاى مدرن شايد گاهى به آثار بيضايى رسوخ كند اما چيزى نيست كه براى بيضايى «ارزش» به حساب بيايد. او ترجيح مى دهد در ادامه دستاوردهايى حركت كند كه همين جا به دنيا آمده و رشد كرده است. براى همين وقتى به عنوان آخرين سؤال از او مى پرسم: «اگر روزى بخواهيد نمايشنامه اى غربى را دستمايه اجرايى قرار دهيد احتمالاً كدام متن را انتخاب مى كنيد؟» پاسخ روشنى نمى دهد. ذكر مصائب استاد حرفهاى زيادى پيش مى كشد كه... حرفهاى زياد بماند براى شايد وقتى ديگر، همين چند سؤال ساده و پاسخ هاى استاد باشد براى اين مجال. مثلى هست كه مى گويند از يك نفر كه زندگى تلخى داشته مى پرسند چرا خاطراتت را مى نويسى؟ مى گويد: مى نويسم تا فراموش كنم. بهرام بيضايى هم نوشته تا فراموش كند؟ اين نمايشنامه در برابر ميل جمعى به فراموشى نوشته شده. ميلى كه در جامعه وجود دارد براى فراموشى. به نظرتان چرا؟ وقتى جامعه حسرت كشيده ناگهان با اين همه تنوع وارداتى از اينترنت و سوارى ها و ايستگاههاى ماهواره اى و... روبرو شود، طبيعى است كه خود را به دهن آن پرت مى كند و كم كم به مصرف كننده صرف تبديل مى شود. مى خواهند زندگى كنند و كم كم چشم مى بندند و فراموش مى كنند كه همه چيزشان دارد غارت مى شود، ويران مى شود. استاد ماكان و همسرش فرزين ميل به فراموشى ندارند. آنچه آنها را دنبال مى كند اجازه نمى دهد كه بخواهند فراموش كنند. آنها زير فشارند و متوجه هستند كه در اين هر دم بازار دارد مرگ دوستانشان فراموش مى شود. در اينكه بهرام بيضايى هميشه در پى بيان يك مفهوم و انتقال درست آن به مخاطب است شكى نيست اما جداى از مفهوم مى خواهم به ساختار نمايش شماكه شبيه خوانى است بپردازم. شما در سالهاى دور، تنها تحقيق جدى در حيطه نمايش هاى سنتى ايرانى را نوشته ايد كه هنوز به عنوان منبع اصلى مطالعه در دانشكده هاست. از آن پس به جاى مكتوب كردن پژوهش ها به ارائه صحنه اى آنها روى مى آوريد لطفاً درباره ارتباط اين اثر جديد با تعزيه (آنچه از آن گرفته به آن افزوده) بگوييد. من از عنوان «سنتى» معنى منفى مى فهمم. درست است كه تعزيه يك نمايش سنتى ايرانى است اما از خيلى جنبه هاى اجرايى امكاناتش وسيع تر و گسترده تر از تئاتر جعبه اى واقع گراى اروپايى است. در تعزيه مى توان زمان و مكان را به راحتى تغيير داد و يا همزمان و به طور موازى آنها را نماياند، بازيگران را به ساده ترين و نمايشى ترين شكل روى صحنه از جايى به جاى ديگر رساند و قابليتهاى بسيار ديگر كه به نظرم فارغ از مضمون بسيار جذاب است چون مضمون مذهبى تعزيه را جاهاى ديگر هم شنيده ايم اما شكلش هست كه آن را ديدنى مى كند. شكلى يگانه با قابليت انعطاف و گستردگى كه با گذشت زمان مى توان آن را آزمود و براى ارائه مضمون امروزى از آن استفاده كرد. من چه در اين كار و چه در كارهاى ديگرى مثل هشتمين سفر سندباد به تعزيه تكيه داشتم. بى آنكه عيناً آن را نسخه بردارى كرده باشم. شرايط فرق كرده است الآن ديگر تعزيه در تكيه نيست و فضاى تئاتر و ساختمان تئاتر خود به خود نوشته منطبق بر شرايط خود را مى خواهد. تصور من اين بود كه اگر تعزيه به شكل طبيعى رشد مى كرد به شكلى مى رسيد نزديك به اين تجربه ها. به نظر شما اين شكل متحول شده با توجه به نبود رشد طبيعى مى تواند براى مخاطب جذاب باشد؟ لزومى ندارد منتظر باشيم تا همه چيز شكل طبيعى اش را طى كند و به رشد برسد. مثلاً ما منتظر نشديم تا مشروطيت را از نو شروع كنيم يا تئاتر را دوباره از دوران رنسانس رشد دهيم بلكه در شكلى كه جايى ديگر متحول شده بود شناختيم و جذبش كرديم و اقتباسش كرديم. ما قرار نيست تا ابد منتظر بمانيم. اما من ترجيح مى دهم از چيزى وام بگيرم كه اينجا زاييده شده و ريشه اى چند هزارساله دارد. ريشه تعزيه به آيين هاى ديرين باز مى گردد. به دوران كشاورزى و دوره باستان. در هر دوره اى هم رنگ مذهب آن دوره يا به عبارت بهتر رنگ آن دوره را گرفته و هميشه شهداى خودش را داشته مثلاً در دوره باستان در كشاورزى خدايان ميرنده و شهداى زمين را داشته وقتى هم كه اسلام مى آيد آيين شبيه سازى شكل مذهبى اسلامى مى گيرد. اما بعد مخالفانى پيدا كرده و بعضى شخصيت ها ودستگاههاى دولتى جلويش ايستادند و حالا هم كه به نوعى تبليغ آن مى شود بسيارى دانشكده ديده ها و كارشناسان تئاترى گسيل مى شوند كه تعزيه را تبديل به تصورات القايى دانشگاهى خودشان كنند. يعنى باز هم زندگى طبيعى خودش را طى نمى كند. حال اگر تعزيه رشد طبيعى خودش را طى كرده بود، در رويارويى با زندگى، تفكرات و حتى تئاتر مدرن امروز چه تأثيراتى مى گذاشت و مى پذيرفت؟ اين گفت وگويى در تعزيه شناسى نيست و جاى آن در يك همايش است. مثلاً اينكه فضاهاى درون شهرى تغيير كرده و ديگر از تكيه ها خبرى نيست و همين كه چقدر تغيير فضا روى تعزيه تأثير مى گذاشت جاى پژوهش دارد. اما با همه تحولات ناگهانى اجتماعى از انقلاب مشروطه به بعد تعزيه خلاقيتش قطع شده و براى ماندن به دست و پا افتاد، يعنى تلاش پنهان و آشكارى كه اين روزها مى كند براى هماهنگ شدن با محيط و فضاى جديد كه كم كم داشت از عصر كشاورزى دور مى شد. متون مذهبى كه در نقطه اى به پايان خود رسيد چون مگر چند موضوع مذهبى وجود دارد كه بشود برايش نسخه نوشت و پيشتر نسخه هاى بسيارى تا آنجا كه مى شد نوشته شده بود. پس به طرف مفاهيم غيردينى حركت مى كرد و در همين حركت جسته و گريخته كه متن هاى جديد شكل گرفت كه در حاشيه مضمون اصلى تعزيه مى گشتيم... پس تعزيه داشت به طور طبيعى به سمت تنوع مفهوم و موضوع مى رفت ولى در همين جا با ممنوعيت تعزيه تماشاگران شهرها را از دست داد و در روستاها كه ايستاتر بودند به همان مضمون هاى قبلى بازگشت و اگر اين روند قطع نشده بود به مرور بعد مذهبى اش كم رنگ تر مى شد و بعدهاى ديگر پررنگ تر. مى دانم مخالفتى با تئاتر غربى نداريد. تئاترى كه روند رو به رشد خودش را داشته. اما نمى دانم چرا بهرام بيضايى اصرار دارد وارد آن حيطه نشود. آيا تنها دليل همين حفظ و رشد نمايش آيينى ايران است يا شايد چيزى كه هيچ وقت نگفته ايد. مى خواهم مصرف كننده صرف نباشم. الآن بسيارى از ما مصرف كننده ايم. آنچه كه در دسترسمان است را بدون كوششى براى درك و يا افزودن چيزى به آن مصرف مى كنيم و مى گذاريم زندگى بگذرد. اين نوعى سهل انگارى است وگرنه تئاتر به شكل غربى رشد خودش را در فضا وبستر خودش داشته و كسانى كه در آن رشد كرده اند تنها مصرف كننده آن نبوده اند بلكه خالقش هم بوده اند. گريز من از مصرف كننده بودن است چيزى كه اكثر ما هستيم. عده اى از نويسنده هاى معاصر در تعارض با ساختار تعزيه معتقدند در تعزيه مفاهيم تغيير ناپذيرند و سلبى.يعنى شهيدى است كه از ازل بوده تا ابد هم هست و مفهوم شهيد يا نيك و بد مطلق است. حال در همين اثر جديد شما هم «سه پالتوپوش» يك مفهوم كلى اند و ما به ازاى حقيقى در جامعه ندارند. ولى در جامعه مدرن امروز ديگر مفاهيم ثبات ندارند و مطلق نيستند بلكه يك گستره هستند كه بى نهايت جزئيات دارند مثلاً اگر مى گوييم خيانت، ديگر آن مابه ازاى مطلق كه اصلاً كلمه خيانت براى آن اختراع شده را ندارد يعنى در حالى كه تعزيه دست را در ساختار باز مى گذارد در متن مى بندد. اين نمايش براى حفظ شيوه اجرايى تعزيه نيست اما از شيوه اجرايى تعزيه متأثر است بى آن كه آن باشد. من تجربه گرا هستم نه تعزيه گردان. كاملاً درست است كه مفاهيم مطلق ديگر پذيرفتنى نيستند. ولى مى دانيد كه تئاتر غيرمطلق گراى امروز اروپا هم از دل تعزيه هاى مطلق گرا و اخلاقى قرون وسطا درآمده، و بعد ريشه هاى خود يعنى تراژدى يونان و تئاتر رمى باستان را شناخته، كه هم با مفاهيم مطلق سر وكار داشتند و هم آنها را نقد مى كردند. در همين قرن پيش بسيارى از فرنگى ها تئاتر سنتى شرق را شناختند كه با همه مفاهيم مطلقش چشم اندازى شگفت از ارزشهاى اجرايى در برابرشان گذاشت. ولى آن مفاهيم مطلق هم واقعاً مطلق نيستند چون تجربه هاى روزمره بشرى دائماً آنها را به پرسش مى گيرد و نقد مى كند. وقتى يكى از آخرين تعزيه نامه هاى نزديك به يك قرن پيش ايران، برداشتى از موسى و شبان قرنها پيش مثنوى مولوى است و رسماً شكل مطلق تظاهرات ايرانى را رد مى كند و از آزادى بر وزات معنوى حرف مى زند، يعنى كه آن مفهوم مطلق در بخش بزرگى از جامعه پس نشسته است. نمايشنامه هاى من لبالب است از به پرسش درآوردن مفاهيم مطلق، كه هيچ وقت مانع به كارگيرى ارزشهاى اجرايى شبيه خوانى يا تخت حوضى نبوده كه خود ضمناً نفى مفهومى مطلق اند. با نكته اى مثل «سه پالتوپوش» كه گفتيد اصلاً موافق نيستم كه در نمايشنامه من به منظور گريز از نام بردن آمده و منطبق كردنش با بى منطقى كابوس و كوچكترين ربطى به مفاهيم مطلق ندارد. از طرفى من در شهرى زندگى مى كنم كه استفراغ بدفهمى مدرنيزم است و خيال نمى كنم نسخه بردارى هاى بدفهميده از غرب ما را مترقى نشان مى دهد؛ و خيال نمى كنم حق داريم به چيزى مفتخر باشيم كه خودمان در خلق آن نقشى نداشته ايم. ظاهرسازى كافى نيست، و تصورم اين است كه شايد ما بايد داشته ها و نداشته هاى خود را بدون تعصب يا قهر، به درستى بشناسيم و ارزشها را - نه فقط غربى، يا شرقى - و نه با چشم بسته، از نو و از ريشه بفهميم و بيازماييم و زبان امروزى خودمان را با درك همه ميراث بشرى خلق كنيم. در نمايش شما ما با استادى روبرو هستيم كه دچار كابوس شده، اين كابوس دامن همسرش و همين طور فرزندش كه مسافت ها دورتر از آنهاست را هم مى گيرد. ما مدام مى شنويم كه اين كابوس بازتاب نوعى تهديد بيرونى است در مقابل تفكراتش اما در طول نمايش كمتر از انديشه هاى استاد كه به خاطر آنها گرفتار شده مى شنويم. كى و كجا مى شنويم كه اين كابوسها بازتاب نوعى تهديد بيرونى است در مقابل تفكراتش؟ به نظرم آنچه از تفكرات او در سراسر نمايش هست، كافى است. در ضمن گاهى لازم نيست حتى تفكر خاصى داشته باشى تا تهديد بيرونى به وجود بيايد همين كه تفكراتى را نداشته باشى كافى است براى احساس اين تهديد بيرونى . شما چه در سگ كشى و چه در اين نمايش جامعه غيرقابل اعتمادى را به تصوير مى كشيد كه زندگى در آن مثل كابوس است. در اين كار اين نوع نگاه تيره تر شده چون پزشك نمايش هم غيرقابل اعتماد است... به نظر شما روانپزشك غيرقابل اعتماد است. مگر نمى گفتيد مخالف مفاهيم مطلق هستيد. روانپزشك هم انسان است كه چنان غرق در حرفه اش شده كه يك دفعه متوجه مى شود احساس رشديافته اى نسبت به بيمارش دارد و به قول خودش براى اولين بار عشق او را دريافته است. با خودش مى جنگد و خيلى انسانى و محترمانه هم بيانش مى كند بدون هيچ اجبار و فشارى و بيشتر نگران بيمارش است تا خودش. عشق او به فرزين تبلور احترام است نه تبلور خودخواهى . ولى فشار روحى كه وارد مى كند؟ او بدون هيچ توقعى عواطفش را خالصانه بيان مى كند. احترام او به بيمارانش ،نسبت به ماكان چون گونه اى دوستى، و نسبت به فرزين، چون گونه اى از عشق بى توقع ظاهر شده. طبعاً اين از نوع فشارى نيست كه ماكان و فرزين تحمل مى كنند. اما در جوامعى كه همه چيز غيرقابل اعتماد است حتى حسن نيت هم مشكوك به نظر مى رسد و خوب نتيجه بد مى دهد. در جايى كه همه چيز سياه است عشق هم نتيجه عكس مى دهد و به فاصله مى انجامد. در صحنه اى كه رخشيد و ماكان به هم شك مى كنند و جهنمى ساخته مى شود اين نكته مشخص است؛ البته تجربه هاى شخصى خودم وقتى چنين بمبارانى از تلفن ها زندگى ام را به جهنم كشيده بود خيلى تلخ تر از اين بود. شما هميشه در آثارتان جايگاهى ويژه براى زن قائل هستيد در اين نمايش اما رخشيد زيرسايه همسرش قرار گرفته و نقش نگهبان تفكر و انديشه او را ايفا مى كند در حالى كه مى توانست خود شخصيت اصلى باشد. از سوى ديگر پسر آنها هم شخصيت منفعلى به نظر مى رسد در حالى كه مى توانست زنده نگهدارنده اصلى تفكر پدر باشد. چرا فكر مى كنيد رخشيد زيرسايه ماكان است؟ چرا فرض نمى كنيد اينها هر دو يكى هستند. ولى يكى از آنها نابود مى شود و ديگرى مى ماند تا از تفكرى كه خودش بخشى از آن است نگهدارى كند. حتى نقش رخشيد پررنگ تر است چون كار سخت براى كسى است كه مى ماند. از آن گذشته اگر رخشيد نگهبان انديشه اى مى شود براى اين است كه خودش در آن شريك است. مسلماً او نمى توانست نگهبان انديشه اى باشد كه با آن مخالف است . پسر آنها منفعل نيست ، غائب است. او نتيجه تمثيلى عشق آن دوست . اما در اين لحظه كوچك تر از آن است كه دشوارى را درك كند و بارى به دوش بگيرد. او فقط نگران است . زمان مى خواهد تا به آگاهى برسد و دستى از آستين درآورد. و سؤال آخر. در نمايش شما رخشيد از گذشته و ميراث مان با عنوان عظمت درخشنده ياد مى كند و سعى در حفظ آن دارد بهتر نيست به جاى حفظ آن به نقد متوسل شويم. نه، رخشيد از كوشش براى خواندن خط هاى ناشناس حرف مى زند. مى گويد اثر باستانى نه خشت وگل كه روح زمانه خودش است، و نقش هاى باستانى زبان تصويرى مردمى است كه آنها را ساخته اند و درست مثل آموختن الفبا براى خواندن، با كشف رمز اين زبان تصوير مى شود مردم گمشده در تاريخ را فهميد. او راجع به فهميدن حرف مى زند؛ و ما هم تا اين آثار را نشناسيم و نفهميم قادر به نقد آنها نيستيم. آيا هرگز كوشش براى دريافتن اين آثار كرده ايد؟ همان مردم مدرن غرب هستند كه اين آثار را مى قاپند و به موزه هاى خود مى برند و حفاظت مى كنند و درباره شان كتاب مى نويسند؛ و ما اينجا چشم بسته ايم تا غارت شويم. سالها پيش به فجيع ترين شكلى آثار ايلامى و پيش ايلامى لرستان غارت شد و در كوره ها ذوب شد و حالا سالهاست كه جيرفت غارت مى شود. اگر اين آثار را نبينيد و نفهميد چطور مى خواهيد نقدشان كنيد؟ رخشيد از آگاهى حرف مى زند.
|