شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Aug 13, 2005
ماجرا
۳۲۲۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
برگ بيست وهشتم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
وقتى ديگر
مادرم نيامد


سال ۱۳۳۶ در حالى كه من شش سال بيشتر نداشتم و برادرم ۴ ساله بود. مادرم صديقه كلهر دچار بيمارى ريوى شد وپدرم براى معالجه او را از يكى از روستاهاى بيجار براى درمان به بيمارستان درآباد در تهران آورد و پس از مدتى چون درمان مادرم طولانى شده بود، به روستا بازگشت و ديگر به سراغ او نرفت.
از آن زمان ۵۰ سال مى گذرد در تمام اين ۵۰ سال به مادرم و بازگشت او به خانه فكر كرده ام هميشه در دوران كودكى چشم به در مى دوختم شايد مادر بازگردد و مثل همان سالها موهايم را شانه كرده و ببافد ولى انتظار كودكى ام تا امروز ادامه يافت. براى يافتن مادر تا جايى كه در توان داشتم اقدام كردم ولى به هيچ نتيجه اى نرسيدم. به اداره ثبت احوال تهران هم مراجعه كردم ولى مرگ مادرم ثبت نشده است و من فكر مى كنم مادرم پس از معالجه وقتى بى مهرى پدرم را مى بيند و متوجه مى شود كه پدر به سراغ او نمى رود، از همه دل مى كند و به زندگى اش در تهران ادامه مى دهد. براساس تاريخ تولد مادرم او اكنون بايد ۸۲ ساله باشد.
دلم مى خواهد مادرم را پيدا كنم و به او بگويم برخلاف پدر و بى مهرى اش نسبت به تو دخترت محترم و پسرت محمدحسين در تمام اين سالها به ياد تو بوده ايم و آرزو داشته ايم كه تو را ببينيم و بدانيم كه چه سرنوشتى داشته اى و اگر كارى از دستمان برمى آيد برايت انجام دهيم.
اطلاعات خود را در اين مورد در تماس با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران مطرح نماييد.
223644.jpg
با تلاش بخش جويندگان عاطفه صورت گرفت:
ديدار با پدر بزرگ
در روستاى «هندخاله»


سالها بود كه مرد به دنبال ردى از خواهرش مى گشت تا اينكه انتظار اين مرد در برگى از آلبوم جويندگان عاطفه به چاپ رسيد و مرد به آرزويش رسيد.
قصه انتظار اين مرد در ۴ تيرماه سال جارى به چاپ رسيد.
- سالها پيش وقتى خودم را شناختم و از نظر سنى به جايى رسيدم كه متوجه اطرافم شدم حقايق تلخى را كه در زندگى مان وجودداشت، متوجه شدم. پدرم از ازدواج اولش صاحب دو دختر بود، ولى پس از جدايى از همسرش آن زن دو دخترش را برداشته و از «هندخاله» به تهران رفته بود. پدرم پس ازمدتى بارديگر با زنى ازدواج كرده و زندگى ديگرى را آغازكرده بود و صاحب چندفرزند شده بود كه من نيز يكى از آنها بودم. هنوز انقلاب نشده بود روزى متوجه شدم دخترى جوان همراه با مردى پرسان پرسان به خانه مان آمده و سراغ پدرم را مى گيرد. بعد از رفتن او بود كه فهميدم اين دخترجوان يكى از آن دو خواهر من است و براى گرفتن اجازه ازدواج از پدرم آمده است.
سالها بعد از آن يك روز خواهرم به همراه شوهر و بچه هايش به روستايمان آمدند. در آن سال من تازه ديپلم گرفته بودم. موقعى كه آنها به تهران بازمى گشتند همراه شان شدم تا با كمك شوهرخواهرم درتهران كارى پيداكنم. ولى ۱۰ روز بعد وقتى كارى پيدانكردم دوباره به روستا برگشتم و پس ازمدتى وقتى دوباره به تهران رفتم و به خانه شان در شهرك قدس مراجعه كردم متوجه شدم آدرس شان تغييركرده است.
همسايه هاگفتند خواهرم فوت كرده است. اما هنوز كه هنوز است دلم مى خواهد فرزندان خواهرم را پيداكنم و به آنها بگويم دايى شان عبدالعلى جهانى تمام اين سالها چشم انتظارشان بوده است.
***
با چاپ اين مطلب و تنها عكسى كه از شكرالله فتحى (شوهرخواهر عبدالعلى جهانى) بود، داود فتحى پسر شكرالله با روزنامه تماس گرفت و گفت ساكن بابل است.
فرزندان شكرالله براى ديدار با پدربزرگ به سوى روستاى هندخاله حركت مى كنند. پنجشنبه است آنها از اردكان يزد و بابل راه مى افتند تا بتوانند اقوام مادرى را ديدار كنند. وقتى به روستا مى رسند، سراغ خانه پدربزرگ را مى گيرند، پدربزرگ با ديدن نوه هايش آنها را درآغوش مى كشد. لحظه ديدار براى آنها خيلى سخت است. پدربزرگ جاى خالى دخترش را به خوبى حس مى كند و فرزندان از اينكه دراين لحظات مادر دركنارشان نيست غمگين اند.
عبدالعلى جهانى - دايى چشم انتظار - با شنيدن اين خبر كه فرزندان خواهرش درروستا هستند براى ديدن شان به روستا مى رود.
درست ۱۳ سال پيش بود كه خواهر او براثر ابتلا به بيمارى قند، قلب و رماتيسم جان مى سپارد و پدر پس از مرگ همسر ازدواج مى كند و فرزندانش را به برادر همسرش مى سپارد.
***
قصه تلخ دورى و مرگ مادر در لحظه ديدار فراموش مى شود و حالا پنج فرزند خواهر عبدالعلى جهانى از اينكه به اقوام خود رسيده اند سرخوش اند.
223677.jpg
50 سال است ازمادرم بى خبرم


از گذشته ام هيچ چيز نمى دانم فقط با تاريخ تولدى كه در شناسنامه ام نوشته شده است مى دانم كه در پنجم فروردين ماه سال۱۳۳۴ به دنيا آمده ام. كودكى ام را در شيرخوارگاههاى تهران گذرانده ام. از همان دوران زنى را به ياد دارم كه به همراه پسرى هر هفته پاى به شيرخوارگاه مى گذاشت و پس از اينكه مرا مى ديد، دوباره تركم مى كرد.
هرچه بزرگتر مى شدم بيشتر برايم اين سؤال پيش مى آمد كه اين زن كيست؟ ۱۰ساله بودم كه متوجه شدم اين زن مادر من است و پسرى كه همراه اوست برادرم مى باشد. مادر تا ۱۲سالگى هر هفته مى آمد و دلتنگى هايم را با خودش مى برد. نمى دانم چرا در آن زمان هرگز سراغى از پدرم از او نگرفتم. او هم هيچ حرفى از پدرم و اينكه چرا مرا از خود دور كرده اند، به من نزد. ۱۲ساله كه شدم هفته ها انتظار من براى آمدن مادر و برادرم به ماهها و سالها تبديل شد، چرا كه ديگر مادرم نيامد.
سالهاى سخت نوجوانى ام در دورى از آنها و انتظار بازگشت شان گذشت. كم كم به انتظار نيامدن شان دلم را عادت دادم و به دنبال سرنوشت در پى يافتن كار برآمدم و پس از آن با ازدواج به اميد اينكه تنهايى هايم كم شود، با دخترى خوب از خانواده اى نجيب ازدواج كردم.
از زندگى ام راضى هستم با اينكه در كودكى سهم كمى از زندگى داشته ام با اين حال اكنون در كنار همسر و خانواده ام روزگار خوبى دارم، اما با اين حال دلم مى خواهد يك بار ديگر مادرم را ببينم و از او بپرسم كه چه شد ديگر به سراغ پسرش يوسف نيامد و او را اين همه سال چشم انتظار گذاشت.
اطلاعات خود را با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران در ميان بگذاريد.
223659.jpg
خواهرى دل سوخته
به دنبال برادر


آنطور كه سال هاى بعد از كودكى متوجه شدم پدرم صالح ملوحى صاحب سه زن بوده است. از مادرم من متولد شدم كه نامم را «صبريه» گذاشتند. زن دوم پدرم نيز صاحب دو پسر به نام محمد و عباس و دخترى به نام فاطمه بوده است. سومين همسر پدرم زنى اهل بروجرد به نام عذرا خيرخواه بود. پدرم حدود سال ۱۳۳۷ و ۱۳۳۸ در حالى كه من تنها سه سال داشتم، فوت مى كند. با مرگ پدرم «عذرا» همسر سوم پدرم در حالى كه باردار بوده، روانه شهر خودشان مى شود و آبادان را به مقصد بروجرد، ترك مى كند ولى پس از چند ماه در حالى كه پسرى ۲ ماهه را در آغوش داشته است به روستايمان چوئبده كه در اطراف آبادان بوده است، باز مى گردد و برادرم را كه نامش را محمدعلى گذاشته بوده، تحويل عمويم مى دهد. ولى عمويم خضير حاضر به سرپرستى بچه نمى شود و در آن زمان ۳۰۰ تومان پول نقد به عذرا مى دهد تا بچه را نزد خود نگه دارد و بينشان نيز قراردادى بسته مى شود كه هر گاه عمويم خضير خواست بچه را از مادرش عذرا بگيرد، تمام هزينه هايى را كه او كرده به زن پدرم بازگرداند.
وقتى دوران كودكى ام سپرى شد و متوجه شدم برادرى دارم كه نام مادرش عذرا بوده است در صدد برآمدم تا او را پيدا كنم. همان زمان بود كه از اطرافيان شنيدم «عذرا» قبل از ازدواج با پدر من به احتمال قوى ازدواج كرده بود و صاحب دخترى به نام «اشرف»  بوده است و برادرى نيز به نام «محمد كريم» داشته است.
حالا با توجه به مداركى كه در دست دارم، تنها مى دانم عذرا خيرخواه فرزند اصغر و اهل بروجرد بوده است.
دلم مى خواهد برادرم را پس از اين همه سال پيدا كنم و او را در آغوش بگيرم و به انتظار طولانى سال هاى كودكى و جوانى ام پايان دهم.
اطلاعات خود را در اين مورد با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |