يكشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۴ -
Sun, Jul 31, 2005
جوان
۳۲۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان تو
درباره فيبر مورد نياز بدن
از عشق گفتن
پابلو نرودا، شايد يكى از شناخته شده ترين شاعرها در ايران باشد. دليل شهرتش هم علاوه بر تمام امتيازات شعرهايش، عاشقانه گفتن اوست. عاشقانه هايى از او را كه در كتاب باغ زمستان (انتشارات نگاه) توسط اصغر مهدى زادگان ترجمه شده است، مى خوانيم:
براى همه بدانند
كسى بعد خواهد پرسيد، بعضى وقت ها
جست و جوى نام، از آن خود يا شخص ديگر،
چرا از ياد بردم غمش را يا عشقش را
يا دليلش را يا هيجانش را يامحنتش را:
و حق بااوست: ناميدنت وظيفه ام بود،
شما، شخصى از دور ونزديك،
ناميدن شخصى براى داغ قهرمانيش،
ناميدن زنى براى گلبرگش،
مغرورى براى بى گناهى ستمكارانه اش،
فراموش شده اى براى ظلمت مشهورش.
اما وقت كافى يا جوهر براى هر كس نداشتم.
يا ممكن آن ويژگى ذاتى شهر و زمان بوده،
قلب سرد ساعت ها
كه كوبد وقفه بر سنجش ام،
چيزى اتفاق افتاد، ندانستم رازش را
نتوانستم دريابم هريك و هر معنى را:
بخشش خواهم از هر كس نه اينجا.
وظيفه ام بود فهماندن هر كس، پريشانگو
ضعيف، غلبه ناپذير، سازش يافته، قهرمان، هرزه
عاشقانه تاگريستم و بعضى وقت ها هم ناسپاس
ناجى گرفتار در زنجير هايت،
همه سياهپوش، برشته لذت بردن.
چرا حقايقت را بيان مى كنى
گر با آنها زيستم،
من هركس و هر زمانى ام
هميشه خودم را صدا مى زنم با نامت.


Minoozabetian83@yahoo. com
داستان تو
تقاص
221919.jpg
دوباره نوبت به داستانهاى شما رسيد. قصه هايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) بفرستيد. بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستانتان كنيد. لطفاً در ارسال داستان هايتان دقت كنيد. اگر قصه اى از نظر اصول داستان نويسى مشكل دارد، قبل از اينكه ما مجبور به برگرداندن آن به شما شويم، خودتان اصلاحش كنيد. اين هفته داستانى از احمدرضا حجارزاده برايتان انتخاب كرده ايم. حجارزاده متولد ۱۳۵۹ است و علاقه زيادى به ادبيات و داستان نويسى دارد. او قصه هاى ديگرى با عناوين آب، شيشه هاى دوست داشتنى، سيزده روز از سال و... براى نوجوانان نوشته است. داستان او را با نام «تقاص» با هم مى خوانيم:

«...بعد من عاشقت شدم. البته اين قدر بد عاشقت شدم كه حال هر دومون از هرچى عشق توى اين دنياست به هم خورد. حال تو بيشتر.»
از روى صندلى اش بلند شد و به سمت پنجره كه با پرده آبى رنگى پوشيده شده بود، رفت. گوشه پرده را كنار زد و نگاهى به بيرون انداخت. از آنجا، سر خيابان پيدا بود. دخترى با چند شاخه گل رز كنار باجه تلفن ايستاده بود و اين پا و آن پا مى كرد. معلوم بود منتظر كسى است كه تأخير كرده! پوزخندى زد و پرده را انداخت. به آشپزخانه رفت و با ليوان پر آبى برگشت. ليوان دسته نداشت و او انگشتهايش را دور تن آن حلقه كرده بود. آهسته روى صندلى نشست و دستى را كه ليوان در آن بود پيش برد. گفت:
«مى خورى؟» اين را به دختر جوانى گفت كه روى مبل چرمى يك نفره سياه رنگى نشسته بود و زل زده بود به پسر. چشم هاى دختر سياه بود. سرتاپاش هم همينطور. درست مثل مبل چرمى يك نفره اى كه روش نشسته بود. انگار قصد رفتن به مجلس ختمى داشت يا از آن برمى گشت. دختر لام تا كام حرفى نزد. پسر ادامه داد: «تو كه هنوز حرفى نزدى گلوت خشك بشه. اين منم كه دارم از صب تا حالا يه ريز مى گم... تازه، آبش آب شيره. آب لوله كشى. آب معدنى نيست كه ... گرمم هست.» بعد بى هوا آب را تا ته سر كشيد. ليوان را كه از لبش جدا مى كرد، پلك هاش را محكم توى چشم هاش جمع كرد و سرش را چند بار به چپ و راست تكان داد.
- «صد رحمت به چاى... همون بهتر كه نخوردى.»
ليوان را گذاشت روى زمين لخت، كنار پايه صندلى. صاف كه نشست، گفت: «خب باقيشو كه ديگه خودت بهتر مى دونى. نه تو تجربه عشق داشتى نه من. فقط راجع به اون چار خط تو كتابا خونده بوديم يا خيلى كه خودمونو كشته بوديم دو تا فيلم ديده بوديم. واسه همين اولش يه خرده ناز كردى و... خب نازت هم خريدار داشت. خودم بودم. خر شدم. چه مى دونستم تو چه جونورى هستى. اين عشق واسه من همه چيز بود. اما واسه توفقط يه تجربه معمولى بود. اگر به سرانجام هم نمى رسيد برات فرقى نداشت. به همين خاطر بود كه ادا درمى آوردى. احساس من اما حقيقى بود. من پاك عاشقت شده بودم. رسيدن به تو برام مهم بود. ولى مگه تو گذاشتى؟ من يه قدم كه مى اومدم جلو، تو شيش قدم مى رفتى عقب. خيال برت داشته بود كه اين هم يكى از همون بازى هاى دوران بچگيه... يه مدت كه بگذره هردومون خسته مى شيم و رهاش مى كنيم. تو كردى ولى من نه. از همون شب كه ماشين زد بهت و من رسوندمت بيمارستان، نمى دونم چى شد، چرا، شايد ترسيده بودى يا فكر كرده بودى موضوع جدى تر از اين حرفهاست، عشق دلت رو زد. اومدى گفتى ديگه بسه. با پاى گچ گرفته و عصاى زير بغل.»
دستى به موهاى بى حالتش كشيد و آنها را از جلوى پيشانى عقب زد. چيزى راه گلوش را بسته بود و نمى گذاشت به حرفش ادامه دهد. از صبح خيلى با دختر حرف زده بود؛ حرفهاى مختلف. اما اين چيز غريب كه حالا به يكباره يقه اش را گرفته بود به سراغش نيامده بود. خودش هم نفهميد چرا حالا، چرا تو اين لحظه بايد اين حس وجودش را پر كند. سردش شده بود، با اينكه اواخر شهريور بود و هنوز هوا پاييزى نشده بود. از چند روز پيش خيلى با خودش تمرين كرده بود كه امروز بغض نكند. انگار بغض و گريه هم بخشى از وجود دختر بود كه هر كجا مى رفت آنها را با خود براى ديگران مى برد. آب دهانش را به زور فرو داد. آن چيز پايين نرفت. فكر كرد شايد لازم است يك ليوان ديگر آب بخورد اما مزه گرم آبى كه چند دقيقه پيش خورده بود در دهانش جمع شد و او را از نوشيدن آب منصرف كرد. به خودش قوت قلب داد. بى آنكه دختر بشنود در خودش نجوا كرد: «چيزى نيست... نترس پسر. همون احساس تنهايى هميشگيه. اگر اين دفعه هم گريه كنى دختره اميدشو ازت مى بره!»
براى لحظه اى احساس خفگى كرد. فكر كرد هواى اتاق مانده و دم كرده است. دلش هواى تازه خواست. فكر كرد بهتر است برود كنار پنجره و هوايى بخورد. اما از جاش تكان نخورد. نتوانست. انگار صندلى با دسته هاش محكم او را در آغوش گرفته بود و اجازه تكان خوردن به او نمى داد. نگاهش به پاهاى دختر افتاد. كوچكتر و لاغرتر از هميشه به نظر مى رسيد. يادش آمد اين پاها چقدر پا به پاى او آمده بودند. در خيابانها، كوهها، پارك ها و هر جا كه او رفته بود. سرش را بالا آورد و به ابروهاى دختر نگاه كرد كه درست بالاى بينى مثل دو يار جدانشدنى دست همديگر را گرفته بودند و رها نمى كردند، به هيچ قيمتى. مى خواست قيمت رهايى را بداند. از خودش پرسيد: «رهايى ام مگه قيمت داره؟ اونم اين رهايى.» دوباره به آنها نگاه كرد. ابروهاى دختر به نظرش آشنا آمد.
به خاطرش آمد اين همه مصيبت از همين ابروها شروع شده بود و اولين بارى كه كه دختر را ديده، مستقيم به ابروهاش نگاه كرده بود، به مركز پيوند آنها، به جاى چشم هاش. چشم هاى دختر را بعداً ديده بود و فهميده بود چقدر آنها را دوست دارد.
بارها به دختر گفته بود: «اگه با من ازدواج كنى تو روتوى يك شيشه درگوشه اتاقم مى گذارم و فقط بهت نگاه مى كنم. به چشم هات. من از زندگى با تو چيز بيشترى نمى خوام. و دختر هربار به او خنديده بود و گفته بود: «تو ديوونه اى... من هيچوقت با كسى كه بخواد من رو در شيشه حبس كنه ازدواج نمى كنم.» اين جور موقع ها او چيزى نمى گفت.
اجازه مى داد دختر به او بخندد و تحقيرش كند. از هرچيزى كه باعث مى شد دختر به حس خوبى برسد لذت مى برد حتى اگر آن چيز، كوچك شدن خودش بود.
- «من خواهش كردم دست كم تا خوب شدن پات پيشم بمونى. مثل هميشه با مهربونى قبول كردى. فكر مى كردم حداقل يك ماهى طول مى كشه تا پات مثل روز اول بشه و گچش رو بازكنند. يك ماه كه خودش يك عمر بود. با تو هردقيقه اش يك عمر بود. اما اون عمر سى روزه، دو هفته بيشتر طول نكشيد. بايد بهانه تازه اى براى نگه داشتن تو پيدامى كردم. آخ بهانه... چقد از بهانه ها بدم مى آد كه آدم رو به دروغ گفتن وامى داره.» دومرتبه ازجاش بلندشد و سروقت پنجره رفت. به غروب آفتاب چيزى نمانده بود. جاى خالى دختر منتظر را سايه تاريك باجه تلفن پركرده بود. برگشت و به لبه پنجره تكيه داد. از همانجا - كمى بلندتر براى اينكه صداش به دختر برسد - گفت: «وقتى بهانه تازه ام رو قبول كردى چيزى بهتر نشد، كه بدترشد. كم كم داشتيم از عشق به نفرت مى رسيديم. تو بيشتر انگار. با هم لج بازى مى كرديم. يه مسابقه راه انداختيم تا آبروى همديگر رو ببريم. چه مسابقه بدى بود. بهتره بگم وحشتناك بود. من كه هميشه تو همه مسابقه ها بازنده بودم، اين يكى رو بردم. چه برد خجالت آورى...».
چند قدم جلو آمد و به صندلى رسيد. خواست روى آن بنشيند اما پشيمان شد. پشت آن ايستاد. دست هايش را لبه تكيه گاه گذاشت و هيكل لاغر و استخوانى اش را روى آن انداخت. ادامه داد: «توهرجامى نشستى از من بد مى گفتى و من از تو. ولى من از خوبى هاى تو با نفرت حرف مى زدم! تعريف هام كه تموم مى شد همه مى گفتند دختره فلان فلان شده! واگذارش كن به خدا. چوبشو مى خوره. اما مگه مى شد؟ يه متولد ماه مهر دلش مى خواد خودش ترازوى عدالتش رو ميزون نگه داره؛ اونجورى كه دوست داره. تو بايد تقاص اون همه خوبى رو پس مى دادى. حالا با هم بى حساب شديم.»
راه افتاد و به اتاق ديگرى رفت. وقتى برگشت پاكت نامه سفيد و باريكى همراهش بود. آمد روبه روى دختر و زانو زد. - «فقط همين يكى مونده. اينم كه بگيرى ديگه حسابى با هم نداريم.» در پاكت را بازكرد و از داخل آن يك تراول چك صدهزارتومانى بيرون كشيد و آن را مقابل چشم هاى دختر گرفت. دختر آهسته چشم هاش را بست. انگار كه گوش هاش را مى بست تا چيز بيشترى دراين مورد نشنود.
گفت: «صدهزارتومن. بهاى آزادى ت. يادته كه؟ فكرنمى كردم آزادى اينقدر ارزون باشه.» تراول را داخل پاكتش گذاشت و پاكت را كنار پايه مبل چرمى يك نفره سياه رنگ. برخاست و درحالى كه به سمت صندلى خودش مى رفت. حرفش را تمام كرد: «واسه من كه خيلى گرون تموم شد... اين آزادى ناخواسته.» كفش هاى قهوه اى رنگش را از پا درآورد و آنها را سمت ديگر صندلى جفت كرد. جايى كه ليوان آب نبود. رفت و روى صندلى ايستاد. آستين پيراهنش را از روى ساعت مچى اش كناركشيد و ازهمان بالا گفت:
- «خب ديگه وقتشه. تا آمبولانس خودش رو بروسونه. سرش را بالا گرفت و نگاهى به طناب انداخت. طناب لبخندى زد و دندان هاى زردش را به رخ پسر كشيد. با پاشنه پا به پشتى صندلى كوبيد. تازه بعد از صداى برخورد صندلى با زمين بود كه دختر چشم هاش را بازكرد. خيس بودند. قطره اشكى از گوشه چشمش افتاد روى خون سرخى كه زيرپاش جمع شده بود. يكى از پاركت هاى سفيد كف اتاق شكافته شد و شاخه اى گل مريم با سرعتى آنى رشد كرد و بالاآمد و خودش را به انگشت هاى دست دختر كه از لبه مبل چرمى يك نفره سياهرنگ آويزان بود، رساند. تا سال ها بعد كسى نفهميد كه اين گل مريم بود كه دست دختررا نوازش مى كرد، نه دست دختر گل مريم را...
درباره فيبر مورد نياز بدن
انتخابى سخت و غير قابل هضم
221910.jpg
مينو ضابطيان
با خانواده اى آشنايى دارم كه از نظر مادى، سطح زندگى متوسطى دارند، اما در خانه آنها مسائلى رعايت مى شود كه بسيارى از افراد مرفه حتى يكبار هم به آن فكر نكرده اند.
مادر خانواده در هنگام تهيه غذا به عوض در نظر گرفتن نام و طعم آن به وجود يا عدم وجود تركيبات مورد نياز بدن در اجزاى سازنده اش توجه دارد. در اين خانه غذايى خوشمزه و مناسب در نظر گرفته مى شود كه نيازهاى مورد نظرشان از هيدرات كربن گرفته تا املاح و ويتامين ها را تأمين كند. به جرأت مى توان گفت اكثر مردم در تهيه و مصرف غذا به نوعى بى تفاوتى، روز مرگى و عادت هاى نادرست رسيده اند و حتى با گوشه اى از آنچه مى تواند انرژى مورد نياز آنها را تأمين كند ناآشنا هستند.
يك سبد پر از ميوه:
همه شنيده ايم كه «خوردن روزى يك سيب مساوى با فاصله گرفتن و دور شدن از مطب پزشك ، آزمايشگاه و... است. اما اگر يك سبد پر از انواع ميوه ها را جلوى ما بگذارند چند نفر سراغ سيب مى روند؟ ! ميوه اى خوشمزه كه با داشتن كالرى كم، ميان وعده اى مناسب به حساب مى آيد. خوشبو كننده اى طبيعى است و اگر با پوست مصرف شود بوى بد دهان را مى گيرد و مهم تر از همه اينكه به راحتى بدون ترس از له شدن و خراب شدن مى توانيم آن را حمل كرده و در هر جايى بخوريم. (خوردن سيب در محل كار، تحصيل، مهمانى رسمى و... را با خوردن برشى از هندوانه يا هلو و ... مقايسه كنيد!)
اگر منصفانه به موضوع نگاه كنيم، خواهيم ديد «سيب گزينه آخر ماست» و اگر هم روزى از قضاى روزگار آن را از ميان ساير ميوه هاى رنگارنگ انتخاب كنيم، پوستش را مى كنيم و دور مى ريزيم و با اين عمل بخش اعظم ويتأمين C موجود در زير پوست را به سطل زباله هديه مى كنيم و مهم تر از همه فيبر مورد نياز بدنمان را از دست مى دهيم. (جزيى كه موضوع اين مقاله است)
فيبر چيست؟
فيبر كربوهيدراتى سخت و پيچيده است كه بخش اصلى ديواره سلول هاى گياهى را تشكيل مى دهد اين ماده درگروه مواد مركب قرار دارد و شامل پلى ساكاريدى غير قابل هضم است. انواع مختلف فيبر خوراكى را مى توان به ۲ گروه تقسيم كرد:
قابل حل و غير قابل حل
كه دو گروه ذكر شده براساس وجود يا عدم وجود خواصى چون چسبندگى، تخمير، اتصال به آب و افزايش ميزان مدفوع با هم تفاوت دارند.
*  چسبندگى، نخستين وجه تمايز دو نوع فيبر موجود در موادغذايى است. فيبر چسبنده همان فيبر قابل حل است كه پس از حل شدن در آب غليظ مى شود و تركيبى ژل مانند را ايجاد مى كند. اين نوع از فيبر را مى توان در مواردى چون جو، ريز دانه هاى خشك و نخود و مركبات يافت. فيبر غير قابل حل ماده خوراكى زبر و سخت خوانده مى شود، در پوست گياهان و ميوه ها، سبوس گندم و غلات واغلب سبزيجات موجود است.
از نظر فيزيولوژيك چسبندگى فيبر ارزش بالايى دارد چون با افزايش زمان عبور غذا از داخل روده باعث جذب بهتر مواد غذايى مى شود و خطر سرطان روده بزرگ را كاهش مى دهد. همچنين گلوكز خون را تنظيم مى كند و تحقيقات اخير نشان داده است كه بزرگسالانى كه به طور منظم فيبر مصرف مى كنند در دراز مدت در مقايسه با افرادى كه به اين مسأله توجه زيادى ندارند، كمتر دچار افزايش وزن مى شوند و همچنين سطح انسولين كمترى دارند كه خود مى تواند خطر چاقى را كم كند. در ضمن اينكه اين خاصيت چسبندگى مى تواند ميزان جذب مجدد اسيدهاى صفراوى را هم كاهش دهد.
و فيبرهاى غير قابل حل خاصيت اتصال به آب ونگه داشتن آن را دارند كه باعث تنظيم عمل روده و كاهش سرطان روده بزرگ مى شود.
هر دو نوع فيبر ممكن است قابل تخمير باشد و با افزايش فلور طبيعى ميكروبى و در اختيار گذاشتن سوخت مناسب براى تكثير ميكروارگانيسم ها عمل كرده و همين ازدياد ميكروارگانيسم باعث مصرف نتيروژن موجود در مواد دفعى شده و خاصيت ضد سرطان زايى فيبر از همين روش عمل مى كند. از طرفى افزايش تعداد ميكروب ها حجم مدفوع را زياد مى كند و فيبر نيز همراه آن خارج مى شود.
بسيارى از يافته هاى پزشكى ارتباطى بين فيبر چسبنده و كاهش جذب روده اى كلسترول را نشان مى دهد. مصرف روزانه بيشتر از ۳ گرم از فيبر قابل حل و مجموع ۲۵ گرم از هر دو نوع فيبر باعث كاهش سطح كلسترول خون مى شود.
همچنين غذاهاى حاوى فيبر براى كسانى كه مى خواهند وزن كم كنند مفيد است چرا كه با جذب آب و حجيم شدن، توده اى را ايجاد مى كنند كه حس سيرى و پرى را در ما تشديد مى كنند و از طرفى تحريك هورمون هاى تنظيم كننده اشتها در روده را افزايش مى دهند و عنصر بسيار مهمى در يك رژيم غذايى لاغرى به حساب مى آيند. متأسفانه، مصرف فيبر در ميان مردم اكثر كشورهاى دنيا كم شده است. دليل اين مسأله رژيم حيوانى است كه از نظر چربى هاى اشباع شده بالا واز نظر فيبر ضعيف است. اين نوع از رژيم غذايى باعث نگرانى هاى جدى است. خوردن غذاهايى با فيبر بالا به ميزان چشمگيرى خطر حملات قلبى را كاهش مى دهد و همچنين بيمارى هاى شكمى از جمله يبوست را كنترل مى كند و شايد به همين خاطر است كه مردم از تمام فرهنگ ها به فوايد فيبر براى تميز كردن فضاى داخلى دستگاه گوارش اعتراف دارند.
چه ميزان فيبر بايد مصرف كرد؟ كارشناسان علم تغذيه توصيه مى كنند مصرف روزانه ۳۵-۲۵گرم از فيبر به همراه ميزان كافى آن (حداقل ۸ فنجان در روز) بسيارى از مشكلات گوارشى را حل مى كند.
چگونه مى توانيم فيبر موجود در رژيم غذايى را افزايش دهيم؟
-  به عنوان ميان وعده و دسر از ميوه هاى تازه اى چون پرتقال، آلو، زرد آلو و توت استفاده كنيد.
-  ميوه جات و سبزى ها را با پوست بخوريد، مثل گلابى، سيب، هلو، سيب زمينى و كدو
-  حبوبات پخته شده چون نخود و عدس را به خورش ها، سوپ ها، سالادها و غذاهاى گوشتى اضافه كنيد.
نمونه اى از فيبر موجود در مواد غذايى
۱ فنجان از حبوبات پخته شده حدود۱۴- ۹ گرم فيبر دارد.
۱ سيب متوسط: ۴ گرم فيبر
۱ فنجان هويج ريز شده: ۴ گرم فيبر
۵ عدد آلوخشك : ۳ گرم فيبر
يك چهارم فنجان آرد گندم: ۳ گرم فيبر
۱ فنجان آب آناناس: ۲ گرم فيبر
خلاصه اينكه: سلامت دستگاه گوارش خود را با مصرف فيبر تضمين كنيد.
حرف دل
هوس
همچو شبنم
آرام و بى صدا
چكيد بر گوشه دلم
در فكر رويش جوانه بود
خواست كه بشكفد
اما چه سود
او در پى عشقى دوباره
دل را به دست هوس سپرد و رفت
مباركه اسلامى فر
نغمه
روزى اين حنجره آوازى داشت
به افق، پنجره بازى داشت
قفس سينه اگر مى شد باز
مرغ اين غمكده پروازى داشت
شب همه شب به نوا سر مى كرد
روز با زمزمه آغازى داشت
نغمه در نغمه غزل مى پرداخت
اين سرانجام يك سرآغازى داشت
مهرزاد توكلى
قالى
نصف شب بود كه پيرزن قالى را تمام كرد. نفسى از رضايت كشيد. ديگر مى توانست با فروش قالى، پول جراحى پسرش را فراهم كند و بعد از بهبودى پسرش، ديگر هيچ وقت كار نكند. خوابيد و زود خوابش برد. در خواب دچار كابوس شد و ديد كه قالى روى دار پوسيده است. و با هر دستى به زمين مى ريزد. آنقدر احساس درماندگى و ترس كرد كه قلبش از حركت ايستاد. با فروش قالى، خرج و مخارج كفن و دفن پيرزن را تأمين كردند. چند هفته بعد، پسر جوان هم درگذشت.
مهدى اسفنديارى
زمانى طولانى
زن كنار ديوار بلند انسانيت نشسته و اين ديوار همچون پيله اى او را احاطه كرده است. كودكش را در باد رها كرده تا شايد سرنوشتش جاى ديگر رقم بخورد. همسرش درون سلول تنگ و تاريك آخرين نفس ها را مى كشد. ديوار كم كم تبديل به سنگ قبرى براى زن مى شود.
عذاب وجدان راه ريه هايش را مسدود كرده است. شب فرامى رسد اما ديگر بازگشتى در كار نيست. چقدر خسته است و سنگينى اين زمان طولانى را تحمل نمى كند. بايد جاى ديگرى تاوان پس بدهد. آرام آرام به خواب ابدى فرومى رود در حالى كه لبخندى بر لب داشت. سياهى شب به روشنايى روز مى رسد و همه چيز از نو تكرار مى شود.
مارال اصلان بيگى
تصور...
استشمام بوى ديوار كاهگلى رگبار خورده در يك بعدازظهر بهار، گوش سپردن به سكوت پاك، بكر و يكدست كوهستان،
تماشاى عصيان چشمنواز قطرات مهربانى و بركت بر گستره خاك،
احساس نوازش بى كلام گلبرگهاى باد بر پهنه گونه هايى تب دار ،
و چشيدن شهد شيرين طلوع ميوه در مطلع صبح،
يك ناممكن آرزوست، گناهى است نابخشودنى...!
محمدرضا شريفى صادقى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |