كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
قصه تلخ جدايى برادرم عبدالناصر
درروستاى لرزبن كه نزديك روستاى شهيد شيرودى درتنكابن است به دنيا آمدم. برادرى داشتم به نام سيدعبدالناصر ميرابوطالبى كه در سال ۴۹ به دنيا آمد.عبدالناصر تازه ۴۰ روزه شده بودكه اختلافات پدر و مادرم بالاگرفت و چون امكان مراقبت از او نبود، او را به شيرخوارگاه اقبال در رشت منتقل كردند.پدرم تا وقتى كه او به سن ۶ماهگى رسيد، به شيرخوارگاه مراجعه مى كرد و به او سرمى زد ولى وقتى كه برادرم ۷ماهه شده بود و پدرم طبق معمول براى ديدن او به شيرخوارگاه رفته بود، به او گفته بودند برادرم فوت كرده است.سالها بعد پدرم به اين مرگ مشكوك شد چون باوجود اصرارهايش مبنى بر مكان دفن يا جسد موفق نشده بود تا اطلاعاتى دراين زمينه به دست آورد. بعد از مرگ پدر احساس كردم كه نمى توانم اين قصه تلخ و جدايى از برادرم را فراموش كنم و از آنجا كه شنيده بودم برادرم چهره زيبايى داشته است، احتمال دادم كه مسؤولان آن زمان در شيرخوارگاه او را به خانواده اى سپرده باشند، به همان شيرخوارگاه مراجعه كردم ولى بعد از بررسى معلوم شد پرونده هاى مربوط به آن سال همگى ازبين رفته است.اكنون تنها اميد من بخش جويندگان عاطفه است تا بتوانم برادرم را كه در پاييز يا زمستان سال ۴۹ از ما دورماند، پيداكنم.
***
كسانى كه اطلاعاتى در اين زمينه دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
اسمم را ناصر گذاشتند
۱۰ تير ماه سال ۱۳۴۰ در حالى كه ۴ ماه بيشتر نداشتم پدرم اصغر حسين زاده مرا به دادسراى ناحيه يك تهران برده و به علتى كه نمى دانم تحويل مى دهد. با دستور دادسرا تحويل شيرخوارگاهى مى شوم. تا ۱۲ سالگى در آنجا بزرگ شدم و بعد از آن به شيرخوارگاه ديگرى در شهر رى منتقل شدم.
سال هاى نوجوانى ام را در شيرخوارگاه گذراندم و پس از پيروزى انقلاب و گذراندن دوران سربازى زندگى مستقل خود را با كار و تلاش آغاز كردم و پس از اين كه به استقلال رسيدم، دخترى نجيب از خانواده اى متدين را به همسرى انتخاب كردم.
در اين سال ها با اين كه صاحب چند فرزند شده ام و زندگى در كنار همسر و فرزندانم پر از نشاط است با اين حال همواره يك سؤال ذهن مرا به خود مشغول داشته و آن اين بوده است كه چرا پدر و مادرم با بى مهرى مرا از خودشان دور كرده اند. تنها مى دانم كه اسم واقعى من ناصر است و ديگر چيزى از گذشته خودم نمى دانم. نمى دانم مادرم چه كسى بوده است.
حالا هم كه دنبال خانواده ام مى گردم با وجود اين كه ۴۴ سال از آن زمان مى گذرد تنها دلم مى خواهد آنها يا ديگر اقوامم را پيدا كنم و به جاى بى مهرى هايى كه در كودكى نسبت به من روا داشتند، به آنان عشق بورزم.
***
كسانى كه در اين مورد اطلاعات دارند با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل نمايند.
34 سال به دنبال برادر
برادرم شاپور عبدى در سال ۱۳۵۲ در حالى كه ۲۵ سال داشت، ناگهان خانه پدرى مان را كه در شهرستان بندر ماهشهر بود، ترك كرد. با رفتن او پدر و مادرم از نظر روحى در وضعيت بدى قرار گرفتند و تلاش براى يافتن سرنخى از او يا خبرى از سلامتى اش آغاز شد. اما هرچه بيشتر جست وجو كرديم كمتر توانستيم خبرى از او در آن سال ها پيدا كنيم. در حالى كه از يافتن اش نااميد شده بوديم جست وجوهايم را به عنوان برادرش به صورت پنهان ادامه دادم. مى دانستم كه «شاپور» زنده است و جايى دور از ما زندگى مى كند.
از طريق چند دوست و مسافر بالاخره موفق شدم پس از چند سال رد او را در كويت بگيرم. برادرم براساس گفته اين افراد در كويت ديده شده بود.
اكنون با درخواست كمك از شما مى خواهم هر كس كه ردى از برادرم دارد با ما در ميان بگذارد و پس از ۳۴ سال ما را از چشم انتظارى و نگرانى بيرون آورد.
شايد با بازگشت شاپور بار ديگر آرامش به خانه ما باز گردد.
افرادى كه در اين زمينه اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
شوهرم «سردار» بود وپسرم نظرعلى
در سال ۱۳۳۶ با مردى به نام «سردار» ازدواج كردم. در آن سال ۱۸ سال داشتم پس از ازدواج به ييلاقى در شهرستان تالش به نام رزه رفتيم و زندگى مشتركمان را در آنجا آغاز كرديم.
پس از يكسال بود كه صاحب فرزندى پسر شديم و نام او را «نظرعلى» گذاشتيم نمى دانم به خاطر چه موضوعى بود كه شوهرم يك روز نظرعلى را كه تنها سه ماه داشت با خود از خانه برد و وقتى به خانه بازگشت به من گفت كه نظرعلى را به پرورشگاه سپرده است. مدت كوتاهى پس از اين كار مرا هم طلاق داد.
تنها توانستم هنگام طلاق متوجه شوم كه پسرم را به پرورشگاهى در رشت سپرده است. نام خانوادگى پسرم «محمودى شكردشت» است. نمى دانم شوهرم با نام و نام خانوادگى واقعى پسرم او را تحويل شيرخوارگاه داده است يا اينكه او رابا نام ديگرى به آنجا سپرده است. تا مدتى پس از طلاق دچار مشكلات متعدد شده بودم دورى از فرزندم و طلاق ضربه اى محكم به روح و جسم من وارد كرده بود از طرف ديگر در شرايط آن زمان امكان اينكه بتوانم براى يافتن پسرم نظرعلى اقدام كنم وجود نداشت.
در طول اين ۴۷ سال هيچ وقت نتوانسته ام ياد و خاطره پسرم را از ذهنم دور كنم. با اينكه او تنها سه ماه داشت ولى محبت و علاقه اش تمام قلب من را پركرده است.
دلم مى خواهد پسرم را پيدا كنم. او را در آغوش بگيرم و از تمام دلتنگى ها، تنهايى ها و چشم انتظارى هايم در اين ۴۷ سال به او بگويم.
اطلاعات خود را در اين مورد با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.