پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۴ -
Thu, Aug 4, 2005
جوان
۳۲۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
حرف دل
يك روز در جمعه بازار
حرف دل
كاش
دامپزشك نبودم
چند وقت پيش يك نفراز من سؤال كرد، كارت را دوست دارى؟ اين سؤال تكانم داد. كمى فكر كردم و صادقانه گفتم نه! خدا مى داند توى همان (كمى) چه فكرها كه به ذهنم خطور نكرد. هر چه فكر كردم كه يك دلخوشى كوچك در كارم پيدا كنم، نتوانستم.
وقتى يادم مى آيد كه چه مريضى هاى عجيب و غريب و تهوع آورى را خوانده ام و چه امتحانات سختى را گذرانده ام تنم مى لرزد. هنوز بوى گند لاشه هاى حيوانات و بوى تيز فرمالين سالن تشريح توى دماغم است. هنوز بيمارى مارك، تيفوئيد و نيوكاسل طيور، ورم پستان استافيلوكوكى و فلجى بعد از زايمان در گاو، كيست هيداتيد سگ و طرز گرفتن ناخن گربه و نيش هايى كه از زنبورهاى سركندو خورده ام و لمس و بازرسى لاشه  ماهى هاى گنديده كه بايد علت مرگشان را تشخيص مى دادم، جلوى چشمم رژه مى روند. خيلى فكر كردم تا يك شاخه از دامپزشكى توجه و علاقه ام را به خودش جلب كند و توى همان شاخه، كار و مطالعه كنم اما اصلاً نتوانستم با خودم كنار بيايم. راستش را بخواهيد از سال دوم يا سوم دانشگاه بود كه فهميدم چه اشتباهى كرده ام. وقتى با اكراه يك جزوه را مى خواندم و هيچى ازش نمى فهميدم. انگار تمام دريچه هاى مغزم به روى اين جور جملات و مطالب بسته شده بود. توى اين رشته آمدم چون مى خواستم همانگونه كه توى بچگيم دكتر صدايم مى زدند!! اين عنوان را براى هميشه اول اسمم بگذارم و نمى توانستم برگردم چون از حرفهاى ديگران واهمه داشتم، نتوانست، هوش اش را نداشت، اين كاره نبود، اخراجش كردند، اين همه پول برات خرج كرديم، ...
شايد تنها دلخوشى ام كه باعث شد ادامه دهم، اين بود كه به درآمدش درآينده اميدوار باشم. اگر درس نمى خواندم بايد چه كار مى كردم؟! دستفروش، بنا، فروشنده ...؟ در هر صورت اينها هم توجهم را جلب نمى كردند، ولى به هر حال بايد به دانشگاه مى رفتم. اما نه دامپزشكى و يا حتى دندانپزشكى و پزشكى - كه همان دامپزشكى را بيشتر ترجيح مى دهم - بايد فلسفه مى خواندم! و يا نويسندگى تا اين همه داستانهاى ناشيانه ام چون پرده اى اين استعداد خدادادى ام را نپوشاند. تا اين همه سوژه توى ذهنم خاك نخورند، تا شب كه مى خواهم بخوابم خوشحال باشم و نه خسته و صبح كه بيدار مى شوم هم خوشحال باشم، و نه خسته!
فكر مى كنم يك كارگر ساختمانى كه كارش را دوست دارد يك روز يك معمار خوب مى شود و مى تواند يك ساختمان محكم و زيبا بسازد ولى دكترى كه كارش را دوست نداشته باشد، مريض هايش تلف خواهند شد و او بيكار خواهد ماند.
دكتر رحيم محمدى درويش  وند
يك روز در جمعه بازار
ترافيك
رنگ، صدا و كباب كوبيده!
222468.jpg
مجيد نادرى - عكس از مرتضى قديمى
باز هم جمعه. يك جمعه كلافه كننده كه بايد آن را تحمل كرد. خصوصاً اين روزها كه حسابى گرم شده است و جمعه ها را ضد حال تر كرده است. كوه خيلى خوب است، آنقدر شلوغ مى شود كه ديگر لذتى ندارد.
شايد استخر. استخر هم جمعه هايش خيلى جذاب نيست. مى خواهى شيرجه بزنى كه يكى از آن بالا سوت مى زند. داخل استخر هم تا چشم كار مى كند، آدم هاى ريز و درشت هستند كه نمى توانند شنا كنند.
آنقدر شلوغ است كه نگرانى در آب تصادف كنى.
ميهمانى و اينجور برنامه ها هم حال نمى دهد.
مى ماند تلويزيون كه احتمالاً بايد گفت «حرفش را نزن»!
نمى دانم چرا جمعه هاى ما اصلاً جذاب و دوست داشتنى نيستند. وقتى جمعه مى شود، بايد دايم به ساعت نگاه كنيم تا هرچه زودتر تمام شود.
همه اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه جمعه هفته قبل من با ديگر جمعه هايم خيلى متفاوت بود. شايد اين گزارش بتواند بهانه اى شود براى اينكه شما هم بتوانيد جمعه ديگرى براى اين هفته خودتان طراحى كنيد.
پنجشنبه شب بود و من هم فكر مى كردم براى فردا چه بايد كرد. مثل هميشه تصميم خاصى نداشتم.
تلفن اتاق زنگ خورد.
- فردا چه كاره اى؟
- اهل كوه و استخر و چيتگر و اينجور حرفها نيستم.
- نه بابا، يه برنامه ديگه است.
- سينما هم نمى آيم.
- نه، سينما هم نه، مى ريم جمعه بازار.
چند بارى اسم جمعه بازار را شنيده بودم، اما هيچ وقت جدى اش نگرفته بودم.
قبول كردم و قرار شد ساعت ۱۱ صبح دوستى را كه زنگ زده بود تا به جمعه بازار برويم، چهارراه استانبول ببينم.
از چهارراه استانبول چند قدمى پياده به سمت بهارستان رفتيم تا به يك پاركينگ طبقاتى رسيديم.
جلوى پاركينگ تقريباً شلوغ بود و همه تيپ آدمى ديده مى شد.
وارد پاساژ جلوى پاركينگ شديم تا به طبقه دوم برسيم.
ورودى پاركينگ در جاهاى مختلف كاغذهايى را چسبانده بودند كه مسير جمعه بازار را مشخص مى كرد.
راهروهاى پاساژ بدجورى شايد هم خوب جورى بوى كباب مى داد!
از راهروى باريكى كه نسبتاً هم شلوغ بود، به طبقه دوم ساختمان رسيديم و وارد پاركينگ شديم. پاركينگى كه در آن ماشينى وجود نداشت و در عوض تا چشم كار مى كرد، آدم بود. آدمهايى كه در دو طرف بساطهايى كه روى زمين چيده شده بودند، ايستاده بودند.
آن طرفى ها فروشنده بودند و اين طرفى ها هم خريداران. بعضى ها هم تماشاچى بودند و جلوى هر مجموعه مى رسيدند، چند لحظه اى توقف مى كردند و بعد بساط بعدى.
پاركينگ شبيه يك نمايشگاه بزرگ صنايع دستى شده بود و تقريباً مى شد هر چيزى كه فكرش را بكنى، آنجا پيدا كرد. از انواع ساعت و شيشه و لوازم موسيقى گرفته تا انواع انگشتر و كتاب و ميز و گرامافون. نمى شود نام برد. شايد اگر قرار باشد بگويم چه چيزهايى آنجا وجود داشت نيازمند چند صفحه باشد.
البته خيلى از فروشندگان اين نمايشگاه بزرگ خودشان را عتيقه فروش مى دانند و ادعا مى كنند صاحب كلكسيون خاص و خوبى از يك مجموعه هستند.
يادگار پدر
اغلب فروشندگان جمعه بازار جوان هستند، هرچند كه فروشندگان ميان سن و حتى مسن نيز كم نيست.
فروشنده هاى جوان تر معمولاً كسانى هستند كه مجوز فروش را از پدر يا برادر بزرگتر به ارث برده اند و يا اينكه جاى آنها فعال هستند.
سهراب يكى از آنهاست كه با كارت پدرش امكان فروشندگى در جمعه بازار را دارد. سهراب ساز مى فروشد. سازهاى سنتى. خودش هم ساز مى زند. او چند سالى است كه جاى پدرش به جمعه بازار مى آيد و به اين كار مشغول است. او كه مغازه سازفروشى دارد، مى گويد: جمعه ها فرصت خوبى است تا خودم را به مشترى ها معرفى كنم.او در خصوص وضع فروش در جمعه بازار مى گويد: بگير نگير دارد. يك هفته خوب است، دو هفته تعريفى ندارد.
سهراب كه نسبتاً از كار خودش راضى است، مى گويد: بالاخره از خانه ماندن بهتر است و به قول معروف، هم فال است و هم تماشا.
محمد يكى ديگر از فروشنده هاى جمعه بازار است. محمد انگشتر، تسبيح، گردنبند و النگو مى فروشد. البته چيزهاى ديگر هم در بساط او پيدا مى شود. انگشتهاى خود محمد پر از انگشترهاى رنگ رنگ است. انگشتانش را نشان مى دهد و مى گويد اين ياقوت است، اين فيروزه، اين عقيق، اين صدف...
محمد كه با برادرش بساط مى كند، در كار انگشتر و سنگهاى با ارزش است. مى گويد: اصل كار ما در بازار است و اينجا جنسهاى معمولى خودمان را مى آوريم.
محمد مى گويد: اغلب مشترى هاى اينجا گذرى هستند و نمى شود جنس هاى خيلى خوب و گران آورد. او مى گفت در خانه انگشترى دارد كه مثلاً قيمت سنگ آن دو ميليون است و در جمعه بازار نمى توان براى آن مشترى پيدا كرد.
رنگ، رنگ، رنگ...
طبقه دوم پاركينگ پارچه فروشى ها و لباس فروشى ها هستند.
در اين طبقه خيلى از فروشندگان از شهرهاى ديگر ايران آمده اند تا صنايع دستى و محلى خودشان را بفروشند.
از مشهد، گنبد، گرگان و جاهاى ديگر. اغلب مشترى هاى اين طبقه خانمها هستند.
بيشتر لباسها و روسرى ها به رنگهاى شاد هستند. رنگهايى چون قرمز، زرد، نارنجى. راهروهاى اين طبقه تقريباً شلوغ هستند و آن همه رنگ آدم را غافلگير مى كند.
مريم با دوستش از ونك آمده تا از جمعه بازار ديدن كند. او مى گويد تصميم خاصى براى خريد نداشتم، اما با ديدن روسرى و لباس محلى ترغيب شدم تا چيزى بخرم.
مريم كه براى اولين بار است از جمعه بازار ديدن مى كند، مى گويد: خيلى شلوغ است و نمى توان خيلى خوب از اجناس ديدن كرد، كاش فضا بزرگتر بود و كمى خلوت تر.
احمد يكى از فروشندگان طبقه دوم كه بچه گرگان است و هر هفته با كوله بارى از جنس به تهران مى آيد و جمعه شب هم باز مى گردد، لباسهاى محلى گنبد و استان گلستان را مى فروشد و خودش هم يك كلاه محلى روى سرش دارد.
او مى گويد: آمدن و رفتن كار سختى است، ولى تقريباً ارزش دارد، چرا كه بعد از چند سال فعاليت در جمعه بازار مشترى هاى خوب و ثابتى پيدا كرده ام.
مشترى ها هم مثل اجناس
مشترى هاى جمعه بازار هم مثل اجناس اين نمايشگاه عجيب و غريب، متنوع و متفاوت هستند. همه جور آدمى را آنجا مى توان ديد. پير و جوان. با كلاس و اگر بشود گفت بى كلاس، خوش تيپ و... ديدن بعضى از چهره ها در جمعه بازار به اندازه ديدن اجناس مى تواند جالب توجه باشد. اگر كمى دقيق باشى، چهره بعضى ها نيز اتفاقاً آشنا از آب در مى آيند. مثل خيلى از هنرپيشه ها يا ورزشكاران.
توى راهرو مى چرخم كه اتفاقاً بهناز جعفرى (هنرپيشه) را مى بينم. جعفرى هم اولين بار است كه به جمعه بازار آمده است.
او مى گويد: جنس هاى بنجل زياد دارد و البته چيزهايى را هم مى توان پيدا كرد كه بالاخره چشم آدم را بگيرد.
جعفرى مى گويد: كاش از همه جاى ايران محصولاتى وجود داشت. به نظر مى آيد در جمعه بازار صنايع دستى بخشى از ايران معرفى مى شود.
هنرى ها
جمعه بازار يكى از پاتوق هاى اساسى بچه هاى هنر است. چه به عنوان فروشنده و چه به عنوان خريدار.
على، يكى از فارغ التحصيلان دانشكده هنرهاى زيباست. او طراحى صنعتى خوانده و كارهايش را آورده و قسمتى از فضاى يكى از فروشگاههاى آشنا را گرفته است.
مجسمه هاى على كه از مفتول و سيم هاى فلزى ساخته شده اند، طرح هايى از حيوانات و ستاره هستند. كارهايش آدم را ياد مرحوم مش حسن دانشكده هنرهاى زيبا مى اندازد.
على چند هفته اى است كه به جمعه بازار مى آيد و مى گويد: در همين مدت كوتاه توانسته ام مشترى هاى خوبى پيدا كنم.
علاوه بر فروشنده هاى دانشجويى هنر يا فارغ التحصيل رشته هاى مختلف هنرى، تعداد زيادى از بازديد كننده ها هم دانشجو يا فارغ التحصيل اين رشته هستند. بيشتر آنها بچه هاى معمارى، عكاسى يا طراحى صنعتى هستند.
هادى يك ربع تمام جلوى يك بساط چانه مى زند تا يك جفت گاو مفرغى را ۴۳ هزار تومان مى خرد.
گاوها اصلاً خوشگل نيستند، اما هادى عاشق گاوها شده است و مى گويد براى ويترين اتاقم خريده ام. يكى از دوستان هادى مى گويد: هنرى است ديگر! بايد اتاقش را ببينى تا احساسات او را درك كنى.
چيزهايى كه نبايد فراموش كرد
اگر جيب آدم پر از پول باشد، خواه ناخواه چيزى يا چيزهايى براى خريدن در جمعه بازار پيدا مى شود، حتى اگر قصد خريد هم نداشته باشى. آنقدر اجناس تنوع دارند كه بتوانند غافلگيرت كنند.
اما بايد دقت داشت فروشنده ها آدمهاى زرنگ و تيزى هستند كه متوجه مى شوند كه مشترى هستى يا نه! گاهى قيمت پرتى مى دهند و بعد با كمى تخفيف تو را خوشحال مى كنند. البته خودشان خوشحال تر مى شوند كه يك مشترى خوب را تور زده اند.
در هر صورت در جمعه بازار بايد حواس جمعى داشت و چانه زنى را نيز فراموش نكرد.
در ضمن بايد مراقب شلوغى فضا هم بود. گرچه آنجا نگهبان و نيروى انتظامى هم دارد، اما كار از محكم كارى عيب نمى كند. چرا كه ممكن است بدون خريد جنسى كيف پولت خالى بشود!
چيز ديگرى كه نبايد فراموش كرد، قرار گذاشتن در جمعه بازار است. بهتر است قرارها را بيرون پاركينگ در خيابان گذاشت، چرا كه پيدا كردن همديگر در طبقات كار بسيار سختى است.
آب و ناهار
اگر فكر مى كنيد ديدن چنين جمعه بازارى برايتان خيلى جذاب باشد و اگر فكر مى كنيد چنين جمعه بازارى بتواند چند ساعتى وقتتان را بگيرد، فلاسك آب را فراموش نكنيد. هواى گرم تابستان و پاركينگها بسيار اذيت كننده است. شايد همراه داشتن يك فلاسك آب بتواند خيلى خوب باشد، البته در مورد ناهار هم شايد بد نباشد فكرى بكنيد. هرچند كه در طبقات دو رستوران وجود دارد كه يكى ديزى دارد و ديگرى هم چلوكباب مى فروشد، اما بالاخره غذاى بيرون است و غذاى جمعه بازار...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |