|
نگاهى به نمايش «فنز» نوشته و كارگردانى محمد رحمانيان
هوادارى متعصبانه
|
|
|
آزاده سهرابى «فنز» نمايشى است كه بر پايه روابط يك خانواده در قلب يك شهر صنعتى در كشور انگلستان شكل گرفته اما ريخت شناسى شخصيت هاى نمايش، تم و حوادث آن - شامل نوع روابط و چالش هاى به شدت درون خانوادگى آن - قابليت بسط به اجتماعى بزرگتر را دارد. براى همين است كه رحمانيان نام S.N.A.F را انتخاب مى كند. اين اسم در نگاه اول از تركيب حرف اول نام اهالى اين خانواده منچسترى به وجود آمده يعنى فرانكى، اگنس، نانسى و سانى. اما در حقيقت معنى كلمه fans يعنى هواداران مدنظر بوده كه معادل بهتر آن در اين نمايش به مرور به تعصب در هوادارى تغيير ماهوى پيدا مى كند و مفهوم چالش برانگيز اين نمايش خانوادگى مى شود. فرانكى و نانسى زن و شوهرند و اگنس و سانى خواهر و برادر فرانكى كه بعد از مرگ پدر و مادر در يك سانحه تحت سرپرستى برادر قرار گرفته اند. زمان داستان در سال۱۹۶۶ ميلادى - قبل از جام جهانى ۱۹۶۶ - در شهر منچستر انگلستان مى گذرد. فرانكى شلتون گزارشگر باسابقه هواشناسى راديوست. او طرفدار سفت و سخت تيم منچستريونايتد است. اما نه يك طرفدار ساده يا يك طرفدارى ساده. در منچستر خانواده ها يا طرفدار منچسترسيتى هستند - با لباس آبى - يا طرفدار منچستريونايتد - با لباس قرمز - اين رويه يك انتخاب ساده نيست. فرانكى شلتون سالهاست آرزوى اين را دارد كه روزى گزارشگر فوتبال باشد. براى همين هر روز تمرين مى كند و آخرين ركوردى كه طى تمرينات روزانه به كسب آن نايل شده گفتن ۱۱۰كلمه در ۴۰ثانيه است. ركورد قابل توجهى است. نانسى هم در راديو كار مى كند اما مردم شهر، نانسى را به فال هاى روزانه اى كه با بيانى شاعرانه مى نويسد و مى خواند، مى شناسند. او هم طرفدار تيم منچستريونايتد است چون چاره ديگرى ندارد. اما اختلال حواس سانى را كه ۳۰سال دارد و طرفدار منچستريونايتد است در كودكى نگاه داشته به طورى كه نمى تواند سر يك شغل مشخص ، ۲۴ساعت براى كار دوام بياورد و سالهاست تلاش مى كند بلكه بتواند با حفظ كردن وقايع مربوط به تيم مورد علاقه اش به عضويت هواداران اين باشگاه دربيايد. اگنس هم طرفدار تيم منچستريونايتد است. براى رفتن به ورزشگاه و ديدن مسابقه تيم محبوبش بى تابى مى كند. اما بيشتر ترجيح مى دهد - و دست به هر كارى مى زند- تا به عضويت زنان فوتباليست دربيايد. حتى اگر مجبور شود با جى جى ازدواج كند و دهن كج او را تا آخر عمر تحمل كند. جدال هاى اين خانواده ۴نفره كه يا از بستر فوتبال آغاز مى شود يا به آن ختم مى شود جدال هاى ساده خانوادگى يا محلى نيست. جدالى است كه قابليت تحليل و تعميم رادارد. «فنز» تا آنجا در كلنجار با شخصيت هاى نمايش و در چالش قرار دادن آنها پيش مى رود تا ابعاد «تعصب» را بررسى كند و نهايتاً با خلق يك موقعيت خاص - و البته مستند و تاريخى - نتيجه چنين تعصبى را حاصل كند و تلاش مى كند اين نتيجه و پايان بندى كاملاً منطقى و در مسير حوادث داستان باشد و نه صرفاً تحليل محتوا. هر چند ورود يك موقعيت در نيمه پايانى نمايش و در حالى كه تقريباً نتيجه را مى توان حدس زد و در حالى كه نمايش برپايه شخصيت شكل گرفته و نه موقعيت كمى غيرمنتظره به نظر مى رسد. در نيمه پايانى نمايش و در حالى كه عصيان نانسى و اگنس در مقابل تعصب فرانكى شكل گرفته حادثه معروف دزديده شدن كاپ جام جهانى بعد از پيروزى انگلستان در مسابقات سال۱۹۶۶ به مدت كوتاهى پيش كشيده مى شود. در مستندات تاريخى هست كه جام جهانى در سال۱۹۶۶ و پس از ورود به انگلستان به مدت كوتاهى ناپديد مى شود و سپس در يك سطل زباله پيدا مى شود در حالى كه هيچگاه سرنوشت جام در آن مدت مشخص نمى شود. ذهن خلاق رحمانيان با استفاده از نامعلومى اين سرنوشت روايت خودش را وارد مى كند و اين جام را به منزل فرانكى شلتون مى آورد و از آن به عنوان محركى جدى براى رسيدن به نتيجه مورد نظرش كه شكست تعصب است استفاده مى كند. فرانكى در حالى كه معتقد است اين جام به او هديه شده بايدتا ابد در انگلستان بماند چون مالك واقعى آن اين كشور فوتبال خيز است . درمقابل اين ديدگاه متعصبانه نانسى مى ايستد، كتك مى خورد و در نهايت فرانكى را ترك مى كند. سانى هم بالاخره كار بزرگ زندگى اش را انجام مى دهد و با انداختن جام در سطل زباله نزديك ايستگاه پليس جام را به سرنوشت حقيقى اش باز مى گرداند: سرنوشت جام اين است كه هر ۴ سال بايد در يك كشور باشد. كشورى كه با تلاش و پيروزى بر حريفان جام را تصاحب مى كند و اين يعنى دموكراسى يا به معناى ديگر اينكه هيچ حقى و جايگاهى تا ابد در اختيار يك تيم يا گروه نيست بلكه براساس شايستگى و رقابت تعيين مى شود. فرانكى اما به چيزهاى ديگرى معتقد است . او كه هوادارى منچستريونايتدبودن را به ارث برده و پدر و مادرش در راه همين هوادارى جان خود را از دست داده اند حاضر است صلاحيتش را جلوى تيم قربانى كند. او در روز گزارش فوتبال تيم منچستر يونايتد و رقيب و در حالى كه نخستين بار است كه به آرزوى ديرين خود رسيده چنان به تيم رقيب توهين و پرخاش مى كند كه براى هميشه راديو و گزارشگرى فوتبال را از دست مى دهد. او معتقد است طرفدارى قانون خودش را دارد و براى همين پس از شكست مقابل حريف در يك مسابقه مهم چماق هاى قرمزش را بر مى دارد تا به كافه سرخ ها برود و حال طرفداران آبى را جا بياورد و براى شروع جى جى را به قصد كشت مى زند. جى جى كه طى يك اتفاق به جمع خانوادگى آنهاوارد مى شود،در كمك رساندن به خانواده شلتون دريغى نمى كند و حتى فك سانى را كه هربار زياد هيجان زده مى شود به حالت قفل درمى آيد جا مى اندازد و بعدها همسر اگنس مى شود. اما روابط عاطفى و خانوادگى و انسانى زمانى كه بحث تعصب و منچستر يونايتد باشد جايى ندارد و جى جى چون طرفدار آبى هاست بايدكتك بخورد. فرانكى ضداين بينش كه زاييده دموكراسى است قرار مى گيرد كه براى داشتن يك عقيده و حفظ آن لزومى به انكار و حذف تفكر ديگرى نيست. او هوادارى را به جايى مى رساند كه نامش براى اطرافيان تحمل ناپذير است. اطرافيانى كه طرفدارى از عقيده فرانكى كه هوادارى از قرمزهاست با او مخالفتى ندارند بلكه عصيان آنها در مقابل روش فرانكى است. بستر خشونتى كه جايى براى زندگى و آرامش باقى نمى گذارد در مقابل تحمل ناپذيرى شرايطى كه فرانكى ايجاد مى كند يك راه باقى مى ماند. ترك كردن. نانسى به خانه پدر باز مى گردد. نانسى با جى جى راهى شهر و ديار ديگرى مى شود و سانى مى ميرد و گروه S.N.A.F از بين مى رود. در حقيقت هوادارى تنها مى ماند. برخورد با مفهوم تعصب يا سركوب كردن عقايد ديگران در ادبيات نمايشى جديد نيست اما برخورد رحمانيان ، برخورد جديدى است. او نه وارد تحليل اجتماعى مى شود و نه شعارهاى سياسى. او به ريخت شناسى آدم ها مى پردازد و روايت يك ملودرام خانوادگى. او دقيقاً به هدف مى زند. يك حادثه گنگ تاريخى ، يك ورزش جذاب و جهانى ، يك رابطه عاطفى ملموس و نهايتاً مفهومى كه درجمع يك خانواده كوچك ۴نفره تا يك اجتماع جهانى قابل رشد و گسترش است و مهم تر از همه اين عناصر انتخاب «فوتبال» به عنوان عامل پيونددهنده داستان و محتوا از تيزهوشى رحمانيان است. زمانى دور برتولت برشت در مقدمه نمايشنامه «آدم، آدم است» گفته بود «اميد ما به طرفداران ورزش است. تئاتر كنونى ارتباطش را با تماشاچى از دست داده است. هيچ كس ديگر علاقه مند به تئاتر نيست ولى هنرمند بايد خود را با زمان تطبيق دهد زيرا بدون باد يا با باد فردا نمى توان قايق راند. ولى بادى كه امروز مى وزد ميدان هاى ورزشى را در برمى گيرد. اگر تئاتر بخواهد دوباره تماشاچى پيدا كند بايد روى صحنه ، ورزش خوب عرضه كند» و رحمانيان كمابيش ورزش خوبى عرضه مى كند. او به اين جمله تكرارى كه فوتبال مانند صحنه زندگى است توجه ويژه اى دارد و حقيقت هم اين است كه فوتبال كه در دنياى معاصر به پديده اى جهانى تبديل شده نمايش بزرگ زندگى است و قرابتى عجيب با دنياى امروز دارد مثلاً همين تعصب كه در هوادارى تيم هاى موردعلاقه با شدت و ضعف هاى متفاوت وجود دارد درست مانند تعصبات ما روى همسر ، فرزندان و... است. در فوتبال به عنوان تماشاگر در فاصله نزديك از رويداد قرار دارى اما اجازه ورود به آن را ندارى يا مثلاً از پشت پرده كسانى كه بازى مى كنند خبر ندارى و تنهانتيجه را مى بينى و نتيجه تأثيرش را در غم و شادى تو دارد يا اينكه در فوتبال هم مانند زندگى بسته به نگاهمان حاصلى برمى داريم : نگاه تبليغاتى ، ورزشى ، حرفه اى ، هيجان انگيز و ... و در نهايت اينكه حقانيت در ميان هواداران فوتبال امرى نسبى است و يا اينكه اصلاً حقانيتى وجود ندارد. برد و باخت حقانيت مقطعى را شامل مى شود و نه يك اصل هميشگى را. براى همين هم رقابت هميشه وجود دارد حتى اگر ۱۰ بار برنده باشى. به عبارت بهتر فوتبال روحى دموكرات دارد. هر چند هنوز هم دراين عرصه دموكرات، برد و باخت هاى مشكوكى رخ مى دهد، اصول حرفه اى ناديده گرفته مى شود ، هواداران متعصب چماق مى كشند و تماشاگرانى زيردست و پا له مى شوند يا در زير مشت و لگد رقيبان مى ميرند.
|