شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Aug 13, 2005
فرهنگ و هنر
۳۲۲۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى
سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسن عابدى ـ قسمت چهلم
چگونه مى توان از طول يك شىء عبور كرد و يا چگونه مى توان تفاوت بين عبور از طول و عبور از سطح يك شىء را تشخيص داد؟ براى پاسخ به اين سؤال شايد بتوان از مثال هايى كه «يدالله رؤيايى»، در توضيح حجم آورده است استفاده كرد. آن جا كه سخن از شاعر رمانتيك، شعر سمبوليسم و سوررئاليسم مى شود شايد سرنخ خوبى باشد براى درك موضوع. به نظر مى آيد آنچه كه ما بايد براى يافتن تفاوت ها به دنبال آن باشيم عبارت از تفاوت در ارائه صور خيال است؛ چرا كه هم در اشعار شاعران رمانتيك و هم در شعر سمبوليسم و سوررئاليسم و هم در شعر حجم صحبت از عبور از واقعيت و ماوراء واقعيت مى شود و براى عبور از واقعيت نيز بر تخيل و صور خيال تأكيد مى شود. «رؤيايى» نيز در مثال هاى عينى تر خود از نوع استفاده از تشبيه، بهره مى برد: «از قرن ها پيش سياهى چشم يار را به شب تشبيه كرده اند. اين يك تشبيه ساده و قديمى است. شاعر براى نوتر كردن شعر مى گويد: چشم يار از سياهى شب وام گرفته است و شاعر حجم گرا براى اشاره به چشم يار ممكن است بگويد: چشم تو در انتهاى شب ايستاده است و با اين شيوه بر پيچيدگى و ابهام شعر و در نتيجه بر زيبايى و گيرايى آن بيفزايد.» (رؤيايى، ۱۳۵۷: ص ۲۸۰) در مثال فوق به جاى اينكه با يك تشبيه ساده و خطى كه قرن ها مورد استعمال قرار گرفته است روبرو باشيم با بيان تازه ترى همراه مى شويم كه در آن از «وام گرفتن» براى چشم يار استفاده شده است؛ به اين ترتيب از تشبيه خطى به حركت در سطح مى رسيم اما جمله «چشم يار از سياهى شب وام گرفته است» هنوز براى خواننده شعر، جمله نيز استفاده شده است و به اين ترتيب جمله داراى عمقى شده  de familiarization)) اى آشناست. در مثال بعدى، علاوه بر تشخيص از «آشنايى زدايى است كه هم براى شاعر و هم براى خواننده شعر، لذت بخش تر است. اگر به توضيح «يدالله رؤيايى» توجه كنيم مى توانيم با در نظر گرفتن سه بعد طول و عرض و ارتفاع براى اشيا مثال هاى فوق را (كه همگى از خود رؤيايى هستند) در كنار توضيح رؤيايى قرار دهيم.
۱- حركت در طول ـ توضيح رؤيايى: شاعرانى هستند كه براى رسيدن به وراى واقعيت، خط مستقيم را برمى گزينند و به اين ترتيب شعرى ك عرضه مى كنند ساده و بى پيچ و خم است. شاعران رمانتيك از اين گونه اند. مثال: تشبيه ساده و قديمى چشم به شب .
۲- حركت در سطح ـ توضيح رؤيايى: گاهى شاعر به جاى عبور از خط مستقيم از سطح عبور مى كند يعنى از طول و عرض، در اين حالت شعر كمى پيچيده مى شود و براى دست يافتن به معناى آن كمى تلاش ذهنى لازم است، مثل شعر سمبوليسم و تا حدى سوررئاليسم . مثال: چشم يار از سياهى شب وام گرفته است.
۳- جهش حجم: ـ توضيح رؤيايى: شاعر حجم گرا در همان حال كه از طول عبور مى كند از عرض و عمق نيز مى گذرد يعنى براى رسيدن به ماوراء واقعيت و فراتر رفتن از آن از سه بعد امور و اشيا حجمى مى سازد و از آن جهش مى كند. در اين جهش جاى پايى از خود نمى گذارد. به اين ترتيب شاعر حجم گرا دريافت مقصود را آسان نمى گيرد. براى همين است كه در شعر يك شاعر حجم گرا هميشه تعبيرهاى تازه مى توان يافت و اين گونه شعر، اصولاً قابليت تعبير پذيرى بسيار دارد. مثال: چشم تو در انتهاى شب ايستاده است.
بنابراين آنچه به نظر مى رسد اين نكته است كه تركيب «تشبيه» با تكنيك هاى ديگر زبانى در شكل گيرى اين «حجم» تأثيرگذار است. همانطور كه مى بينيم در مرحله دوم، علاوه بر تشبيه از تشخيص نيز استفاده شده است و در مرحله سوم (جهش از حجم)، همان تشبيه ساده، در سير و حركت تكاملى خود به عبارت «چشم تو در انتهاى شب ايستاده است» مى رسد؛ عبارتى كه در درون خود حامل آن تشبيه اوليه است اما در لايه هاى ديگر خود از تشخيص و آشنايى زدايى نيز بهره برده است و اگر بخواهيم آن را ساده كنيم مى توانيم چنين فرمولى را در نظر بگيريم.
حركت در طول = تشبيه
حركت در سطح = تشبيه + تشخيص
جهش از حجم = تشبيه + تشخيص+ آشنايى زدايى ادامه دارد
اصول اوليه
نويسنده شدن
223635.jpg
نويسنده : سوزان سانتاگ ـ ترجمه : اكرم جوانمرد
اوايل قرن هجدهم يكى از طرفداران پروپا قرص عرصه ادبيات در باره ادبيات گفته
بود : «عظمت شخصيت هاى يك داستان ، از ريشه دار بودن نويسنده شان نشأت مى گيرد.»
به نظرم تا همين چندسال پيش هم مى شد روى اين نكته بحث كرد براى اينكه او به يك پديده تازه اشاره كرده بود؛ البته به نظرم اين عظمت به شخصيت هاى ماندگار مربوط مى شود. بارهاو بارها بحث اصول و موازين نويسندگى رامطرح كرده اند؛چندى پيش در حين يك مصاحبه به جواب اين سؤال مبهم رسيدم و گفتم: به كلمه ها عشق بورزيد آنها را پس و پيش كنيد و حواستان به همه چيز باشد. بعداز اين ماجرا اصول ديگرى همچون جدى باشيد ! يعنى هر چيزى به جز ادا و اصول و مسخره بازى . خوشحال باشيد كه بعد از داستايوفسكى و چخوف به دنيا آمده ايد و مى توانيد از آنهاتأثير بگيريد.» به نظرم اصول و قواعد نويسندگى تمامى ندارد و تاهرجا كه بخواهيد مى شود به آن افزود. هر نويسنده توانايى مى تواند با تكيه بر بازى و تكنيك هاى زبانى دنياى منحصر به فردى را خلق كند و ديگران را هم به اين دنيا راه دهد، اما دراين ميان توجه به اجتماع از اهميت بيشترى برخوردار است. كافى است نگاهى به نام هاى ماندگار بيندازيد : همه نويسندگانى كه دست روى مسائل اجتماعى مى گذارند براى هميشه در ياد مى مانند. قطعاً اولين مسأله براى يك نويسنده خوب شدن ؛ خوب نوشتن است؛ و منظورم نويسنده اى است كه براى فروش و پولدار شدن نمى نويسد. در عرصه ادبيات و نويسندگى ، به نظرم نويسنده كسى است كه پيش تر شبيه اش را نداشتيم يعنى نتوان او را جزو هيچ دار و دسته اى دانست و همين نكته يعنى ادبيات اصيل و ماندگار. به نظرم ادبيات يعنى آگاهى ؛ حتى اگر پايين ترين درجه آگاهى را در نظر بگيريم. رمان نويس كسى است كه به تمام راه و چاههاى پيچيده نوشتن وارد است؛ پيچيدگى در روابط خانوادگى ، اجتماعى و ...
در زندگى امروز ، كه تركيبى از تمام فرهنگهاست ؛ همه چيز روبه سادگى مى رود و دراين ميان تفكر و عقل كه ريشه درگذشته هاى دور دارد هنوز هم در ادبيات نهفته است. با وجود سهل گيرى و ساده پسندى اين روزها اما هنوز هم پيچيدگى در داستان براى ما خالى از جذابيت نيست و همين سبب مى شود كه ادبيات نقشى انكارناپذير در بالابردن شعور انسانى داشته باشد. ادبيات يكى از اصلى ترين شيوه هاى حس مسؤوليت داشتن است ؛ البته در هر دو مورد جامعه و خود ادبيات به يك اندازه نقش دارد.
منظورم از ادبيات دراين جا، ادبيات به معناى واقعى است: داستانى كه نماينده ارزشهاى برتر يك جامعه است و ادبياتى كه مى تواند از اين ارزشها دفاع كند؛ مقصودم از جامعه هم ؛ جامعه اى كه نويسنده در آن حق دارد دست روى واقعيت هاى اجتماعى بگذارد و حداقل به غايب بزرگ يعنى عدالت اجتماعى اشاره كند و از اين حق طبيعى دفاع كند. به هرحال نويسنده داستان و فيلمنامه بايد پايبند به اخلاق باشد. به نظرم نويسنده پايبند به ادبيات كسى است كه به معضلات اخلاقى يك جامعه نظرى بيندازد: در باره خوب و بد، هنجار و ناهنجار و عادلانه و غيرعادلانه توجه به همه اينها يعنى يك نويسنده بودن. نويسنده واقعى با تمام اين موارد برخوردى عمل گرايانه دارد. او داستان مى نويسد، روايت مى كند و در داستانش شكل هاى مختلف يك زندگى را تصوير مى كند و به همين طريق حس عام انسانى را در ما برمى انگيزد. نويسنده تخيل ما را به كار مى اندازد و از سويى با داستانهايشان حس همدلى را در ما برمى انگيزد و شايد هم آن را بهبود ببخشد. آنها با داستانهايشان ما را براى قضاوت هاى اخلاقى پرورش مى دهند. وقتى از نويسنده به عنوان يك راوى ياد مى كنم، منظورم به فرم هم هست يعنى : شروع، اوج داستان و پايان بندى . هر نويسنده اى داستان هاى زيادى دارد كه روايت كند، اما نقل اين داستانها ، در يك زمان؛ امكان ندارد. او مى داندكه بايد يك داستان را انتخاب كند ؛ مهم ترين و اساسى ترين اش و اين به هنر او برمى گردد. به اين كه بداند در آن برهه زمانى كدام يك از اين روايتها بهتر به دل خواننده مى نشيند.
«داستان هاى زيادى براى نوشتن وجود دارد»: اين صدايى است كه راوى يكى از داستانهايم در اولين سطور به زبان مى آورد. به راستى داستانهاى زيادى براى روايت وجود دارد؛ داستانهايى كه نويسنده دوست دارد همه آنها را بنويسد و انتخاب يكى از آنها براى نوشتن خيلى سخت است. نوشتن يك داستان درست مثل اين است كه شما بگوييد اين داستان همان داستان با اهميتى است كه مى خواستم بنويسم و به همين ترتيب ذهن نويسنده از آن پراكندگى عجيب و غريب بيرون مى آيد و همه چيز در يك خط متوالى قرار مى گيرد ، انگار تمام تخيل او بسيج مى شود كه تنها همين يك داستان را بنويسد. براى اينكه تبديل به يك نويسنده اخلاق گرا شويم ، بايد به همه زواياى يك زندگى نگاه كنيم و در موقع قضاوت با پررويى اعلام كنيم كه چه چيزى بد است و چه چيزى خوب . همچنين بايد ارزشگذارى هم كرد و به خواننده گفت كه كدام يك بهتر از ديگرى است و همه اينها بايد همراه با اعتماد به نفس باشد. همه اينها به معناى نظم دادن به همه حرفهايى است كه نويسنده مى خواهد به مخاطب اش بگويد و به بهاى ناديده گرفتن بقيه اتفاقاتى است كه در اطراف نويسنده رخ مى دهد. به نظرم حقيقت قضاوت اخلاقى بستگى به ظرفيت ما نسبت به واكنش  هايمان دارد و در اين ظرفيت خواسته و ناخواسته محدوديت هايى وجود دارد ؛ گرچه راهى جز پذيرفتن اش نداريم ؛ اما مى توانيم اين ظرفيت را كم كم توسعه بدهيم. اما مى توان شروع اين تفكر و فروتنى را تسليم درمقابل انديشه دانست : انديشه اى قدرتمند كه همه چيز در آن تكرار مى شود و در حالى كه فقدان ظرفيت اخلاقى از پذيرش آن سر باز مى زند و اين كاستى شامل انديشه نويسنده رمان هم مى شود. به جرأت مى توان گفت اين آگاهى بيشتر شامل شاعران مى شود؛ زيرا كه آنها قصد قصه گويى ندارند. فرناندو پسواى بزرگ در «كتاب آشفتگى » مى نويسد: «فهميده ام كه هميشه در يك زمان حس و حواسم پيش دوساله است. شايد بقيه هم تا حدى مثل من باشند... اما در مورد من استثنايى وجود دارد... هردوساله هايى كه من در آن واحد در فكرشان هستم به يك اندازه درخشان هستند و اين همان نكته اى است كه خلاقيت را در من مى آفريند و زندگى من را تبديل به يك تراژدى كرده است و از سويى ظاهر خنده دارى به آن مى بخشد.» هركدام از ما تا اندازه اى داراى اين خصوصيات هستيم و از وضعيتى مشابه فرناندو پسوا برخورداريم و اگر اين مسأله در درازمدت اتفاق بيفتد طبعاً دشوار مى شود. براى مردم عادى خيلى طبيعى است كه بخواهند ذهن شان را از پيچيدگى برهانند و ذهن شان را به يك سمت و سو سوق بدهند؛ و بيشتر به مسائلى فكر كنند كه هنوز تجربه اش نكرده اند. به نظرم انكار و اين ساماندهى ذهنى از آن جايى ناشى مى شود كه ما مى خواهيم ظرفيت بى انتهاى شرارت در انسان را بپوشانيم. همه ما مى دانيم كه در وجود هر آدمى بخش هايى وجود دارد كه فكر كردن به آنها لذت بخش است و آزاردهنده نيست ؛ به امورى كه روايت نيستند و همه اينها بحث مى شود در آن واحد چندين و چندماجرا در ذهن بگذرد . چرامردم همديگر را فريب مى دهند؟ چرا مى كشند و چرا آدم هاى بى گناه دائم در رنجند ؟ همه اينها مسائلى است كه يك انسان در آن واحد به آن فكر مى كنند؟
بهتراست اين مسأله را با زبان روان ترى مطرح كنيم: اصلاً چرا شر در همه جا وجود ندارد؟ يا اينكه چرا بدى در بعضى جاها هست و در همه جا نيست؟ و چه كار بايد كنيم موقعى كه بدى گريبان خود ما را هنوز نگرفته است؟ وقتى كه اين بدى ها به جز ما گريبان همه را گرفته است. خبر زلزله اى كه در سالهاى ۱۷۰۰ ميلادى در ليسبون آمد و همه جا را با خاك يكسان كرد بسيارى را خوشحال كرد (البته به نظرم گمان نمى كنم همه افراد در برابر اين واقعه رفتار يكسانى از خودنشان داد باشند) همان موقع پادشاه فرانسه از اينكه نمى توان در برابر فجايع طبيعى كارى كرد ، عصبانى شده بود و گفت: «ليسبون با خاك يكسان شده است و ما در پاريس در حال رقص و آواز هستيم». مى توان گفت اين روزها با اين همه نسل كشى كه در اطراف ما اتفاق افتاده است ؛ ديگر بى تفاوتى نسبت به فجايع زياد هم جاى تعجب ندارد. من مى توانم به جرأت بگويم در حال حاضر ما با ولتر پادشاه فرانسه فرقى نداريم؛ اما دو قرن و اندى پيش از اين همه تمايز، شگفت زده شده بود و ما هم از اين تناقض در يك زمان در دو مكان متفاوت شگفت زده مى شويم. شايد اين بخشى از سرنوشت انسان است كه از حوادث ناگوار و خوشايند در آن واحد در دو مكان متفاوت رنج ببرد. ما اين جا در امنيت كامل زندگى مى كنيم ؛ هرشب با شكم سير مى خوابيم و بعد ممكن است چند دقيقه بعد در يك عمليات انتحارى چندين هزار نفر در نجف و سودان تكه تكه شوند.
-  رمان نويس ها هميشه در سفرند - يعنى اينكه در زمان واحدى تمام وقايع جهان را از نظر بگذرانند بى اينكه آسيبى ببينند. و اين شروع پاسخ به حوادث ناخوشايند است كه بگويى: اين يعنى همدردى . شايد كمى غيرعادى باشد كه هميشه به دنياى بزرگ فكر كنيم. به اتفاقات ريز و درشت و متفاوت. اما تنها علت اينكه جهان به داستان نياز دارد همين بزرگ كردن دنياست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |