جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۸۴ -
Fri, Aug 5, 2005
هنر (ادبيات)
۳۲۱۲
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
يادداشت
درباره مجله دختران آمريكايى
نشريات ادبى جهان
حرفهايى به بهانه روز خبرنگار و نيز
يادداشت
اهميت طراحى روى جلد
222702.jpg
«اليس پاركر» ناشر و طراح مطرح آمريكايى كه بسيارى از طرح هاى مجلات، مرهون ديد هنرى اوست در خاطراتش آورده: «جمله اى از «بنيامين ديزارائيلى» برايم جالب است. او گفته بود هر بار كه مى خواهم رمانى بخوانم، رمانى مى نويسم. تقريباً من هم شبيه او عمل كردم. هر بار كه خواستم سبك كارى تازه اى را تجربه كنم، همان خط خطى ها شدند، طرح روى جلد يك مجله...»
در آمريكا كم نيستند مجلاتى كه عمر كار حرفه  اى شان نزديك به يك قرن است و شايد هم بيشتر از يك قرن. اما اهميتى كه اين مجلات به طرح روى جلد خود مى دهند، به قدرى نكته بينانه و حرفه اى است كه گويى، تمام حرف مجله در همان طراح روى جلد خلاصه شده است و بس. شايد بر شمردن يكى دو نمونه از اين طرح ها بتواند، جان كلام را ادا كند:
يكى از طرح هاى روى جلد مجله نيويوركر، مثل بمب در جامعه آمريكا و ميان اهل قلم صدا كرد. چيز خاصى روى اين جلد كشيده نشده بود. تنها صفحه اى سياه بود كه با «فونت» قرمز رويش نوشته شده بود، نيويوركر.
چيز زيادى از اين طرح دستگيرتان نمى شد اما وقتى مطالب آن شماره را مى خوانديد، متوجه مى شديد كه جملگى مطالب در باب فقر و گرسنگى تهيه شده بود و در واقع نوعى همدردى بود با بى خانمان هاى آمريكا و حتى جهان. ناگفته نماند كه كمپانى «اليس پاركر» آن طرح روى جلد را طراحى كرده بود.
دومين نمونه، همين مجله «دختران آمريكايى» است. چند تا مجله در همين ايران سراغ داريد كه طرح روى جلدش در عين زيبايى و حرفه اى بودن، رابطه اى نزديك داشته باشد با اسم مجله؟ طرح  روى جلد يكى از شماره هاى مجله ياد شده، پيش از چاپ، تصوير مرد را تداعى مى كند كه در حال گرفتن ماهى از درياچه اى است. آن ماهى، دختركى است كه ما آن را در فرهنگ خودمان «پرى دريايى» مى ناميم. «پاركر» درباره اين طرح مى گويد: «طرح در همان نگاه اول از طرف مسؤولان مجله رد شد. چرا كه آنها به هيچ عنوان حاضر نبودند از تصاوير يك مرد در طرح روى جلد خود استفاده كنند. ولو اين كه طرح مذكور در پايان، به نام يك دختر ختم شود. ما آن طرح را عوض كرديم.»
مخاطب شناسى اين مجلات كه تيراژ بالا هم دارند، از همان اسم مجله شروع مى شود و تا جزئى ترين نكات ادامه دارد. اين طور نيست كه اول اسمى براى يك مجله در نظر گرفته شود و بعد بگردند دنبال طرحى كه به اسم مجله بيايد و الى آخر. حتى اگر آن طرح. خط خطى هاى آدمى باشد مثل پاركر.
ناشران آمريكايى حتى در بدترين حالت - اگر بخواهند نشريه اى زرد منتشر كنند- به اين موضوع واقفند كه ديدن و كشش اوليه، از همان طرح روى جلد شروع مى شود. شايد آنها اين جمله معروف «مانگو» فيلسوف بزرگ را بهتر درك كرده باشند، كه گفته: «خوب ديدن، نيمى از هنر است.»
آخرين نكته اى كه شايد پرداخت به آن در اينجا لازم باشد، استفاده از رنگ است. رنگ بندى اين مجلات در كنار امكاناتى چون كاغذ و چاپ خوب، مجله را به بالاترين حد فروش مى رساند. كمى به طرح هاى روى جلد مجله دختران آمريكايى توجه كنيد.
رنگ هاى شاد در اين طرح ها، حرف اول و آخر را مى زنند. اين مجله، راه و روشى روشنفكرانه را در نظر نگرفته پس نبايد انتظار طرح هاى انتزاعى را روى جلد داشته  باشيد اما همين طرح هاى ساده، از مجله مذكور مجله اى محبوب ساخته است.
درباره مجله دختران آمريكايى
مجله اى با ديدگاه فمينيستى
عليرضا كيوانى نژاد
منبع: مجله دختران آمريكايى
وقتى دارى تو يكى از سايت هاى ادبى دنيا براى خودت پرسه مى زنى تا اگر شدمطلبى پيداكنى براى خواندن يا احياناً يادداشت برداشتن، شايد چشمت بيفتد به فهرستى از مجلات قديمى و ريشه دار آمريكايى. مجلاتى كه هر يك با پيشينه اى طولانى، فصلى در رسانه هاى مكتوب آن كشور را به خودشان اختصاص داده و به قول امروزى ها براى خودشان، بروبيايى دارند.
اتفاقاً بين اين مجلات، كم پيدا مى شوند مجلاتى كه تنها به يك گروه سنى خاص اختصاص داشته باشند. علتش هم روشن است. مسائل مالى، حتى در كشور يانكى ها دست از سر مجلات بر نمى دارد و تا مجله اى بيايد خود را بين آن همه نشريه زرد و غيرزرد پيدا كند، مى بينى مشكلات مالى، درش را تخته كرده و رفته. پس به ناشر حق مى دهى كه مجله اى را چاپ كند كه مخاطب را بكشد دنبال خودش. ولو اين كه يك نفر مثلاً حدود ۷۰ سال قبل پيشنهاد بدهد كه اسم مجله را بگذارند، مجله دختران آمريكايى!
222681.jpg
سال ،۱۹۲۶ آرتور جى.دى. پيشنهاد مى كند كه مجله اى تأسيس شود با نام دختران آمريكايى. دليلش هم براى سرمايه گذاران، قانع كننده بود: «دختران زيادى هستند كه به ادبيات و هنر علاقه دارند اما آنها مجله اى اختصاصى ندارند كه تنها به قلم دختران و براى جنس مؤنث بنويسد.»
فكرش را بكن هفتاد و چند سال قبل، يك نفر به فكرش مى رسد كه براساس نياز مخاطب مجله اى را منتشر كند و در مخاطب شناسى، ذره اى اشتباه نمى كند. مخاطب شناسى آرتور، اين بار نه برپايه سطح سواد ضرورت گرفته و نه بر پايه طبقات اجتماعى. تنها و تنها و هدف او، جنس مؤنث كتاب خوان بود و بس. پيشنهاد وى كه بعدها به دلايلى ناگفته در انتشار اين مجله دستى ندارد، در سال ۱۹۲۷ به بار مى نشيند و اولين شماره مجله در همين سال به چاپ مى رسد. ماهنامه اى زيبا كه طبق معمول آن سال ها، طرح روى جلدش را «اليس پاركر» مى كشد. كسى كه جلد بسيارى از نشريات معتبر آمريكا نظير آرت ريويو، نيويوركر، ريدرز دايجست و ... را طراحى كرد. اين مجله از ۱۹۲۷ تاكنون چاپ و توزيع شده و يكى از محبوب ترين نشريات متوسط آمريكا به شمار مى رود.
ادبيات دختران آمريكايى
روى جلد هر شماره از اين مجله، شعارى نوشته شده براى هر دخترى كه مى خواهد آن را بخرد يا احياناً آن را در دكه روزنامه فروشى ديده اما هنوز تصميمى مبنى بر خريد ندارد. پس شايد كشش موجود در اين شعار او را مجاب كند به خريد مجله.
- هر دخترى مى تواند يك مجله منتشر كند.
اين يكى از شعارهاى روى جلد نشريه دختران آمريكايى بود. تصور كن آنها نيك مى دانستند كه هر دخترى در انزوا و تنهايى خودش دوست دارد - البته اگر اهل كتاب خواندن و نوشتن باشد- نويسنده شود. چه مى دانى. شايد الگوى آنها يكى باشد مثل ويرجينيا ولف، آگاتا كريستى، نادين گورديمر، ادويج دانتيكا، جى.كى.رولينگ، دورتى پاركر يا امثال اينها. پس درست هدف گيرى كردند. همين شعار و شعارهايى از اين دست سبب شد تا مجله اى با اين نام به فروش برسد. اما ادبيات چاپ شده در اين مجله، با آنچه مانيفست صاحبان نشريه درنظر دارند كمى متفاوت است! «منيكا چاوس» كه در سال ۱۹۷۱ سردبير اين مجله بوده، درباره اين تفاوت مى گويد: «آنها به ما گفتند كه بهتر است در كنار ادبيات زنان قلم به دست به ادبيات مردان نويسنده هم توجه كنيم. پيشنهاد بدى نبود اما ما دوست داشتيم تنها از دختران و زنان نويسنده كه تعدادشان هم كم نيست بنويسيم. اين تفاوت از سال هاى قبل ادامه داشته و فكر مى كنم تا سال هاى بعد هم ادامه داشته باشد.»
سرفصل هاى ادبى
اين ماهنامه ۸۰ صفحه اى از سرفصل هاى متعددى تشكيل شده كه خواننده تك تك مطالب آن مى تواند جذاب باشد و سرگرم كننده . صفحات ابتدايى مجله به معرفى تازه هاى نشر مى پردازد و نقد و بررسى آنها. مثلاً اگر ديدى كتاب تازه ژانت ايوانوويچ يا حتى ساير آثار او در چند شماره پى درپى نقد و بررسى شده، تعجب نكن. چون اولاً ايوانوويچ يك زن است و ثانياً كتاب هايش بدجورى براى دخترهاى آمريكايى جذابيت دارد. اين مجله در همين صفحات، تا چندين ماه، به بررسى مجموعه كتاب هاى هرى پاتر پرداخت. اما نكته منفى اين پرداخت ها، صرف نظر از آثار برجسته ادبى دنياست. به صرف اين كه نگارنده،  زن نيست. مثلاً روزى كه آرتور ميلر، نمايشنامه نويس مطرح آمريكايى درگذشت، نويسندگان اين مجله حتى ستونى را به او اختصاص ندادند. ولو اين كه وى يكى از باارزش ترين نمايشنامه هاى معاصر را - مرگ دستفروش- نوشته باشد.
در صفحات ميانى، درباره يك داستان برجسته طى ماه گذشته به تفصيل صحبت مى شود. فقط يك تك داستان، از خود نويسنده هم يادداشتى گرفته مى شود و نظرات موافقان و منتقدان كنار هم مى آيد. از خود نويسنده هم يادداشتى گرفته مى شود و نظرات موافقان و منتقدان كنار هم مى آيد. حتى «چند تن از مخاطبان كه حالا يادداشت نويسانى قابل هستند، براى اين صفحه مى نويسند. يادت نرود كه تمام اين نويسنده ها دختر هستند!
شعر، از پرطرفدارترين شاخه هاى ادبى بوده و هست. انصافاً چند نفر را سراغ داريد كه بخواهند در سنين شانزده هفده سال، شاعرى نوظهور شوند و اگر هم شد، اشعارى از آنها در مجله اى چاپ شود كه چه بهتر. شاعران مطرح آمريكايى، در گام اول اقدام به چاپ اشعار خود در اين مجله مى كنند. گو اين كه مى دانند، مخاطب اين مجله قطعاً قشر روشنفكر جامعه نيست اما به خاطر فروش خوب مجله، حاضرند از سكوى پرتاب آن استفاده كنند. مثلاً دورتى پاركر، شايد بيش از نيمى از اشعارش را در اين مجله به چاپ رسانده باشد.
صفحه طنز از صفحات جذاب اين مجله به شمار مى رود. طنزى كه در اين مجله مى خوانيد از فكاهه بالاتر و از طنز، مرتبه اى پايين قرار دارد. علتش هم ساده است: «مخاطب اين مجله ادبى نويسان ممتاز آمريكا نيستند!» اين مجله را «مايكلا آدامز» يكى از نويسندگان مجله مى گويد.
يك صفحه جالب هم در اين مجله وجود دارد. هر دخترى مى تواند داستانى را در اين صفحه چاپ كند به شرط اين كه منتقدان امتيازى كمتر از B به آن ندهند. در غير اين صورت وى بايد هزينه داستان چاپ شده را بدهد. اين شايد يكى از بهترين شيوه هاى ترغيب به خوب نوشتن باشد. اين هم نمونه اى از يك داستان كه منتقدان آن را فاقد ارزش گذارى دانستند: «دخترك هر روز صبح از روزنه در جايى كه كليد در آن براى چند لحظه آرام مى گيرد، به پدرش نگاه مى كند كه منتظر است. او شنيده كه پدر شب گذشته به مادر گفته دوستش دارد. مادر اما در خانه نيست. پس پدر منتظر چه كسى است؟ روزنامه رسان مى آيد و روزنامه را از زير در مى اندازد تو. انتظار پدر تمام مى شود و دخترك باز به حرف هاى شب قبل فكر مى كند و از روزنه در پدرش را مى بيند!»
نمى دانى اگر اين داستان گير منتقدان ايرانى مى افتاد چه بلايى بر سر نويسنده مى آوردند. شايد هم به نظر آنها اين داستانك - نه داستان- ارزش نقد را داشته باشد. اگر متوجه شديد اين داستان چه هزينه اى روى دست صاحبش گذاشته، حتماً اهالى صفحه ادبى ايران جمعه را خبر كنيد.
در صفحات پايانى هم بيشترين چيزى كه نظر را به سوى خودش جلب مى كند، تبليغات است و تبليغات آن هم از نوع ادبى. كلى اسم مجله وكتاب و فروشگاه كتاب فروشى و غيره در آن ديده مى شود به علاوه تبليغات جنبى مثل لوازم آرايش مزون زيبايى و هر چيزى كه به درد دختر خانم ها بخورد.
مجله دختران آمريكايى در سال ،۲۰۰۷ هشتادمين سال انتشارش را جشن مى گيرد.
نشريات ادبى جهان
هرى پاتر دواى درد گرسنگى نيست
222699.jpg
مجله تايم در آخرين شماره خود گزارشى از فروش ويژه كتابهاى هرى پاتر در كشورهاى آفريقايى در اختيار مخاطبان خود قرار داده است. اين هفته نامه در صفحه سرگرميهاى خود درباره كتاب هرى پاتر و شاهزاده نيمه اصيل (دورگه) مى نويسد: «كودكان آفريقايى در حسرت لقمه اى كوچك هستند تا شايد درد گرسنگى را براى دقايقى فراموش كنند. در اين شرايط است كه جادوى هرى پاتر به آنها مى رسد. جادويى كه قدرت خريدش را ندارند.»
«دومنيك سوارز» از داوطلبان سازمان ملل براى كمك رسانى به كودكان آفريقايى نيز در گزارش خود مى نويسد: «دوست داشتم در كنار يك وعده غذا، كتاب اين نوجوان بازيگوش را نيز به بچه ها هديه كنم. هرى پاتر دواى درد گرسنگى نيست.»
هفته نامه نيوزويك در صفحه سرگرميهاى خود به بررسى آثار «آيزاك آشويس سينگر» برنده جايزه نوبل ادبى سال ۱۹۷۸ پرداخته است. «ادموند. اچ. دالاس» درباره اين نويسنده مى نويسد: «آنچه در داستانهاى آشويس ديده مى شود، توجه به چارچوب اخلاقى است.» چيزى كه دغدغه بسيارى از نويسندگان بوده و هست.
تعدادى از منتقدان ادبى، آثار اين نويسنده بزرگ را نوع ديگرى از نوشته هاى فرانتس كافكا مى دانند و شايد چنين برداشتى باعث شده تا آثارش را كمتر مورد نقد و بررسى قرار دهند. از آثار اين نويسنده بنام لهستانى الاصل مى توان به رمانهاى خانه اربابى (۱۹۶۷) و ملك (۱۹۶۱)، داستانهاى گيمپل ابله (۱۹۵۷)، دوست كافكا (۱۹۷۰) اشاره كرد.
هفته نامه «اباوت» در صفحه ادبيات خود به تأثير ادبيات و داستانهاى مينى ماليستى در بين مخاطبان جوان پرداخته است. در بخشى از مطالب اين هفته نامه آمده است: «داستانهاى كوتاه و مينى مال اگرچه سريع خوانده مى شوند، اما تأثيرى شگرف به ذهن خواننده دارند. ضمن آنكه تكنيك داستان نويسى در چنين نوشته هايى بيشتر خود را نشان مى دهد.» در ادامه اين مطالب، از ايتالو كالونيو، اهنرى، سامرست موام، گارسيا ماركز، سزار ويه خو، آستورياس و تنى چند از كوتاه نويسان بزرگ نام برده شده اند. البته ما هم نفهميديم كه اسم ماركز و موام آن وسط چه مى كند! البته گارسيا ماركز در كتابهايى چون توفان برگ و پرندگان مرده، داستانهاى كوتاه بسيار زيبايى نوشته، اما او را به واسطه رمانهاى بلندش نظير صدسال تنهايى، عشق ماههاى وبا، كسى به سرهنگ نامه نمى نويسد و... مى شناسند.
روزنامه اينديپندنت چاپ لندن به معرفى كتابهاى پرفروش روز انگلستان پرداخته و پرواضح است كه كتاب خانم رولينگ در صدر اين كتابها قرار داد. اما رمانى از «جو وينگ» نويسنده گمنام چينى نيز به تازگى توجه خوانندگان پر و پا قرص ادبيات را به خود جلب كرده. داستان كتاب - با نام خفقان - به رويدادهاى زندگى پسرى مى پردازد كه در چين زندگى مى كند و دلباخته دخترى مى شود. غافل از اينكه آن دختر، يكى از مأموران پليس امنيتى چين است و...
اين كتاب در چين توقيف شده و خريد و فروش آن جرم محسوب مى شود!
حرفهايى به بهانه روز خبرنگار و نيز
يكسالگى دوره جديد ايران جمعه
رؤياى ناتمام روزنامه نگار!
مهرداد قاسمفر
و روزنامه نگارى چه شغل عجيبى است در ايران. از آن حرفه هايى است كه در تمام طول سال براى همه تب مى كنى و از رنج و شادى همه مى نويسى الا خودت!
اگر نبود همين هفدهم مرداد كه در كشورمان عجالتا به نام جماعت خبرنگار سكه خورده است، ديگر هيچ بهانه اى شايد به يادت نمى آورد كه چند سطرى هم از خود و كرد و كارت بگويى. كرد و كارى دشوار كه مثل همه مظاهر مدرنيته، در ناموزونيت رشد و توسعه سرزمين هايى چون ما، چيز عجيب و غريبى از كار درآمده است.
روزنامه نگارى در ايران فقير است. از هر لحاظ كه فكر كنى و شايد تنها امتياز آن، انگيزه هاى پرشور و اغلب ناپيدايى است كه در فرصتهاى كوتاه تاريخى اش، و در جرقه هاى خود انگيخته اش، ميز را آنچنان تزئين مى كند كه تا مدتى مى توانى فراموش كنى، اين ميزدر اغلب سالهايى كه از عمرش مى گذرد، خالى بوده است؛ و اصلاً چرا نباشد؟
سنت روزنامه نويسى اساساً امرى است مدرن و حاصلى از صورت بندى مدرنيته. از ۱۶۰۵ كه نخستين روزنامه جهان با نام «relation» در استراسبورگ حيات خود را آغاز كرد، تا سال ۱۶۵۰ كه روزنامه اى واقعاً روزانه به معناى امروزينش با نام «اينكومند زايتونگن» در لايپزيك آلمان و با تيراژى چندصدتايى تولد اين حرفه را اعلام ، و نيز تا امروز كه ۱۸ هزارعنوان روزنامه در بيش از يك ميليارد نسخه و در ۲۰۰ كشور جهان به دست مردم هزاره سوم مى رسد، ضرورت غيرقابل انكار «همزادى مدرنيته و روزنامه نگارى» همواره خود را به رخ كشيده است.
اگر «حضور بى قيد و شرط دموكراسى، چرخش بى لرز و ترس اطلاعات، خودانتقادى، گسترش ظرفيت عقلانى نقد، پذيرش حرمت تفرد در عين حراست از منفعت جمعى و حيات تشكلهاى مستقل و لايه هاى صنفى واقعى و ...» از اصول اوليه و ثانويه براى تولد، بالندگى و شادابى جهان مدرن خوانده شده است، روزنامه نگارى نيز صرفاً با پذيرش همه شرايط بالاست كه نفس مى گيرد و ريشه مى بندد.
با اين تعاريف و نيز اين امر مسلم كه حيات اجتماعى ما امروز همچنان در چهارراه زورآزمايى سنت انديشى و نوخواهى، درنگى طولانى كرده است، به نحوى كه «زيست همزمان عناصر به لحاظ تاريخى ناهمزمان» از مشخصه ها و متعينات آن شمرده مى شود، آيا مى توان پذيرفت كه روزنامه نويسى ايران از حدود كودكى خويش فراتر رفته است؟
آيا از خود پرسيده ايم كه چگونه است از پس نخستين كاغذاخبار ميرزا صالح شيرازى در ۱۲۵۲ هجرى تاكنون - كه قرنى و اندى، عمر پديده اى به نام روزنامه را در كشور ما رقم مى زند - هنوز نتوانسته ايم روزنامه نگارى نيم بند خويش را نه در ابعاد جهانى بلكه در حوزه منطقه اى اش حتى گسترش دهيم؟
و اين درحالى است كه همين كشورهاى عربى فاقد سازوكارهاى بنيادين مدرنيته، تجربه هاى موفق منطقه اى خويش را به عرصه هاى بين المللى تسرى داده اند و اين نه فقط به دليل محدوديت هاى زبان فارسى يا گسترده بودن سرزمين هاى عربى است بلكه به دليل اين واقعيت ساده نيز هست كه ايرانيان به اين امر مدرن - ژورناليسم - اعتنا و اعتماد چندانى نكرده اند.
از طرفى، صاحبان قدرت سياسى در همه تاريخ ورود مدرنيزم به ايران، اين حرفه را بيشتر در برابر خود تلقى كرده و نه عنصرى براى اعتلا وارتقاى نهال دولت - ملت.
اينگونه است كه سرمايه هاى مادى از اين حوزه مى گريزند تا سرمايه هاى انسانى نيز فرصتى براى قوام و دوام نيابند.
فقدان آموزش درحدود استانداردها، عدم وجود قوانين اطمينان بخش در جهت ايمنى معيشتى و انديشگى، نبود دسترسى به اطلاعات و عناصر خبرى لازم براى ايفاى نقشى جاندار و به هنگام، خودسانسورى و ديگرسانسورى، عدم ترغيب و ارتقاى نيروهاى پرتوان در ساخت عمودى روزنامه ها، خلأ حضور سنديكاهاى قدرتمند صنفى و بى اعتنايى مستمر به تجميع و تكاثر تجربه هاى حرفه اى پيشينيان و دهها آفت و آسيب ديگر درطول حيات صد و اندى ساله اين حرفه، از آن پديده اى ساخته است كه بگوييم روزنامه نگارى در ايران فقير است؛ چه به لحاظ اقتصادى و معيشتى و چه از منظر حرفه اى و توان فكرى و انسانى.
همين بس كه هنوز در وزارت كشور ما،شغلى به نام روزنامه نگارى در كنار مشاغل ديگر به ثبت نرسيده است؛ نقل است كه وقتى انجمن صنفى روزنامه نگاران ايران به دليلى به اين وزارتخانه مراجعه كرده است، پاسخ شنيده كه براى تشكيل اتحاديه روزنامه نگاران بهتر است زيرمجموعه صنف«مهر لاستيك سازان» خود را سامان دهيد تا شما را به رسميت بشناسيم!
و البته اين درحالى است كه «صنف طباخان رأس» يا همان «كله پزان» سالهاست كه در مراجع رسمى جايگاه خود را دارد.
***
بااين همه، نمى توان اعتراف كرد اينجا كسب و كارى است كه ما روزنامه نگاران دوستش داريم. بى تعارف بگويم جذابيت بى بديل اش و بى تابى مدام براى نوشتن با همه اندوه و حيرت اش تركيبى مى سازد دركنار اندام ناسازى كه در سطرهاى پيش شرح اش رفت، تا هرروز به تحريريه هامان بياييم و گاه پشت ميزهايش احساس «خوشايند بودن» كنيم وقتى كه مى نويسيم براى مردمى كه دوستش داريم و در صف نخست سرزمينى كه مثل حرفه مان، در تقديرى شگفت نفس مى كشد، خيزبرمى دارد، آرام مى گيرد، به خواب مى رود و دوباره برمى خيزد تا رؤياهاى ناتمام اش را پى بگيرد.
و عجالتاً تنها سرمايه اش همان شورپنهانى است كه گاه ميز را چنان مى آرايد كه «طعم تلخ» را براى چندصباحى ازخاطرببرى.
***
امروز براى من و همكارانم درايران جمعه از بابتى ديگر نيز ويژه است.
اولين سالگرد «دوره جديد ايران جمعه» با شكل و محتوايى كه اكنون در دست داريد از قضا مصادف با سالگرد روز خبرنگار است.
يك سالى كه تلاش كرديم بر قرار نخستين خود با شما بمانيم.
نه عبوس باشيم و نه زرد. گفته بوديم كه پيگير توليد هفتگى اى خواهيم بود كه از كسالت، روزمرگى، عبوس بودن، تخصص گرايى، زردبودن و توهين به شعور مخاطبان مى گريزد. اعتراف مى كنم كه كارى بس دشوار است چنين بودن درچنان متنى كه در سطرهاى پيشين اين مقاله آمده است.
درعرصه روزنامه نويسى معاصر ما «نثر فاخر فراك پوش درتالار روشنفكرى» همانقدر پذيرفتنى و دست يافتنى تر است كه شلنگ تخته انداختن در ميدان سهل انگارى و زردنويسى، متأسفانه!
آنچه كه دشوار است نزديك كردن اذهان معتاد به اين دو گونه ناهمذات، به آن چيزى است كه تحقيقاً روزنامه نگارى امروز دنيا به آن ميل بيشترى نشان مى دهد و آن گام زدن بر خط باريكى است كه هم طراوت و رنگ و شادى را به مخاطبش هديه مى دهد و هم راهى به ميانه طبقه متوسط و شعورمند مى يابد.
مطمئن نيستم كه چقدر به اين گرايش سوم نزديك شده ايم، اما مطمئنم كه دراين راه سخت تلاش كرده ايم.
چه در حوزه دشواركودكان، چه خانواده و فرهنگ و هنر و چه گرافيك و تصويرسازى ها و... همواره خواسته ايم، دست كم در مسيرى كه طراحى اش كرده ايم، بمانيم. ايدون باد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |