|
|
|
معماى پليسى شماره ۸۲
آخرين لبخند!
|
|
|
مهدى ابراهيمى «سعيد» با عصبانيت زنگ خانه را فشرد، صداى مادرزنش را از پشت آيفون شنيد، با لحن تندى خواست «منيژه» جلوى در بيايد تا با هم به خانه برگردند، مادر «منيژه» از آيفون گفت كه نمى داند دامادش از چه موضوعى حرف مى زند و با نگرانى حال دخترش را پرسيد. «سعيد» با لحن خشنى گفت كه قايم باشك بازى بس است، آمده تا دست زنش را بگيرد و به خانه ببرد و از قهر بازى او خسته شده است و ديگر حاضر نيست با اين رويه ادامه بدهد. چند ثانيه اى نگذشته بود كه آسيه خانم جلوى در و برابر دامادش ايستاه بود: «چى مى گى؟ از چه چيزى حرف مى زنى، الآن «منيژه» كجاست؟! صبح زنگ زدى گفتى تلفن خونه رو كسى برنمى داره و سراغ كليدهايت را از من گرفتى دلم رو به شور انداختى حالا هم كه مى گى نمى دانى زنت كجاست؟ برو داخل خانه من همه جا را بگرد وقتى ديدى دخترم آنجا نيست برو پيداش كن! من آبرو و حيثيت دارم از وقتى دست دخترم رو گذاشتم توى دست تو دلم لرزيد آخه چى از جونم مى خواى؟! سعيد، پله ها را دوتايكى بالا رفت، همه جا ساكت بود به اتاق ها، حمام و آشپزخانه سرك كشيد، جالباسى و جاكفشى را وارسى كرد هيچ اثرى از «منيژه» نبود. وقتى «سعيد» خواست به خانه اش برگردد برادر زنش را ديد كه مى خواست وارد خانه شود به درخواست آسيه خانم، «جواد» همراه دامادشان رفت تا براى يافتن «منيژه» جست وجو كند «آسيه» روى دو زانو نشست، آن روز صداى دخترش را از پشت تلفن نشنيده بود. ساعت ۸ شب بود كه سعيد و جواد به در خانه رسيدند، چند بارى زنگ زدند كسى در را به رويشان باز نكرد، زنگ خانه طبقه دوم را زدند، بتول خانم با شنيدن صداى «سعيد» او را شناخت و در را باز كرد، پشت در چوبى واحد آپارتمان آنان كه در طبقه سوم بود هيچ كفشى ديده نمى شد، سعيد غر مى زد و مى گفت كه شب قبل با «منيژه» درگير شده و او تهديد كرده بود به خانه مادرش مى رود. اما كجا رفته است نمى داند! چاره اى نبود. قفل در را بايستى مى شكست، با لگد ضربه اى به در زد چفت قفل از جا كنده شد و او به همراه برادر زنش داخل خانه شدند. با صداى بلند «منيژه» را صدا زدند كسى نبود تا جواب بدهد. «سعيد» به آشپزخانه رفت يخچال را بازكرد و از برادر زنش كه با نگرانى او را نگاه مى كرد خواست سرى به اتاق ها بزند، «سعيد» در حال نوشيدن مقدارى نوشابه بود كه صداى فريادهاى برادرزنش را شنيد، وقتى جواد، وارد آشپزخانه شد به جز اسم «منيژه» چيز ديگرى نگفت و بى هوش روى زمين افتاد. ساعت ۹ و ۱۵ دقيقه بود كه خودروى بازپرس شمس جلوى آپارتمان چهار طبقه ايستاد بايستى ماجراى خودكشى زن جوانى را بررسى مى كرد، پياده شد در كوچه هياهويى بود، بچه ها از تيرهاى چراغ برق بالا رفته بودند و از پنجره طبقه سوم خانه به داخل نگاه مى كردند. بازپرس به آرامى از بين جمعيت عبور كرد سپس داخل ساختمان شد و از پله هاى آن بالا رفت. پاگرد طبقه سوم خيلى شلوغ بود. دو مرد باصداى بلند گريه مى كردند و زن ۶۰ ساله اى به اندازه اى با ناخن به صورتش كشيده بود كه خون همه صورت و لباس هايش را گرفته بود. بازپرس با اشاره به مأموران كلانترى، خواست به جز مأموران تشخيص هويت، پزشك جنايى و بازپرس همه آنجا را ترك كنند و دو مرد و آن زن نيز به خانه يكى از همسايگان برده شوند تا در فضاى آرامى به بررسى صحنه حادثه بپردازد. خانه، آپارتمانى ۷۵ مترى بود و خيلى ساده از اثاثيه پر شده بود. در اتاق پذيرايى هيچ خبرى نبود و مشخص مى كرد جسد در اتاق خواب افتاده است، درست حدس زده بود؛ جسد «منيژه» در حالى كه به پشتى تكيه داده بود و پاهايش به روبرو دراز بود، روبروى در ورودى اتاق خواب ديده مى شد، چشمانش نيمه باز بود، خنده اى هم روى لبانش ديده مى شد. دو دستش به دو طرف بدنش افتاده بود و روى زمين قرار داشت. سمت راست «منيژه» تختخواب قرار داشت و سمت چپ او ميز آرايش چوبى در واقع جسد در راهروى كوچك و نيم مترى بين تخت و دراور (ميز آرايش) افتاده بود و به نظر مى رسيد «منيژه» آنجا را انتخاب كرده است تا در صورت بى حال شدن به روى زمين نيفتد و نشسته بميرد. رگ هاى هر دو دست بريده شده بود، شدت خونريزى بسيار زياد بوده تا جايى كه زير تختخواب و قاليچه اى كه زير آن بود كاملاً خونى شده بود و خون تا سمت ديگر تخت جارى شده و بعد لخته شده بود، از طرف ديگر مقدار كمى خون نيز در اطراف ميز آرايش ديده مى شد كه آن نيز لخته شده بود. عمق بريدگى رگ هاى دو دست بسيار زياد بود به گونه اى كه دكتر «شيبانى» در همانجا به بازپرس گفته بود «منيژه» با وجود بريدن رگ هاى دستش اصرار بر ادامه برش داشته و سه سانتى متر بعد از رگ را نيز بريده باشد. چند عروسك روى ميز آرايش و روى تختخواب با سليقه خاصى قرار داده شده بودند. چرا بايستى اين زن جوان كه مى توانست آينده خوبى را براى خود و شوهرش داشته باشد دست به چنين كار احمقانه اى زده باشد. نظريه هاى زيادى مد نظر بود، اختلاف با شوهرش، بيمارى ، افسردگى، نازا بودن و... كه همگى بايستى تحت تحقيق قرار مى گرفت، بازپرس با تكان دادن سر از جا بلند شد و به اطراف نگاهى كرد؛ نه در جسد و نه در خانه آثارى از درگيرى و تدافع وجود نداشت و موضوع وقوع قتل مقدارى كمرنگ به نظر مى رسيد. بازپرس شمس مى خواست ببيند «منيژه» با چه چيزى رگ هاى دستش را بريده است، براى بار دوم به جسد نزديك شد و روى دو زانو نشست به اطراف آن نگاه كرد زير پايه چوبى تخت، دسته زرد رنگ تيغ موكت برى را ديد كه زير لخته هاى خون پنهان شده بود. با اشاره يكى از مأموران تشخيص هويت را صدا زد و با گرفتن انبر مخصوص تيغ موكت برى را برداشت و داخل كيسه زيپ دار انداخت و بلند شد. بازپرس شمس وقتى از اتاق خواب خارج شد ديگر كارى در آنجا نداشت وقتى خواست از عرض پذيرايى عبور كند با ديدن دكتر شيبانى مسير حركتش را تغيير داد و به سمت او رفت و خواست ساعت اقدام به خودكشى «منيژه» را به طور تقريبى بداند. پزشك جنايى با استفاده از كلمات تخصصى چيزهايى گفت و در آخر با زبان ساده گفت: «همه خون ها حتى آن بخش روان كه عرض تختخواب را نيز طى كرده است و به سمت ديوار كنارى تخت رفته است كاملاً لخته شده، بدن جسد كاملاً سرد و خشك است. به خاطر همين مى توان تخمين زد كه از زمان حادثه تاكنون كه ساعت ۱۰ شب است حدود ۹ ساعت مى گذرد. بازپرس شمس خيلى ناراحت شده بود، وقتى از ساختمان خارج شد دو زن را ديد كه با يكديگر حرف مى زنند، آن دو گريه مى كردند و مى گفتند از دست چنين شوهرى آدم بايستى خودكشى كند!! بازپرس نيازى نديد از آن دو زن همسايه تحقيقى كند، تأثيرى نيز نداشت اينكه زن جوانى اقدام به خودكشى كرده است حتماً دليلى داشت اما اين انگيزه نمى توانست دليلى براى مجرميت كسى باشد. درمسير بازگشت به خانه، بازپرس به ياد چگونگى مرگ «منيژه» افتاد اينكه يك زن با آن شرايط خودزنى كند و با توجه به مدت زمان مرگ وى كه بيش از يكساعت طول مى كشد او پشيمان نمى شود و اصلاً از جاى خود تكان نمى خورد مقدارى سؤال برانگيز بود، بازپرس تجربياتى از چنين صحنه هايى داشت، وقتى زن مى خواست با اين روش خودكشى كند حتماً قبل از آن با عزيزترين فردى كه در زندگى داشت درددل مى كرد يا پشيمان مى شد و به پليس و اورژانس زنگ مى زد يا اينكه حمام را براى چنين كارى انتخاب مى كرد. البته بعيد نبود «منيژه» اين روش را انتخاب كند. در همين فكر بود كه به خانه رسيد، در بيرون ساختمان نفس عميقى كشيد بعد براى اينكه خانواده اش تحت تأثير تفكرات او نباشد لبخندى زد. ساعت ۱۲ ظهر فرداى آن شب، سعيد به همراه برادرزنش داخل اتاق كار بازپرس شمس شدند، ابتدا پوشه زرد رنگ را باز كرد و اوراق پرونده را مطالعه كرد. سروان پرتوى زحمات زيادى كشيده بود. چند تن از ساكنان ساختمان بازجويى شده بودند، هيچكدام روز حادثه صداى درگيرى نشنيده بودند اما همه آنان مى گفتند كه شب قبل صدا دعواى «سعيد» و «منيژه» را شنيده اند. خود اين درگيرى مى توانست انگيزه اى براى خودكشى بوده باشد. مادر «منيژه» نيز در تحقيقى جزيى كه صورت گرفته بود با اشاره به اختلاف داماد و دخترش خواسته بود با وجود اينكه دخترش خودكشى كرده است اما عامل آن مجازات شود. «سعيد» وقتى روبروى بازپرس شمس نشست، خيلى ناراحت و جدى بنظر مى رسيد و همان ابتدا گفت كه نمى دانست اختلافاتشان با چنين پايان تلخى روبرو مى شود. *اختلاف تو و همسرت چه بود؟ - من و او اختلاف زيادى نداشتيم، هر دو يكديگر را دوست داشتيم و با علاقه ازدواج كرديم، «منيژه» از وقتى فهميد نازا است افسردگى شديدى گرفت و چند بار قبل نيز اقدام به خودكشى كرده بود كه هميشه به خير مى گذشت اما اين بار من دير جنبيدم. * شب قبل از حادثه با هم درگيرى داشتيد؟ - بله، درگيرى مختصرى بود اما او جدى گرفت، آن شب ما ميهمانى بوديم. من پس از سال ها دخترعمه ام را ديده بودم، «منيژه» مى دانست كه من زمانى به دخترعمه ام علاقه مند بوده ام به خاطر همين با حساسيت زيادى به ماجرا نگاه مى كرد خصوصاً اينكه مادرم چند بارى وقتى در خفا به من گفت دخترعمه مريم حاضر است پس از جدايى ام از «منيژه» با من ازدواج كند او شنيده بود. وقتى مى خواستيم به خانه برگرديم دختر عمه ام با نيش و كنايه بچه دار نشدن «منيژه» را مسخره كرد و به من گفت اگر جاى زنم بود و باردار نمى شد حتماً آستين بالا مى زد و زنم مى داد. در خانه، «منيژه» به من گير داد. هر چه گفتم كارى به حرف مادرم و دختر عمه ام ندارم و هيچ تأثيرى در زندگى ام ندارد او قبول نمى كرد. به ناچار با او دعوا كردم تا ماجرا را ختم به خير كنم. او آرام شد اما وقتى خواستيم بخوابيم با صداى ناراحتى گفت كه «مريم» راست مى گويد تو بايد زنى بگيرى كه خوشبختت كند، نزد فاميل هايت سر بلندت كند. من كارى مى كنم كه بتوانى زن بگيرى! نمى دانستم منظورش چيست؟ اى كاش مى دانستم! * يعنى منظورش چه بود؟ - همين خودكشى بود كه انجام داد، حيف شد زن خيلى خوبى بود، دوستش داشتم هيچ وقت خودم را نمى بخشم كه «منيژه» را به آن مهمانى هايى مى بردم كه دلش راضى نبود. * از صبح حادثه بگو؟ - صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم «منيژه » بر خلاف هميشه صبحانه را آماده نكرده است، احساس كردم ناراحت است مقدارى به صورتش خيره شدم و بعد از خانه خارج شدم. نگران «منيژه» بودم، ساعت حدود ۱۰ صبح وقتى در اداره بودم، با خانه تماس گرفتم چند بارى بوق آزاد زد چون خط تلفن ويژه است احساس كردم پشت خطى هستم بعد از چهار بار صداى بوق آزاد «منيژه» جواب داد با شنيدن صداى من، لحن ناراحتى به خودش گرفت. بعد گفت كه در خط ديگر با مادرش حرف مى زند و بعداً به من زنگ خواهد زد. چند دقيقه اى نگذشته بود كه به من زنگ زد و گفت مى خواهد من را به آرزويم برساند و خواست عصر به خانه مادرش بروم تا مشكل را به طور اساسى حل كنيم، به او اخطار كردم در خانه بماند و به نزد مادرش نرود. وقتى تلفن قطع شد من چند بارى از ساعات ۱۲ ظهر به بعد با خانه تماس گرفتم كسى جواب نداد، يكبار به بهانه اينكه كليدم در خانه جامانده است با خانه مادر زنم تماس گرفتم او خيلى عادى با من برخورد كرد متوجه شدم «منيژه» آنجا نيست، وقتى كارم تمام شد چون كليد خانه نزدم نبود يك راست خانه مادرزنم رفتم، عصبانى بودم اما با شنيدن اين كه «منيژه» آن جا نيست نگران شدم و با برادرزنم به خانه مان رفتيم اين كل ماجرا بود. بازپرس وقتى ديد ادعاهاى سعيد همان طور است كه برادرزن و مادرزنش در بازجويى هاى سروان گفته اند از او خواست اتاق را ترك كند. سپس از جواد خواست روبروى ميز كار او بنشيند، برادر «منيژه» گريه مى كرد او گفت از مدت ها قبل سر ماجراى نازا بودن خواهرش بين او و دامادشان اختلاف به وجود آمده بود و چند بارى خواسته بود آن دو از هم جدا شوند اما اين كار را نكردند، «سعيد» راضى بود اما «منيژه» نمى خواست تا عاقبت دست به خودكشى زد. جواد گفت كه تا زمان مرگ خواهرش شاهد ۵ بار خودكشى «منيژه» بود و او را نزد همه نوع دكتر مشاوره برده بودند اما تأثيرى نداشت و «منيژه» بالاخره خودش را راحت كرد. همه تحقيقات نشان مى داد كه «منيژه» خودكشى كرده است بازپرس شمس از «سعيد» و «جواد» خواست تا بعد از مراسم عزادارى براى آخرين بار نزد او بروند و آسيه خانم را همراه داشته باشند. هنوز اين دو مرد از در دادسراى جنايى خارج نشده بودند كه سربازى به آنان نزديك شد و خواست نزد بازپرس شمس برگردند، بازپرس اين بار لبخندى به لب داشت و با ديدن سعيد به او گفت كه نقشه اش زيركانه بوده است. «سعيد» سعى كرد خود را بى اعتنا نشان دهند اما وقتى سه دليل را از زبان بازپرس شنيد چاره اى جز اعتراف نداشت، اين مرد در برابر ديدگان حيرتزده برادرزنش گفت: «منيژه را خيلى دوست داشتم اما خسته شده بودم، او زندگى ام را سياه كرده بود در واقع داشتم با يك ديوانه زندگى مى كردم. وقتى شنيدم «مريم» حاضر به ازدواج با من است فشار آوردم تا «منيژه» را طلاق دهم اما او راضى نشد. روز قتل هر دو در خانه بوديم كه با آشنايى از روحيه اش تصميم گرفتيم هر دو خودكشى كنيم، قرار شد اول من رگ هاى دست او را ببرم و سپس دست خودم را ببرم. اين كار را كردم وقتى او ديگر ناى حركت نداشت گفتم كه حاضر نيستم زندگيم را از دست بدهم او براى آخرين بار خنديد و بعد فرار كردم... *** خوانندگان گرامى با اشاره به سه دليل بازپرس شمس مى توانيد با ارسال آن به صندوق پستى روزنامه ايران در معماى پليسى شركت كنيد و يكى از برندگان جايزه اين مسابقه باشيد.
|
|
|
|
|