شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Jul 30, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۲۰۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
دشت سكوت
221790.jpg
ما درست يازده نفر بوديم كه اتفاقى آمده بوديم اين طرف برآمدگى و گردان ما مانده بود آن طرف برآمدگى. يك برآمدگى مسطح كه كاملاً در تيررس قرار داشت، ما را از آنها جدا كرده بود. حالا دراز كشيده بوديم روى زمين و گلوله ها درست از بالاى سرمان مى گذشت، به طورى كه گرما و نورش را روى گونه هايمان احساس مى كرديم. حداقل فاصله ما با آن چيزى كه امكان زيادى داشت از دستش بدهيم، آن چيزى كه برايمان پرارزش بود و دوست داشتنى، يعنى زندگى، درست يك وجب بود.
ما اتفاقى آمده بوديم اين طرف برآمدگى و نمى دانم چرا سر گروهبان دلش مى خواست ما را به اتفاق قهرمان كند كه سينه خيز خودش را به من رساند و به ساعت اشاره كرد و گفت: راه برگشت نيست. سر ساعت به خاكريز يورش مى بريد و بقيه پشت سر شما.
بعد خيلى آرام گفت: اين حرف سرگروهبان خنده دار بود، چون ما مدتى بود كه همديگر را مى شناختيم و مى دانستيم كه هيچ كدام از ما يعنى هر يازده نفر يا لااقل تنها من هيچ وقت دلمان نمى خواست قهرمان بشويم.
حرفش شبيه يك شوخى بود. يك شوخى زيركانه. يعنى حالا كه آمده ايد اين طرف بهتر است قهرمانى را انتخاب كنيد، اما ما يازده نفرى كه قرار بود بر حسب اتفاق قهرمان شويم، خودمان را چنان چسبانده بوديم به زمين كه معلوم نبود هر يازده نفر در يك چيز مشترك هستيم و آن اينكه زمين را دوست داريم، آن چيزى كه ما را در اين حس مشترك يارى مى داد، آسمان پرستاره شبهاى جنوب بود و نسيم خنكى كه توى بوته ها مى وزيد و بوى مست كننده نخل ها و بوى رودخانه و ماهيها و آهنگ جيرجيركها كه فضاى مملو از زندگى به وجود آورده بود كه هيچ تناسبى با جنگيدن و قهرمان شدن نداشت. شايد اگر آن شب، شبى بارانى بود و انبوه بوته ها را مى كند و مى غلتاند، براى جنگيدن شب خوبى بود اما اين شب پرستاره جنوبى با آن بوى مست كننده نخل ها مى بايد كه برخيزيم و كترى سياه را روى آتش بگذاريم و دشت را پر از بوى چوب و چاى كنيم. آن وقت يكى از بچه ها روى پيت پلاستيكى ضرب بگيرد و يار با آن صداى نازنين برايمان بخواند و ما تا بتوانيم توى ذهنمان خيال ببافيم و به كسانى كه از آنها فرسنگها دوريم، بينديشيم و هر كس خاطره اى تعريف كند، تا شب صبح شود.
بعد از آنها و چه بادابادا...
يكى فرياد زد: آخ سوختم، مادر... سوختم...
جلو دهانش را گرفته بودند. دست و پا مى زد، پاهايش را هم گرفته بودند، اما با زور بدنش را به زمين مى كوبيد و زيرفشار سنگين هيكل بچه ها، دردناك، در گلو فقط مادرش را صدا مى زد. خاكريز رو به رو كه گويى صدايى شنيده بود، آتش گلوله به سرمان مى ريخت و ما تا آنجا كه مى توانستيم، خودمان را به زمين چسبانده بوديم و در آن زمان تنها آرزويمان اين بود كه لحظه اى گلوله ها قطع شود تا ما فقط بتوانيم بدنمان را همانطور درازكش روى زمين شل كنيم تا عضلاتمان كمى باز شود و اين خواسته در آن موقع، آرزوى بزرگى بود و دست نيافتنى. حالا ما درست يازده نفر بوديم كه يكى از ما بى خيال روى زمين دراز كشيده بود و بدون بيم و دلهره، چشمهايش به آسمان پرستاره خيره بود و چنان به گلوله هايى كه از بالاى كاكل خرمايى اش مى گذشت، بى اعتنا بود كه لحظه اى من را به غبطه واداشت.
ما يازده نفر - نه حالا ما ده نفر - فهميده بوديم كه ناله ها و فرياد هر كدام از ما كه زخمى مى شود، منتهى به نبودن بقيه خواهد شد.
تصميم گرفتيم چفيه هايمان را ببنديم دور دهانمان. آنان كه چفيه نداشتند چفيه ديگران را با سرنيزه نصف كردند و جلو دهانشان بستند. اگرچه صداى انفجار خمپاره ها و شليك گلوله ها سكوت دشت را زخمى مى كرد، اما براى ما با آن دهانهاى بسته و چشمهاى گرد شده از هراس سكوت بود، سكوتى عميق وتصميمى عميق تر براى حفظ سكوت. سكوتى كه فقط براى ديگرى و به خاطر ديگرى معنا داشت. زمان كم كم مى گذشت تا رسيدن به ساعت موعود كه چيزى به آن نمانده بود. ناگهان صداى ناله عميق و دردناكى كه به سرعت در گلو خفه شد، آخ! و ديگر هيچ. ما نمى دانستيم كه بايد سرهايمان را بگذاريم روى خاك و اشك بريزيم. چون كسى بود از ما ده نفر كه از درد، دندانهايش را به يكديگر مى فشرد و من حس مى كردم چفيه بايد زير دندانهايش تكه تكه شده باشد و مى دانستم كه اگر فرياد نمى زند، به خاطر سكوت است و به خاطر ما و من.
نمى دانستم تا چه حد مى توانم سكوت كنم براى ديگرى. مثل بقيه چفيه را به دهانم نبستم، چون از بچگى از اينكه به دليل خفگى بميرم، مى ترسيدم و پنهانى طورى كه كسى آن را نبيند زير سينه ام گذاشتم. من مى توانم، مى توانم بدون چفيه سكوت را حفظ كنم. مثل بقيه، مثل آن ده نفر كه انگار آرام خوابيده بودند، اگرچه سكوتشان من را مى ترساند.
دلم مى خواست فرياد بزنم، اشك بريزم، سوزش عميقى تا قلبم تير مى كشد ما در... كمك... بياييد مرا ببريد عقب... آمبولانس...
دندانهايم را روى هم فشار مى دهم. به ساعت موعود چيزى نمانده است. با يك يورش، سكوت همه مى شكند. سرم گيج مى رود. با اينكه مى ترسم، چفيه را توى دهانم مى گذارم. بايد سكوت را حفظ كرد، براى حفظ جان بقيه. صداى پا مى آيد. سر گروهبان است. شايد دلش مى خواهد سرم فرياد بزند، ولى اين كار را نمى كند. آرام مى گويد: پس چرا يورش نمى بريد، بلند شويد!
دستم را مى كشد، لخته اى خون توى دستش مى ماند. با بهت مى گويد زخمى شده اى؟
چشم هايم را مى بندم. بچه هاى ديگر!
سرگروهبان شتابزده سراغ آنان مى رود.
منتظر صداى فريادشان مى مانم تا دشت را پر كند، تا گردان از برآمدگى بالا بياييد، اما فقط كرت كرت صداى قدمهاى سرگروهبان را مى شنوم كه هراسان بالاى سرم مى آيد، سرگروهبان است. بازويم را مى گيرد و مى خواهد حرف بزنم، اما من قول داده ام سكوت كنم. سكوت!
سرگروهبان با ناباورى اين جمله را مى گويد: همه شهيد شده اند! بدون ترس از گلوله ها!
سرپا، نه سينه خيز به طرف گردان مى رود و هنوز به گردان نرسيده، فرياد مى زند: حمله كنيد!
صداى بلندى، تمام دشت را پر مى كند. من هنوز فكر مى كنم بايد سكوت كنم، نه براى خودم، براى ديگران. اما گردان ملتهب از بالاى سر ما مى گذرد و فرياد زنان مين ها را پشت سر مى گذارند و من براى آن چيزى كه ما يازده نفر براى آن عهد بسته بوديم، چشمهايم را مى بندم و عمق درد را كه بايد با ناله هاى عميقى همراه باشد - به سكوت مبدل مى كنم و وحشت زده به گردان مى انديشم كه چرا دشت را آشوب زده كرده و سكوت را مى شكند، سكوتى كه هر كدام از ما يازده نفر به خاطر ديگرى حفظش كرده بوديم و عطش فرياد زدن از درد را فقط با سكوت پاسخ داده بوديم. آن دشت با آن شب پرستاره، تناسبى با جنگيدن نداشت. بين آشوب گردان و سكوت ما نيز تناسبى نبود. آن شب، شب متضادى بود.
عقب نشينى
221793.jpg
عراق قبل از اين كه به جنوب حمله كند، از راه ايلام به مهران و دهلران حمله كرده بود. حدود بيست و پنج نفر از نيروهاى سپاه عازم آنجا شدند. من جزو آنان نبودم. بعد از شروع جنگ در آبادان، به خاطر كمبود نيرويى كه خودمان داشتيم، فراخوانديمشان. ما هنوز اطلاع دقيقى نداشتيم. فكر مى كرديم رفت و آمدى چند روزه است كه پيشترها هم سابقه داشت، مثل درگيريهاى مرز خسروى و قصر شيرين كه مدتش چهل و هشت ساعته بود. عصر بود. در محوطه سپاه با بچه ها فوتبال بازى مى كرديم. صداى صوتى آمد كه شبيه هيچ صوت ديگرى نبود. صداى انفجار از كنار ديوار سپاه آمد. اول فكر كرديم بمبى، نارنجكى چيزى است و حتماً كار منافقينه. اما بعد ديديم خمپاره است. آماده باش دادند. هنوز خبرى از جنگ نداشتيم. پدر و مادرم آمدند سپاه تاببينند چه خبر شده است. مطمئن شان كردم طورى نشده است و من صحيح و سالم هستم و مى توانند با خيال راحت بروند خانه، اما مگر مى رفتند. شب حدود ساعت دوازده بچه هاى خرمشهر با تلفن خبر حمله عراق به پل نو شلمچه را دادند. گفتند كمك مى خواهند خطر جدى است وآنان دارند پيشروى مى كنند. فكر كرديم عراق شايد با نيروى كمى آمده باشد جلو. اما فكرش را نمى كرديم كه با چهارصد و پنجاه تانك به خرمشهر حمله كند و يا دوازده لشگر نيروى زمينى به تمام جبهه ها. ديگر وقت نبود. بلند شدم رفتم سراغ خشابها و تيرها. پنجاه، شصت نفر از بچه ها باتجهيزات ساده رفتند خرمشهر، من و چند نفر ديگر تا اذان صبح خشاب پر مى كرديم. انگشت شستم خون آمده بود و من باز خشاب پر مى كردم. اسلحه هاى ما ژسه بود، كه از ژاندارمرى براى سپاه گرفته بوديم و هيچ كدامشان نو نبودند و بيشترشان گير مى كردند. خبر رسيد كه دوستانمان در پل نو درگير شده اند و چند نفر از بهترينهاى آنان همان اول شهيد شدند. خبر رسيد عراقيها عقب نشينى كرده اند واز پل نو برگشته اند عقب. نفس راحتى كشيديم. اما پس از چند لحظه فكر كرديم يعنى چه كسانى شهيد شدند.

مأمور

نيروهاى خودى اين طرف كارون بودند، در محله كوت شيخه براى گشت رفته بودم پيششان. هم براى سركشى و هم براى كسب خبر از موقعيت رزمى بچه ها. ما با خمپاره صد و بيست عراقيها را مى زديم و عراقى ها با توپ. وقتى رسيدم نزديك بچه ها ديدم لبخند به لب دارند. گفتم: چى شده؟ گفتند: امروز عراق چهار تا خمپاره فرستاده طرفمان. گفتم: خب اين كجايش خنده دار است؟ گفتند: هيچ كدامش عمل نكرده. گفتم: اين هم خنده  ندارد! گفتند: وقتى ببينى روى خمپاره چى نوشته اند، خودت مى فهمى چرا بايد خنديد. خمپاره ها را نشانم دادند. چيزهايى به عربى روى آنها نوشته شده بود: برادرهاى ايرانى ! ببخشيد مان. ما فقط مأموريم. فكر كرديم اين كارشان بيشتر تعجب برانگيز است تا شادى آور، ولى وقتى خودم را از دور ديدم، ديدم حتى من هم لبخند به لب داشته ام وقتى به تعجب آنان فكر مى كرده ام. از اين چيزها ما زياد ديديم، در بيت المقدس، وقت گرفتن سنگر هاى عراقى. در وصيتنامه خيلى از آنها حرفهاى تازه اى نوشته شده بود. نوشته بودند مايل به جنگ نبوده اند. نوشته بودند خيلى ها با نيت ديگرى آمده بودند جنگ. گفته بودند عراق تبليغات زياد كرده بوده روى اين نكته كه محمره واهواز و خليج فارس زمانى جزو عراق بوده. و اينكه خلق عرب بايد خود مختار باشد وخوزستان جزو عراق است و بايد آزادش كرد. خيلى از اسرا حرفهاى زيادى با ما زدند تا بفهميم مجبور به جنگ بوده اند. حرف بيشترشان رانمى شد باور كرد، ولى وقتى چند نفرشان آمدند جزيى از ما شدند و در كنار ما با عراق جنگيدند، نتوانستيم به حرفهايشان باشك نگاه كنيم.
| برگرفته از سايت حماسه دفاع مقدس


|   شناسنامه   |   آرشيو   |