جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۸۴ -
Fri, Aug 5, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۲۱۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
دو شعر از تيم برتون
معرفى كتاب
چارلى و آسانسور بزرگ شيشه اى
222573.jpg
ياسمن شكرگزار
كتاب «چارلى و كارخانه شكلات سازى» رو يادتونه؟ آقاى ويلى وانكا، صاحب كارخونه شكلات و چارلى باكت، او پسر فقير رو چى؟ حتماً خبر داريد كه از اين كتاب فيلمى ساخته شده كه الآن تو سينماهاى دنيا اكرانه (صفحه بعد معرفى اش كرديم). اين بهانه اى شد تا سراغ ادامه كتاب يعنى «چارلى و آسانسور بزرگ شيشه اى» بريم كه نشر كتاب هاى مريم با ترجمه شهلا طهماسبى (همون ناشر و مترجم كتاب اول) چاپ كرده اند. البته دو كتاب، حوادث مجزايى رو دنبال مى كنند و فقط شخصيت هاى مشتركى دارند. آخرين بارى كه چارلى رو ديديم بالاى شهرشون سوار آسانسور بزرگ شيشه اى بود كه مى توانست بالا، پايين، راست و چپ بره و حتى پرواز كنه! ظاهراً «رولد دال» نويسنده محبوب بچه ها، از ايده آسانسور عجيب و غريبش در انتهاى كتاب اول خيلى خوشش آمده و ماجراى كتاب تازه رو براساس اون نوشته. چارلى به همراه ويلى وانكا و مادر و پدرش، بابابزرگ جو و جرج و مامان بزرگ جوزفين و جرجينا سوار بر اين آسانسور مى خوان به كارخونه برگردن تا بنا به قولى كه وانكا داده تصرفش كنند.
آسانسور بايد كلى از سطح زمين بالا بره تا بتونه با شتاب پايين بياد و بخوره به سقف كارخونه و اون رو بشكافه (لطفاً به اين سيستم پيشرفته نخنديد!) اما آنقدر بالا مى ره كه از جو زمين خارج مى شه و با هتل فضايى (هتل پيشرفته اى كه آمريكايى ها ساختند و به فضا فرستاند) روبرو مى شه. در حالى كه يك گروه سرنشين آمريكايى دارند به طرفش مى رند و با ديدن اين آسانسور تصور مى كنند كه با موجودات فضايى روبرو شدند. همين باعث حوادث بعدى و كشيده شدن پاى رئيس جمهور آمريكا به ماجرا و تصور حمله روس ها و چينى ها مى شه. كاملاً مشخصه رولد دال موقع نوشتن داستان تحت تأثير تب سفرهاى فضايى اون دوران و جنگ سرد (جنگ لفظى بين آمريكا و شوروى سابق) بوده و با طنز خاصش ترس سياستمداران آمريكايى رو از حمله قدرت هاى خارجى به شوخى گرفته. بعد از جرياناتى، آسانسور به زمين و كارخانه شكلات برمى گرده و اون جا شخصيت هاى داستان با ماجراى تازه اى روبرو مى شند؛ ويتامين وانكا كه با خوردن هر دونه اش ۲۰ سال از سن آدم كم مى شه و خوراك چهارتا پدربزرگ و مادربزرگ خيلى پير و استخونى داستانه كه اندكى زياده روى مى كنند و به دوران نوزادى و قبل از تولدشون برمى گردند و باز هم ويلى وانكاى هنرمنده كه بايد از شعبده هاش استفاده كنه و اوضاع رو به حال اول برگردونه! «چارلى و آسانسور...» مثل اكثر نوشته هاى رولد دال پر از حوادث متنوع و بانمك و پركششه اما همون طور كه از خلاصه داستان مشخصه انسجام كتاب قبلى رو نداره و كاملاً دو پاره است (بخش فضا و بخش كارخانه). شوخى با سياستمدارها و سفرهاى فضايى كمى فضاى داستان رو از حس كودكانه قشنگ «چارلى و كارخانه شكلات» دور كرده، شايد همين دلايل باعث شده كه اين كتاب هيچوقت اندازه اولى مطرح نشه. به هر حال خوندن درباره رئيس جمهورى كه مثل بچه ها از دايه اش مى ترسه و ساير اعضاى دولت هم دست كمى ازش ندارند خالى از لطف نيست:
«خود رئيس جمهور، آرام و متفكر پشت ميزى نشسته بود و يك تكه آدامس جويده شده را بين انگشت وسط دستش مى چرخاند و منتظر فرصتى بود كه بدون جلب توجه دوشيزه تيبز (دايه) آن را به طرفش نشانه برود. در يك فرصت مناسب آدامس را با نوك انگشت به طرف او پراند، اما آدامس گلوله شده از دوشيزه تيبز رد شد و به نوك دماغ وزير كشور اصابت كرد. رئيس جمهور گفت: اى داد بيداد! الآن مريخى ها مى رسند! ناهار چى بايد بهشان بدهيم؟...»
فكر كنم كاملاً  متوجه فضاى داستان شده باشيد. كامل كردن مجموعه روالد دل زياد براتون خرج برنمى داره، فقط با ۱۲۵۰ تومان يك قدم ديگه به هدف نزديكتر مى شيد!
دو شعر از تيم برتون
پسرك موميايى
222579.jpg
نويسنده و تصويرساز: تيم برتون
مترجم : منصوره كمرى

اون صورتى و نرم نبود با يك شكم كوچولوى تپلى
بلكه سفت و توخالى بود، پسر كوچولوى موميايى
به ما بگو دكتر چرا
مايه شور و شوق ما
فقط يك بسته باند شده؟
اون گفت: تشخيص من اينه
چه خوب، چه بد
پسرتون در نتيجه نفرين يك فرعون پير اينطور شده
تمام شب صحبتشون
بود در مورد وضع عجيب پسرشون
و در آخر ناميدند اونو باقى مونده يك نسل باستانى منقرض شده!
اون ها فكر مى كردند به دليل هاى علمى پيچيده
اما اون بود «يك تناسخ روح ماورا طبيعى» خيلى ساده!
فقط دو بار بازى كرد
با بچه هاى ديگه
يك بازى قديمى به نام قربانى كردن دختر باكره
اما بچه ها فرار كردند و گفتند: اين چه طرز رفتار از يك پسر مؤدبه؟
تنها و مطرود، گونه هايش حسابى شد اشك آلود
اما بعد رفت به سمت كابينت، آخه خوراكى خوشمزه اش اونجا بود.
پاك كرد گونه هاش رو با آستين هاى موميايى شده اش
بعد رفت سراغ بشقاب پر از برگ هاى شكرى خوشمزه ش
يك روز تاريك و گرفته، يك سگ موميايى پيداش شد از وسط مه
خيلى كارها كرد براى سگ جديدش
هرم مصرى ساخت عوض خونه براى حيوون عزيزش
يك روز ديروقت قبل از تاريكى هوا
سگش رو برد به پارك براى گردش و صفا
به جز يك سنجاب و يك جشن تولد براى يك دختر مكزيكى
پارك خالى بود و نبود اونجا هيچكى
پسرها و دخترها شروع كردند به بازى
ناگهان ديدند چيزى شبيه گلوله كاغذى
فرياد زد يكى از پسرها به زبان مكزيكى:
«نگاه كنيد يك ظرف مقوايى!»
بياييد بازش كنيم يكباره
حتماً توش شكلات و كلى جايزه داره!
با يك چوب چوگان هى زدند تو سرش
ولو شد رو زمين و باز شد باند دور تنش
بالاخره مُرد پسرك موميايى
اما نبود تو سرش هيچ شكلات و جايزه اى
فقط كلى سوسك بود تو هراندازه اى
دخترى با چشمان زياد
222576.jpg
يك روز در پارك
يك هو چشمام از تعجب شد باز
آخه ديدم دخترى
با كلى چشم عسلى
دختره خوشگل و ناز بود اما
من از تعجب ماتم برده بود!
به محض اينكه فهميدم دهن هم داره
شروع كرديم به صحبت يكباره
صحبت كرديم در مورد همه چى
از گل گرفته تا شعر و شاعرى
تازه فهميدم مشكلش چى بود؛
چه جورى عينك مى زد وقتى تو صورتش اين همه چشم بود؟!
خيلى خوب بود دوستى با دخترى با اون همه چشم
اما صورتت خيس خيس مى شد وقتى ناراحت مى شد و گريه ش مى گرفت!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |