هيچى ضايع تر از اين نيست كه روز تولدت باشه و تحويلت نگيرن. صبح با هزار شوق و ذوق پا مى شى و عين «مستر بين» بالا و پايين مى پرى، اما بعدش مى بينى هيچ كس يادش نيست و حسابى حالت گرفته مى شه. اين همون چيزيه كه براى سهيل و من - كه خواهرش سارا باشم - اتفاق افتاد. سر ميز صبحونه كه نشستيم، مامان با خنده گفت: «مباركه بچه ها...» واى، مامان خوب! من و سهيل دست هامونو باز كرديم بپريم تو بغلش.«... سگ عمه عفى چهار قلو زاييده!» اينو كه گفت شروع كرديم دستهارو تو هوا تكون دادن يعنى مثلاً داريم ورزش مى كنيم كه ضايع نشيم!
همچى پكر از آشپزخونه در اومديم، داشتيم از اتاق پذيرايى رد مى شديم يكهو صداى بابا كه داشت روزنامه مى خوند بلند شد: «مباركه...»
واى! بابا محشره! امكان نداره هيچى يادش بره، سهيل مى گه بابا اصلاً حساسيت داره. مثلاً هر دفعه سالگرد ازدواج با مامان يادش مى ره خود به خود فرداش زير چشمش يه لكه قهوه اى درمى آد!
دست هامونو باز كرديم بپريم بغلش «خيلى مباركه! صد و بيست شبكه فيبر نورى تا پايان سال ۸۵ آغاز به كار مى كند!» بابا اينو گفت بعد صفحه روزنامه رو گرفت جلوى چشم ما! اين دفعه شروع كرديم بال زدن، ضرر كه نداشت شايد پرواز ياد مى گرفتيم!
اون روز قرار بود از صبح بريم خونه عمه عفى و تا شب همونجا بمونيم و با آقاى مهندس - پسرعمه ام كه ده سالشه - بازى كنيم تا عمه عفى بتونه بره براى بار شصتم امتحان رانندگى بده. البته خود امتحان بيشتر از يه ساعت طول نمى كشه، اما هر دفعه موقع امتحان عمه عفى مى زنه يكيو لت و پار مى كنه و تا شب طول مى كشه از خانواده اش رضايت بگيره.
عمه دم در منتظر ما بود: «مباركه بچه ها!»
سهيل اين بار مشكوك پرسيد: «چى؟»
«ايران جمعه ديگه!»
«واى! عمه عفى، دوستت داريم...»
«... راسته كه پسر سرايدارش زن گرفته؟»
«...»
«چى شد بچه ها؟ چرا بال بال مى زنين؟»
«ضرر نداره، شايد پرواز ياد گرفتيم!»
بازى كردن با آقاى مهندس خيلى حال مى ده، البته فقط به خودش چون پنج، شش ساعت مى شينه پشت پلى استيشن و بقيه بايد نگاه كنن... آخر شب فقط كم مونده بود يه زلزله هشت ريشترى بياد تا خوشى روز تولد كامل بشه.
وقتى برگشتيم خونه، پشت در انگار يه چيزى مثل پياز راه گلوم رو بسته بود و داشت گريه ام مى گرفت. سهيل دست گذاشت روى شونه ام و گفت: «غصه نخور سارا، قصه هاى بچه هاى باحالى مثل ما هميشه خوب تموم مى شه!» در رو كه باز كرديم اتاق پذيرايى تاريك تاريك بود، اما صداى نفس كشيدن چند نفر رو مى شد شنيد... وااااى! چرا از اول نفهميده بوديم؟ همه جلوى ما خودشون رو به اون راه زده بودن بعد جمع شده بودن و در و ديوار كاغذ رنگى و بادكنك چسبونده بودن و حالا با كيك و كلى كادو منتظر بودن تا بياييم و چراغ ها رو روشن كنن و كلى سورپريز شيم!
«شمايين بچه ها؟»
«آره مامان جون!»
«سهيل، برو از سر كوچه يه بسته شمع بخر، دو ساعته برق رفته!»
خوبى اش اين بود كه توى تاريكى كسى نمى ديد دستاى ما بازه. بدتر از اينكه شب تولد تحويلت نگيرن، اينه كه ناچار بشى توى گرماى چهل درجه زير نور شمع بشينى و عرق بريزى. بابا مى گه قراره برق ايران رو صادر كنن به كشورهاى عربى. طفلكى عرب ها بايد از اين به بعد شب ها توى گرماى بيابون بى برقى بكشن و عرق بريزن!
كورمال كورمال رفتيم توى اتاقمون. دراز كشيدم روى تختم و دختر كچله رو بغل كردم تا خوابم ببره (دختر كچله همون عروسك ناز منه كه همه موهاش ريخته) يكهو يه چيزى خورد به شيشه پنجره اتاق! سهيل گفت: «انگار يكى داره به پنجره سنگ مى زنه!»
يه صداى خفه اى از بيرون گفت: «سهيل، پنجره رو باز كن بيايم تو!»
واى! چنگيز و منصور و خسرو بودن! تو دست هاى چنگيز يه كيك گنده با يه شمع روشن بود، منصور هم پريده بود روى كول خسرو و دو دستى از پشت دهنش رو گرفته بود تا به كيك حمله نكنه! سهيل گفت: «پسر، ديگه داشتيم نااميد مى شديم!»
چنگيز از پنجره اومد تو: «مگه « چ. س. م. خ» مرده؟ خودمون يك سالگى ايران جمعه كودك رو جشن مى گيريم!»
اينو كه گفت برق هم اومد! چه عالى! همه چى دست به دست هم داد تا جشن ما كامل بشه، شمعو روشن كرديم و شروع كرديم «تولد مبارك» خوندن. سهيل خيلى حسوده مى گه تو آواز نخون، مامان فكر مى كنه دارم كتكت مى زنم! اما من گوش نكردم و صداى زيبام رو ول دادم تو هوا. چند ثانيه بعد پشت در صداى پا اومد و مامان خودشو انداخت تو اتاق:
«نكُشِش سهيل!»
بابا هم پشت سر مامان وارد شد: «ببينم چه خبره؟»
سهيل با يه لحنى كه بخواد طرف رو شرمنده كنه گفت: «چيز مهمى نيست... يه جشن كوچولو براى يك سالگى مجله گرفتيم... البته خودتون رو ناراحت نكنين. مى دونيم گرفتار بودين!»
«راست مى گين؟» مامان تلفن رو برداشت و شماره گرفت: «الو... عفى جان، فهميدى چى شده؟ مهمونيه! يالا مهندس رو بخوابون پاشو بيا اينجا! تعارف نكن، دور هم هستيم!»
بابا چونه اش رو خاروند: «اوم. بايد بگم داداش فريد هم بياد!»
«رئيست يادت نره، واسه شغلت خوبه!»
«اوهوم، تا چشم آقاى معاون در بياد!»
«چيزه... بابا، مهمونى ما بچه هاست ها!»
«ما چى كار به كار شما داريم دخترم.»
نيم ساعت بعد توى اتاق ما جاى جم خوردن و نفس كشيدن نبود... مامان و عمه عفى و خاله مهين نشسته بودن روى تخت من و داشتن راجع به شلوار داماد زرى خانم كه وقتى از دستشويى دراومده بوده پشتش قد يه بشقاب خيس بوده، حرف مى زدن و غش غش مى خنديدن.
بابا و دو سه تا از دوستاش هم روى تخت سهيل پهن شده بودن و فرت فرت سيگار مى كشيدن و عين دودكش، دود مى دادن هوا. عمو فريد كه هيكلش اندازه تريليه نشسته بود رو اسب چوبى كوچولوى سهيل و تند تند كيك تولد ما رو گاز مى زد و مى فرستاد توى شكمش. ما پنج تام كز كرده بوديم گوشه ديوار و با حسرت نگاه مى كرديم و چند ثانيه يه بار خسرو آه مى كشيد. بدتر از همه «قلى گدا» كنار تخت سهيل دوزانو نشسته بود و دختر كچله منو گذاشته بود كنار پاش: «آقايون، خانوما، توى اين شب عزيز به خاطر اين دختر مريض كچل هم شده كمك كنين!»
سهيل كه سرفه اش گرفته بود نوك پنجه رفت كنار بابا و در گوشش گفت: «مى شه سيگار نكشين؟ ناسلامتى اينجا اتاق ماست!»
بابا بدجور قاطى كرد: «كى گفته شما اينجا باشين؟ مگه مهمونى جاى بچه هاست؟!»
وقتى از اتاق انداختنمون بيرون، انگار يكى يه پياز تو گلوى همه مون گير كرده بود. سهيل دستشو گذاشت روى شونه ام: «يه وقت غصه نخوريا، آخرش خوب تموم مى شه!»
همون موقع زنگ در صدا كرد. بابا از اتاقمون اومد بيرون و رفت در رو باز كرد. يه آقاى پليس كه ناجور نگاه مى كرد پشت در بود: «همسايه ها شكايت كردن شما نصفه شبى مزاحم خوابشون شدين! اين مهمونى مال كيه؟!»
بابا معطل نكرد و با انگشت ما رو نشون داد: «اينا جناب سروان، من بيگناهم!»
بابا خيلى باحاله، هميشه پشت اعضاى خانواده است! آقاى پليس زل زد به ما و گفت: «ببينم، شما سهيل و سارا نيستين؟»
«بله!»
«مباركه!»
سهيل شاكى شد و يادش رفت كى جلوش وايساده: «بشين ببينيم بابا، واسه زاييدن سگ همسايه يا عروسى پسر سرايدارمون؟»
«... واسه تولد ايران جمعه كودك! من هر هفته مى خرم و گارفيلد و هاگارش رو مى خونم، از پنج تا تفاوت هام، سه تاشو پيدا مى كنم! شما معركه اين!»
دستامونو باز كرديم كه بپريم تو بغلش آقاى پليس هم تو همون حالت يه جفت دستبند خوشگل زد به دست هامون و بردمون تو ماشين!
سهيل راست مى گفت بالاخره آخرش خوب تموم شد. اون شب تا صبح تو اداره پليس جشن گرفتيم و دست زديم و خنديديم، خيلى باحال بود، جاى همه تون خالى!