دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Aug 8, 2005
جوان
۳۲۱۵
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
آنها رؤياهايشان را نوشتند:
دنبال چه مى گردى؟
- من دنبال دوست دوران ابتدايى ام امير نعيم آبادى مى گردم. دبستان شاهنده. خانه آنها بلوار ابوذر بود.
حسن اسدى
Assadi1@hotmail.com
- من در سالهاى ۶۶-۶۴ كلاس اول تا سوم را در دبستان ابتدايى ابوبكر در چابهار خواندم. دوستى داشتم به نام زارع كه از آن سال به بعد خبرى از او ندارم. جناب آقاى زارع، اگر شخصاً مطلب را خوانديد يا يكى از آشناهاى ايشان متوجه شدند، خوشحال مى شوم به من اى ميل بزنند.
جلال باقرزاده
Kian_jb56@yahoo.com
- من دنبال معلم مهدكودكم در دبستان فرحناز كرمان مى گردم. سال ۱۳۵۵. اسم او يادم نيست. فقط مهربانى هايش در خاطرم مانده. او وسط هاى سال به تهران رفت.
مهرى
M-sk987@yahoo.com
- من دنبال يك هدف هستم.
Mohammadkhoshvaght@ yahoo.com
- به دنبال همكلاسى ام در مدرسه اروند رود تبريز مى گردم. اسم او انعام ولى بيگو پيرعلى لو بود. دوست دارم بدانم الان كجاست؟ همچنين دنبال مجيد الهامى، معلم رياضى و آمار خودم مى گردم. آن سالها او دانشجوى رشته رياضى دانشگاه تبريز بود و در مدرسه شمس تبريزى آمار تدريس مى كرد. اما اصلاً خراسانى بود. منطق دان و فيلسوف مآب. هنوز بعد از گذشت حدود بيست سال از آن تاريخ تأثيرات فراوان ايشان را در ذهن و شخصيتم دارم. دلم مى خواهد بدانم او الان كجاست؟
حسين نوروزى
Norooz12@yahoo.com
- دنبال دوست دوران جوانى ام، سعيد سنگتراشان ساكن شيراز مى گردم. توى كار مبلمان فروشى است.
هادى كعبى از خرمشهر
hadikabi@yahoo.com
- مى خواستم از اين طريق به دوستم مهديه فلاحتى، متولد يزد و همين طور مژگان و شيوا فلكى، متولد بم سلام كنم و ازآنها بخواهم برايم آف بگذارند. شيوا و مژگان را در زلزله بم گم كرده ام.
سارا سارى
Jeghele_chapal@yahoo.com
- من دنبال دوست قديمى ام نگار قدسى مى گردم.
Storms_lover83@yahoo.com
- حدود بيست سال پيش، من و عباس محمدى و چارلى ديويد سون در مالك اشتر همكلاس بوديم. دست تقدير ما را از هم دور كرد. اميدوارم كسى مرا از سرنوشت آنها آگاه كند.
امير مددى
Madadi_amir@yahoo.com
- من دنبال چند نفر دوست با حال مى گردم كه صبح زود با هم براى ورزش به جنگل هاى لويزان برويم.
شاهين اشرفى
Shaahin_ashrafi@yahoo.com
- من دنبال هم خانه هاى دوران دانشجويى ام به نامهاى على و هومن كه سال ۸۳-۷۸ در نراق با هم بوديم، مى گردم. هر كس از آنها خبرى دارد لطفاً به من اطلاع دهد.
امير از اصفهان
Dontoomas2000@yahoo.com
- من دنبال يك دوست خوب از اهوازم. ترجيحاً دانشجوى دانشگاه اهواز باشد.
hm_2004_1383@yahoo.com
- من دنبال همه دوستانى مى گردم كه در سال تحصيلى ۷۸-۷۷ در كلاس سوم دبيرستان در رشته رياضى در مدرسه «بنى هاشمى» در گوهردشت كرج همكلاس بوديم.
روح الله جعفرى
j_r.work@yahoo.com
- من دنبال دانشجويان رشته بهداشت حرفه اى دانشگاههاى تهران مى گردم.
البرز حائرى
Alborzhaeri2003@yahoo.com
- من دنبال يكى از دوستانم به نام مهرداد بهاور مى گردم كه خواهرهاى دوقلو داشت. ما كلاس پنجم ابتدايى در ساوه با هم همكلاس بوديم و ده سال است كه از او بى خبرم.
اميربرجانه

ن- خياط زاده خيلى وقته كه اطلاعى ازت ندارم. اگر اين پيغام را مى خوانى حتماً برايم ايميل بزن.
مهدى
last_station58@yahoo.com
نگار جون، دلم خيلى برات تنگ شده.
مينو مبينا
alpacino@yahoo.com
آنها رؤياهايشان را نوشتند:
از تن تن تا چرچيل
223002.jpg
نيما اكبرپور
ما فقط همين امروز را براى خودمان داريم. ما خبرنگارها، از ۳۶۵ روز خدا فقط همين امروز را داريم. خيلى وقت ها تاريخش را هم خودمان فراموش مى كنيم، چه برسد به ديگرانى كه حتى نمى دانند اصلاً روز خبرنگار وجود دارد. اگر كسى هم به ما تبريك نگفت، اشكالى ندارد. عادت كرده ايم به تبريك و تشكرهايى كه نمى شنويم. خبرنگار ايرانى! روزت مبارك.
«من خبرنگار نيستم اما به آن علاقه زيادى دارم. يكى از آرزوهاى من اين است كه روزى خبرنگار شوم. شما مى توانيد كمكم كنيد؟»
اين يكى از نمونه پيغام هايى است كه در باشگاه خبرنگار يك سايت پربيننده درج شده است. اين پيغام و پيغام هاى حضورى ديگر كه تا كنون شنيده ام نشان مى دهد كه خبرنگارى يكى از شغل هاى مورد علاقه و جذاب در بين جوانان است. كم نيستند افرادى كه تخصصشان چيزى غير از خبرنگارى است اما به اين نوع فعاليت هم علاقه مند هستند. در ميان روزنامه نگاران مطرح ايرانى هستند بسيارى از افراد كه تحصيلات آكادميكى در حوزه خبر ندارند اما خبرنگارى، برايشان شهرت زيادى دست و پا كرده است. از طرف ديگر جست وجو در ميان خبرنگاران معروف دنيا هم نشان مى دهد كه كم و بيش و با كمى تفاوت اين امر در ميان خارجى ها هم صدق مى كند. در اين ميان نويسندگان رمان، بيشترين افرادى هستند كه روزنامه نگارى را هم تجربه كرده اند. وبلاگ نويسان هم از جمله كسانى هستند كه به تدريج جذب حرفه روزنامه نگارى شده اند و مدارج روزنامه نگارى را به ترتيبى متفاوت از اسلاف خويش طى كرده اند. بين تمام اين روزنامه نگاران افرادى بوده اند كه شهرتشان به غير از حرفه خبرنگاريشان بوده است. تعدادى از اين روزنامه نگاران معروف را هم بيشتر ما مى شناسيم:
* جورج اورول: برنده جايزه نوبل، نويسنده مشهور و خالق رمان هاى ۱۹۸۴ و مزرعه حيوانات روزنامه نگار بود. نام اصلى او اريك آرتور بلر بود و در هندوستان به دنيا آمد.
* ارنست همينگوى: خالق رمان پيرمرد و دريا و وداع با اسلحه، برنده جايزه نوبل، گزارشگر روزنامه كانزاس سيتى استار و نويسنده تورنتو استار بود.
* دانيل دفو: خالق رمان رابينسون كروزوئه روزنامه نگار هم بوده و با بيشتر از بيست و پنج نشريه آن زمان همكارى مى كرده و حتى بعد خودش نشريه اى منتشر كرده و به پدر روزنامه نگارى ملقب شده.
* چارلز ديكنز: در ابتدا روزنامه نگار بود و سپس به نوشتن رمان روى آورد. اوليور تويست از آثار مشهور فردى است كه مؤسس روزنامه ديلى نيوز بود.
* اميل زولا: اميل ادوارد شارل آنتوان زولا نويسنده برجسته قرن نوزدهم فرانسه هم در روزنامه هاى عصر خود به نوشتن يادداشت و مقاله مى پرداخت. او هم قبل از نويسنده شدن روزنامه نگار بود.
* وينستون چرچيل: سياستمدار مشهور انگليسى هم كه سياستش ضرب المثل هست، كار روزنامه نگارى مورد علاقه اش بوده و مقالات و مطالب سياسى و تاريخى در روزنامه ها به چاپ مى رساند.
* جورج برنارد شاو: اين نويسنده اصلاحگرا و سوسياليست و طنزپرداز مشهور ايرلندى هم روزنامه نگار و منتقد ادبى بود.
* گراهام گرين: اين نويسنده مشهور ضدآمريكا و انگليسى تبار و خالق رمان هاى وزارتخانه ترس و مرد سوم خبرنگار روزنامه تايمز بود.
* هرژه: ژرژ رمى با نام مستعار هرژه، كارتونيست مشهور بلژيكى نه تنها خود روزنامه نگار بود بلكه شخصيت اصلى كميك استريپ هاى او يعنى تن تن هم يك روزنامه نگار جوان بود كه از خالق خود مشهورتر شد.
با كاروان خبر و نگارى
ياسمن خواجه اى
ما همگان به طور خصوصى و گروهى مى دانيم كه خبرنگارى يكى از شغل هاى شريف و بسيار آبرومند است. اما از آن جهت، بله از همان جهت كه يك انسان خبرنگار هيچ گاه نمى تواند نان به خانه ببرد، معمولاً نزد منزل بى آبرو مى شود و فقط سعى مى كند به همان آبرومند بودن شغلش دل خوش كند. خبرنگار به خيلى چيزها دل خوش مى كند، مى بندد و راضى مى شود. از جمله اين كه او براى خودش با قدرت و خيلى محكم ترانه مى خواند، البته با صداى مجاز و به تأييد رسيده ... «آب زنيد راه را هين كه نگار مى رسد ...» و سپس با تغييراتى آن را بلندتر از خودش بيرون مى كند كه «آب زنيد راه را هين كه خبرنگار مى رسد» و ديگر چون غرق ساير افكارش مى شود به مژده دهيد باغ را اصلاً نمى انديشد و اصلاً هم دليلى ندارد كه بينديشد و اگر احياناً انديشيد او را طرد مى كنند، چون يك خبرنگار نمونه بايد سعى كند نينديشد.
تازه ... تازه اش هم! وقتى يك خبرنگار مى بيند و مى داند كه يك عدد انجمن صنفى دارد ديگر چه اش است؟! وقتى يك خبرنگار حس مى كند يك روز دارد و يك جشنواره باز هم چه اش است! او بايد برود با همين ابزارها البته بدون استفاده ابزارى خوش باشد؛ البته آن هم در حدود مجاز خودش ... خوش بودن از آن مقوله هايى است كه حتماً بايد داراى حد و مرز باشد ... مثلاً ما اينجا براى سرتكان دادن چه در هنگام تأسف و غم و چه در هنگام شادى به خودمان اجازه جنباندن آن بيشتر از ۲۰ درجه زاويه را نمى دهيم؛ آن هم به صورت غيرموزون.
يك خبرنگار بايد خوشحال باشد كه ابزارش قلم است و كاغذ و اين يعنى نهايت امكانات در نهايت ارزانى. هر چند كه ما اينجا براى همدردى با همدردانمان كاغذ هم نداريم. مطالب را روى كف دستمان مى نگاريم و آن را جلوى چشم حروفچين نگه مى داريم. اين كار خيلى فوايد دارد از جمله اين كه عضلات دستمان قوى مى شود و به جاى تندخوانى تندنويسى مى كنيم و تنها عيبش مصرف بالاى مواد شوينده است جهت شستن كف دست هايمان و استفاده مجدد از آنها ... تازه بدين صورت به محيط زيست هم آسيب كمترى وارد مى شود.
خبرنگار يك بيمار است. اصلاً مرض دارد كه همچنان به كار خود ادامه مى دهد.
از روزنامه نگارى با عشق
نيما رسول زاده
حساب و كتابش ديگر از دستم در رفته، چند سال پيش بود؟ نشسته بودم توى ماشين و به همراه دايى ام كه هميشه بعد از پدرم، الگويى بود براى نيمايى كه بايد بزرگ شود و داشتم برايش توضيح مى دادم كه دلم مى خواهد بنويسم و از نوشتن پول در بياورم...فيلمنامه نويسى، قصه نويسى و هر چيز ديگرى كه نوشتن اش هم راهى باشد براى گذران زندگى ام و هم راهى براى رام كردن روح ام كه گاه و بيگاه عصيان مى كرد و نوشتن تنها لگامى بود كه انگار ارضايش مى كرد و آرام.
به او گفتم نوشتن مطالعه مى خواهد و خواندن و نوشتن و نوشتن.
او كه فوتباليست معروفى هم بود و مربيان اش به اينكه شاگردى مثل او داشتند كه اتفاقاً ليسانس هم داشت و كتاب و مجله و روزنامه هم مى خواند افتخار مى كردند، اضافه كرد: و ديدن! زندگى كردن!
گفتم: آره و زندگى كردن.
بحث مان از جايى شروع شده بود كه من اصرار مى كردم كه نمى خواهم برخلاف ميل ام و آنچه كه جامعه تحميل ام مى كند به دانشگاه بروم و فلان رشته فنى را بخوانم و ميان صدازدن هاى مزورانه آدم هاى دور و برم كه آقاى مهندس صدايم مى كنند، رؤياهايم را فراموش كنم.
حالا دايى خليل داشت فرق ميان كسى كه دانشگاه نرفته و آنى كه رفته را برايم مى گفت:
زندگى از ديدگاه يك زن، بانويى كه ازدواج كرده، فرسنگ ها فاصله دارد از نگاه دختر جوانى كه هنوز طعم زندگى مشترك و زناشويى را نچشيده است.
پيش خودم گفتم: نفس اش از جاى گرم بلند مى شود و درست مثل پدر مى گويد كه دانشگاه رفتن، فقط مدرك گرفتن نيست... ديدى است كه به آدم مى دهد براى ادامه زندگى اش، آغاز حرفه اش و اصلاً تغيير ديدگاهى است در فلسفه زيستن...
***
به ده سال نرسيد كه فهميدم راست مى گفتند، هر دو، هم پدر، هم دايى. سال هاى دانشگاه و درس خواندن در رشته كامپيوتر زياد دلچسب نبود و از شما چه پنهان آزارم هم مى داد، همان شد كه يك گام مانده به انتهايش رهايش كردم، اما هر چه بود تأثيرش را در خودم و رفتارم و ايده ها و آرزوهايم مى ديدم.

خب قرار است راجع به بدى و خوبى تحصيلات آكادميك در روزنامه نگارى بنويسم اما مسأله اين است كه خودم فكر نمى كنم انتخاب خوبى براى نوشتن اين مطلب باشم، گيرم كه امروز من سردبير يك هفته نامه پرتيراژ تخصصى در زمينه فناورى اطلاعات(۱) هستم اما مسأله اين است كه از كل سابقه كارى ام _ به معناى پيگير و حرفه اى آن و نه همكارى هاى افتخارى و گاه و بيگاه با نشريات _ ۳ ۴، سال بيشتر نمى گذرد.
تازه وضعيت پارادوكسيكال عجيبى هم دارم، نه مى توانم بگويم تحصيلات آكادميك در موفقيت هاى كوچك اين
سال هايم مؤثر بوده و نه مى توانم بگويم نبوده.
از طرفى من روزنامه نگارى نخواندم و اگر قرار بود رؤياهايم را فراموش كنم و خودم را ول كنم در جريان غالب و روزمره زندگى، امروز آقاى مهندس صدايم مى زدند.
از طرف ديگر اتفاقاً بخش اعظمى از اضافه شدن حجم كارم را در مطبوعات مديون اطلاعات فنى ام مى دانم كه در دانشگاه ياد گرفته ام. مى دانم، اينكه فكر مى كنم مى توانم خيلى كم دردسر و درست يك مفهوم فنى را به خواننده اى با كمترين دانش فنى در مورد كامپيوتر و اينترنت و مفاهيم اين شكلى منتقل كنم.

اما بگذاريد كمى راجع به تجربه ام حرف بزنم. راستش فكر مى كنم روزنامه نگارى هم مثل هر شغل ديگرى است. مسأله صرفاً دانش و تجربه و تحصيلات آكادميك نيست. روزنامه نگارى آدم روزنامه نگار مى خواهد، يكى كه خبر گرفتن و خبر نوشتن و خبر گفتن توى خون اش باشد، بعضى از مشخصات اين آدم ها كه البته دور و بر من كم نيستند اينها هستند:
۱. از اينكه موضوعى را برايتان تعريف كنند لذت مى بريد.
۲. از اينكه نوشته شان را بخوانيد لذت مى بريد.
۳. احساس مى كنيد آنقدر پيگير و سمج و به قول بروبكس، سيريش هستند كه از هر چه بخواهند سر در مى آورند.
آدم هاى اين شكلى را بگذاريد توى روزنامه تا ببينيد چشم شان چه برقى مى زند، ببينيد اگر در مسير درستى قرار بگيرند چه نبوغى از خودشان نشان مى دهند و به آن ها در ضمن آموزش و كسب تجربه بگوييد ف تا شما را تا فرحزاد ببرند!

فارغ التحصيل هاى رشته هاى ارتباطات و روزنامه نگارى هم همينطورى اند. ميان شان بعضى ها را ديده ام كه بعد از ۶ سال درس خواندن در دانشگاه (تعجب نكنيد ۴ سال ليسانس و ۲ سال فوق ليسانس) گزارشى مى نويسند كه خواننده كمپلت مى شود شبيه علامت سؤال يا حداكثر علامت تعجب؛ چون اصلاً سردر نمى آورند آن نوشته يعنى چى، آدمى را ديده ام كه دانش آموخته رشته روزنامه نگارى بوده و فكر مى كرده گاردين روزنامه زرد است، آن يكى كه از تكنيك ساده اى مثل تنظيم خبر به سبك هرم وارونه (۲) نمى توانند استفاده كنند و ديگرى كه اصلاً فارسى نوشتن اش مشكل داشته.
اما برعكس دوستان و همكاران و اساتيدى داشته ام كه اگر رشته شان غير از اين بود بايد تأسف مى خورديم.
آنها ذاتاً اين كاره بوده اند و استراتژى ها و تكنيك هايى كه در دانشگاه ياد گرفته اند را مثل ابزارى قدرتمند استفاده مى كنند براى به شعف درآوردن و شوكه كردن و از همه مهم تر ارضاى حس كنجكاوى مخاطب شان.

شغل ما هم مثل تمام شغل هاى ديگر است، بايد ذات و جوهرت با آن سازگار باشد، بايد تكنيك اش را ياد بگيرى و بعد بايد تجربه كنى و تجربه كنى و تجربه.
دانشگاه تنها كاتاليزور يكى از مراحل است، وگرنه نه آن يك فارغ التحصيل روزنامه نگارى لزوماً يك روزنامه نگار خوب است، نه يك روزنامه نگار خوب حتماً بايد دانشگاه رفته باشد و ارتباطات خوانده باشد.

من پائولو كوئليو را دوست دارم، خيلى هم دوست دارم. او در كيمياگرش - كه فكر مى كنم حتماً خوانده ايد - لب كلام را مى گويد: دنبال رؤياهايت را بگير و برو تا به واقعيت تبديل شان كنى.
رؤياى من كه نوشتن بود، راستش هيچ وقت فكر نمى كردم اين نوشتن، نوشتن براى يك نشريه باشد، اما خب حالا انگار كه در رؤياهايم يك تپه كوچك مى ديدم، در عالم واقعيت از آن تپه بالا رفته ام و خواب و رؤيايم شده كوه هاى بلندى كه از اين دور پيدا است. هر كارى همينطور است. فقط به حرف دل تان گوش كنيد و پيش برويد و در راه از چشم انداز دور رؤياها و مقصدتان نترسيد و جا نزنيد.
زياد حرف زدم نه؟ فكر كنم اين هم يك مشخصه ديگر ما روزنامه نگارها است.
۱) هفته نامه عصر ارتباط
۲) هرم وارونه آپولو هوا كردن نيست! ارائه خبر است مثل يك هرم وارونه. بخش هاى مهم يك خبر و گزارش را اول بگو و آنها را به ترتيب اهميت شان بچين.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |