دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Aug 1, 2005
ماجرا
۳۲۰۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۸۱
سياه بخت
222099.jpg
مهدى ابراهيمى
زن جوان در حالى كه ترسيده بود به سمت در خروجى باغ پدر شوهرش دويد، چند بارى زمين خورده، بلند شد و باز دويد، مى خواست هم از جسد شوهرش دور شود و هم كمك بخواهد تا قاتل را قبل از فرار دستگير كنند.
وقتى «مرجان» با چادر خاكى اش از در باغ خارج شد، قاتل سوار بر خودرو فرار كرده بود، يك رهگذر پياده با ديدن زن هراسان به او نزديك شد و وقتى شنيد قاتل با پيكان سفيد رنگ فرار كرده است، نگاهى به جاده كرد، تعقيب قاتل بى فايده به نظر مى رسيد.
ساعت يك ظهر مى شد كه موبايل بازپرس ويژه قتل زنگ خورد، مردى كه خود را استوار مفيدى معرفى مى كرد با شنيدن صداى بازپرس شمس، گفت: «يك قتل در حوالى بومهن و داخل باغى رخ داده است و در آن زوج جوانى مورد حمله قرار گرفته و ...»
قتل در ۱۰ كيلومترى خروجى تهران و در جاده اصلى رخ داده بود، بازپرس با سرعت زيادى در حركت بود اما هنوز عقربه سرعت سنج به ۱۲۰ كيلومتر در ساعت نرسيده بود كه با ديدن خودروى پليس در حاشيه جاده پا روى ترمز گذاشت و توقف كرد، در حالى كه باور نمى كرد به اين زودى به محل جنايت رسيده باشد. از خودرو پياده شد درست در ۱۰ قدمى حاشيه جاده يك تپانچه پيدا شده بود و پليس در حال بررسى آن بود.
خود را به محل پيدا شدن اسلحه رساند، يك كلت كمرى «برتا» بود. لوله آن را بو كرد، بوى باروت سوخته نشان مى داد كه ساعتى از شليك نگذشته است، آن را با يك دستمال كاغذى برداشت، خشابش را بيرون كشيد وديد ۴ گلوله از آن شليك شده است. بازپرس خواست تا تپانچه داخل كيسه اى انداخته شود و براى انگشت نگارى به اداره تشخيص هويت فرستاده شود، سپس سوار خودرو شد تا به باغ مرگ برود.
وقتى به باغ رسيد ديد كه جلوى در ورودى غلغله اى است. خودروهاى گرانقيمت بيشتر از خودروهاى پليس ديده مى شدند معلوم بود كه با طايفه  ثروتمندى روبرو است، بعيد هم نبود باغ به اين زيبايى حتماً صاحب پولدارى داشته است، از خودرو پياده شد و به سمت در ورودى باغ به راه افتاد، همه افرادى كه آنجا بودند مرد بودند و فقط يك زن با چادر كثيف و خاك آلود كنار خودروى پژواى نشسته بود و سرش را تكان مى داد و ناله مى كرد.
باغ بسيار بزرگ و زيبايى بود، با خيابان كشى هاى زيبا، يك عمارت بزرگ در وسط محوطه باغ كه دور تا دور آن را با باغچه هايى پر از گل و گياه پر كرده بود. بازپرس ابتدا از همه خواست باغ را ترك كنند سپس به سمت جسد كه در ضلع شرقى عمارت كنار حوض بزرگى پر از ماهى قرمز و با شكم روى سنگفرش صورتى رنگ افتاده بود، رفت، كت و شلوار قهوه اى رنگ شيكى به تن داشت و جاى اصابت گلوله روى سر و گردنش ديده مى شد.
يك كيف سامسونت كه در آن باز بود و جز چند تكه كاغذ پاره داخل آن چيز ديگرى ديده نمى شد در دو قدمى جسد و درست روبروى آن قرار داشت و يك لنگه كفش زنانه نيز در كنار كيف روى سنگفرش افتاده بود، خودروى پرايدى هم در ضلع غربى عمارت پارك بود كه كاپوت آن سرد بود، نپرسيده مشخص بود كه مقتول با اين خودرو به باغ آمده است.
بازپرس وقتى در پرايد را باز كرد صداى آژير دزدگير بلند شد، جالب بود به نظر مى رسيد در داخل باغ هم حواس مقتول جمع بوده و مشخص مى كرد اين باغ زيبا نگهبانى ندارد، وقتى به سمت عمارت اصلى باغ رفت هنوز چند قدمى به در ورودى نمانده بود كه با ديدن قفل و زنجير بسته بازگشت و از مأموران تشخيص هويت خواست با بررسى جسد نتيجه تحقيقات را اگر مقدور است خيلى سريع اعلام كنند.
چند دقيقه اى نگذشت كه سروان توحيدى خود را به بازپرس كه در اطراف عمارت چرخ مى زد رساند و گفت كه قربانى با اصابت چهار گلوله از اسلحه برتا كه به پشت كمر، سر و بازوى سمت راست اصابت كرده است و اصلى ترين گلوله به مغز مقتول خورده، به قتل رسيده است.
تحقيقات مشخص كرده بود كه جوان ۲۴ ساله «پارسا» نام دارد و پسر يكى از كارخانه داران ثروتمند است و خودش كار و شغل خاصى ندارد، مأموران گزارش كردند كه تازه عروس مقتول، زنى ۲۲ ساله و «مرجان» نام دارد كه شاهد جنايت بوده است اما هنوز تحت تحقيق گرفته نشده است، آنان رهگذرى با نام «حسن» را نيز يكى از شاهدان فرار قاتل از باغ معرفى كردند و گفتند او پليس را خبر كرده است.
در كنار حوض آب در ضلع جنوبى باغ، حسن روبروى بازپرس شمس نشست تا بازجويى شود، لرزش خاصى در پاهايش و رنگ پريدگى در چهره اش ديده مى شد:
* بچه كجايى؟
- تهران، سمت فلكه صادقيه.
* اينجا چه مى كنى؟
- من علاقه خاصى به بازى هايى مثل گنج يابى دارم، با اين دستگاه در اطراف تهران مى چرخم البته تا حالا جز چند آهن پاره چيز ديگرى پيدا نكرده ام و قسمت بود امروز اين سمتى باشم.
* تا حالا چند بار به اين طرف ها آمده اى؟
- دومين بارم است، حدود ۷ ماه پيش هم آمده بودم.
* اين باغ را مى شناختى؟
- به حريم هاى خصوصى وارد نمى شوم، در محل هاى عمومى و غير شخصى جست وجو مى كنم.
* چه ديدى؟
- من كارم تمام شده بود و مى خواستم در كنار جاده منتظر خودرو باشم تا به خانه برگردم، هنوز در ارتفاع پايين جاده و در حاشيه بودم كه صداهايى شبيه به شليك شنيدم، ابتدا تصور كردم شكارچى ها هستند بى تفاوت خودم را به كنار جاده  رساندم در همين حين از فاصله دورى ديدم كه مردى هراسان از در اين باغ خارج شد و سوار پيكان سفيد رنگى به سمت بومهن فرار كرد.
* چه مشخصاتى داشت؟
- فاصله دور بود اما او تيپ اسپرت داشت و يك كيسه تيره رنگى هم در دستش بود حتى توجهى به شماره پيكان نكردم.
* چند گلوله شليك شد؟
- نمى توانم دقيق بگويم چون حواسم جاى ديگرى بود، فقط وقتى پيكان از باغ دور شد و ديدم زن جوانى بيرون دويده است و به سرش مى زند حساس شدم.
وقتى بازپرس ديد حسن اطلاعات زيادى ندارد و شنيد نگهبان باغ از هفته گذشته اخراج شده است با يك مظنون به سراغ مرجان رفت. اما شنيد اين زن چون حالش خوب نبود و براى كنترل وضعيت روحى و روانى اش به بيمارستان برده شده است، كار مقدارى سخت شد، بازپرس خواست تا نگهبان اخراجى را شناسايى و به دادسرا انتقال داده شود سپس باغ را ترك كرد و سوار بر خودرو از آنجا دور شد.
فرداى آن جنايت، مرد ۳۵ ساله اى با گريه و التماس به بازپرس مى گفت كه قاتل نيست و اشتباهى شده است.
«مرتضى» پوششى اسپرت داشت و همان لحظه نخست به بازپرس مى گفت: «باور كنيد اخراج شدنم به نفع من بود. رفتم با پولى كه داشتم پيكانى خريدم و مسافركشى مى كنم. آقاى خودم بودم و نوكر كسى نبودم!»
* چرا اخراج شدى و كجا دستگير شدى؟
- چيزهايى فهميده بودم كه نبايستى متوجه مى شدم! رفته بودم شمال تا زن و بچه ام را به تهران بياورم، آنجا من را دستگير كردند.
* مثلاً چه فهميده بودى؟
- «پارسا» چون كنترلى در رفتارهايش از جانب پدرش نبود خودش براى كسب درآمد بيشتر قاچاق مواد مى كرد و اين باغ را محل خريد و فروش كرده بود، من چند بارى مخالفت كردم و او اخراجم كرد البته مقدارى حق السكوت داد تا كارى براى خودم دست و پا كنم و دست از سرش بردارم.
* پس حق السكوت مى گرفتى؟
- من فقط يك پيكان خريدم و رفتم سراغ كارهايم، مى دانستم كار خلاف او روزى فاش مى شود و نيازى نبود خودم را به دردسر بيندازم، اصلاً بحث حق السكوت نبود. پس از ۱۰ سال نگهبانى حق من است كه اين پول را داشته باشم.
* خودروات چه رنگى است؟
- يك پيكان سفيد رنگ، خيلى قديمى و داغان!
* «پارسا» دشمنى نداشت؟
- كارش به نوعى بود كه نمى شود دوست و دشمن را شناخت.
* همسرش را مى شناختى؟
- فقط اسمش را شنيده بودم و مى دانستم تازه عروس «پارسا» است.
مرتضى، بايستى در بازداشت مى ماند تا «مرجان» بازجويى مى شد، همه سرنخ ها به نگهبان باغ ختم مى شد، ظهر همان روز بود كه بازپرس شمس به همراه افسر ويژه قتل به خانه پدر «پارسا» در نياوران رفت تا از «مرجان» بازجويى كند. عروس سياهپوش بود وقتى بازپرس او را ديد، گفت: نامرد را دستگير كنيد، من سياه بخت شدم!
* در باغ چه مى كرديد؟
- بعد از سه ماه ازدواج «پارسا» من را نخستين بار به اين باغ برد كه اى كاش نمى رفتيم.
* از كى به باغ رسيده بوديد؟
- از ساعت ۱۰ صبح آنجا بوديم، باغ باصفايى بود. همه جايش را وجب به وجب گشتيم وقتى براى ناهار خوردن داخل عمارت شديم در آشپزخانه بوديم كه صداى در شنيده شد، هنوز از آشپزخانه، بيرون نرفته بوديم كه مرد نقابدارى را روبرويمان ديديم، او اسلحه اى در دست راستش داشت و كيسه سياه رنگى در دست چپش بود، با صداى دورگه اى خواست پارسا و من در حالى كه كيف سامسونت شوهرم را مد نظر داشت به همراه او از عمارت خارج شويم، كاملاً  تسليم بوديم و در كنار حوض آب مرد نقابدار از شوهرم خواست كيف را دوقدم جلوتر بگذارد و به سر جايش بازگردد، پارسا، بدون مقاومت پذيرفت، قاتل كيف را باز كرد بسته هايى شبيه به نمك داخل آن بود. مرد نقابدار خنديد كه صدايش را شنيدم بسته ها را با دقت و وسواس داخل كيسه اى ريخت و بعد برخاست، چرخى دور ما زد، نمى دانم شوهرم به او چه گفت كه رفتارش خشن شد. او با گفتن اينكه اى كاش از سوى «پارسا» شناخته نمى شد به پشت سر او رفت و ۴ گلوله شليك كرد بعد بدون توجه به من پا به فرار گذاشت، نمى دانم چه جرأتى پيدا كرده بودم دنبالش دويدم، چند بارى زمين خوردم وقتى به بيرون از باغ رفتم ديدم او با پيكان سفيد رنگى حركت كرد، چشمانم سياهى رفت، داد و فرياد كردم كه يك مرد نزديكم شد ابتدا ترسيدم اما جوان خوبى بود و به پليس خبر داد.
* مشخصات ظاهرى اش را دارى؟
- نقاب به صورت داشت، تيپ اسپرت پوشيده بود فقط احساس كردم لهجه شمالى دارد همين! شوهرم او را شناخته بود.
* شماره پيكان را برداشتى؟
- به اندازه اى ترسيده بودم كه كفش خودم را بالاى سر جسد جا گذاشتم، چشمانم خارج از باغ سياهى رفت اى كاش من را هم مى كشت!
* بسته هاى سفيد رنگ نمى دانستى چه بود؟
- آن زمان خير! الآن فهميده ام كه هروئين بود، پدرم وقتى حرف هايم را شنيد گفت: از بابتى ناراحتم كه چرا «پارسا» را از دست داده ام و از بابتى پدر و مادرم مى گويند بهتر كه كشته شد چون قاچاق فروش بود اما من پارسا را دوست داشتم.
با گريه افتادن «مرجان» بازپرس از او جدا شد، همه تحقيقات نشان مى داد كه نگهبان باغ قاتل است. او لهجه شمالى غليظى داشت، تيپ اسپرت مى پوشيد، از قاچاق باخبر بود و پيكان سفيد رنگ داشت، بعد از جنايت به شمال فرار كرده بود، آشنايى كاملى به باغ داشت و جالب اينكه «مرجان» و اين مرد هيچ وقت همديگر را نديده بودند.
فرداى آن روز، نگهبان و «مرجان» روبروى بازپرس بدون اينكه يكديگر را بشناسند كنار هم نشسته بودند و «حسن» نيز روى صندلى ديگرى نشسته بود، اينجا بود كه بازپرس شمس رو به تازه عروس كرد و گفت: «آنطورى كه تو و اين جوان - اشاره به حسن- گفته بوديد قاتل همين مرد يعنى مرتضى نگهبان اخراجى باغ است اما من نظر ديگرى دارم و دو دليل براى اينكه ثابت كنم تو با حسن قاتل هستيد، دارم.
هنوز مرجان و حسن اعتراض نكرده بودند كه بازپرس به آرامى دو دليل غيرقابل انكارش را گفت، «مرجان» گفت كه بدون وكيل حرفى نمى زند اما «حسن» به گريه افتاد و گفت: «از دوران دبيرستان با «مرجان» آشنا بودم و همديگر را دوست داشتيم اما اين دختر به خاطر پولدار بودن مقتول به اصرار پدرش با او ازدواج كرده است بعد كه پى به قاچاقچى بودن او برده است دست به دامن من شد و اين قتل را انجام داديم.»
***
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس مى توانيد در قرعه كشى جايزه معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |