|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
داستان
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
مرى پاپينز
ياسمن شكرگزا تا به حال درباره پرستارى (پرستار كودكان) شنيديد كه وقتى باد از شرق مى آد، براى كار به خونه اى مى ره و وقتى جهت باد عوض مى شه اون ها رو ترك مى كنه؟ پرستارى كه يك كيف بزرگ داره و با چتر تو هوا پرواز مى كنه! دارم راجع به مرى پاپينز حرف مى زنم، همون پرستار و جادوگر مهربون كتاب «مرى پاپينز» كه وقتى باد از شرق مى وزيد به خونه شماره ۱۷ كوى آلبالو گيلاس و خانم و آقاى بانكى (بنكس) رفت تا از چهار تا بچه شون مايكل و جين و دوتا دوقلوها نگهدارى كنه. منتظر خلاصه اين داستان نباشيد، چون كتاب يك طرح كلى به هم پيوسته نداره و ما با حوادث مختلفى در دوازده فصل روبرو هستيم كه محور اصلى شون مرى پاپينزه و ما رو با جادو جنبل هاش آشنا مى كنه. پاپينز مى تونه مثل شعبده بازها از يك كيف خالى كلى وسيله دربياره، مى تونه با دوستش وارد يك نقاشى بشه و يك عصر عالى رو در نقاشى بگذرونه، مى تونه زبان سگ ها رو بفهمه، بچه ها رو با استفاده از قطب نما به اطراف كره زمين ببره، مى تونه ستاره هاى كاغذى به آسمون بچسبونه و... و كلى كار عجيب ديگه. يكى از جاهاى دوست داشتنى داستان ملاقات پاپينز و مايكل و جين با عمو پاپينزه كه ما رو با گاز خنده (نه معده!) آشنا مى كنه: «بچه ها به سقف نگاه كردند و ديدند يك مرد گرد و قلنبه با لپ هاى گل انداخته و شكم گنده ميان زمين و آسمان روى هوا چهار زانو نشسته... آقاى ويگ راحت رو هوا نشسته بود و روزنامه و عينكش هم كنارش بود... جين گفت: «آخر چرا رفتيد تو هوا؟» آقاى ويگ گفت: «وقتى زياد مى خندم مى آيم تو هوا.... آدم وقتى خيلى بخنده پر از گاز خنده مى شه،.. درست مثل بادكنكى كه بادش كنند سبك مى شه و مى آيد تو هوا». آقاى ويگ باز شروع به خنديدن كرد. جين و مايكل هم خنده شان گرفت... و آن قدر خنديدند كه پر از گاز خنده شدند... هر دو رفتند هوا.» پاملا ليندون تراورز (۱۹۰۶-۱۹۹۶) مجموعه كتاب هاى «مرى پاپينز» رو در يازده كتاب نوشته، مثل: مرى پاپينز برمى گردد، مرى پاپينز در پارك، مرى پاپينز در را باز مى كند وَ ... كتاب اين هفته ما، اولين كتاب اين مجموعه است كه در سال ۱۹۳۴ نوشته شده و بر پايه همين كتاب هم سال ۱۹۶۴ كمپانى والت ديزنى يك فيلم سينمايى موفق ساخته كه چند جايزه اسكار برده. البته سازندگان فيلم ، مشكل رابطه پدر خشك و مقرراتى جين و مايكل رو با بچه هايش محور اصلى قصه هاى پراكنده قرار دادند تا فيلم سر و ته درست و حسابى پيدا كنه. به هر حال ادبيات جنسش با سينما متفاوته و نمى شه كتابى مثل مرى پاپينز رو كه در واقع مجموعه قصه است دست نخورده تبديل به فيلم دو ساعته كرد. به علاوه شخصيت مرى پاپينزى كه «جولى اندروز» در فيلم، بازى كرده خيلى مهربون تر و دوست داشتنى تر از مرى پاپينز گنده دماغ كتابه كه ظاهراً خانم مهشيد اميرشاهى مترجم داستان هم با خشكى و مقرراتى بودنش مشكل داشته، براى همين در مقدمه اى اشاره كرده كه براى شادتر شدن فضاى داستان و نزديك شدن به روال قصه هاى ما، اندكى توى داستان دست برده و با يك ترجمه آزاد (يعنى ترجمه اى كه موبه مو نيست) رو برو هستيم. ما كه اصل كتاب رو نخونديم فقط مطمئنيم اسم باباى بچه ها آقاى «بنكس» بود كه اينجا شده «بانكى»! اميدواريم ساير تغييرات مترجم، لطمه اى به متن اصلى نزده باشه. به هر حال، اين كتاب با طرح جلد باسليقه و تصاوير قشنگ «مرى شپرد» كه همون سال ۱۹۳۴ كشيده شده ۹۱ صفحه است و ۸۰۰ تومان قيمت داره. از انتشارات علمى و فرهنگى ممنون باشيد كه آنقدر ارزون چاپش كرده! بهتره زودتر بريد و بخريد، هر چى نباشه مرى پاپينز مامان بزرگ هرى پاتر محسوب مى شه و زشته باهاش آشنا نشيد!
|
|
|
|
|
داستان
شغل جديد بيل
|
|
|
نويسنده: آن مك كى مترجم: منصوره كمرى روزى روزگارى مرد مهربونى به نام بيل در شهرى نه چندان دور زندگى مى كرد. (نسبت به شهر نويسنده داستان!) بيل كارمند يك اداره بود ولى اصلاً كارش رو دوست نداشت چون خيلى تكرارى و خسته كننده بود. يك روز كه از فشار كار زياد مخش كم كم داشت سوت مى كشيد، ناگهان خودكارش رو به گوشه اى پرت كرد و گفت: «اه! اين كه نشد زندگى. بايد يه كار جديد پيدا كنم. شغلى كه يه كم هيجان داشته باشه.» بنابراين وسايلش رو جمع كرد و به راه افتاد و همينطور كه قدم زنان به سمت خونه حركت مى كرد به شغل هاى مختلف فكر كرد: «اوم مى تونم يه كشاورز يا يه نانوا بشم. يا حتى يه راننده اتوبوس.» اما يادش اومد كه هر كدوم از اين شغل ها به مهارت خاصى احتياج داره و تازه خيلى هم هيجان انگيز نيستند. ناگهان فكرى به ذهنش رسيد و با خوشحالى گفت: «فهميدم. مى تونم يه دزد بشم! اين يه شغل كاملاً متفاوته و پر از هيجان!» پس فوراً به كتابخونه شهر رفت و كتابى رو برداشت كه روش نوشته شده بود، چگونه سارق ماهرى شويم! و شروع به خوندن كرد: «شما به كفش هاى نرمى احتياج داريد تا بتونيد با اونها روى پنجه پاهاتون راه بريد و يك ماسك سياه تا چهرتون رو بپوشونه و يك چراغ قوه براى پيدا كردن راه در تاريكى و البته يك ساك بزرگ براى حمل اشياى سرقت شده و در آخر يك نردبان براى بالارفتن از ديوار مردم...» بيل با خودش فكر كرد: «واى نه من از ارتفاع وحشت دارم تازه از تاريكى مى ترسم. ولى مى خوام هر طور شده يه دزد بشم! خب مى تونم تو روز برم دزدى اينطورى به چراغ قوه هم احتياجى ندارم.» پس دست به كار شد و وسايلى رو كه در كتاب نوشته شده بود تهيه كرد و به راه افتاد. مردم با ديدن اون از مغازه هاشون بيرون اومدند و جمعيت زيادى دورش جمع شدند. بيل با ناراحتى با خودش فكر كرد: «اى بابا! حالا جلوى اين همه جمعيت چطورى دزدى كنم.» و به راهش ادامه داد تا به تالار شهر رسيد كه با تعجب ديد آقاى شهردار در حاليكه جامى نقره اى به دست داره به طرف اون مى آد. شهردار جام رو به اون داد و گفت: «ماسك فوق العاده ايه جوان! بهت تبريك مى گم. تو توى مسابقه بالماسكه* نفر اول شدى.» مردم با خوشحالى براى بيل دست زدند و هورا كشيدند ولى اون اصلاً خوشحال نبود. آخه حالا همه ديگه اونو شناخته بودند و ديگه هيچ وقت نمى تونست دزد بشه. * بالماسكه، جشنى است كه همه با لباس هاى مبدل در آن حاضر مى شوند.
|
|
|
|
|