شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Jul 30, 2005
جوان
۳۲۰۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
ديدار با محمد حقى دريانى شاگرد بقال
چيزى براى امروز
هرى پاتر
و دل خجستگان
221814.jpg
- اولاً كه من شكايت دارم. من در همين جا از همين تريبون استفاده كرده و مراتب جريحه دار شدن قلبم را از دست اين دشمنان دوست نما به گوش شما مخاطبان فهيم مى رسانم. عكس بستنى ستون هفته پيش كار استكبار جهانى و توطئه امپرياليسم خونخوار بود. من به عمرم از اين بستنى هاى مدل مرفهين بى دردى نخورده ام!
- ثانياً، دوستان عزيز اين روزها كه قدم رنجه مى كنيد و از خانه هايتان خارج مى شويد يك كم جلوى شكم خود را گرفته و كمتر از غذاى بيرون استفاده كنيد. چرا كه زبانم لال راه معده تان براى مدت زيادى باز مى شود و به اين راحتى ها بسته نمى شود. به همان نان و پنير مامان ساز قانع باشيد بهتر از اين است كه چلوكباب سلطانى را بزنيد توى رگ و در نهايت در تور «آنجا» ثبت نام كنيد!
- ثالثاً، گويا حروفچين هفته پيش مطلب بنده، شب قبل خوب نخوابيده بوده است (احتمالاً پشه ها مزاحمت ايجاد كرده بودند!) و يا هر چيز ديگر كه باعث شده بود حماسه هاى بى نظيرى در تايپ كلمات خلق كند. ما ضمن عرض پوزش پيشنهاد مى كنيم اسپرى حشره كش در اين جور مواقع بسيار كاربرد دارد. اگر اسپرى نمى توانيد تهيه كنيد مگس كش هم كار راه انداز است.
- رابعاً، تيم فوتبال ايران در اولين بازى تداركاتى خود مقابل تيم PQR انگلستان (يا همان پرده كركره سازى رودكى!) با نتيجه ۰-۳ باخت تا مشت محكمى بر دهان آنهايى كه تيم ايران در رده ۱۵ رنكينگ جهانى فوتبال قرار داده بودند، بزند. باشد تا از اين غلط هاى زيادى نكنند.
- خامساً، چه مى كند اين راديو پيام! نه خط رو خط افتاده و نه استوديوى راديو پيام به تاكسى ها منتقل شده! بلكه اين خود پيام است كه تازگى ها آن چيزهايى را كه در تاكسى ها مى شنيديم، پخش مى كند. فرهاد و مازيار كه هيچى، «اگه يه روز برى سفر»و «دل ديوانه» و «قبيله ليلى» را بگو كه اين چند وقته شنونده ها را انگشت به دهان كرده. ما ضمن اينكه در پوست خود جا نمى شويم تقاضا مى كنيم دوستان راديويى آرشيو را خوب بگردند و ته و توى صندوق را بريزند بيرون بلكه شنوندگان دلى از عزا در بياورند.
- سادساً، توجه شما را به ادامه اخبار جلب مى كنم!
قرمزها صبح، آبى ها بعدازظهر
من نمى دانم احتمالاً توى كولر ما به جاى آب ماست مى ريزند كه نا ندارد فوت كند. پس من در حالى كه شرشر عرق مى ريزم، البته نه از شرم كه از گرما، يك چشم به تلويزيون، يك گوش به حرف هاى در گوشى اطرافيان و يك دست بر قلم مى نويسم و با دست ديگر باد مى زنم و در اين حين مى شنوم كه (من از وقتى دبير سرويس محترم پايشان را براى ترميم و تعمير اعصاب تخريب شده شان گذاشته اند بيرون و راهى سفر شده اند، توانايى هاى زيادى در خودم كشف كرده ام، نه تنها فكر مى كنم كه حتى مى توانم يك بار هندوانه را با يك دست بلند كنم!) مؤسسه آموزشى «فلان» مجوز كار ندارد! بعد همينطور كه باز هم دارم يك بار هندوانه ديگر را برمى دارم از همين تلويزيون خودمان مى شنوم كه كنكورى ها بشتابيد كه مؤسسه آموزشى «فلان» آماده گشايش آغوش به سوى شما است! ما ضمن تقدير و تشكر از مسؤولين پخش تلويزيونى، از اينكه اين دوستان به سياست شفاف سازى اين همه اداى دين مى كنند و دقيقاً در همين راستا حركت مى كنند، بى درنگ خسته نباشيد مى گوييم و بادرنگ عرض مى كنيم كه قرمزها را صبح بايد بخوريد و آبى ها را بعدازظهر! جايشان كه عوض مى شود آن وقت اين فجايع به بار مى آيد. در ضمن ساعت هم كوك كنيد تا سر موقع ميل كنيد.
هرى پاتر و دل خجستگان
«هرى پاتر» ششم هم كه به سلامتى وارد بازار شد. روايت ها گوناگون است. يكى مى گويد: «هرى پاتر و شاهزاده نيم تبار»، يكى مى گويد: «هرى پاتر و شاهزاده دورگه»، ديگرى: «هرى پاتر و شاهزاده نيم اصيل» ولى راستش را بخواهيد ما معتقديم اصلش همان هرى پاتر است كه همه متفق القول قبولش دارند. حالا نيم تبار، دورگه يا نيمه اصيل و يا به قول ما نيم بندش خيلى مهم نيست. مهم اين است كه اين همكار همسن پدربزرگ ما هم رفته اين كتاب را پيش خريد كرده، از بس كه دلش خجسته است. بيخود طرفدارى اش را نكنيد، كسى كه سى ودوهزار تومان پول بى زبان را ببرد براى پيش خريد هرى پاتر به زبان اصلى ثبت نام كند، حتماً دلش خجسته است و يا در NGOوابستگان به جيب بابا كارت عضويت دارد.
نسبت قشر فرهيخته با ته دره!
توجه كرده ايد هر چند وقت يكبار، اتوبوس حامل دانش آموزان، قطار حامل دانشجويان و يا كاميون مخصوص حمل نخبگان بدجور با در و ديوار و ته دره سلام و عليك مى كند؟ آخرين سلام و عليك مربوط به برخورد اتوبوس حامل دانش آموزان با ديوار اردوگاه باهنر تهران بوده است. من نمى دانم اين قشر فرهيخته و نخبه كشور چه نسبتى با دره و يا دريا و در و ديوار دارند؟ مردم عادى خودشان را به آن راه و يا به كوچه آن آقاى چپ مى زنند ولى به در و ديوار نه! من چون خودم تحقيق و تفحص كرده ام و مى دانم رانندگان اتوبوس ماشاءالله هزار ماشاءالله همه سالم و سلامتند (بادكنك چيه شما بالن بهشان بده، باد مى كنند، از اينجا مى رود تا اقيانوس اطلس!) پس مشكل همان قشر فرهيخته هستند كه با اين توضيحات پيشنهاد مى كنيم من بعد از اين آنها را با وسايل نقليه موتورى و غيرموتورى اين ور و آن ور نبريد. چشمشان كور پياده تمام راه را گز كنند تا بفهمند آدم صلاح كارشان را مى خواهد كه اصرار مى كند با اتوبوس و هواپيما و قطار مسافرت كنند!
زيراكس دانشجو به صورت فله اى
يكى از مسؤولان با كلى خوشحالى و احساس فر و شكوه خبر داده: «جمعيت دانشجويى نيمه حضورى پيام نور ۱‎/۵ برابر مى شود». خبر را كه براى بار اول مى خوانيم خب دروغ چرا دچار همان حسى مى شويم كه وقتى بچه بوديم لواشك آلو مى دادند دستمان تا نق نزنيم!  دوباره كه مى خوانيم آن حسى بهمان دست مى دهد كه انگار لواشك آلويش يك كم پروتئين زياد دارد! حسى خوبى نيست اميدوارم تجربه اش نكنيد. (مخصوصاً در تابستان آدم حتى گيلاس هم كه مى خورد بايد با احتياط بخورد چرا كه مستأجر اين روزها زياد شده!) خلاصه از آن جايى كه ما مى دانيم كه افزايش جمعيت دانشجو همينجورى و به صورت فله اى به خودى خود امتياز محسوب نمى شود، معتقديم اگر هدف زيراكس كردن دانشجو است، چرا كنكور و اينهمه سانديس و بيسكوييت و خرج اضافه؟! يك دستگاه كپى خوب بخريد و يك قطعه عكس از همه آنهايى كه در كودكى عشق كيف سامسونت و عينك و ... داشته اند، تهيه كنيد و شروع كنيد از روزى ده تا توليد كنيد و بعد خط توليد را افزايش دهيد.
بدون شرح!
- «تولد يك نوزاد در توالت».
- «تولد يك نوزاد در خيابان».
ديدار با محمد حقى دريانى شاگرد بقال
شبيه زندگى:
اوهم دريانى است
221892.jpg
سام فرزانه
هفته پيش كه براى انجام مصاحبه با خلبان جوانى در بلوار آفريقا، مى خواستم باترى براى ضبط صوتم بخرم، از پليس راهنمايى و رانندگى پرسيدم كه آيا در اين اطراف بقالى هست؟ پليس مربوطه با تعجب به من نگاه كرد و با لهجه اى خاص كه نفهميدم مال كجاى ايران است، گفت: «بقالى چيه؟ بگو سوپر ماركت». هم عجله داشتم و هم از تلف كردن وقت پليس زياد خوشم نمى آيد. پس من هم عبارت پيشنهادى ايشان را قبول كردم و آدرس «سوپر ماركت» را گرفتم. آن پليس اولين نفرى نبود كه مى ديدم از به كاربردن كلمه «بقالى» ناراحت مى شود.
بقال در لغت نامه عميد كسى معرفى شده كه خوار بار و بقول مى فروشد. خوار بار همه آن چيزهايى است كه مردم مى خورند. بقول هم جمع بقل است. بقل هم يعنى هر چيزى كه از دانه ها مى رويد. مثل گندم و برنج و عدس. عمل بقالى تقريباً همان چيزى است كه امروز در سوپر ماركت هاى مورد اشاره آقاى پليس اتفاق مى افتد. نمونه هاى سوپر ماركت را هم مى توان در فروشگاه هاى شهروند و رفاه ديد.
حالا بقالى هاى بزرگ شهر كه خود را سوپر ماركت مى دانند يك طرف، اين بقالى كوچولوها هم يك طرف كه با افتخار روى تابلوى خود مى نويسند: مينى سوپر. اين عبارت جمع اضداد است. مينى به زبان انگليسى كوچك معنى مى دهد و سوپر به معنى مافوق يا بزرگ است. حالا چطور چيزى پيدا مى شود كه در عين حال هم كوچك و هم بزرگ است؟ بعد از اينكه اين همه در كتاب هاى لغت فارسى و انگليسى به دنبال اين كلمه ها گشتم، ديدم بد نيست كه با يك بقال هم درباره اين موضوع گفت و گو كنم.
اين طورى بود كه ديدارى داشتم با «محمد حقى دريان» ،شاگرد بقال. نظر او را درباره تفاوت بقالى و سوپر ماركت جويا شدم: «اين جا بقالى نيست، چون همه چيز دارد. ما هم به اين مغازه مى گوييم خواربار فروشى.»
محمد عزيز ما در تمام اين مصاحبه به همه سؤال ها همين طور كوتاه پاسخ مى دهد. بعضى از سؤال ها را هم با حركت سر جواب داد كه خوب صدايش در ضبط صوت، ضبط نمى شود.
*از بامدادان تا شامگاهان
روزها ساعت شش صبح از خانه به سمت مغازه مى آيد. خانه شان تا مغازه نيم ساعتى فاصله دارد. (البته با اتومبيل) به مغازه كه مى رسد، كار شروع مى شود تا يازده شب. بلكه هم بيشتر. جمعه ها هم تا پنج بعد از ظهر سر كار است.
«صبح ها كه مى رسيم اول از همه شير و ماست برايمان مى آورند و مردم هم براى خريد صبحانه به مغازه مى آيند.» تا حدود ساعت ده صبح وضع به همين منوال است. مغازه پدر محمد در يكى از محل هايى است كه شركت و اداره دولتى و خصوصى زياد هست. كارمندان هم از مشترى هاى هر روزه صبحانه هستند. حالا چه پنير و نان بخرند، چه بيسكوييت و شير.
بعد از آن شركت هاى توزيع كننده بيسكويت و مواد شوينده مى آيند.
محمد درباره فروش نزديك ظهر مى گويد: «ظهرها بيشتر كالباس، كنسرو ماهى و سالاد اولويه مى فروشيم.» مى گويد كه به كارمندان شركت ها اين چيزها را مى فروشد.
شب ها هم همه چيز مى فروشند. اما تنها چيزى كه در تمام طول روز در اين مغازه و بقالى هاى مشابه فروخته مى شود، سيگار است. آن هم در تمام فصول. واقعاً معركه است كه بيش از خوردن مردم به نابود كردن خود علاقه دارند.
او هجده ساله است و از يك سال پيش كه ديپلم گرفته است تا حالا در مغازه پدرش كار مى كند. او در رشته برق درس خوانده اما از اينكه در رشته مدرسه اى خود كار نمى كند، زياد ناراحت نيست. از كار امروزش هم خيلى راضى است.
در تمام اين مغازه فقط يك صندلى هست كه گه گدارى اگر وقت شود روى آن صندلى مى نشيند. اما اين اتفاق زياد روى نمى دهد. هميشه ايستاده است. انبارى مغازه در طبقه پايين است و روزى چهار پنج بارى نوبت به محمد مى رسد كه براى بردن يا آوردن جنس از پله ها پايين و بالا برود.
اين بقالى به خاطر آنكه در محلى پر از شركت و اداره قرار گرفته است، برخى جنس هايش كمتر مشترى دارند «مثل برنج. ما برنج را يك كيلو و دو كيلويى مى فروشيم. البته چند نفرى هم مشترى داريم كه خانه هايشان در اين محل است و آنها كيسه اى مى خرند.»
يكى ديگر از خواص زياد شدن مشتريان شركتى اين مغازه اين است كه آنها مواد غذايى را به در منازل نمى برند. كارى كه بسيارى از بقالى ها براى مشتريان خود انجام مى دهد.
*نخى سيگار باطل
خريد سيگار نخى يكى از ابداعات بشر براى اين است كه بگويد زياد اهل سيگار كشيدن نيست. دوستان سيگارى، براى اينكه حد خود را نگه دارند و پولشان را زياد خرج سيگار نكنند، مى روند و از مغازه سيگار نخى مى خرند. گاهى به همان اندازه كه مى روند و سيگار پاكتى مى خرند. اين نوع فروش سيگار براى دكه هاى روزنامه فروشى و بقالى ها سودآور است. اما در مغازه محمد و پدرش سيگار نخى (دانه اى) فروخته نمى شود براى اين كار هم دليل دارند: «وقت نمى كنيم به همه كسانى كه مى خواهند سيگار نخى بخرند، سيگار بفروشيم. بعد هم ازدحام مى شود.»
ازدحام كه بد نيست. برايشان سود دارد، حالا چرا اين ازدحام كه مى تواند سود بيشترى براى صاحبان مغازه داشته باشد، مورد پسند آنها نيست؟ «براى اينكه سيگار نخى را مردها مى خرند و همين كه مدام دستشان دراز باشد رو به دخل، براى خانم ها ايجاد مزاحمت مى كند و ناراحت مى شوند.» اين را هم اضافه كنيم كه يكى ديگر از عادات خريداران سيگار نخى اين است كه عجله دارند. درست مثل خريداران يك دانه اى نان در صف نانوايى.
*چيپستنى
در روزهاى گرم تابستان فروش چيپس كم مى شود و در عوض مايعات و بستنى فروششان دو برابر مى شود. «الان وقت فروش مايعات خنك است.»
يك بقال خوب بايد بتواند توازنى در خريدهايش ايجاد كند تا نه جنسى در فروشگاه بماند و نه اينكه مشترى چيزى بخواهد و آنها نداشته باشند. اين كار در فروشگاه آنها به عهده پدر است. پدر هم با محمد كار را شروع مى كند و همزمان كار را تمام مى كنند. پدر همچنين بلد است كه چطور اجناس را در فروشگاه جا دهد. اينكه كدام جنس در كدام قفسه و در كجاى مغازه باشد به گفته محمد كارى است كه تنها از عهده پدر و مردى با تجربه او بر مى آيد.
*اول مرغ بوده يا بقالى
ببينيد ما از اول اين مطلب فرض را بر اين گرفتيم كه اين مغازه ها بقالى هستند و نه سوپر ماركت كه همه چيز داشته باشند. براى همين فروختن مواد شوينده و لوازم الكترونيكى كه هيچكدام خوردنى نيستند، در اين مغازه ها از كارهاى و غيره به حساب مى آيند. چرا در اين مغازه ها و غيره مى فروشند؟
محمد به اين سوال پاسخ مى دهد: «اين جنس ها را از اول آورده ايم و مشترى مى داند كه ما از اين اجناس هم داريم. براى همين بايد داشته باشيم.» حالا به نظر شما اول مردم از بقال ها خواستند كه اين اجناس را بياورند يا اينكه اول بقال ها اين اجناس را آوردند و بعد مردم فهميدند. دليلش هر چه باشد در اين سال ها تنوع كالاهاى بقالى ها افزوده شده است. مثلاً شامپو در انواع و اقسام مختلف در مغازه ها به چشم مى خورد يا همين طور بيسكوييت و شير و ...
مشترى ها هم به اين وضع عادت كرده اند. براى همين هم نمى شود از «بيست، سى رقم بيسكوييتى» كه در بازار است، تنها يكى دو نمونه را در مغازه فروخت.
براى اينكه: «مشترى براى يك بيسكويت از مغازه ما مى رود به مغازه ديگرى.» اگر مى خواهى كه مشترى نپرد، بايد مغازه را تا سقف پر از جنس كنى. پسر اين يك اصل كاره!
گاهى هم كه جنس هاى جديد به بازار مى آيند، اين جنس ها را به مشترى هاى ثابتش معرفى مى كند. اما نه به همه «براى اينكه بعض ها فكر مى كنند كه مى خواهيم جنس را به آنها بندازيم.» اما به آشناها مى گويد كه چه جنسى جديد است و احتمالاً خوشمزه. محمد مى گويد كه مواد ايرانى اين روزها آنقدر زياد شده اند كه مردم كمتر دنبال جنس خارجى هستند. تنوع اجناس بقالى ها به حدى است كه گاهى براى جا دادن همه چيزهايى كه در مغازه دارند، مجبور مى شوند كه در پياده رو هم پيش روى كنند. اگر در اين پيش روى زياده روى كنند، دزدان مجرب از جنس هاى پياده رو مى دزدند. در اين مغازه همه كسانى كه كار مى كنند، حواسشان بايد به همه جا باشد. آينه اى هم با زاويه از سقف آويزان است كه به مغازه داران كمك مى كند تا از گوشه اى از مغازه مراقب همه مغازه باشند.
*ماست خورده شده، پس گرفته نمى شود
نه قضيه به اين شورى كه من تيتر زدم نيست. هيچ كدام از مشترى ها نمى خواهند ماستى را كه خورده اند، پس بدهند. اما خيلى وقت ها مى شود كه شير، ماست يا محصولات ديگر خراب هستند. اگر چنين باشد آيا بقالى ها قبول مى كنند كه جنس فروخته شده را پس بگيرند؟
محمد مى گويد كه اگر شركت توليد كننده آن كالا، جنس فروخته شده را از آنها پس بگيرد، آنها هم از مشترى جنس را پس مى گيرند. اما اگر نه، مشترى بايد كالا را با خود تا نزديكى اولين سطل زباله حمل كند.
«تازگى ها بعضى از شركت ها قبول نمى كنند كه جنس را پس بگيرند. ما هم اين كار را نمى كنيم.»
*آقا دست نزن، بگو چى  مى خواى
اين هم از عادت هاى ما هنگام خريد از يك بقالى پيش رفته است كه بدون توجه به ظرايف چيدمان يخچال همين جورى در يخچال را باز مى كنيم و هر چه بخواهيم را بيرون مى آوريم و هر چه نخواهيم را همان جا ول مى كنيم.
مشترى هاى مغازه محمد و پدرش آن قدر اين كار را تكرار كرده اند كه نوشته ديگرى، به غير از آنكه سيگار نخى نمى فروشند روى ديوار اين مغازه ديده مى شود: «لطفا دست به يخچال نزنيد.» محمد مى گويد: «مشترى گاهى مى رود سر يخچال و آبميوه ها را جابه جا مى كند، پرتغال را مى گذارد جاى انگور. ما مجبوريم دوباره همه ويترين يخچال را بچينيم.»
*راز دريانى ها
مغازه هاى دريانى كه معرف حضورتان هستند. سلسله بقالى هاى دريانى در سراسر تهران و ايران معروف هستند. صاحبان اين مغازه ها همه از دريان آمده اند كه روستايى نزديك شهر تبريز است.
محمد در تهران بزرگ شده اما از كودكى زياد به دريان رفته است. او مى گويد كه دريانى ها در شهر خود مشاغل ديگرى به غير از بقالى نيز دارند. همچنين درباره رويكرد دريانى ها به بقالى محمد مى گويد: «خب از اول در اين كار بوده اند.»
محمد مى گويد كه بسيارى از همشهريانش در دريان مشاغل ديگرى به غير از بقالى نيز دارند. اما گويا فقط آنها كه به كار بقالى علاقه دارند، به تهران مى آيند و مغازه باز مى كنند. آن هم در بالا شهر. محمد مى گويد كه بيشتر مغازه هاى دريانى در بالاى شهر جمع شدند براى اينكه «خب از اول اين بالا بودند» تازه همه آنها هم تابلويى به نام دريانى ندارند. چه بسا كه شما از يك مغازه خريد كنيد و ندانيد كه دريانى هستند. مثل مغازه محمد و پدرش كه به نام شهر ديگرى در آذربايجان شرقى است.
*دوست دنبال پول آدم است
در اين مغازه هم نسيه فروشى ممنوع است. براى اينكه «هم جنس مى رود، هم پول و هم مشترى» براى همين حتى به دوستان هم نسيه داده نمى شود. محمد با مشترى هاى مغازه هميشه مؤدب و آرام صحبت مى كند. براى همين عجيب نيست كه بدانيم او هرگز با مشترى هاى مغازه دعوا نمى كند. از آن طرف هم با هيچكدام دوست نمى شود: «اگر با مشترى دوست شويم، از ما سواستفاده مى كند.»
از محمد مى پرسم كه آيا دوستانش هم به اين مغازه مى آيند. مى گويد: «من دوستى ندارم.» حتى در مدرسه هم دوستى نداشته است. «براى اينكه دوست فقط پول آدم را مى خواهد. تا وقتى پول دارى دوستت هست و وقتى پول ندارى ولت مى كند. دوست بايد براى هنگام سختى ها باشد. تو مدرسه از اين دوست ها پيدا نمى شود.»
اگر دوستى پيدا شود و پول آدم را نخواهد و به معناى واقعى كلمه دوست باشد، گاهى براى گپ زدن و درد دل خوب است. محمد مى گويد كه اگر بخواهد با كسى درد و دل كند با مادرش صحبت خواهد كرد. اگر هم بخواهد سينما برود، همراه خانواده مى روند. او وقت روزنامه خواندن ندارد. وقت تلويزيون تماشا كردن هم ندارد. بيشتر وقتش در همين مغازه مى گذرد. كنار پدر. محمد آنقدر پسر خانواده است كه مى گويد از كار كردن با پدرش راضى است و دوست دارد همين طور كارش را ادامه دهد. او و پدرش همه چيزهايى را كه در خانه نياز دارند به صورت انبوه به خانه مى برند.
يخچال فرنگى
زيرنظر : انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى
يك لطيفه انيشتن نانه
وقتى مرحوم انيشتن فرضيه نسبيت خود را ارائه داده بودگروهى از عوام الناس آن را درست نفهميدند و از استاد خواستندتوضيح بيشترى همراه با مثال ذكر كند . استاد فرمود: - خيلى ساده س آقاجان! عين اين مى مونه كه به يه آدم كورى بگيد يه ليوان شير سر بكشه.
كوره از شما مى پرسه كه اصلاً شير چى چى هست؟ شما بهش جواب ميدين كه شير عبارت است از يك مايع سفيد رنگ. يارو مايع رو مى دونه ولى نمى فهمه سفيد يعنى چى . شما بهش توضيح مى دين كه سفيد مثل پر قو مى مونه. كوره ازتون مى پرسه قو ديگه يعنى چى؟ شما بهش ميگين يه پرنده اى با يه گردن خميده. كوره معنى پرنده رو مى دونه ولى نمى دونه خميده يعنى چى. شما دست كوره رو مى گيرين اون وسط محكم خم مى كنين تا بشه مث گردن قو. اون وقت بهش ميگين خميده يعنى اين جورى. اون وقت كوره خوشحال مى شه و بشكن مى زنه و ميگه زنده باد! حالا فهميدم شير يعنى چى !
يك لطيفه آب جوشانه
اشرف خانوم و شايسته خانوم، با حرارت و اشتياقى خارج از حد و وصف مشغول درددل و مذاكره و غيبت و ساير سرگرمى هاى متداول بين بانوان محترمه بودند. البته دراين اثنا اشرف خانوم داشت كارهاى خانه دارى اش را هم انجام مى داد. از جمله اينكه بچه نوزادش را توى وان حمام مى كرد. در همين حال تلفن زنگ زد و اشرف خانوم، بچه را سپرد دست شايسته خانوم و رفت جواب تلفن را بدهد كه البته در آنجا هم نيم ساعتى مشغول مذاكره بود. در گرماگرم صحبت تلفنى بود كه شايسته خانوم فرياد كرد:
- اشرف ، اشرف، بدو بيا، بچه ات داره توى وان غرق ميشه. اشرف خانوم بى آنكه گوشى را از دست بگذارد گفت:
- اوا ، شايى جون! از توى وان درش بيار خب، كارى نداره كه...
- نمى تونم اشرف، آخه آبش جوشه.
يك لطيفه ستونانه
آقا مجتبى كه عقلش مختصرى پاره سنگ برمى داشت و به قول آگهى هاى مفقودشده مختصرى اختلال حواس دارد، چندشب پيش رفت دم گيشه سينما وگفت:
- آقا يه بليت بدين ولى حتماً جاش پشت ستون باشه.
جناب بليت فروش با دقت آقامجتبى را نگاه كرد و گفت:
- يعنى چى ؟ اون وقت هيچى نمى بينى كه!
- عيب نداره. اصلاً از اين فيلم خوشم نمى ياد.
يك لطيلفه پوچيانه
اميرحسين خان شب قبل رفته بود به تماشاى يكى از نمايش هاى بسيار مدرن از نوع تئاتر پوچى و اين جور چيزها و فردايش داشت براى رفيقش تعريف مى كرد.
اميرپرويزخان مدتى ماوقع را گوش كرد و بعد پرسيد:
- راس راسى به همين بى مزگى بود؟ آخرش هيچ كس كشته نشد؟ اميرحسين خان گفت:
- نه والله. البته مردم خيلى دست زدند و تقاضا كردند كه نويسنده بياد جلوى صحنه، ولى اون آدم با احتياطى بود و خودش رو نشون نداد.
يك لطيفه كوفتيانه
درست همان صبح جمعه اى كه مجيدخان از دست ساس ها فرار مى كرد، ژيلا خانوم همسر گرامى آقا سعيد شنگول و شاد از خواب بيدار شد و شوهرش را به لطف اندك اندك از خواب بيدار كرد:
- آقا سعيد! آقا سعيد بلندشو لنگ ظهره.
آقا سعيد بيدار شد و ژيلاخانوم پرسيد:
- امروز ناهار چى مى خواى واست درست كنم؟
آقا سعيد مختصراً تأملى كرد و جواب داد:
- هرچى مى خواى درست كن به جز قورمه سبزى و كوفته.
- چرا مگه اينارو دوست ندارى؟
- برعكس چون غذاهاى مورد علاقمه.
يك لطيفه ترحيمانه
ولى خان و عبدى خان رسيدند به هم. چاق سلامتى مختصرى برگزار شد و بعد عبدى خان گفت:
- خبردارى بيچاره امرالله خان ديروز سكته كرد؟
- نه بابا! نمى دونستم. حالا از تو مى شنفم، يعنى اينكه...
- بله ، همون دم تموم كرد.
عبدى خان چشم هايش پر از اشك شد و گفت:
- خدا رحمتش كنه، چه مرد خوبى بود.
- فردا تشييع جنازشه، تو هم مياى؟
- فردا؟ ... فردا... نه نه ... متأسفانه بايد برم شهردارى دنبال پايان كارم. ولى اگر بندازين به پس فردا بيكارم.
چيزى براى امروز
چيزى براى امروز
221871.jpg
جورج بوش روز چهارشنبه، قاضى جان رابرتس را به عنوان عضوى از دادگاه عالى آمريكا معرفى كرد. بوش در اولين جمله سخنرانى خود گفت: حكم دادگاه عالى حقيقت زندگى مردم آمريكا به حساب مى آيد و البته اين جمله، به تنهايى كافى بود تا اهميت اين انتصاب را نشان دهد. اما درحالى كه خبرنگاران نفس هايشان را در سينه حبس كرده بودند و از اين اتفاق مهم گزارش تهيه مى كردند، اتفاق مهم ديگرى هم افتاد. پسر جان رابرتس دست مادرش را رها كرد و در وسط سالن شروع به رقصيدن كرد. هيچ كس نمى داند علت اين پايكوبى نابهنگام چه بود. شايد مادرش به او قول يك هديه يا مسافرتى تفريحى داده بود. اما نكته جالب اين بود كه هيچ كس اخم نكرد يا دست اين پسربچه سرخوش را به گوشه اى نكشيد. اين اتفاقى است كه در حضور رئيس جمهور مى افتد. فكر مى كنم در مدارس آزادى بچه ها به مراتب بيشتر از اين باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |