دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Aug 8, 2005
مهرگان
۳۲۱۵
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
درباره احسان حاجيلو
ارزش زوال ناپذير
احسان الله حاجيلو، نخستين فارغ التحصيل جراحى مغز و اعصاب در ايران
- متولد ۱۳۰۴ همدان
- فارغ التحصيل دانشكده علوم دانشسراى عالى
- فارغ التحصيل رشته پزشكى دانشگاه تهران
- گذراندن دوره تخصص جراحى مغز و اعصاب در ايران
- اولين جراح مغز و اعصاب كه در ايران فارغ التحصيل مى شود.
- بنيانگذار نخستين بخش جراحى مغز و اعصاب در ارتش ايران
- گذراندن يك دوره شش ماهه تخصص در انگلستان
- گذراندن دوره فوق تخصص جراحى مغز و اعصاب در آمريكا ۱۹۶۵ - ۱۹۶۳
- دارنده گواهينامه فعاليت در چند بيمارستان آمريكا در سياتل و تگزاس
- دارنده گواهينامه كالج بين المللى جراحان از سوئيس
- رئيس بخش جراحى مغز و اعصاب كل ارتش ايران ۱۳۵۶ - ۱۳۳۴
- رياست بيمارستان ۵۰۱ ارتش در محل سرلشگرى ۱۳۵۹ - ۱۳۵۷
- رئيس جراحان مغز و اعصاب ايران ۱۳۵۸ - ۱۳۴۹
- همكارى آزاد با بيمارستان مدائن تهران و بعد از بازنشستگى از سال ۱۳۵۹
- و...
بزرگداشت در مركز صدا و سيماى همدان
223056.jpg
محمد هگمتانه: ميان اعضاى بدن انسان و در اين ساز و كار پيچيده زيستى، اگر قلب و عضو نگه دارنده صفات عميق انسانى را در نظر نگيريم، يك عضو كه به اعضاى ديگر نيز تعميم مى يابد و به عبارتى رهبرى آنها را به عهده دارد، مغز به حساب مى آيد. عضو حساسى كه از كار افتادن آن، به هر دليلى، مرگ بى برو برگرد آدم تلقى مى شود و زندگى بعد از آن معنا و مفهومى ندارد. حساسيت به مغز و سالم نگه داشتن آن، اگرچه در همه وجوه و شؤون زندگى به يك اندازه جارى و سارى است، اما در عالم پزشكى به اوج و اعتلاى واقعى خود مى رسد و محل ديگرى از اهميت و اعراب مى شود. دستاوردهاى علمى انسان نيز براى رويارويى با اين عضو ظريف، در دو قرن اخير به مراتب بسيار ملموس تر و كاربردى تر مى شود و تخصصى را به تخصص هاى پزشكى مى افزايد كه جراحى مغز و اعصاب نام مى گيرد.
اين تخصص نيز مثل خيلى از تخصص هاى عالم پزشكى، براى ايران يك تخصص وارداتى به شمار مى رود. چيزى كه تاكنون توانسته از مرگ و مير افراد بسيارى در اين سرزمين جلوگيرى كند و حيات آنها را ابقا يا احياناً احيا كند.
«احسان الله حاجيلو» به عبارتى نخستين جراح و متخصص مغز و اعصاب فارغ التحصيل در اين كشور است كه در اعتلاى اين رشته بسيار كوشيده و مؤثر بوده است.
مردى سرزنده و شاد كه انگار هدف از اين زندگى و اين دنيا را در گير و دار حرفه نفس گير و طاقت فرسايش به خوبى شناخته و شادى را به عنوان هدف بالا و والاى زندگى برگزيده است. اين را بيش از هر چيزى لحن مطايبه آميز او به ما مى گويد كه در تمام حرف هايش جارى است: «در بعضى موارد كه مغز آسيب مى بيند، آدم احساسش را از دست مى دهد. مثلاً يك شاعر احساساتى يك دفعه تبديل به يك شاگرد بقال مى شود!»
حاجيلو در همدان به دنيا مى آيد و مراحل نخست زندگى را در همان جا مى گذراند. اين شهر با آن رايحه تاريخى اش براى او سراسر خاطره است و بويژه خاطراتى از تحصيل و تكوين: «من اولاد چهاردهم از يك پدر و مادر هستم كه هشت تا تلفات داشته اند و حالا هم زنده آن شش تاى ديگر من هستم كه مانده ام. همه اين اتفاقات در خانه اى افتاده بود كه حياطى بزرگ داشت و ۲۲ تا درخت اقاقياى گردن كلفت. حدس مى زنم از آن درخت ها هم هنوز يكى شان مانده باشد! شش ساله بودم كه مرا فرستادند مدرسه «شرافت» و پنج سال آنجا درس خواندم. بعد رفتم مدرسه «سعدى» خدا رحمت كند آنجا مديرى داشتيم به نام آقاى «على اكبر كوثرى» كه هم ناظم بود، هم معلم رياضى، هم معلم ادبيات و هم ديكته مى گفت و خلاصه معلم همه چيز بود و براى همه هم دل مى سوزاند. ايشان تابستان ها هم هفته اى سه روز در مدرسه حضور داشت. صبح ها ما با او واليبال بازى مى كرديم و هفته اى يك روز رياضيات داشتيم و يك روز هم ديكته، كه از كتاب هاى مشكل آن زمان «كليله و دمنه» بود. وقتى كه به ما ديكته درس مى داد، مى گفت: آقا وقتى به شما مى گويند «استقرار» زود آن را ببريد به باب «استفعال»؛ بنابراين اولش «ا» و «س» و «ت» است و نبايد آن را با «ص» و «ط» بنويسيد. بعدش مى ماند «ق» و «ر» قرار گرفتن. بنابراين ديكته را غلط نمى نويسيد. خلاصه اين جورى به ما ديكته ياد مى داد.
سال دوم دبيرستان پدرم فوت كرد و به علت آسيب هاى روحى يك سال ترك تحصيل كردم و عقب افتادم. بالاخره رسيدم به سال آخر و رشته طبيعى را انتخاب كردم. چون از سال اول دبيرستان فكر طبابت در ذهن من شكل گرفته بود و مشوق اصلى ام براى اين كار دبيرمان بود كه اولين ليسانسيه طبيعى به حساب مى آمد. كسى كه روش تدريس بخصوصى داشت. مثلاً مى گفت: سرنوشت يك لقمه غذا را بنويسيد. مى گفت از دهان شروع كنيد تا آن پايين!... يك معلم ديگر هم داشتيم كه هم عربى بلد بود و هم انگليسى و هم با دست راست و چپ نقاشى مى كرد. بعد نگاه مى كرد تو چشم آدم قايق مى گذاشت. خلاصه معلم هاى خوبى داشتيم كه ياد همه شان واقعاً به خير!»
حاجيلو در سال ۱۳۲۳ راهى تهران و از همان ابتدا وارد دانشكده علوم و رشته طبيعى مى شود. درسى كه زياد با طبعش جور درنمى آيد و او را ارضا نمى كند. براى آنكه از ظاهر علوم بگذرد و به حقيقت نزديكتر شود، رشته پزشكى را انتخاب مى كند و براى نخستين بار كنكور مى دهد: «آخر دانشكده علوم كنكور نداشت. در ضمن سال ششم ابتدايى بودم كه يك قانونى گذاشته شد براى كسانى كه معدل آنها بالاى ۱۷ يا ۱۸ بود. قانونى كه به آنها اجازه مى داد تا هر جا كه دلشان بخواهد درس بخوانند و آن هم رايگان. من يكى از كسانى بودم كه هم در دبيرستان، هم در دانشكده علوم و هم در رشته پزشكى شهريه پرداخت نمى كردم.»
حاجيلو همزمان با امتحانات سال دوم پزشكى وارد ارتش مى شود. ارتشى كه از ميان نفرات اول تا دهم كنكور گزينش مى كند: «رفتيم دانشكده افسرى. سه ماه آنجا بوديم. در اين سه ماه مشغول گذراندن امتحانات سال دوم پزشكى بودم. بعد يك ماه مرخصى و بعد هم يك درجه دادند به ما و شديم ستوان دوم. صبحها مى رفتيم دانشگاه و بعد بر مى گشتيم خانه و سر برج هم حقوق مان را مى گرفتيم. ستوان يكم بود كه پزشك شدم و اين مصادف بود با تأسيس يك رشته جديد در دانشگاه. آقايى به نام پروفسور عاملى رشته جراحى مغز را راه انداخته بود. رفتم پيش پروفسور و ديدم كه يك آدمى هم قد خودم، اما يك خرده پهن تر است! گفتم كه مى خواهم رزيدنت شما بشوم. گفت با كمال ميل و بعد نامه اى نوشت براى ارتش كه شما حتماً احتياج به جراح مغز خواهيد داشت. نامه را داديم به ارتش و آنها هم پذيرفتند تا من اين دوره سه ساله و در اصل چهار ساله را بگذرانم.»
حاجيلو بعد از دريافت تخصص جراحى مغز و اعصاب، بلافاصله اولين بخش جراحى مغز و اعصاب را در بيمارستان ۵۰۱ ارتش با ۲۰ تختخواب داير مى كند. بدين ترتيب او نخستين جراح مغز و اعصابى مى شود كه از ايران فارغ التحصيل شده است.
چندى بعد وى براى گذراندن يك دوره ۶ ماهه تخصصى راهى انگلستان مى شود. دوره اى كه با موفقيت طى مى شود و قطع مى خورد به دو سال بعد و بعد كه راهى آمريكا مى شود تا بيش از پيش بر دانش پزشكى خود بيفزايد. او در آمريكا و در فاصله بين سالهاى ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۵ دوره فوق تخصص جراحى مغز و اعصاب را نيز با سربلندى مى گذراند تا منشأ و مبدأ خدمات بسيار بزرگترى در كشورش باشد. در اين فاصله رويدادهاى مهم ديگرى در زندگى اين مرد دانشمند اتفاق مى افتد كه شايد يكى از آنها آشنايى و ازدواج با همسر هميشه و همواره اش «تنعم امير ابراهيمى» به حساب بيايد. رويدادى كه در سال ۱۳۳۵ به وقوع مى پيوندد و آن طور كه خود مى گويد، او را به كار و زندگى علاقه مندتر مى كند.
222963.jpg
حاجيلو حالا حرفهاى زيادى از دوره هاى مختلف زندگى و كارش دارد كه شايد حداقل فايده بازگو كردن آنها، قياس امروز و ديروز به شمار بيايد و بر تجربيات نسلهاى نوآمده تر بيفزايد: «يادم مى آيد كه در يكى از زمستانها مرا فرستادند به مشهد، براى اينكه افسرى در تربت حيدريه تصادف كرده بود و حال و روز وخيمى داشت. ما رفتيم آنجا و بدون عكسبردارى و آنژيوگرافى و همه آن امكانات نوين پزشكى امروز، يك طرف مغز مريض را كه در اغما بود، باز كرديم و آن را زير تيغ جراحى برديم. بعد كه بيمار وضعش بهتر شد، با هلى كوپتر فرستاديمش به مشهد. منظور من از باز گفتن اين ماجرا كه شايد يكى از هزاران هم به حساب بيايد، شرح گرفتارى هايى است كه با آن سر و كار داشتيم. حالا ديگر هرگز براى همكاران جوان ما اين اتفاقات نمى افتد. ما از كمترين امكانات موجود براى درمان استفاده مى كرديم و به عبارتى وسيله اى غير از آنچه بود، نداشتيم كه بخواهيم شاهكار كنيم و يا مثلاً خودمان را نشان بدهيم.»
حاجيلو همين جا و براى اينكه حرفهايش را در اين مورد بخصوص به يك جمعبندى جامع برساند و اشاره اى ضمنى هم به ارزش زوال ناپذير كار پزشكى بكند، چنين مى گويد: «طب چه در زمان بوعلى سينا و چه پيش و پس از آن طب است و در اساس هيچ تفاوتى نكرده است. كبد انسان، طحال انسان، دست و پاى انسان، استخوانها و عضلاتش و خلاصه همه اينها سر جاى خود هستند. ۳۵ سال پيش يك پروفسور آلمانى آمده بود به ايران تا درباره ستون فقرات كنفرانس بدهد. ايشان مى خواست حاصل ۳۰ سال تجربه خود و استادش را روى ۳۰ هزار نعش انسان بازگو كند. در جايى از حرفهايش اشاره اى كرد كه ما هيچ وقت نمى دانستيم و از آن خبر نداشتيم. او مى گفت نخستين كسى كه ديسك را شرح داده، بوعلى سينا است و اين يعنى در زمانى كه نه علم تشريح بوده، نه جسد و نه اجازه كالبدشكافى.
وسايل مدرن كار را آسان كرده است. ما آن وقتها اگر با خونريزى مغز مواجه مى شديم يك قانون هشت سوراخ داشتيم و بس. يعنى اجازه داشتيم هشت جاى مغز را سوراخ كنيم تا به مركز آن خونريزى برسيم و آن را بند بياوريم. امروزه اما سى تى اسكن و ام آر آى مى كنيم و موقعيتش را درست و دقيق نشان مى دهيم و همان جا را مى شكافيم. خلاصه وسايل تغيير كرده، اما علم پزشكى و نسبت آن به كالبد انسان تغيير خاصى به خود نديده است. يك پزشك خوب بايد به هر حال شم پزشكى را داشته باشد وگرنه هيچ كارى از پيش نخواهد برد و خدمتى بسزا نخواهد كرد.»
و اما اگر بخواهيم قطره اى از درياى تجربه و توانايى و تلاش حاجيلو را با نوشته اى چنين كوتاه و گذرا، به خواننده اى كه شما هستيد، نشان دهيم ناتوانى خود را به اثبات رسانده ايم. اين است كه به ناچار از خيلى حرفها مى گذريم و اين كمينه را با يادى از او به پايان مى بريم. بزرگمردى كه بعد از يك عمر ايستادن و سوختن و ساختن بر بستر و بالين بيماران نا اميد و اميدوار كردن آنها به زندگى، حالا خود دو سالى مى شود كه كم و بيش با بيمارى بزرگى در جنگ و جدال است و همين حالا نيز در بيمارستان «مدائن» تهران بسترى است. بيمارستانى كه اين سالهاى اخير و بعد از بازنشستگى حاجيلو، او را همواره در كسوت يك پزشك خستگى ناپذير ديده و بيمار بودنش را هرگز به ياد ندارد. اميدواريم كه ايشان از اين جدال نيز همچنان كه در تمام زواياى زندگى اش، پيروز و پايدار بيرون بيايد!
* نوشته هاى داخل گيومه با استناد به بزرگداشت مركز صدا و سيماى همدان است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |