|
ديدار با محمد حقى دريانى شاگرد بقال
شبيه زندگى: اوهم دريانى است
|
|
|
سام فرزانه هفته پيش كه براى انجام مصاحبه با خلبان جوانى در بلوار آفريقا، مى خواستم باترى براى ضبط صوتم بخرم، از پليس راهنمايى و رانندگى پرسيدم كه آيا در اين اطراف بقالى هست؟ پليس مربوطه با تعجب به من نگاه كرد و با لهجه اى خاص كه نفهميدم مال كجاى ايران است، گفت: «بقالى چيه؟ بگو سوپر ماركت». هم عجله داشتم و هم از تلف كردن وقت پليس زياد خوشم نمى آيد. پس من هم عبارت پيشنهادى ايشان را قبول كردم و آدرس «سوپر ماركت» را گرفتم. آن پليس اولين نفرى نبود كه مى ديدم از به كاربردن كلمه «بقالى» ناراحت مى شود. بقال در لغت نامه عميد كسى معرفى شده كه خوار بار و بقول مى فروشد. خوار بار همه آن چيزهايى است كه مردم مى خورند. بقول هم جمع بقل است. بقل هم يعنى هر چيزى كه از دانه ها مى رويد. مثل گندم و برنج و عدس. عمل بقالى تقريباً همان چيزى است كه امروز در سوپر ماركت هاى مورد اشاره آقاى پليس اتفاق مى افتد. نمونه هاى سوپر ماركت را هم مى توان در فروشگاه هاى شهروند و رفاه ديد. حالا بقالى هاى بزرگ شهر كه خود را سوپر ماركت مى دانند يك طرف، اين بقالى كوچولوها هم يك طرف كه با افتخار روى تابلوى خود مى نويسند: مينى سوپر. اين عبارت جمع اضداد است. مينى به زبان انگليسى كوچك معنى مى دهد و سوپر به معنى مافوق يا بزرگ است. حالا چطور چيزى پيدا مى شود كه در عين حال هم كوچك و هم بزرگ است؟ بعد از اينكه اين همه در كتاب هاى لغت فارسى و انگليسى به دنبال اين كلمه ها گشتم، ديدم بد نيست كه با يك بقال هم درباره اين موضوع گفت و گو كنم. اين طورى بود كه ديدارى داشتم با «محمد حقى دريان» ،شاگرد بقال. نظر او را درباره تفاوت بقالى و سوپر ماركت جويا شدم: «اين جا بقالى نيست، چون همه چيز دارد. ما هم به اين مغازه مى گوييم خواربار فروشى.» محمد عزيز ما در تمام اين مصاحبه به همه سؤال ها همين طور كوتاه پاسخ مى دهد. بعضى از سؤال ها را هم با حركت سر جواب داد كه خوب صدايش در ضبط صوت، ضبط نمى شود. *از بامدادان تا شامگاهان روزها ساعت شش صبح از خانه به سمت مغازه مى آيد. خانه شان تا مغازه نيم ساعتى فاصله دارد. (البته با اتومبيل) به مغازه كه مى رسد، كار شروع مى شود تا يازده شب. بلكه هم بيشتر. جمعه ها هم تا پنج بعد از ظهر سر كار است. «صبح ها كه مى رسيم اول از همه شير و ماست برايمان مى آورند و مردم هم براى خريد صبحانه به مغازه مى آيند.» تا حدود ساعت ده صبح وضع به همين منوال است. مغازه پدر محمد در يكى از محل هايى است كه شركت و اداره دولتى و خصوصى زياد هست. كارمندان هم از مشترى هاى هر روزه صبحانه هستند. حالا چه پنير و نان بخرند، چه بيسكوييت و شير. بعد از آن شركت هاى توزيع كننده بيسكويت و مواد شوينده مى آيند. محمد درباره فروش نزديك ظهر مى گويد: «ظهرها بيشتر كالباس، كنسرو ماهى و سالاد اولويه مى فروشيم.» مى گويد كه به كارمندان شركت ها اين چيزها را مى فروشد. شب ها هم همه چيز مى فروشند. اما تنها چيزى كه در تمام طول روز در اين مغازه و بقالى هاى مشابه فروخته مى شود، سيگار است. آن هم در تمام فصول. واقعاً معركه است كه بيش از خوردن مردم به نابود كردن خود علاقه دارند. او هجده ساله است و از يك سال پيش كه ديپلم گرفته است تا حالا در مغازه پدرش كار مى كند. او در رشته برق درس خوانده اما از اينكه در رشته مدرسه اى خود كار نمى كند، زياد ناراحت نيست. از كار امروزش هم خيلى راضى است. در تمام اين مغازه فقط يك صندلى هست كه گه گدارى اگر وقت شود روى آن صندلى مى نشيند. اما اين اتفاق زياد روى نمى دهد. هميشه ايستاده است. انبارى مغازه در طبقه پايين است و روزى چهار پنج بارى نوبت به محمد مى رسد كه براى بردن يا آوردن جنس از پله ها پايين و بالا برود. اين بقالى به خاطر آنكه در محلى پر از شركت و اداره قرار گرفته است، برخى جنس هايش كمتر مشترى دارند «مثل برنج. ما برنج را يك كيلو و دو كيلويى مى فروشيم. البته چند نفرى هم مشترى داريم كه خانه هايشان در اين محل است و آنها كيسه اى مى خرند.» يكى ديگر از خواص زياد شدن مشتريان شركتى اين مغازه اين است كه آنها مواد غذايى را به در منازل نمى برند. كارى كه بسيارى از بقالى ها براى مشتريان خود انجام مى دهد. *نخى سيگار باطل خريد سيگار نخى يكى از ابداعات بشر براى اين است كه بگويد زياد اهل سيگار كشيدن نيست. دوستان سيگارى، براى اينكه حد خود را نگه دارند و پولشان را زياد خرج سيگار نكنند، مى روند و از مغازه سيگار نخى مى خرند. گاهى به همان اندازه كه مى روند و سيگار پاكتى مى خرند. اين نوع فروش سيگار براى دكه هاى روزنامه فروشى و بقالى ها سودآور است. اما در مغازه محمد و پدرش سيگار نخى (دانه اى) فروخته نمى شود براى اين كار هم دليل دارند: «وقت نمى كنيم به همه كسانى كه مى خواهند سيگار نخى بخرند، سيگار بفروشيم. بعد هم ازدحام مى شود.» ازدحام كه بد نيست. برايشان سود دارد، حالا چرا اين ازدحام كه مى تواند سود بيشترى براى صاحبان مغازه داشته باشد، مورد پسند آنها نيست؟ «براى اينكه سيگار نخى را مردها مى خرند و همين كه مدام دستشان دراز باشد رو به دخل، براى خانم ها ايجاد مزاحمت مى كند و ناراحت مى شوند.» اين را هم اضافه كنيم كه يكى ديگر از عادات خريداران سيگار نخى اين است كه عجله دارند. درست مثل خريداران يك دانه اى نان در صف نانوايى. *چيپستنى در روزهاى گرم تابستان فروش چيپس كم مى شود و در عوض مايعات و بستنى فروششان دو برابر مى شود. «الان وقت فروش مايعات خنك است.» يك بقال خوب بايد بتواند توازنى در خريدهايش ايجاد كند تا نه جنسى در فروشگاه بماند و نه اينكه مشترى چيزى بخواهد و آنها نداشته باشند. اين كار در فروشگاه آنها به عهده پدر است. پدر هم با محمد كار را شروع مى كند و همزمان كار را تمام مى كنند. پدر همچنين بلد است كه چطور اجناس را در فروشگاه جا دهد. اينكه كدام جنس در كدام قفسه و در كجاى مغازه باشد به گفته محمد كارى است كه تنها از عهده پدر و مردى با تجربه او بر مى آيد. *اول مرغ بوده يا بقالى ببينيد ما از اول اين مطلب فرض را بر اين گرفتيم كه اين مغازه ها بقالى هستند و نه سوپر ماركت كه همه چيز داشته باشند. براى همين فروختن مواد شوينده و لوازم الكترونيكى كه هيچكدام خوردنى نيستند، در اين مغازه ها از كارهاى و غيره به حساب مى آيند. چرا در اين مغازه ها و غيره مى فروشند؟ محمد به اين سوال پاسخ مى دهد: «اين جنس ها را از اول آورده ايم و مشترى مى داند كه ما از اين اجناس هم داريم. براى همين بايد داشته باشيم.» حالا به نظر شما اول مردم از بقال ها خواستند كه اين اجناس را بياورند يا اينكه اول بقال ها اين اجناس را آوردند و بعد مردم فهميدند. دليلش هر چه باشد در اين سال ها تنوع كالاهاى بقالى ها افزوده شده است. مثلاً شامپو در انواع و اقسام مختلف در مغازه ها به چشم مى خورد يا همين طور بيسكوييت و شير و ... مشترى ها هم به اين وضع عادت كرده اند. براى همين هم نمى شود از «بيست، سى رقم بيسكوييتى» كه در بازار است، تنها يكى دو نمونه را در مغازه فروخت. براى اينكه: «مشترى براى يك بيسكويت از مغازه ما مى رود به مغازه ديگرى.» اگر مى خواهى كه مشترى نپرد، بايد مغازه را تا سقف پر از جنس كنى. پسر اين يك اصل كاره! گاهى هم كه جنس هاى جديد به بازار مى آيند، اين جنس ها را به مشترى هاى ثابتش معرفى مى كند. اما نه به همه «براى اينكه بعض ها فكر مى كنند كه مى خواهيم جنس را به آنها بندازيم.» اما به آشناها مى گويد كه چه جنسى جديد است و احتمالاً خوشمزه. محمد مى گويد كه مواد ايرانى اين روزها آنقدر زياد شده اند كه مردم كمتر دنبال جنس خارجى هستند. تنوع اجناس بقالى ها به حدى است كه گاهى براى جا دادن همه چيزهايى كه در مغازه دارند، مجبور مى شوند كه در پياده رو هم پيش روى كنند. اگر در اين پيش روى زياده روى كنند، دزدان مجرب از جنس هاى پياده رو مى دزدند. در اين مغازه همه كسانى كه كار مى كنند، حواسشان بايد به همه جا باشد. آينه اى هم با زاويه از سقف آويزان است كه به مغازه داران كمك مى كند تا از گوشه اى از مغازه مراقب همه مغازه باشند. *ماست خورده شده، پس گرفته نمى شود نه قضيه به اين شورى كه من تيتر زدم نيست. هيچ كدام از مشترى ها نمى خواهند ماستى را كه خورده اند، پس بدهند. اما خيلى وقت ها مى شود كه شير، ماست يا محصولات ديگر خراب هستند. اگر چنين باشد آيا بقالى ها قبول مى كنند كه جنس فروخته شده را پس بگيرند؟ محمد مى گويد كه اگر شركت توليد كننده آن كالا، جنس فروخته شده را از آنها پس بگيرد، آنها هم از مشترى جنس را پس مى گيرند. اما اگر نه، مشترى بايد كالا را با خود تا نزديكى اولين سطل زباله حمل كند. «تازگى ها بعضى از شركت ها قبول نمى كنند كه جنس را پس بگيرند. ما هم اين كار را نمى كنيم.» *آقا دست نزن، بگو چى مى خواى اين هم از عادت هاى ما هنگام خريد از يك بقالى پيش رفته است كه بدون توجه به ظرايف چيدمان يخچال همين جورى در يخچال را باز مى كنيم و هر چه بخواهيم را بيرون مى آوريم و هر چه نخواهيم را همان جا ول مى كنيم. مشترى هاى مغازه محمد و پدرش آن قدر اين كار را تكرار كرده اند كه نوشته ديگرى، به غير از آنكه سيگار نخى نمى فروشند روى ديوار اين مغازه ديده مى شود: «لطفا دست به يخچال نزنيد.» محمد مى گويد: «مشترى گاهى مى رود سر يخچال و آبميوه ها را جابه جا مى كند، پرتغال را مى گذارد جاى انگور. ما مجبوريم دوباره همه ويترين يخچال را بچينيم.» *راز دريانى ها مغازه هاى دريانى كه معرف حضورتان هستند. سلسله بقالى هاى دريانى در سراسر تهران و ايران معروف هستند. صاحبان اين مغازه ها همه از دريان آمده اند كه روستايى نزديك شهر تبريز است. محمد در تهران بزرگ شده اما از كودكى زياد به دريان رفته است. او مى گويد كه دريانى ها در شهر خود مشاغل ديگرى به غير از بقالى نيز دارند. همچنين درباره رويكرد دريانى ها به بقالى محمد مى گويد: «خب از اول در اين كار بوده اند.» محمد مى گويد كه بسيارى از همشهريانش در دريان مشاغل ديگرى به غير از بقالى نيز دارند. اما گويا فقط آنها كه به كار بقالى علاقه دارند، به تهران مى آيند و مغازه باز مى كنند. آن هم در بالا شهر. محمد مى گويد كه بيشتر مغازه هاى دريانى در بالاى شهر جمع شدند براى اينكه «خب از اول اين بالا بودند» تازه همه آنها هم تابلويى به نام دريانى ندارند. چه بسا كه شما از يك مغازه خريد كنيد و ندانيد كه دريانى هستند. مثل مغازه محمد و پدرش كه به نام شهر ديگرى در آذربايجان شرقى است. *دوست دنبال پول آدم است در اين مغازه هم نسيه فروشى ممنوع است. براى اينكه «هم جنس مى رود، هم پول و هم مشترى» براى همين حتى به دوستان هم نسيه داده نمى شود. محمد با مشترى هاى مغازه هميشه مؤدب و آرام صحبت مى كند. براى همين عجيب نيست كه بدانيم او هرگز با مشترى هاى مغازه دعوا نمى كند. از آن طرف هم با هيچكدام دوست نمى شود: «اگر با مشترى دوست شويم، از ما سواستفاده مى كند.» از محمد مى پرسم كه آيا دوستانش هم به اين مغازه مى آيند. مى گويد: «من دوستى ندارم.» حتى در مدرسه هم دوستى نداشته است. «براى اينكه دوست فقط پول آدم را مى خواهد. تا وقتى پول دارى دوستت هست و وقتى پول ندارى ولت مى كند. دوست بايد براى هنگام سختى ها باشد. تو مدرسه از اين دوست ها پيدا نمى شود.» اگر دوستى پيدا شود و پول آدم را نخواهد و به معناى واقعى كلمه دوست باشد، گاهى براى گپ زدن و درد دل خوب است. محمد مى گويد كه اگر بخواهد با كسى درد و دل كند با مادرش صحبت خواهد كرد. اگر هم بخواهد سينما برود، همراه خانواده مى روند. او وقت روزنامه خواندن ندارد. وقت تلويزيون تماشا كردن هم ندارد. بيشتر وقتش در همين مغازه مى گذرد. كنار پدر. محمد آنقدر پسر خانواده است كه مى گويد از كار كردن با پدرش راضى است و دوست دارد همين طور كارش را ادامه دهد. او و پدرش همه چيزهايى را كه در خانه نياز دارند به صورت انبوه به خانه مى برند.
|