شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Aug 13, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۲۲۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
شلمچه
223683.jpg
سال ۱۳۶۵ بود. در شهر خوى دانشجوى مركز تربيت معلم بودم. با بچه هاى محلمان از جمله ولى الله مرادى، على محمد قبادى، نور محمد پورمند و شهيد على اكبر لاچين، همه با هم درس مى خوانديم. آن سال جنگ به مرحله حساسى از خودش رسيده بود. بعد از آزادسازى فاو، در جبهه ها عمليات خاصى اتفاق نيفتاده بود و از اين واقعه يك سالى مى گذشت. كم كم داشتيم به آذر ماه نزديك مى شديم. فضا طورى بود كه همه منتظر عملياتى در جبهه ها بودند همين طور هم بود. با بچه هاى محلمان براى رفتن به منطقه صحبت كرديم. همه آنان موافق بودند. به سپاه رفتيم و ثبت نام كرديم بعد از مدتى تحت عنوان سپاهيان محمد(ص) به تهران اعزام شديم. دو روزى تهران مانديم و بعد به پادگان شهيد باكرى در دزفول اعزام شديم. آنجا اعلام كردند كه چون عمليات مهمى در پيش است بايد يك دوره آموزشى سخت و فشرده را بگذرانيم. دوره آموزشى شروع شد و سيزده روز به طول انجاميد. در پايان دوره، فرماندهان دو شب ديگر نيروها را به منطقه فكه آوردند تا رزم شبانه اى تدارك ببينند. رزم شبانه اى كه در آن از گلوله هاى واقعى استفاده مى شد. شب دوم در حالى كه از زمين و آسمان گلوله مى باريد، در اثر يك غفلت گلوله خمپاره اى بين بچه ها منفجر شد و باعث گرديد كه هفت تن از آنان به شهادت برسند. به پادگان برگشتيم و همه منتظر اعزام به خط بوديم. در يكى از شب ها اعلام شد كسانى كه دوره غواصى ديده اند آماده باشند تا به خط اعزام شوند. شهيد لاچين بلافاصله اعلام آمادگى كرد. تعجب كرديم. او دوره آموزش غواصى نديده بود. اما با اين حال خيلى اصرار داشت كه به خط برود. هرچه به او اصرار كرديم كه بماند تا با هم برويم فايده اى نداشت. حتى يكى از بچه ها پوتين ها و وسايل شخصى اش را قايم كرد تا نرود اما اين هم مانع اعزام او نشد. شهيد لاچين رفت و ما ديگر او را نديديم. چند روز بعد از طريق راديو آغاز عمليات كربلاى چهار اعلام شد، اما در عمليات چون لو رفته بود خيلى از بچه ها به شهادت رسيدند. از جمله دوست خوبم لاچين و از ما پنج نفر يك تن به آسمان ها پركشيد. چند روزى باز هم گذشت. تا اين كه در يكى از شب ها آماده باش داده شد. ما جزو نيروهاى گردان امام على(ع) از تيپ چهارم بوديم. همه را به خط كردند. سخنران فرمانده لشكر ۳۱ عاشورا بود. فرماندهى لشكر بعد از توجيه كردن بچه ها گفت: شكستن خط توسط تيپ هاى ديگر لشكر انجام مى شود. شما بايد به عنوان نيروهاى بعدى در جاده بغداد- بصره مستقر شويد و آنجا پدافند كنيد. كار بسيار سختى بود، موعد مقرر فرا رسيد. زمانى كه همه منتظرش بوديم. بچه ها يكديگر را در آغوش مى گرفتند. هركس التماس دعايى داشت. بچه ها چون دسته هاى كبوترگويى در آسمان ها پرواز مى كردند. ترس در دلهايشان نقطه اى كور بود. اتوبوس ها آماده بودند. اتوبوس هايى كه بايد تا جايى معين ما را مى بردند و بعد از آن بر مى گشتند. شب بيست و پنجم دى ماه شصت و پنج بود. اتوبوس ها حركت كردند. كجا؟ ما هم نمى دانستيم. در دل آن شب تاريك بعضى در خلوتشان تلاش داشتند گوشه چشمى از معبودشان را به خود جلب كنند. به اميد اين كه با دو شهيد به بهشت برسند. كم كم داشتيم به خرمشهر مى رسيديم. نرسيده به خرمشهر وارد جاده اى فرعى شديم كه معلوم بود وضعش خيلى افتضاح است. از اتوبوس ها پياده شديم. مقدارى كه پياده روى كرديم وارد كانال هايى شديم. چون شب دوم عمليات بود، خيلى از لشكرهاى ديگر وارد عمل شده بودند و ما هم مأموريت داشتيم ۲۴ ساعت در منطقه بمانيم بعد هم برگرديم. با آن همه تجهيزات هنوز داخل كانال ها راه مى پيموديم. گويى انتهايى نداشت. كم كم با شنيدن انفجارها فهميديم كه به خط نزديك شده ايم. نام منطقه را از راديو شنيديم: «شلمچه» جايى كه آن را به كربلا شبيه كرده بودند و بى شباهت هم نبود. فرمان ايستادن را يكى از فرماندهان داد. كل بچه ها از حركت ايستادند. آخرين سفارش ها و تذكرات داده شد. روبرويمان دشتى بود كه عراقى ها داخل آن را آب رها كرده بودند. به همين خاطر از قبل قايق هايى آماده كرده بودند. بچه ها را به دسته هاى ۷ و ۸ نفره تقسيم كردند. سوار قايق ها شديم. بين راه چراغ هاى چشمك زن نصب كرده بودند تا راه را گم نكنيم. نيم ساعتى هم سوار بر قايق ها در راه بوديم. به انتهاى دشت پر از آب كه بعداً فهميديم درياچه ماهى است رسيديم. از قايق ها پياده شديم. بچه ها اينجا آخرين وداع ها را با هم داشتند. وداع هايى جانسوز و ماندگار. گريه امان همه را بريده بود. آغوش هايى كه تنگ همديگر را چسبيده بودند. تا لحظاتى ديگر بايد بعضى در آغوش فرشته ها باشند. هيچ كس از فردا صبح خبر نداشت. هوا بسيار سرد بود. باد زوزه كنان كه مى وزيد احساس مى كرديم رگهايمان در حال بريدن است. دست هايمان نرمى پوستشان را فراموش كرده بودند و چون منطقه دشت بود سرما بى رحم بود هيچ كارى نمى شد كرد.
دستور رسيد كه حركت كنيد. جلويمان خاكريزى بود كه شب قبل فتح شده بود بايد به ستون يك پشت خاكريز حركت مى كرديم. قبل از عمليات براى تمامى رده هاى فرماندهى به دليل احتمال شهادت آنان تا سه نفر جانشين تعيين شده بود و اين شامل دسته و گروهان و گردان هم مى شد. حركت پشت خاكريز خيلى راحت نبود. جلوى خاكريز، عراق باز هم آب انداخته بود و عمق آن را طورى تنظيم كرده بود كه نه به اندازه اى بود كه قايق ها بتوانند در آن حركت كنند و نه به حدى بود كه ماشين ها بتوانند در آن رو به جلو بروند.
داخل آب هم انواع مين ها و سيم هاى خاردار جور واجور تعبيه شده بود و به تنها چيزى كه شبيه نبود خط بود. بلكه جنگى بود از موانع روسى! تنها راه ممكن خود خاكريز بود كه آن هم چون آب را به خود جذب كرده بود، بيشتر شبيه گل بود تا خاك خشك. به همين خاطر وقتى گام برمى داشتيم پايمان را كه بلند مى كرديم با انبوهى از گل مواجه مى شديم. در حين راه رفتن جنازه هاى عراقى كه از شب قبل مانده بود زير پايمان گلدكوب مى شدند. ساعت حدود ۲ شب بود و ما همچنان در حال پيشروى به جلو بوديم. بعد از ساعاتى پيشروى به نقطه اى از خاكريز رسيديم كه شكاف برداشته بود و كاملاً باز بود. بايد از اين منطقه عبور مى كرديم. عبور از اين گذرگاه كار بسيار سختى بود. روبرويمان عراقى ها بودند كه با چهار ضد هوايى آن بريدگى را كاملاً زير نظر داشتند. رد شدن از اين گذرگاه يعنى سينه به سينه شدن با ضد هوايى ها! اما چاره اى نبود، بايد مى رفتيم. دسته اول راه افتاد. نگاه همه به آنان بود. دقيق آنان را زير نظر داشتيم كه ببينيم چطور از زير اين آتش رد مى شوند. وقتى كه وارد دشت شدند. تعداد اندكى از آنان توانست سالم به آن سو برسد. گلوله هاى ضد هوايى فقط درو مى كردند. دسته دوم هم راه افتاد اما باز هم بچه ها بودند و دشتى بى پناه كه هيچ گونه سنگرى نبود كه بتوان در آن پناه گرفت. دشتى كه پر از بهشت شده بود. دشتى كه عراقى ها تورهاى سيمى را در آن پهن كرده بودند تا نشود هيچ گونه سنگرى از دل زمين كند. نوبت به دسته ما رسيد. با اين اوضاع كه دو دسته ديگر پرپر شده بودند فرمانده دسته ما صلاح ديد فعلاً تا آرام شدن منطقه پشت خاكريز صبر كنيم، آتش عراقى ها همچنان پر حجم بود. بلند شدن يعنى يورش گلوله! هيچ كارى نمى توانستيم بكنيم. ساعت حدود ۴ صبح بود كه دستور رسيد همانجا پدافند كنيد. از ديگر واحدها خبر نداشتيم. بچه هاى محلمان را گم كرده بودم و نمى دانستم كه سالمند يا نه! به هر طريقى بود براى خودم سنگرى انفرادى كندم. در حال استراحت بودم كه صداى آوازى عربى به گوشم رسيد. تعجب كردم كه اين خروس بى محل كجاست. شروع كردم به جست وجو. صدا از كوله پشتى عراقى ها بود. آن را باز كردم. ديدم راديويى كوچك بود. آن را تنظيم كردم. راديوى خودمان را گرفتم. در حال پخش اخبار عمليات شب قبل بود و اين كه نيروهاى روبروى ما گارد رياست جمهورى بودند. در اين بين روحانى عقيدتى گردانمان را ديدم كه به دنبال نيرو بود. به من كه رسيد گفت: فلانى! گوشه خاكريز حدود ۵۰۰ متر جلوتر تانك هاى عراقى در حال پيشروى هستند. بچه ها گلوله آرپى جى ندارند اگر مى توانى تعدادى گلوله به آنان برسان. سريع خودم را آماده كردم. تعدادى گلوله برداشتم و زير آتش شديد عراقى ها كه نفهميدم چطور رسيدم، گلوله ها را به بچه ها رساندم و سريع برگشتم. حاج آقا هنوز منتظر بود. به شوخى گفتم: حاج آقا! چطوره شما هم امتحان كنيد چند گلوله برسانيد. بلافاصله بدون درنگ قبول كرد و راه افتاد. تا آنجايى كه مى شد او را ديد، او را زير نظر داشتم. بعد در ميان گرد و خاك و انفجار ديگر او را نديدم. حدود ۴۸ ساعت بود كه پلك بر روى هم نگذاشته بوديم و بى خوابى كلافه امان كرده بود. سومين روزى بود كه پشت خاكريز درياچه ماهى پدافند كرده بوديم. از ظهر نمى دانم چقدر گذشته بود كه ديدم يك نفرى آن سو در حالى كه از دور، دست تكان مى داد، مى آيد. همه فكر كرديم كه عراقى است. هيچ كس شليك نمى كرد تا او نزديك تر آمد. با صداى بلند فرياد مى زد كه شليك نكنيد، خودى هستم. نزديك تر كه آمد متوجه شديم از بچه هاى تهران است كه چند روزى است واحدش را گم كرده است. پشت خاكريز، نيروها هر لحظه كمتر مى شدند و در بعضى جاهاى خاكريز فاصله بچه ها تا ۲۰۰ متر مى رسيد.
بى خوابى هنوز زجرمان مى داد. در يكى از شب ها تصميم گرفتم چند ساعتى بخوابم. با يكى از بچه هاى آذرى كه او هم دانشجو بود همسنگر بودم. فكرم را با او در ميان گذاشتم. به او گفتم: نوبتى مى خوابيم. گفت: باشه! ابتدا من بيدار ماندم تا حدود ساعت دوازده شب. پست من كه تمام شد سراغ همسنگرم كه خواب بود رفتم. هر چه تلاش كردم كه او را بيدار كنم سودى نداشت. از بس كه خسته بود به خواب عميقى فرو رفته بود. سنگر ما چاله اى بود كه هر دو به سختى در آن جا مى شديم. مقدارى بوته و خار و خاشاك جمع كردم و سعى كردم كه خودمان را استتار كنيم و بعد هر دو خوابيديم. نمى دانم كه چند ساعت خواب بوديم اما وقتى كه بيدار شديم هر دو تعجب كرديم كه چطور باز هم هنوز شب است. به اطرافمان نگاه كردم. ديدم بچه هاى تداركات تعدادى كمپوت و غذا داخل پلاستيكى كنارمان گذاشته بودند. دوستم را بيدار كردم. ساعتى نداشتيم كه ببينيم ساعت چند است. از بچه هايى كه حدود صد متر با ما فاصله داشتند با هزار ايما و اشاره پرسيديم كه ساعت چند است؟ گفتند: ساعت ۸ شب است، باورم نمى شد يعنى ما همه روز را و ساعتى از شب را، نزديك به ۲۰ ساعت خوابيده بوديم بدون آن كه تكانى بخوريم. دوباره پرسيدم كه خاكريز هنوز دست ماست؟ جوابى كه شنيدم مثبت بود. فردا ظهر كماكان پشت خاكريز بوديم كه بچه هاى تداركات با سختى به خط آمده و در حال پخش غذا بودند غذا پخش كردن در آن حال هم واقعاً دل شير مى خواست. آن بندگان خدا خيلى سريع و با عجله فراوان بسته هاى غذا را براى ما پرتاب مى كردند. در اين حال به ناگهان انفجار خمپاره اى كه حدود ۸-۷ مترى سنگر ما بود، همه چيز را به هم ريخت. وقتى كه گرد و خاك فرو نشست، گيج بودم. نمى دانستم كجا هستم. حس مى كردم سنگين شده ام و نمى توانم قدمى بردارم. چند دقيقه اى به همين منوال گذشت. كمى به خودم آمدم. تازه فهميدم كه چه اتفاقى افتاده است. به هر طريقى بود خودم را بالاى سر آن بسيجى تداركاتچى رساندم. نمى توانست حرفى بزند. اما هنوز نفس مى كشيد. بچه هاى امدادگر را صدام زدم و آنان او را سريع به پشت خط منتقل كردند. بيست و چهار ساعتى كه قرار بود ما در خط بمانيم ۱۰ روزى طول كشيد. گردان على اصغر(ع) كه قرار بود جايگزين ما شود متأسفانه بمباران شيميايى شد. عمليات همچنان در محورهاى ديگر ادامه داشت. باورمان نمى شد كه سالم هستيم. عمليات بدجورى گره خورده بود. در پايان روز دهم بود كه اعلام شد تجهيزات را جمع كنيد به عقب برگرديم. كمپرسى ها آماده بودند. وسايلمان را جمع كرديم و سوار شديم. سمت اردوگاه دارخوين راه افتاديم. وقتى كه به دارخوين رسيديم گنجشك هايى را ديدم كه بالاى نخل ها آواز مى خواندند. آرامشى عجيب حاكم بود. هيچ كس باور نمى كرد كه ما سالم برگشته ايم گوشهايم هنوز از طنين انفجارها خالى نشده بود. از كل گردان ما حدود بيست و پنج نفر به عقب برگشتيم. از بچه هاى محلمان هم خبرى نداشتيم. خيلى دلم برايشان تنگ شده بود. تصميم گرفتم گشتى در اردوگاه بزنم شايد از آنان نشانى بيابم. به گوشه گوشه اردوگاه كه نظر مى كردم ياد بچه هايى افتادم كه تا چند وقت پيش با هم بوديم. اما حالا آنان رفته بودند و ما مانده بوديم. گشتى ديگر كه زدم بالاخره بچه هاى محلمان را هم سالم ديدم. هيچ كدام باور نمى كرديم كه دوباره همديگر را ببينيم. همديگر را در آغوش گرفتيم. گريان و حيران! هر كدام دنيايى حرف داشتيم. نگاه هايمان تمام نشدنى بود. چند روزى دارخوين بوديم. بعد دوباره به پادگان شهيد باكرى برگشتيم. آنجا بود كه دوباره روحانى گردانمان را ديدم كه يك پايش را از دست داده بود. همديگر را در آغوش گرفتيم. مى گفت بايد دوباره به خط برگردم. از او خداحافظى كردم و رفت تا در پاتكى شديد زندگى اش به شهادت ختم شود. همان طورى كه خودش خواسته بود.
بس كه خسته بودم بلافاصله به نمازخانه رفتم و به خواب عميقى فرو رفتم در خواب شهيد نورمحمد قربانى را ديدم كه چهار پنج ماه قبل در قلاويزان به شهادت رسيده بود. خواب ديدم كه زير درختانى بسيار زيبا و سبز چهار زانو روى فرشى زيباتر به آرامى نشسته در حالى كه تسبيحى در دست دارد و چهره اى كه سراسر نور است و لبخندى كه به آن روشنى كمتر ديده بودم. مى گفت: اينجا خيلى عالى است و من جايم بسيار راحت است چرا تو نمى آيى؟ با صداى بلند گوى مسجد از خواب پريدم. دستور رسيد كه باقى نيروها آماده باشند براى رفتن به مرخصى.
خليل كرمى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |