|
|
|
گزارشى از زندگى جوان
|
|
|
|
|
|
|
گزارشى از زندگى جوان
سرنوشتى پر از گره
|
|
|
سميرا سامانى تSamirasamani@gmail.com گره مى افتد به ايام خوش كودكى ات، نوجوانى ات، بختت، نه گره مى افتد به همه زندگى ات. آنگاه تو مى مانى با ده ها، شايد هم صدها، شايد هم هزارها گره كه تو نبستى اما بايد به تنهايى بازكنى. پاسخ چرا، چگونه، كى و كجا اش را هم خودت بايد بدهى. شايد بتوانى، شايد نتوانى. شايد موفق شوى شايد هم شكست بخورى. هيچ چيز معلوم نيست جز سرنوشت گره خورده تو، به گره ها. اين گزارش نگاهى است اجمالى به زندگى يكى از ميليونها ميليون زندگى كه درآن گره ديده مى شود. مستبد خانه بينى اش مى شكند، فقط ۹ سالش بود وقتى كه كتكهاى پدرش، برجستگى اى را مهمان هميشگى بينى كوچك و صافش كرد. كتك زدن، كار هميشگى پدرش است، مثل ترياك مصرف كردن، مثل توهين كردن هايش به مادر، برادر و خواهرهايش. «برادرم ، دو برابر پدرم قد دارد، مثل آب خوردن مى تواند كمربند را از دست پدرم بگيرد اما فقط كافيه پدرم بالاى سرش بايستد و نگاهش كند، موش مى شود . اين طورى ديگر حساب من، خواهرهايم و مادرم مشخص است». گاه گاهى جلوى اين مرد مستبد خانه مى ايستاده، براى به دست آوردن چيزهايى كه دوست داشته، شايد هم حق طبيعى اش از زندگى بوده، اما اين ايستادگى براى او ماحصلى نداشته جز كتك خوردن، گوشه اى خزيدن و نفسش در نيامدن. اما همه اين خود سانسوريهايى كه با كتك به او ياد داده مى شد تا توقعاتش را از زندگى كم كند، او را از شاگرد اول شدن دور نكرد، البته پاسخ چطورى اش خيلى سخت نيست. «پدرم دنبال دليل براى زدن نمى گشت، هر اتفاقى بهانه اى براى زدن به او مى داد، نمره بيست نگرفتن وشاگرد ممتاز و نمونه شدن هم يكى از اين بهانه ها بود». يك اشتباه سهوى دانشگاه قبول شدن و گذشتن از سد كنكور شايد فرصتى براى رهايى جوانى اش از ستمى بود كه تمام كودكى و نوجوانى اش را گرفته بود. «بچه هاى دانشگاه، بهم مى گفتند خانم روانشناس. خودم هم علاقه بسيارى به اين رشته داشتم، اما وقتى كارنامه ام آمد، رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران قبول شده بودم، البته چندماه بعد نامه اى از طرف سنجش آمد كه رشته روانشناسى قبول شدم اما نمى دانم شايد به دليل انس گرفتن با مجموعه اى از دوستان كه پيدا كرده بودم شايد هم به دليل دنياى جديدى كه با آن آشنا شده بودم و شايد هم ، تن به تقدير سپردن، مرا در رشته اى كه به خاطر اشتباه رايانه پا به آن گذاشته بودم، نگه داشت». سرسختى كار دل نيست صورتش زيبا است. شايد هم خيلى زيبا و روحش با همه آنچه كه بر اوگذشته، آرام و زيباتر. پس بى شك مورد توجه پسران بسيارى قرار مى گيرد اما دنياى او كه با طنابى محكم وصل بود به خدا، او را از هر اظهار محبتى بى نياز مى كرد. اما سرسختى كار دل نيست.مردى بلندقامت در مسند استادى كه دستانش دل نشين ترين آهنگها را در فضا به جريان مى اندازد، تكانى شديد در سراسر وجودش مى اندازد، گويى با آمدن اين مرد قرار است بر روى تمام سياهى هاى زندگى اش به يكباره سطلى پر از رنگ سفيد پاشيده شود. «تيره ترين فصل زندگيم، شايد به همين نقطه از سرنوشتم بر مى گردد. من دانشجو در تهران و او ساكن شهر قشنگمان اصفهان. هفت ساعت، راه را براى ديدنم مى آمد و ما جز خانه دايى ام كه يك سالى بود براى زن دايى ام و بچه هايش باقى گذاشته بود، جاى ديگرى براى گذراندن پنج شنبه و جمعه هاى هر هفته مان نداشتيم، اين حس سربارى شروع ماجرا است كه خيلى هم تلخ نيست». جهيزيه! با كدام پول ؟! اين سؤالى است كه باز گره خورده بود با دستهاى مرد آن خانه و على القاعده يك پاسخ هم بيشتر نداشت. اصرارهاى مادر براى به دست آوردن يكى دو ميليون تومان، خانه را به جهنمى تبديل مى كند كه جهنم هاى پيش از آن، به بهشتى برين مى ماند. «مادرم زير مشت و لگدهاى پدرم، لحاف و تشك هايم را دوخت و در خمارى پدرم، با پولهاى وامى و قرضى براى خريدن جهيزيه به بازار مى رفت». عروسى است وهزار لحظه شيرين، از خريدن حلقه و سرويس طلا گرفته تا آينه شمعدان و لوازم آرايش. اما او چه چيزى را به عنوان خاطره از اين روزها به يادگار دارد. «پدر شوهرم، مى خواست عروسى را مختلط بگيرد، راضى نبودم، عروسى من بود پس من بايد در آن احساس آرامش مى كردم، اما پدر شوهرم اصلاً زيربار اين حرف نمى رفت به خصوص كه او هم مثل پدرم تا آن روز كسى روبرويش نايستاده بود براى همين لج مى كندكه اگر آن طورى كه او دوست دارد، عروسى برگزار نشود، خبرى از خرج و مخارج عروسى نيست». تهيه هزينه اجاره خانه در تهران آنقدر براى همسرش سنگين بود كه تازه عروس را از خريدن آينه شمعدان، سينه ريز و گوشواره منصرف كند و او را بى آينه شمعدان و با يك سرويس بدلى پاى سفره عقد بنشاند. نفس راحت، شايد تمام آن چيزى بود كه او براى لحظه اى مى خواست اما فشارهاى مكرر ، او را با روحى نيمه جان در گوشه خانه نو پرت كرد تا نفسى از سر جبر بكشد. «ساعتها در خيابانها راه مى رفتم يا آنقدر سرم را به كار مشغول مى كردم كه شب بى هيچ رمقى به خواب مى رفتم تا كمتر تصوير بلاهايى كه بر سرم آمده، به خاطرم بيايد». چه كسى دستهاى مرا مى گيرد يك واژه نتيجه داستان زندگى او تا به اين نقطه است، افسردگى . كارش به دكتر روان شناس كشيده مى شود اما برخورد نامناسب پزشك او را از هرچه دوا و درمان كردن بود، پشيمان مى كند براى همين سعى مى كند خودش به فرياد خودش برسد اما در اين ميان چه كسى دستهاى او را گرفته است؟! «بيمارى من مزمن و بى علائم است، يعنى هميشه هست اما نماى بيرونى ندارد. براى همين همسرم هم آن را متوجه نمى شود، گاهى هم اگر نماى بيرونى پيدا كند آن را خيلى جدى نمى گيرد چون من خيلى سريع در لاك سكوت فرو مى روم و همسرم اين رفتارم را به حساب پايان پيدا كردن ماجرا و خوب شدنم مى گذارد». جدى نگرفتن حالات و حس هاى او از طرف همسرش كه حكم منجى را براى او داشته روحش را بيش از پيش دچار آسيب مى كند، اين بار آسيب از زندگى با مردى كه روزگارى عاشقانه دل به او داده است. «همسرم مهربان است اما من عاشق مردى شدم كه استاد مسلم ساز سنتى بود نه مردى كه الآن با او زندگى مى كنم، همسرم در نقش همسرى با همه خوبى هايش كسى است كه اصلاً با روحيات من سازگار نيست. من عشقم را در همان كلاس سه تار جا گذاشتم و ديگر راه برگشتى نداشتم چون خودم آن را انتخاب كرده بودم». مقصر است به يقين، چون عاشق شده و عشق توقع مى آورد و برآورده نشدن توقعات، زندگى زير يك سقف را شكننده مى كند واينگونه جسم و روحى كه از كودكى به اميد روزنى براى ورود به يك جاده سبز بوده امروز براى بارى ديگر در بن بست مى افتد تا به شكلى ديگر، سرآسيمگى به جان و روحش چنگ بيندازد، اما اين بار براى رهايى و پر شدن خلأهايش به كدام سو پناه مى برد و چشم به دستهاى چه كسى مى دوزد. «مى ترسم از اينكه اين روح آشفته براى پيدا كردن لحظه اى آرامش بر ، بامى بنشيند كه متعلق به اونيست».
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
|
|
|
در شهرهاى ساحلى رسم بر اين است كه ماهيگيران، بزرگترين صيدشان را به نمايش عموم بگذارند. در اين تصوير، ماهيگيران مارتاوينيارد، صيد نيم تنى شان را كه يك كوسه ببرى است به تماشاگران نشان مى دهند. اين رسم تازه اى نيست. شايد همينگوى اولين كسى بود كه در داستان «پيرمرد و دريا» اين رسم را به زيباترين شيوه بيان و تحليل كرد و به خاطر اين روايت، برنده جايزه نوبل هم شد. پيرمرد داستان همينگوى، مورد ملامت مردمان دهكده ساحلى است، چرا كه ۹۰ روز است كه نتوانسته حتى يك ماهى هم به دام اندازد. مردم مى گويند او طلسم شده است و مايه بديمنى دهكده است. پيرمرد روز نودم به تنهايى به دريا مى رود و بزرگترين ماهى را به دام مى اندازد. گفت وگوى طولانى پيرمرد و ماهى كه بخش اعظم داستان را تشكيل مى دهد، در واقع داستان نبرد انسان و طبيعت است؛ نبردى كه هزاران سال است به اينگونه ادامه يافته است. در پايان داستان همينگوى، معلوم نمى شود برنده اين پيكار كيست. پيرمرد بعد از چند روز با دست هاى خونين و صورتى سوخته، با شكار خود به ساحل بازمى گردد و همه را شگفت زده مى كند؛ اما از صيد عظيم او جز استخوان چيزى باقى نمانده، چرا كه كوسه ها در راه همه آن را خورده اند. تراژدى هميشه تكرار مى شود. ماهيگيران مارتاوينيارد هم به خاطر توفان دريايى، شش دقيقه دير به ساحل رسيدند و مسابقه صيد را باختند. دريا قرن هاست با صيادان سر شوخى دارد.
|
|
|
|
|