پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۴ -
Thu, Aug 11, 2005
ماجرا
۳۲۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آخرين جلسه محاكمه اعضاى باند مخوف «زاغ هاى سياه»
جاده
ماجرا
بازخوانى يك پرونده جنايى
آخرين جلسه محاكمه اعضاى باند مخوف «زاغ هاى سياه»
اعتراف رئيس باند قتل هاى كوير
223347.jpg
گروه حوادث: ورامين - خبرنگار «ايران»: سردسته باند مخوف «زاغ هاى سياه» كه در جاده هاى كويرى به شكار رانندگان خودروها مى پرداختند در آخرين جلسه محاكمه پرده از جزئيات قتل سه راننده خودرو برداشت.
آخرين جلسه محاكمه اعضاى اين باند كه صبح روز يكشنبه ۸ مردادماه در دادگسترى جوادآباد ورامين برگزار شد محسن (سردسته باند) با اعتراف به قتل سه راننده و ۲۸ فقره زورگيرى خودرو با همدستى ۱۰ عضو ديگر باند جزئيات آنها را تشريح كرد.
بنابر اين گزارش، اعضاى اين باند در پى گزارشهاى مشابهى مبنى بر زورگيرى از رانندگان خودروهاى بارى و سوارى تحت رديابى هاى كارآگاهان ورامين قرار گرفتند.
پليس در نخستين اقدام با كمك طعمه هاى اين شكارچيان كه از چنگال آنها جان سالم به در برده بودند اقدام به چهره نگارى رايانه اى زورگيران جاده اى كردند و توانستند چهره رايانه اى يكى از آنها را كه چشمان زاغى داشت به دست آورند.
با ارائه اين چهره نگارى به پليس هاى گشت، كارآگاهان پى بردند جوان ۲۰ ساله اى كه مشابهت زيادى با اين چهره دارد در پيشواى ورامين زندگى مى كند و معروف به محسن زاغى است. در ادامه تحقيقات مشخص شد محسن از سالها قبل از خانه پدرش فرار كرده و به صورت پراكنده در پيشوا رفت و آمد دارد.
مأموران در ادامه تجسس هاى خود با اين فرضيه كه دوستان محسن مى توانند سرنخى از زورگيرى هاى جاده اى در اختيار آنها قرار دهند تحقيقات خود را روى اين مسأله متمركز و دو تن از دوستان وى به نام هاى غلامعلى و ايمان معروف به «طوطى» را دستگير كردند. با اعترافات اين دو متهم دو تن ديگر از اعضاى اين باند به نام هاى رضا و محمد به دام افتادند.
با دستگيرى اين چهار عضو اصلى باند «زاغ هاى سياه» كارآگاهان مخفيگاه روستايى همدستان آنها را در جنوب روستاى خانلق در استان اصفهان شناسايى و در يك عمليات ضربتى چهار تن از زورگيران جاده اى به نام هاى جعفر، عباس، غلامرضا و محمدعلى را به همراه محسن (سردسته باند) دستگير كردند.
محسن در بازجويى ها به مأموران گفت: وقتى چند تن از دوستانم را دور خودم جمع كردم باند را تشكيل دادم. قرار شد به شناسايى خودروهاى صفركيلومتر كاميون يا نيسان دست بزنيم و به بهانه بار زدن، رانندگان را اغفال كنيم. در اين نقشه ماهرانه با كرايه كردن خودروها از رانندگان مى خواستيم به سمت كوير بروند. در جاده هاى كويرى به بهانه اينكه مسيرمان در جاده هاى فرعى است خودرو را به جاهاى خلوتى مى كشانديم. وقتى به اندازه كافى از جاده اصلى دور مى شديم با چاقو رانندگان را تهديد مى كرديم سپس با بستن دست و پاى آنها خودروشان را به سرقت مى برديم.
* در دادگاه
صبح روز يكشنبه ۸ مردادماه آخرين جلسه محاكمه اعضاى اين باند در دادگاه جوادآباد ورامين به رياست قاضى عسگرى برگزار شد.
در اين جلسه دادگاه محسن (سردسته باند) با به گردن گرفتن قتل سه راننده خودرو در تشريح آنها گفت: صبح روز سه شنبه ۱۸ تيرماه سال ۸۱ به همراه عباس و ايمان از شهررى از راننده خودرو نيسانى كه على پيرمراديان نام داشت خواستيم ما را به باغى در منطقه بيابانى حصارگلى عسگرآباد ببرد. من با ماشين خودم جلو مى رفتم و عباس و ايمان به همراه راننده خودرو نيسان به دنبال من مى آمدند. وقتى به روى پل حصارگلى رسيديم من خودرو را نگه داشتم و به طرف نيسان رفتم و با كمك عباس و ايمان دست و پاى راننده را بستيم و پشت ماشين انداختيم و به نزديكى موتورآب رفتيم و در آنجا من با چاقو چند ضربه به راننده زدم و جسدش را در منطقه اى به بيرون از خودرو انداختيم.
وى در ارتباط با دومين جنايت گفت: وقتى در شهرستان گنبد بوديم در ترمينال خودرو پيكانى كه راننده آن جلال رحيم پور بود به صورت دربست كرايه كرديم و به طرف شهرستان نكا حركت كرديم. در بين راه عباس به بهانه اى خودرو را نگه داشت و سه نفرى با راننده خودرو درگير شديم و پس از مقاومت با چاقو چند ضربه به او زدم و سپس جسدش را در جنگل دفن كرديم.
سردسته باند در ادامه جلسه دادگاه در ارتباط با سومين قتل گفت: در جاده چرمشهر، خودرو كاميونى كه راننده آن «عباس مقدم نژاد» بود كرايه كرديم. وقتى به طرف كوير لوت رفتيم. در بين راه راننده كاميون متوجه موضوع شد و با ما درگير شد. او خيلى قوى هيكل بود و وقتى غلامعلى و ايمان با او درگير شدند با چاقو چند ضربه به او زدم و جسدش را داخل چاله اى انداختيم.متهم در ادامه جلسه دادگاه با تشريح ۲۸ فقره زورگيرى خود، ۱۹ فقره سرقت موتوسيكلت و نحوه آن را تشريح كرد.
به گزارش خبرنگار ما، پس از پايان جلسه محاكمه، قاضى عسگرى رئيس دادگاه اعلام كرد بزودى حكم اعضاى اين باند مخوف را صادر خواهد كرد.
قاضى عسگرى پس از پايان جلسه دادگاه در گفت وگو با خبرنگار ما با اشاره به اهميت اين پرونده گفت: اين يك پرونده استثنايى در استان تهران است زيرا يك باند ۱۰ نفره مخوف در مدت كوتاهى تشكيل و در ۵ استان مختلف كشور جرايمى از جمله قتل هاى فجيع راننده ها، سرقت و زورگيرى خودرو و موتوسيكلت انجام دادند كه بزودى به سزاى اعمالشان خواهند رسيد.
جاده
كالايى كه حمل مى كنيد
بايد بسته شود
مشاهده شده كالا يا بار كاميون و تريلرها در جاده ها پراكنده و ريخته شده است، بارهاى تريلر خيلى خطرناك تر از بارهاى كاميون اتاق دار هستند كالايى مانند ورق رول يا سنگ كه دائم با كفى تريلر حمل مى شود، با سيم بكسل مهار نمى شود بايد با زنجير قوى و محكم مهار شود و اگر زنجير موجود نيست حتماً با چند سيم بكسل بسته ومهار شود. و مشاهده شده رانندگان براى اينكه با پليس راه مشكل پيدا نكنند يك زنجير نازك و فرسوده را روى بار رها كرده اند كه حتى محكم و كامل بسته نشده است.
چرا بايد ما خودمان را فريب دهيم. آيا مى دانيد اگر در جاده مشكل يا حادثه اى پيش آمد، مانند ترمز ناگهانى و انحراف به راست يا چپ بار و كالاى حمل شده روى زمين يا وسايل نقليه ديگر ريخته و چه فاجعه اى به بار مى آورد؟
ماجرا
در نفى و ممنوعيت معامله انسان خلأ قانونى نداريم
يك حقوقدان گفت: در زمينه مبارزه با معاملات انسان با خلأ و ضعف قانون خاصى مواجه نيستيم.
قاسم شعبانى اظهار كرد: درخصوص برخورد با معامله انسان در قوانين اسلامى به شدت برخورد شده و به هيچ وجه هيچ فردى حق ندارد كه كرامت و ارزش والاى انسان را زير سؤال ببرد؛ خصوصاً با معاملات نامشروعى كه بر روى برخى افراد به صورت بردگان و عوامل كالايى مورد معامله قرار مى گيرند كه چنين اعمالى در قوانين جمهورى اسلامى ايران هم به شدت منفور شناخته شده است اما بعضاً مشاهده مى شود كه در پاره اى از مناطق كشور، افراد فاقد هويت دينى، ملى و ارزش انسانى فرزندان معصوم خود را مورد معامله قرار مى دهند كه منافع مادى را براى آنها در بردارد.
اين حقوقدان با تأكيد بر اين كه در زمينه معاملات انسانى با خلأ قانونى مواجه نيستيم، خاطرنشان كرد: قوانين و مقررات شرعى، به شدت با اين مسأله برخورد مى كنند اما خلأ قانونى از اين حيث كه پدرى فرزند خود را به ازدواج فرد ديگرى در آورد كه عموماً انگيزه هاى مادى و قبيله اى آن مطرح است، چنين ازدواج هايى گريزگاهى است كه برخورد قاطع و قانونى با آن صورت نمى گيرد.
وى افزود: بهتر بود قوانين مستدل و محكمى كه در اين زمينه طبق قانون وجود دارد به درستى به طور قاطع و مقتدرانه به مرحله اجرا در مى آمد تا اين كه كسى جرأت اين گونه گستاخى ها را نسبت به ارزش انسانى نداشته باشد.
شعبانى ادامه داد: با توجه به اين كه در قوانين جزايى كشور ما، مجازات اعدام يا قصاص و برخى از حدود به ميزان قابل توجهى مشخص است و مرز برخورد با افراد بزهكار و خاطى و مجازات مجرمان به عنوان ربايندگان كودكان و احياناً معامله و فروش آنها حداكثر تا مجازات حبس طولانى مدت يا مجازات هاى سنگين تعزيرى وجود دارد و در مورادى كه موجب آزار و اذيت جنسى كودكان و يا فروش اعضاى آنها باشد، قطعاً مجازات سنگين ترى در بر خواهد داشت. وى، اجرا و كشف اين قبيل جرايم كه با دقت شناسايى شود و مقتدرانه با آنها برخورد شود را حائز اهميت دانست و به كافى بودن قوانين در اين زمينه اشاره كرد.
بازخوانى يك پرونده جنايى
ردپا
223341.jpg
قسمت آخر
در قسمت هاى گذشته خوانديد پسرى جوان در حالى كه آشفته حال بود به طرف خانه اى در كوچه بن بست رفت ولى پس از اينكه وارد خانه شد متوجه گرديد كه شخصى از پنجره اتاق به بيرون كوچه دويد او آن شخص را با كمك مردم دستگير كرد. وقتى پليس براى تحقيق وارد خانه شد و به كمك پسر جوان در حال بررسى وسايل به سرقت رفته بود، با جسد زنى روبرو شد.
پسر جوان وقتى جسد را ديد بى هوش شد. تحقيقات نشان مى دهد جسد متعلق به مادر پسر جوان است. از آنجا كه در ميان انگشتان جسد چند تار مو و اثر انگشت بر چاقويى كه زن با آن به قتل رسيده بود، وجود داشت، اين آثار جهت بررسى به پزشكى قانونى ارسال شد و دزد به اتهام قتل در بازداشت مانددر حالى كه در تمام مراحل قتل را انكار مى كرد.
پس از انجام آزمايشات روشن شد كه اثر انگشت و تارهاى مو متعلق به يك زن است. در اين مرحله تحقيقات براى يافتن متهم به قتل كه يك زن بود آغاز شد.
پس از بررسى مانتوى مقتول نامه اى به دست آمد كه معلوم شد دخترى جوان به نام هما با پسر جوان اين زن قصد ازدواج داشته است ولى مقتول همواره با اين ازدواج مخالفت مى كرده است.
مأموران با آدرسى كه فرهاد از خانه هما به آنان داد هما را در حالى كه ضد و نقيض هاى فراوانى مى گفت دستگير كردند و به بررسى تار مو و اثر انگشت او با آنچه كه از صحنه جنايت برجاى مانده بود پرداختند و اينك ادامه ماجرا.
|||
بررسى اثر انگشت و تار موى هما با آنچه كه از متهم به قتل در صحنه جنايت باقى مانده بود زياد طول نكشيد و يك روز بعد با گزارشى كه به بازپرس ويژه قتل رسيد معلوم شد كه اثر انگشت هما با اثر انگشت روى چاقو كاملاً مطابقت دارد و جنس و نوع موها نيز شباهت بسيار زيادى دارند به اندازه اى كه مى توان گفت از يك نوع هستند.
بازپرس ويژه قتل با اين گزارش دستور داد تا بازجويى ويژه و تخصصى از هما آغاز شود. هما در مراحل اوليه ارتكاب قتل را انكار مى كرد تا اينكه پس از چند روز در حالى كه به شدت اشك مى ريخت لب به اعتراف گشود و گفت:
- با فرهاد كه آشنا شدم به او علاقه زيادى پيدا كردم فكر نمى كردم او هم به من علاقه مند شده باشد. ولى بعد از اينكه براى تشكر از محبتى كه روز كنكور به من كرده بود به خانه مان دعوتش كرديم احساس كردم حس مبهمى نسبت به من در چشمانش وجود دارد به همين علت بود كه ارتباط و تماسهايم را با او ادامه دادم. فرهاد جوانى مهربان بود. كم كم ارتباط و علاقه عاطفى مان نسبت به هم بيشتر شد. ديگر هر هفته يا چند روز در هفته همديگر را مى ديديم و تماس هاى تلفنى مان هم هر روزه شده بود تا اينكه فرهاد به من پيشنهاد ازدواج داد. من هم كه به او علاقه زيادى پيدا كرده بودم بلافاصله از اين پيشنهاد استقبال كردم. ديگر من خودم را همسر فرهاد مى دانستم براى همين وقتى فرهاد از من خواست تا عكسى از خودم را به او بدهم تا به مادرش نشان بدهد خيلى سريع اين كار را كردم. فكر مى كردم مادر فرهاد بعد از ديدن عكس من و تعريف و تمجيدهاى پسرش و اينكه پى ببرد من و فرهاد چقدر به هم علاقه مند هستيم، به ازدواجمان رضايت مى دهد.
هما براى چند لحظه اى سكوت كرد و به نقطه اى نامعلوم خيره شد و ادامه داد:
- فرهاد رفت. برخلاف هميشه كه به من تلفن مى زد تا دو روز با من نه تنها تماس نگرفت بلكه به تماسهاى من هم جواب نمى داد. خيلى نگران فرهاد شده بودم فكر مى كردم اتفاقى برايش افتاده است اين بود كه خودم را به محل كارش رساندم. هر طور بود بايد او را مى ديدم. جلوى اداره فرهاد چند ساعتى منتظر ماندم تا از اداره بيرون آمد. از ديدن من خيلى يكه خورد. از او پرسيدم چرا با من تماس نمى  گرفتى. عذر و بهانه آورد و بالاخره هم گفت براى يكى از اقوام شان مشكلى پيش آمده و فرهاد هم درگير آن بوده است و به خاطر همين اصلاً موضوع ازدواجمان را با مادرش مطرح نكرده و آن را به زمان ديگرى موكول كرده است. ولى مى ديدم كه غم بى انتهايى در چشمان فرهاد موج مى زند. فرهاد ديگر آن جوان سرزنده و شاد قبل نبود. بعد از مدتى از او خواستم كه مسأله ازدواجمان را با مادرش مطرح كند ولى او طفره مى رفت تا اينكه بالاخره به من گفت كه مادرش بعد از فهميدن موضوع نه تنها مخالفت كرده بلكه عكس مرا هم پاره كرده است و از فرهاد هم خواسته تا ديگر در اين مورد حرفى نزند.
از اينكه مادرش بدون شناخت از من مخالفت كرده بود، ناراحت شدم. فرهاد از من خواست و قول گرفت كه صبركنم و گفت به هيچ وجه حاضر نيست تسليم حرف و خواست مادرش شود. من هم براى همين سكوت كردم. روزها، هفته ها و ماهها به دنبال هم مى آمدند. مى ديدم كه فرهاد در فشار زيادى است. نه تنها كارى از دستش برنمى آمد، بلكه روحيه اش را به اندازه اى از دست داده بود كه هر وقت با هم بيرون مى رفتيم خيلى زود عصبى مى شد. بيشتر اوقات تلفن ها و حرفهاى ما به خاطر همين مسأله نيمه قطع مى شد.
هما اشك هايش را پاك كرد. به افسر پرونده نگاهى كرد و گفت: از فرهاد خواستم تا خودم با مادرش حرف بزنم ولى او به من گفت مادرم نه تنها با تو حرف نمى زند بلكه به تو بى احترامى هم مى كند و اوضاع از اين هم كه هست بدتر مى شود.
فرهاد از من خواست تا بازهم صبر كنم و به هيچ وجه با مادرش وارد صحبت نشوم. زمان هرچه بيشتر مى گذشت من بى تاب تر مى شدم. مادرم به همه فاميل گفته بود كه من و فرهاد مى خواهيم با هم ازدواج كنيم تمام دوستان من هم از اينكه قرار بود با فرهاد ازدواج كنم باخبر بودند و هروقت مرا مى ديدند تاريخ عروسى و ازدواجمان را مى پرسيدند. ديگر خسته شده بودم براى همين تصميم گرفتم پنهان از فرهاد براى تعيين تكليف خودم كارى كنم. فرهاد دراين مدت اصلاً هيچ آدرسى از خانه شان به من نداده بود. من حتى تلفن خانه شان را نداشتم براى همين يك روز طورى كه فرهاد متوجه نشود او را تعقيب كردم و آدرس خانه شان را متوجه شدم. تا چندروز مردد بودم نمى دانستم چه كار كنم مى ترسيدم به آنجا بروم و فرهاد ازاين كار من ناراحت شود براى همين تصميم گرفتم براى مادرش نامه اى بنويسم. نامه را پست كردم و منتظر جواب شدم فكر مى كردم او يا خودش جواب نامه را مى دهد يا از طريق فرهاد بالاخره عكس العمل و صحبت مى كند. از اينكه او فكر مى كرد من دخترى هستم كه از نظر اخلاقى مشكل دارم ناراحت بودم و هرطور بود بايد به او مى فهماندم كه درمورد من اشتباه مى كند بعد از مدتى هيچ خبرى نشد . فهميدم كه مادرش اصلاً نخواسته تا با فرهاد دراين مورد و درمورد نامه من صحبت كند و با سكوت و بى اعتنايى از كنار اين مسأله گذشته است. فرهاد ديگر دل و دماغ گذشته را نداشت. مى ترسيدم او را از دست بدهم. مى ترسيدم آبرويم جلوى آشنايان و فاميل برود براى همين بود كه در ساعتى كه فرهاد در اداره بود به طرف خانه شان راه افتادم. براى اينكه در محله شناخته نشوم يا اگر برحسب اتفاق فرهاد را ديدم بتوانم خودم را از او پنهان كنم چادر سر كردم و به خانه شان رفتم.
هما ديگر مى لرزيد و بى صدا اشك مى ريخت. معلوم بود از به ياد آوردن صحنه جنايت به شدت غمگين و افسرده شده است.
- زنگ در خانه را به صدا درآوردم. ولى كسى در را به روى من باز نكرد. چند بار ديگر هم زنگ زدم ولى هيچ خبرى نشد. در حالى كه از كنار درخانه شان چندقدم دور شده بودم ، مادر فرهاد در را باز كرد به طرف خانه شان برگشتم. چهره ام را در چادر پنهان كرده بودم. بعداز سلام از من پرسيد: چكار دارى؟ مانده بودم چه حرفى بزنم كه گفت: لازم نيست خودت را اين قدر در چادر بپوشانى من تو را شناختم.
انگار او هم مى خواست با من حرف بزند. چيزهايى را كه در دلش مانده بود بگويد و همه چيز را تمام كند. براى همين از من خواست كه داخل خانه شان شوم.
داخل حياط شديم براى او در مورد آشنايى ام با فرهاد و علاقه مان حرف زدم و گفتم كه من و فرهاد بدون يكديگر نمى توانيم زندگى كنيم. ولى او بعداز شنيدن حرفهاى من گفت: فرهاد و خواهرش را پس از مرگ شوهرش به سختى بزرگ كرده است و خودش مى خواهد دخترى را كه مناسب پسرش است براى او انتخاب كند.
شروع به التماس كردم ولى او با سنگدلى به من گفت: يكى ، دو جا هم خواستگارى رفته ايم و همين روزها فرهاد و دخترى كه هم شأن و لايق او باشد سر سفره عقد خواهند نشست و بهتر است كه من پايم را از زندگى فرهاد هرچه زودتر بيرون بكشم و دنبال ازدواج با پسرى باشم كه در شأن و جايگاه خودم است.
از اين حرف او خيلى ناراحت شدم و به او گفتم مگر من چطور دخترى هستم. كه او شروع به فحاشى و بددهنى كرد. هرچه حرف زشت و صفت بد بود نثار من كرد و در حالى كه از من مى خواست خانه اش را ترك كنم به طرف داخل خانه اش رفت. احساس مى كردم با از دست دادن فرهاد و غرورم كه به دست اين زن شكسته شده بود، ديگر چيزى براى از دست دادن ندارم براى همين دنبالش راه افتادم فكر مى كردم اگر به پاى او بيفتم بالاخره شايد دلش نرم شود. ولى من اشتباه مى كردم . هنوز چندقدم با او فاصله داشتم كه كارد بزرگى را به طرفم گرفت. انگار وارد خانه شده بود تا با اين كارد رودرروى من بايستد. دوباره دهان باز كرد و بدترين جملات را به من و خانواده ام نسبت داد. ديگر نمى توانستم حرفها و توهين هايش را تحمل كنم . به طرفش رفتم . هرطور بود مى خواستم او را ساكت كنم. چاقو را به طرفم گرفت ولى من ديگر چيزى نمى فهميدم چاقو را از دستش بيرون كشيدم. يك بار ديگر به او گفتم من و فرهاد همديگر را دوست داريم. ولى او حرف خودش را مى زد. با هم گلاويز شديم. نمى دانم چطور شد كه باچاقو چندضربه به او زدم. او هم مقاومت كرد و به من حمله مى كرد. موهايم را در دستانش گرفته بود و مى كشيد. وقتى چندضربه ديگر به او با چاقو زدم ساكت شد و بى حال روى زمين افتاد. با ديدن جسدش تازه به خود آمدم و متوجه شدم كه چه كارى كردم. وحشت و ترس وجودم را پركرده بود. هيچ كارى از دستم برنمى آمد. به ساعت كه نگاه كردم متوجه شدم همين الآن است كه فرهاد از راه برسد. شتابزده چادرم را سر كردم و از خانه بيرون زدم.
آنقدر عجله كردم كه حتى در حياط را هم نبستم. مى خواستم برگردم و در را ببندم ولى با خودم فكر كردم اينطور بهتر است شايد فكر كنند دزد به آنجا رفته و مادر فرهاد را كشته است.
هما آرام ادامه داد: از آنجا كه بيرون آمدم سوار تاكسى شدم و يك ساعتى را در پارك نزديك خانه مان ماندم تا از نظر روحى آرام شوم. بعداز آن به خانه رفتم. لباسهايم خونى بود. دور از چشم مادرم به حمام رفتم و لباسهايم را همانجا شستم. از حمام كه بيرون آمدم دايى ام تماس گرفت و گفت مى خواهند به سفر بروند. و از من هم خواست كه با آنها بروم. قبول كردم. فكر مى كردم هرچه از تهران دورتر باشم برايم بهتر است.
با اعترافات هما، وى روانه زندان شد. فرهاد چشم به دفتر خاطرات دوخته بود. هنوز باورش نمى شد دخترى كه تا اين حد به او دل بسته بود قاتل مادرش باشد، باورش نمى شد كه هما دست به خون مادر او آلوده كرده باشد . فرهاد اشكهايش را پاك كرد. به هما نگاه كرد. هما دستبند به دست سرش را بلند كرد و به چشمان فرهاد نگاه كرد . قصه ازدواج شان چه تلخ پايان يافته بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |