|
جايگاه انسان در انديشه كانت
استقلال در پيشگاه امر قدسى
بخش دوم و پايانى
|
|
|
منوچهر صانعى دره بيدى انسان شرقى نه فقط خدا را متعالى و برتر ازخود مى داند بلكه همه چيز را به خواست او وامى گذارد. «اهوره مزدا تنها دادگستر درجهان است. پس آنچه خواست او باشد همان خواهدشد.» (اوستا، ص۱۱). در ريگ ودا نيز همين تفكر حاكم است. ودا مانند اوستا، نمونه ديگرى از الگوى تفكر شرقى است. انسان در اين اثر باستانى هم، مثل آنچه در اوستاست، تسليم اراده الهى است. «خطاب به اوشس: امروز بر ما موجب بركت بزرگ باش اى اوشس كه برانگيزنده سعادت عظمى هستى. ما را ثروت بخش و شهرت شگرف عطافرما؛ اى نيكخواه الهى بشر، به مردم فناپذير اخلاق نرمينه عطاكن» (ودا، ص۱۱). شكاكيت ودا و بيچارگى و درماندگى انسان در اين كتاب از آنچه در اوستا آمده قوى تر است. به اين معنى كه بعضى حقايق را نه فقط انسان ها نمى دانند، كه خدايان هم نمى دانند تا با توسل به دعا از درگاه آنها تقاضا كرد: «خدايان بعد از خلقت جهان پيداشدند. پس كه مى داند كه آفرينش ازكجا برخاسته است و آيا او آن را به وجود آورده است يا نه. آن كه بر عرش اعلا ناظر بر آن است تنها او مى داند و شايد او هم نداند.» (ودا، ص۵). اين بيچارگى انسان در مقابل خدا در قرآن به عنوان يك اثر شرقى متأخر و به عنوان كتابى برخاسته از وحى به اوج خود مى رسد. در قرآن نه فقط خداى واحد «متعال» است و اراده و قدرتش بركل جهان هستى حاكم است و حد و مرز نمى شناسد، بلكه انسان به عنوان موجودى ضعيف (نساء۳۲،) ستمگر و حقيقت ستيز (كفور، كفار) (ابراهيم، ۳۷)، نادان (احزاب، ۷۲) و زيانكار (عصر۲،) معرفى شده است. اين صفات در سرتاسر قرآن كراراً به انسان نسبت داده شده است. به اين ترتيب تفاوت دو ديدگاه شرقى و غربى درمورد انسان به اوج خود مى رسد. اين تفاوت قطعاً بايد به حساب اختلافات جغرافيايى گذاشته شود و به نظر نمى رسد كه دو «نوع» انسان متفاوت وجودداشته باشد. همانطور كه رنگ پوست، قد و قامت، شيوه تغذيه و اشتغالات روزانه انسان ها متناسب با شرايط جغرافيايى است، اختلاف در عقايد و ديدگاهها را نيز بايد تابع همين مقوله دانست. بعد از باورهاى يونانى در قالب انديشه هاى هومر، افلاطون، ارسطو و رواقيان، مذهب پروتستان را يكى ديگر از منابع انديشه هاى كانت معرفى كرده اند. عناصر پررنگ در انديشه كانت در مورد انسان عبارتند از تأكيد بر مفاهيم اراده، آزادى و اختيار، عمل گرايى و مسؤوليت پذيرى انسان كه اين عناصر به صورت مختلف در مذهب پروتستان مورد توجه واقع شده است. اين كه در خود مذهب پروتستان اين عناصر برگرفته از سنت هاى غربى يا شرقى است اكنون مورد بحث ما نيست. اما به نظر مى رسد كه رهبران مذهب پروتستان اين عناصر را از منابع غربى (يونانى) اقتباس كرده اند. يكى از عناصر فكرى مذهب پروتستان گرايش به عمل و طرد مفاهيم نظرى و تقويت عمل و امور عملى است. فليپ فلانكتون، دوست و همفكر لوتر، مى گويد: بهتر است كه ما به جاى بررسى و تتبع در اسرار الهى، آنها را بستاييم، موضوع مهم تر اين كه تعمق و ژرف انديشى در مورد اين اسرار، بدون پذيرش خطرات بزرگ ممكن نيست و حتى مقدس ترين اشخاص نيز اين خطرات را تجربه كرده اند. بنابراين، دليلى وجود ندارد كه ما در مورد موضوعات متعالى چون خدا، وحدت و تثليث خدا، راز آفرينش و چگونگى تجسم [تجسد] الهى تلاش جانفرسا داشته باشيم. من از شما سؤال مى كنم كه علماى مدرسى پس از قرن ها تفكر و تعمق فقط در مورد اين چند موضوع، در نهايت به چه نتيجه اى رسيده اند... (تاريخ، ص ۲۶۴). كانت در تمام نوشته هاى خود بر استقلال و آزادى انسان در مقابل هر نوع عامل غير انسانى تأكيد مى كند و اين تأكيد علاوه بر اين كه بر سنت غربى يونانى تكيه دارد، متأثر از تعاليم ژاكوب آرمينيوس در مذهب پروتستان است. قديس آگوستين تعليم داده بود كه ايمان آوردن انسان به خدا نتيجه فيضى است كه خداوند از پيش نصيب انسان كرده است. يعنى وقتى انسان تصميم به رستگارى مى گيرد، اين تصميم از پيش توسط خداوند در روح انسان نهاده شده است. ژاكوب آرمينيوس، متولد ۱۵۶۰ اهل هلند، از بزرگان مذهب پروتستان، برخلاف اين عقيده آگوستينى - كالونى مدعى شد كه اراده انسان براى نجات مقدم بر فيض الهى است. فيض الهى شامل حال كسانى مى شود كه براى رستگارى اراده كرده باشند. با اين نظريه، پروتستان ها به دو گروه تقسيم شدند: اتباع آرمينيوس و اتباع كالون. در نظر اتباع آرمينيوس، مقاومت در مقابل فيض الهى ممكن است و شرط برخوردارى از اين فيض اراده و تصميم خود انسان است (تاريخ، ص ۲۹۹). اين تأكيد بر اراده انسانى در تأمين سعادت و رستگارى او مورد توجه كانت واقع شد. علاوه بر اين، بعضى عناصر مذهب پروتستان بر وحدت اراده الهى و انسانى تأكيد مى كند، چنان كه اصل بيستم اعترافنامه آگسبورگ، كه از اعتقادنامه هاى كليساى لوترى است، مى گويد: «در بين ما تعليم داده مى شود كه اعمال نيكو بايد انجام شوند، نه بدين سبب كه ما به آنها اتكا كنيم تا فيض خدا را بيابيم، بلكه بدين سبب بايد اعمال نيكو را انجام دهيم كه اراده خدا را انجام داده و او را جلال دهيم...» (تاريخ، ص ۲۶۸). اين سخن در واقع تأكيد بر وحدت اراده الهى و اراده انسانى است. اما تأكيد بر اراده در ذات انسان اصلاً براى دست يافتن به تحول اخلاقى است و تحول اخلاقى حاكى از ساختن زندگى انسان به دست خود اوست و اين به معنى تأكيد بر استقلال انسان است. غسل تعميد در مذهب كاتوليك به عنوان تولد دوباره (پاك شدن از گناه) تفسير شده است، اما در مذهب پروتستان (به خصوص در زهدگرايى ژاكوب اسپنر) تولد دوباره فقط با غسل تعميد تحقق نمى يابد، بلكه مستلزم تحول اخلاقى است كه تجربه اى تازه در زندگى انسان است (تاريخ، ۲۷۴). تعبير تولد دوباره از طريق تجربه اخلاقى بعداً به عنوان تحولى اخلاقى مورد توجه كانت واقع شده است. در واقع، كانت براى تحقق الوهيت در ذات انسان (و تجسم عقل الهى در قالب وجود بشرى) بين تعاليم مسيحى پروتستان و نگرش يونانى باستان پيوند برقرار كرد. به همين جهت، روح مذهب پروتستان را بايد در قالب رنسانس به عنوان بازگشت از مسيحيت شرقى به الوهيت غربى - يونانى تفسير كرد. كانت اين پيوند را در تدوين فلسفه انتقادى خود مى بيند و ديدگاه هاى پيش از خود را به عنوان «نظام كهنه» مورد انتقاد قرار مى دهد. وى پس از انتقاد از سنت گرايان خطاب به آنها مى گويد: اين هشدارى است تحقيرآميز به متكبران خودخواه كه هنوز حاضر نيستند دست از نظام كهنه خود بردارند و بپذيرند كه پيش از استقرار فلسفه انتقادى اصولاً فلسفه اى وجود نداشته است (Re.s207). تصوير «انسان» به عنوان موجود آگاه و آزاد، يعنى برخوردار از صفات الهى و در نتيجه داراى استقلال وجودى، به ترتيبى كه مشاهده كرديم، از اسطوره هاى يونانى در اشعار هومر برخاست. در نوشته هاى ارسطو و رواقيان تقويت شد و با عبور از مذهب توحيدى پروتستان به كانت رسيد. اما قبل از كانت اين انديشه توقفگاه ديگرى هم داشته و آن كوگيتوى دكارت است. در كوگيتوى دكارت (كه شرح آن در حوصله اين نوشته نمى گنجد) ذات انسان به عنوان نفس مجرد متفكر آگاه آزاد مورد تأكيد واقع شد و اين صفات همه برگرفته از خود سنت غربى يونانى بود. در تشريح قضيه كوگيتو تأكيد دكارت بر آزادى اراده به اندازه تأكيد او بر تجرد نفس است و در واقع دو صفت آگاهى و آزادى در فلسفه دكارت به عنوان صفات ذاتى انسان تثبيت شد و هنگامى كه جان لاك بعد از دكارت و قبل از كانت اعلام كرد كه انسان ها آزاد و برابر متولد مى شوند، اين آزادى در واقع برگرفته از انديشه هاى دكارت بود و به دست كانت رسيد.
|