پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۴ -
Thu, Aug 4, 2005
ماجرا
۳۲۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
يك حقوقدان:
بازخوانى يك پرونده جنايى
يك حقوقدان:
دولت طبق قانون موظف به شناسايى و تأمين زندگى خانواده هاى زن سرپرست است
«طبق قانون، دولت موظف به شناسايى خانواده هاى زن سرپرست و تأمين نيازهاى مالى آن هاست. »
برزگر- حقوقدان ـ در گفت وگو با ايسنا، با بيان اين مطلب، اظهار داشت: براى زنانى كه سرپرست خانواده هستند و بار مسؤوليت خانواده را به دوش مى كشند، قوانين خاصى مصوب  ۷۱‎/۸‎/۲۴ وجود دارد. مطابق اين قانون دولت موظف به شناسايى اين خانواده ها و تأمين نيازهاى مالى آنهاست و دولت بايد اين خانواده ها را تحت پوشش قرار دهد. وى، نقش نهادهايى مانند بهزيستى، كميته امداد، خيريه هايى كه در استان ها و شهرستان ها فعالند را مهم دانست و گفت: سازمان هاى مربوطه بايد اين خانواده را شناسايى كنند و به آنها كمك مالى لازم را مبذول دارند. كسانى كه به شصت سال مى رسند، يك مستمرى ماهانه بر اساس طرح شهيد رجايى بايد دريافت  كنند.
وى افزود: نكته مهم اين است كه تمام اين نهادها كه به طور موازى كار مى كنند، منسجم شده و با شناسايى اقشار آسيب پذير، به صورت يك جمعيت يا مؤسسه يكسان درآيد. در اين صورت كنترل و پوشش مددجويان بسيار سازمان يافته تر و راحت تر خواهد بود.
وى با اشاره به اين كه حكومت وظيفه دارد نسبت به افراد آسيب پذير تلاش كند و حداقل زندگى مرفه را فراهم آورد، افزود: اگر دولت سازماندهى كند، مى تواند از درآمدهاى ملى مثل نفت و معادن ديگر يا منابع عمومى كشور بودجه اى سالانه براى كمبود موارد موجود استفاده كند. برزگر در پايان گفت: دولت مى تواند برنامه ريزى بسيار بهترى داشته باشد و متناسب با محل زندگى اين افراد بى سرپرست، اشتغال زايى كند و فضاى توليد، سازندگى و دخالت در سازندگى را به وجود آورد كه اين شيوه در كاهش جرايم و رفع فقر بسيار مهم است.
بازخوانى يك پرونده جنايى
ردپا
222441.jpg
قسمت دوم
در قسمت قبل خوانديد جوانى به نام فرهاد پس از وارد شدن به خانه اى در انتهاى كوچه اى بن بست متوجه شد دزدى از خانه بيرون دويد او به تعقيب دزد پرداخت و موفق به دستگيرى او شد.
در حاليكه پليس در پى تحقيق براى اشياى سرقت رفته از خانه بود، با جسد زنى روبرو شد كه فرهاد از او به عنوان مادر ياد مى كرد.
دزد پس از پى بردن به قتل در خانه قديمى هرگونه دست داشتن در قتل را انكار كرد. به دستور بازپرس ويژه قتل تحقيقات براى مقايسه سرنخ هاى بر جاى مانده از جنايت و مطابقت آن با مو و نمونه خون دزد آغاز شد. و اينك ادامه ماجرا.
* * * 
مأموران براى بررسى دقيق تر و پى بردن به صحت و سقم حرف ها و ادعاهاى دزد به آدرسى كه او از خانه و خانواده اش در اختيار پليس قرار داده بود مراجعه كردند و اتاقى كوچك و فقيرانه ديدند كه در آن يك زن جوان به همراه چند كودك و پسرى نوجوان زندگى مى كردند. زن پس از ديدن مأموران در پاسخ به سؤالات آنها گفت:
-  شوهر من آدمى بى مسؤوليت و بى فكر است. هيچ وقت نبوده كه به فكر من و بچه هايش باشد هميشه دوست داشته با تنبلى به همه جا برسد و مخارج زندگى را تأمين كند. در تمام اين سالها خون به دل شدم ولى نتوانستم او را متقاعد كنم كه شغل ثابتى براى خودش داشته باشد. تمام زندگى مان را در سر راه همين بى فكرى ها و رفيق بازى ها از دست داد و بعد روانه زندان شد و بعد از آن در زندان با آدمهاى ناباب ديگرى آشنا شد كه مقدمه دزدى هاى ديگرش شد.
وقتى ديدم سر به راه نمى شود براى تربيت بچه هايم در خانه را به رويش بستم. سالهاى سال بود كه از او هيچ خبرى نبود. پسرم سراغ پدرش را از من مى گرفت و من براى اينكه روحيه اش را در دوران نوجوانى ازدست ندهد مى گفتم پدرت به سفرى طولانى رفته است. تا اينكه يك روز آمد و پسرم متوجه شد كه حقيقت چيست. با اين حال پسرم به علت علاقه اى كه به پدرش داشت رابطه اى صميمانه با او برقرار كرد. به خاطر پسرم سكوت كردم اميدوار بودم كه شوهرم متوجه شود و به اصلاح خود بپردازد. مدتى بيكار بود و يك روز رفت و ديگر از او هيچ خبرى ندارم. اگر دوباره دزدى كرده شما را به خدا نمى خواهم دوباره او را ببينم. فقط به او بگوييد به پسرت قول داده بودى و اين بچه چشم انتظار توست.
افسر پرونده نگاهى به زن كرد. از اينكه مرد جوان با بى توجهى باعث شده بود كه همسر و فرزندانش در اين شرايط سخت زندگى كنند به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود. مى خواست به زن جوان بگويد جرم شوهر تو سنگين تر از دزدى است اين بار دست به جنايت زده است. اما لب گزيد و سكوت كرد. پسر نوجوان به طرف او آمد و گفت:
-  از پدرم خبر داريد؟ دوباره...
افسر لبخندى زد و گفت:
-  نه در مورد يكى از همسايه هاى شما تحقيق مى كرديم.
مأموران از اطاق محقر زن جوان بيرون آمدند و به طرف اداره به راه افتادند.
كارشناسان اداره تشخيص هويت و پزشكى قانونى، تحقيقات دقيقى را روى دو اثر برجاى مانده از عامل جنايت متمركز كرده بودند. چند روز بعد، پس از اينكه نتيجه آزمايشات روشن شد آنان با بازپرس ويژه قتل تماس گرفتند.
-  تحقيقاتمان را در مورد قتل زن تنها در خانه قديمى به انجام رسانده ايم نتيجه اش روشن شده است.
-  جواب گزارش آماده است؟
-  بله!
-  چى بود؟
-  اثر انگشت روى كارد با اثر انگشتان دزد اصلاً تطبيق نمى كند و تار موى لاى انگشتان مقتول نيز هيچ شباهتى به تار موى دزد ندارد و به نظر مى رسد كه متعلق به يك زن باشد.
-  موى يك زن؟ باور كردنش سخت است.
-  بله براى خود ما هم خيلى جالب بود. نتيجه گزارش كتبى را برايتان ارسال مى كنم.
خبر تكان دهنده بود. پس دزد جوان راست مى گفت. حتماً شخص ديگرى كه احتمالاً زن بود با او درگير شده بود و او را به قتل رسانده بود.
فرهاد پسر شهلا - مقتول- در اين مرحله دوباره تحت بازجويى قرار گرفت. اطلاعاتى كه او در اين مرحله به مأموران مى داد مى توانست راهگشا باشد.
-  چند تا خواهر دارى؟
-  يكى.
-  كجا زندگى مى كند؟
- تهران
-  رابطه اش با مادرت چطور بود؟
-  بد نبود
-  به خانه مادرت رفت و آمد داشت؟
-  گاهى. ولى بيشتر تلفنى با هم در تماس بودند
-  اختلافى هم با هم داشتند؟
-  تا امروز كه نه. اصلاً حتى بين شان ناراحتى هم نبود.
خواهر فرهاد به اداره پليس احضار شد.
-  آخرين بار كى بود كه مادرت را ديدى؟
-  سه شب قبل با شوهر و فرزندم خانه مادرم ميهمان بوديم.
-  مادرت از چيزى نگران نبود؟
-  نه به هيچ وجه. تنها نگرانى اش ازدواج برادرم بود كه قرار گذاشتيم براى او به خواستگارى برويم.
-  طلاهاى مادرت هميشه همراهش بود يا اينكه از آنها در جايى نگهدارى مى كرد؟
-  مادرم جز در ميهمانى ها طلا نمى انداخت.
-  پس آنها را كجا مى گذاشت؟
-  يك صندوق داشت و صندوق هم داخل كمدى در پذيرايى اش بود كه در آنجا را هميشه قفل مى كرد
- مادرت با زن يا دخترى هم دوستى و رفت و آمد داشت كه تو از آن باخبر باشى؟
-  نه من در اين مورد چيزى نمى دانم.
-  آخرين بار كى تلفنى با مادرت حرف زدى؟
-  ظهر روز جنايت. او حال بچه ام را پرسيد. چون او مريض شده بود.
-  نمى خواست جايى برود؟
-  نه در اين مورد حرفى نزد.
با اين اطلاعات براى مأموران روشن شد كه هنگام جنايت طلاها در دست و گردن مقتول نبوده است و حرف هاى دزد درست به نظر مى رسيد كه مى گفت از دست و گردن مقتول چيزى ندزديده است.
در مرحله بعد مأموران به تحقيق از همسايه ها پرداختند. آنان مى خواستند بدانند آيا رفت و آمد مشكوكى به خانه مقتول شده است يا خير. يكى از همسايه ها در اين مورد گفت: عصر بود كه ديدم زنى در حاليكه چادر به سر دارد كنار در خانه شهلا خانم ايستاده، دستش را روى زنگ گذاشته است چون صورتش به طرف زنگ بود نتوانستم چهره اش را ببينم و او را بشناسم ولى زن قد بلند و تنها بود.
مأموران احتمال دادند كه دزد زنى را با خود همراه آورده و با كمك آن زن مقتول را سرگرم كرده و پس از سرقت با همكارى او شهلا را به قتل رسانده است با اين فرض بود كه بار ديگر دزد جوان تحت بازجويى قرار گرفت.
-  باچه كسى وارد اين كوچه شدى؟
-  به خدا تنها بودم. هيچ كس همراه من نبود
-  زنى كه زنگ خانه را مى زد چه كسى بود؟
-  چه سؤالهايى مى كنيد. من اصلاً نمى دانم از چه كسى داريد حرف مى زنيد.
مأموران به همراه بازپرس ويژه قتل يكبار ديگر به محل قتل رفته و صحنه جنايت را تحت بازرسى قرار دادند. دزد در تمام مراحل ادعا كرده بود كه در خانه نيمه باز بوده و آهسته وارد خانه شده و به زيرزمين رفته تا چيزى بدزدد و پس از آن فرار كند اما چون چيز به درد بخورى در آن جا پيدا نكرده است از پله ها بالا رفته قفل در را شكسته و خودش را به اتاق پذيرايى رسانده و مشغول سرقت طلاها از كمد بوده كه متوجه صداى زنگ در شده است. جاى كفش هاى دزد فقط در اتاق پذيرايى پيدا شد بنابر اين ادعاى او تا اندازه اى درست بود ولى اين سؤال مهم هنوز وجود داشت كه جنايت چطور صورت گرفته است.
همسايه ها در اظهاراتشان مى گفتند چند ساعت قبل از اينكه دزد دستگير شود زنى چادرى را ديده اند كه زنگ در خانه قديمى را مى زده است. پس آن زن با مقتول درگير شده و بعد از جنايت از آن جا فرار كرده است. مأموران در بازرسى جديد خود متوجه شدند كه مانتو و كيف شهلا به چوب لباسى آويزان است. اين وسايل به سرعت مورد بازرسى قرار گرفت از داخل كيف نامه اى پيدا شد. نامه اى كه توسط اداره پست به خانه قديمى رسيده بود. در اين نامه نوشته شده بود:
مادر سلام!  مى دانم كه مرا به عنوان فرزند نمى پذيرى. ولى واقعاً چرا مرا دوست ندارى؟ چرا حتى اجازه نمى دهى كه براى لحظه اى تو را ببينم و حرف هايم را با تو بزنم. مادر مرا هم مثل فرهاد دوست داشته باش، زندگى مرا خراب نكن مادر اجازه بده تا خود را در آغوش پر مهر تو جاى بدهم. تو هنوز مرا حتى نديده اى. حتى با من حرف نزده اى پس از كجا قضاوت مى كنى كه من دخترى بد و نا نجيب هستم. كمى به فكر سرنوشت و زندگى ما هم باش.
قربانت هما
با كشف اين نامه همه چيز به هم ريخت. هما چه كسى بود. براى چه به شهلا نامه داده بود. چرا فرهاد و خواهرش اصلاً از هما حرفى به زبان نياورده بودند. با اين نامه بود كه مأموران به بازرسى كلى خانه و حتى وسايل فرهاد پرداختند. در ميان كتاب هاى او كتابچه اى را پيدا كردند كه پر از شعر و خاطرات بود. خاطرات تلخ و شيرينى كه بر دل فرهاد رفته بود.
داخل كتاب و دفترچه خاطرات جايى بود كه به خط هما براى فرهاد نوشته بود. آنها تصميم گرفته بودند كه با هم ازدواج كنند اين مطلب در چند جاى دفترچه و درميان عكس هايى كه در آن جا بود، به چشم مى خورد.
مدرك به دست آمده را فوراً در برابر فرهاد قرار دادند. فرهاد آرام روى صندلى بازجويى نشسته بود.
* در مورد اين مدارك چه حرفى دارى بزنى؟
- آنها را انكار نمى كنم. اما چه ربطى ميان اينها و قتل مادر من وجود دارد.
*  چرا تاحالا در مورد هما حرفى نزده اى؟
- با او چند سال قبل آشنا شدم به هم علاقه زيادى داشتيم و قرار گذاشته بوديم كه ازدواج كنيم.
* به خانه تان هم مى آمد؟
- نه! او اصلاً آدرس خانه ما را بلد نبود.
* چطور آشنا شديد؟
- يك روز هنگام رفتن به محل كار زنى دست بلند كرد و خواست نگه دارم. زن با التماس گفت دخترش بايد براى امتحان به موقع به جلسه برسد و من آنها را سوار كردم. همانجا بود كه با هم آشنا شديم. كم كم اين آشنايى ادامه پيدا كرد و بعد از آن بود كه تصميم به ازدواج گرفتيم. عكس او را هم گرفته بودم و به مادرم جريان را گفتم. ولى مادرم برخلاف تصور من از اينكه خودم همسر آينده ام را انتخاب كرده بودم خوشحال نشد و با ناراحتى به من گفت: فكر مى كردم جوان سر به راه و نجيبى هستى ولى مى بينم كه در دام يك دختر نانجيب افتاده اى. چقدر برايت زحمت كشيدم ولى حالا در دهان گرگ افتادى و تمام زحمات مرا هدر دادى.هر چه برايش توضيح دادم كه هما دختر بدى نيست شروع به بى تابى و آه و ناله كرد و عكس هما را از من گرفت و پاره كرد. مدتى سكوت كردم و بعد از آن هر چه تلاش كردم تا نظرش را عوض كنم فايده اى نداشت از خواهرم خواستم تا واسطه گرى كند ولى مادرم با او هم تندى كرد و به اين فكر افتاد كه خودش برايم زن بگيرد.فرهاد در حاليكه به شدت گريه مى كرد گفت: روز حادثه هم از مادرم به شدت بر سر اين مسأله ناراحت شده بودم و با او قهر كرده بودم او شروع به ناله و نفرين و داد و بيداد كرد براى اينكه او را ساكت كنم چند ظرف به در و ديوار كوبيدم و صبح زود بود كه بعد از آن جدال از خانه بيرون زدم.
* از آن به بعد ديگر هما را نديدى؟
- نه ولى به محل كارم تلفن زده بود تا تسليت بگويد.
با آدرسى كه فرهاد از هما به مأموران داد آنان به سرعت عازم محل خانه هما شدند. مادر هما بعد از باز كردن در و ديدن و شنيدن حرف هاى مأموران به آنان گفت:
- هما دختر من است مسافرت رفته ولى امروز قرار است برگردد.
مأموران همانجا ماندند چند ساعت بعد هما از ماشين پياده شد و به محض اينكه فرهاد و پليس را ديد يكه خورد.
* چند روز است كه در تهران نيستى؟
- يك هفته اى مى شود.
* ولى مادرت گفت سه روز با دايى ات به شمال رفته اى.
- درست يادم نيست. من راستش كمى يكه خورده ام چون تا حالا با هيچ پليسى و مأمورى حرف نزده ام.
* چه ساعتى بود كه به طرف شمال راه افتاديد؟
- صبح بود.
* قبل از آن كجا بودى؟
- خانه.
* عصر روز قبل كجا بودى؟
- خانه مان بودم.
* اين نامه را شما نوشته ايد؟
- بله براى مادر فرهاد نوشته بودم.
*قبلاً حضوراً در مورد ازدواجتان با او حرف زده بودى؟
- نه تلفنى با او حرف زده بودم.
* او را تا حالا ديده اى؟
- نه فقط فرهاد عكسى از او به من نشان داده است. من از او مى ترسيدم چون مخالفتش در مورد ازدواجمان خيلى شديد بود مى ترسيدم اگر بخواهم حضوراً با او حرف بزنم دعوايمان شود.
* از ماجراى قتل خبر دارى؟
- نه مگر كشته شده؟
* ولى شما براى تسليت به محل كار فرهاد زنگ زده ايد؟
- نه! من اين كار را نكرده ام. شايد شخص ديگرى با نام من اين كار را كرده است.
از آن جا كه هما در تمام مواقع سؤالات منكر هر گونه آشنايى و خبر داشتن از قتل داشت. به دستور بازپرس ويژه قتل براى روشن شدن حقيقت از آثار انگشت هما نمونه بردارى شد. همچنين چند تار موهاى او براى بررسى در اختيار كارشناسان قرار گرفت.
*ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |