چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۴ -
Wed, Jul 27, 2005
ماجرا
۳۲۰۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان زندگى
مى خواهم در كنار تو باشم
221442.jpg
برگ هاى زرد پاييزى كف خيابان را پوشانده است. راهم را به طرف پارك كج مى كنم. بيشتر نيمكت ها خالى هستند در اين هواى سرد كسى حال و حوصله پارك رفتن ندارد. روى نيمكتى خودم را رها مى كنم و به گذشته ام فكر مى كنم. خاطرات تلخ و شيرينم در دو سال گذشته و زندگى مشتركم با اسماعيل را مرور مى كنم.
ياد روزى مى افتم كه زهره خانم به خانه مان آمد و بى مقدمه و با لبخند به من گفت:
- ميوه رسيده را بايد زود چيد وگرنه مى ماند و لك مى زند و دست آخر يك عمر روى دست آدم ترشيده مى شود.
مادر اول اخم هايش را درهم كرد.
- وا چه حرف ها مى زنى زهره خانم!
ولى او آنقدر گفت تا مادرم راضى شد كه براى برادرشوهر زهره خانم به خواستگارى ام بيايند. از زهره خانم بدم نمى آمد، ولى خيلى دودل بودم خودش بارها وقتى درد دلش باز شده بود، گفته بود:
- نمى دانى خانواده شوهرم چقدر بد هستند.
به خودم جرأت دادم و گفتم:
- زهره خانم مگر نمى گفتى خانواده شوهرت خوب نيستند.
مى خندد.
- آن اوايل بدى مى كردند، ولى الان ديگر اينطور نيستند، همه شان خوب هستند.
***
زنى با شوهرش و دختركش از جلويم رد مى شود. به بادكنكى كه در دست دخترك در باد به اين سو و آن سو مى رود، خيره مى شوم و براى چند لحظه قلبم پر از درد مى شود.
بى اختيار به صفحه ساعت مچى ام خيره مى شوم و سرم را بالا مى گيرم. ديگر بايد كم كم پيدايش شود. با اينكه از دستش خيلى ناراحت و دلشكسته ام، ولى همين كه از دور مى بينمش، دلم مى ريزد. جدى و بدون لبخند مى آيد و كنارم مى نشيند. هر دو ساكت هستيم. انگار هر كدام منتظر هستيم تا ديگرى شروع به حرف زدن كند. بالاخره زبان باز مى كند.
- اينجا ديگر كجاست كه قرار گذاشتى، جاى بهترى سراغ نداشتى؟
با كنايه مى گويم:
- خانه بهترين جاست، ولى اين شانس من است كه بايد شوهرم را در بيرون از خانه و در پارك ببينم.
بدون لحظه اى درنگ مى گويد:
- خودت مقصرى. بيخودى هم اداى آدم هاى مظلوم را در نياور.
سرم را تكان مى دهم.
- البته حق با شماست! هميشه تمام گناه ها به گردن من بوده و هست.
- اگر حرفى دارى زودتر بزن، چون من فقط يك ساعت مى توانم بمانم.
- تو هيچ وقت براى در كنار من بودن وقت نداشتى.
- حرفت را مى زنى يا اينكه...
مى دانم كه اگر يك كلمه ديگر حرف بزنم، بلند مى شود و مى رود. براى همين سكوت مى كنم و بعد مى گويم:
- ببين اسماعيل، من هيچ وقت نخواسته ام گناه وضعيتى را كه در زندگى مان پيش آمده به گردن تو يا ديگران بيندازم، ولى حالا بايد بگويم كه خيلى از مشكلاتى كه ما با هم داريم، تقصير زهره، زن برادرت است.
- چى؟
- درست شنيدى، او بود كه دائم به خانه ما مى آمد و از خانواده شما بد مى گفت. آنقدر آمد و رفت و گفت كه نظر من را نسبت به شماها تيره و تار كرد.
- چطور باور كنم؟
- مى توانم ثابت كنم، بيشتر روزها تلفنى به من مى گفت كه چطور برخورد كنم.
- كه چى؟
- اينكه رو در روى تو بايستم و از تو شكايت كنم.
- براى همين بود كه رفتى دادگاه؟
- بله. شنيده بود كه مرا كتك زده اى. يك روز تلفن زد كه براى چه نشسته اى، برو پزشكى قانونى لااقل براى خودت طول درمان بگير تا بتوانى با آن جلويش بايستى.
- چرا آن موقع نگفتى؟
- مى ترسيدم تو و برادرت درگير شويد.
اسماعيل به فكر فرو مى رود. آرام مى گويم:
- متوجه شدى كه قضيه چه بود، لااقل نگذار زندگى مان به هم بخورد.
- شايد خيلى از اين حرف ها بافته تو باشد، زهره كه نيست تا از خودش دفاع كند.
- دروغ نگفتم. به خدا راست مى گويم.
سيگارى روشن مى كند و مى گويد:
- مى دانى من بر سر حرف خودم هستم، من و تو را براى هم نساخته اند.
از اين حرف ناراحت مى شوم.
- پس چرا دو سال قبل خواستگارى ام آمدى؟ مگر نمى دانستى پدرم با ازدواج ما مخالف است. در آن زمان گفتى شغل خوبى ندارم، ولى دو بازوى قوى دارم و با دل و جان و عشق تلاش مى كنم دخترتان خوشبخت شود.
- گفتم، دروغ نگفتم. تلاش خودم را كردم، الان هم كار دارم. ولى مشكل از جاى ديگرى است. در زندگى ما يك روز هم نبوده كه دعوا نداشته باشيم. اينكه زندگى نيست.
به ياد حرف هاى پدرش در خواستگارى مان مى افتم و وعده هايى كه مى دادند با ناراحتى مى گويم:
- به خيلى از وعده هايت عمل نكردى.
- مراسم عروسى گرفتن را مى گويى؟ خب خودت قهر كردى و گفتى خانه پدر و مادرت نمى آيم بايد خانه اجاره كنم.
- تو چه كردى؟ از پدرم شكايت كردى كه نمى گذارند زنم را به خانه ام ببرم.
صدايش را دورگه مى كند و مى گويد:
- بالاخره كه خانه اجاره كردم.
- بعد از آن همه بى حرمتى ديگر چه ارزشى داشت.
با بى حوصلگى مى گويد:
- مرا اينجا كشاندى تا اين حرف ها را بزنى.
- نه فقط اينها را.
- پس بقيه اش را بگو.
با گريه مى گويم:
- نگذار زندگى مان از هم بپاشد، من هنوز تو و زندگى مان را دوست دارم.
- حرف هايت دروغ و تكرارى است.
- چرا اين را مى گويى، هر كارى خواستى انجام دادم. طلاهايم را خواستى، دادم. خرجى نمى دادى، سكوت مى كردم. طرف مادرت را مى گرفتى، هيچ نگفتم. گفتى خانه پدرت نرو، نرفتم. حالا مى گويى كه دروغ است.
بلند مى گويد:
- من خانواده ام را دوست دارم.
- خب داشته باش! من كه كارى به آنها ندارم، ولى هر كس كه ازدواج مى كند مسؤوليت جديدى را قبول كرده است، نبايد به اين مسؤوليت بى توجهى كند.
- بس است ديگر! معلم اخلاق و تعليم و تربيت هم كه شده اى؟
به ساعت نگاه مى كند.
- من تنها يك ربع ديگر مى توانم بمانم، بعد از آن بايد بروم.
- مادرت چطور است. شنيده ام مريض شده است.
- تو كه چشم ديدن او را ندارى.
- مگر تا حالا به او بى احترامى كرده ام.
- جرأت نمى كنى.
- ولى او تا توانسته آزارم داده است. دستور داده، فحش داده، جلوى همه كوچكم كرده و تو چه كردى؟ تنها مرا كتك زدى، به خاطر تشكر در مقابل احترام به مادرت.
صدايش را دورگه مى كند:
- چند بار به او گفتم حق دخالت ندارد.
تند تند ادامه مى دهد:
- زندگى ما ديگر فايده اى ندارد، سه هفته ديگر در دادگاه تكليفمان با هم روشن مى شود.
- يعنى طلاق؟
- فكر كنم بهتر است اين طور شود.
- ولى تو برمى گردى اسماعيل. من اخلاق تو را مى شناسم.
- اگر سه طلاقه ات كنم، خوب است.
هر دو سكوت مى كنيم. سرم را بالا مى برم تا به خورشيد و آسمان نگاه كنم. چند تكه ابر مى خواهد روى خورشيد را بپوشاند.
زن و مرد و دخترك از جلويمان رد مى شوند، با حسرت مى گويد:
- نگذاشتى بچه دار شويم. مى دانستى بچه دوست دارم.
آرام مى گويم:
- زندگى مان روى آب بود، چرا بايد طفل معصوم ضربه اش را مى خورد.
از جا بلند مى شود، آماده رفتن است.
- ديگر كار ما از اين حرف ها گذشته است.
دستش را مى گيرم.
- ولى روزى كه مرا خانه پدرم بردى امانت بردى حالا مى خواهى طلاقم بدهى؟
- كار ما راه بازگشت ندارد.
راه مى افتد. دنبالش مى افتم. تا در پارك بدون اينكه حرفى بزنيم كنار هم هستيم. ساكت روبروى هم مى ايستيم.
- اسماعيل.
- خداحافظ.
او مى رود و من هم مى روم. نمى دانم چرا راه ما يكى نيست. نمى دانم چه بايد بكنم تا زندگى ام از هم نپاشد.
***
اين مطلب بر اساس داستان زنى به نام پروانه - م از بوشهر نوشته شده است.

پاسخ كارشناسى
دكتر فربد فدايى روانپزشك
ماجراى زنى كه به دنبال اختلافهاى هميشگى


با پافشارى شوهر براى طلاق روبرو شده است از آغاز با ديدگاههاى نادرستى كه در اين ماجرا نقش دارد مواجه هستيم. براى نمونه، اين ديدگاه كه دختر هرچه زودتر بايد شوهر كند، درغير اين صورت روى دست خانواده مى ماند. دختر از ابتدا دودل است كه از جمله دلايل آن درد دلهاى زهره خانم درمورد بدبودن خانواده شوهرش است.
به هرحال نگرانى درمورد بى شوهر ماندن به اندازه اى است كه دختر با وجود مخالفت پدرش ازدواج را مى پذيرد. بايد پرسيد كه خانم! چرا به مصلحت انديشى پدرتان توجه نكرديد؟
بايد به اين نكته مى انديشيد كه اين جوان كه مى گويد شغل خوبى ندارد پس به ناچار مجبور است براى ازدواج به خانواده خود متكى باشد و ازجمله، با آنان زندگى كند و طبعاً دخالت هاى آنان را هم بپذيرد. نداشتن آمادگى مالى براى ازدواج موجب مى شود كه مرد همه اوقات را به كار مشغول باشد و طبعاً فرصتى براى همسرش پيدانمى كند. اين نكته اى نبوده است كه از يك چشم آگاه پنهان بماند. از اين رو گله شما كه شوهرتان وقتى را براى بودن دركنار شما نداشته است، موجه نيست.
نكته ديگر كه حكايت ازناپختگى هردو مى كند متهم كردن ديگرى و بى گناه دانستن خود است. افراد پخته مى كوشند نارساييهاى خويش را تشخيص دهند و اشتباهات خود را بپذيرند و اصلاح كنند. متهم كردن ديگرى درواقع نوعى فرا فكنى است كه گرچه باعث كاهش اضطراب مى شود اما مانع از حل نارساييهاى شخص هم مى گردد. سازوكار دفاعى روانى ديگرى كه زن به كار مى برد اين است كه زهره (زن برادرشوهر) را مقصر قلمداد كند. اين هم «دليل تراشى» است، يعنى برگزيدن يك دليل آسان و غيرواقعى به عوض دليل واقعى اما ناخوشايند.اين كار هم جز كاهش موقتى اضطراب ثمرى ندارد. استفاده بيش از حد از سازوكارهاى دفاعى روانى مذكور حكايت از عدم بلوغ شخصيتى مى كند. اما از اين جا ما به حقيقتى دست مى يابيم، به اين معنى كه شوهر زنش را كتك مى زند و زهره خانم توصيه كرده است كه زن شكايت كند و از پزشكى قانونى «طول درمان» بگيرد.
از قضا توصيه زهره خانم بسيار هم درست و منطقى است. با اين رفتار پرخاشگرانه سنتى ازسوى مرد يعنى كتك زدن زن، ازهمان آغاز بايد با شدت برخورد شود تا ادامه نيابد.
اين رفتارناخوشايند اگر سريع برطرف شود شانس بقاى زندگى مشترك هست. درغير اين صورت تسليم شدن و خاموشى زن موجب تقويت رفتار پرخاشگرانه مرد مى شود به نحوى كه سرانجام يا به فاجعه اى ختم گردد (مرگ زن در اثر ضرب و جرح از سوى شوهر)، يا به طلاق منتهى شود.اينطور كه معلوم است زن از آغاز اجحاف از سوى شوهر را پذيرفته است (گرفتن طلاها، ندادن خرجى، تحقير،...) درنتيجه رفتار زورگويانه شوهر تقويت شده است.دعواهاى هميشگى بين اين دو نيز حاكى ازعدم تفاهم زن وشوهر و ناتوانى آنان در شناخت مسائل يكديگر است. به نحوى كه مشكلات به طور مرتب تكرار مى شود.زمانى كه زن با اعتراض مى گويد: به خيلى از وعده هايت عمل نكردى. به اين مفهوم است كه زندگى آنان نه بر واقعيت، بلكه بر وعده بنا شده است.
آنجا كه مرد در پاسخ به زن مى گويد: من خانواده ام (پدر و مادرم) را دوست دارم، با قصه مكرر عدم قطع بندنافى كه زن يا شوهر را به پدر و مادرش وصل كرده است روبرو هستيم، يعنى اين مرد به علت عدم استقلال فكرى، عاطفى و مالى با پدر و مادرش ارتباط محكمترى دارد تا با زنش. اين مرد هنوز بخشى از سامانه خانواده پدرى است و عضوى از سامانه خانوادگى دونفرى با زنش محسوب نمى شود.زن با عدم پذيرش بچه دار شدن، ديدگاه واقعى خويش را درباره تزلزل و اختلافات شديد دراين زندگى زناشويى بيان كرده است.شايد اكنون با نگاهى به آنچه آمد بتوانيد دريابيد «چرا راه شما و شوهرتان يكى نيست» به نظرمى رسد كه شوهرتان به صورت آشكار، و شما هم به شكلى غيرمستقيم تصميم خود را درباره آينده اين زندگى زناشويى گرفته ايد و متأسفانه اين تصميم ها مثبت نيست.به هرحال، درچنين مواردى كه زمينه هاى روانى - اجتماعى ازدواج از آغاز معيوب است، اصلاح كار مشكل است اما ناممكن نيست. از آنجا كه دونفرى نتوانسته ايد بايكديگر به تفاهمى برسيد، كمك گرفتن از ريش سفيدها و گيس سفيدهاى هردوخانواده كه با خردمندى و فرزانگى به موضوع رسيدگى كنند ضرورى است.اگر اين امكان نبود، مراجعه به مشاور مناسب و حرفه اى در شهرتان توصيه مى شود.شايد هم پيش ازانجام اين كارها، خواندن اين مطلب توسط شوهرتان بتواند تغييرى درنگرش او پديد بياورد.
به يادداشته باشيد كه اگر شخصى با همه وجود خويش امرخيرى را بخواهد و كوشش مثبتى براى رسيدن به آن انجام دهد، خداوند هم وى را يارى خواهدكرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |