|
|
|
|
|
|
|
ديدار با مليحه هزارى مدير مالى
|
|
|
|
|
از عشق گفتن
«شيوا ارسطويى» را بيشتر از آنكه با اشعارش بشناسيم، با داستانهاى كوتاه و بلندش مى شناسيم. او اما در مجموعه اشعارش با عنوان «بيا تمامش كنيم» شعرهايى دارد كه خواندنش در ستون از عشق گفتن، خالى از لطف نيست. با هم مى خوانيم: اولين لرزه هاى زمين كور مى شوم در سفيد نبودنت كنار بال كدام كبوتر رنگ هستى؟ نشسته ام كنار گسل كنار زلزله اى كه نمى آيد بالاى كدام نبريدن ابر هستى؟ بالشم گود نمى شود از خوابيدن زمين خانه گرم نمى شود از بودن پيش از اولين لرزه هاى زمين بيا اگر نه گسل همين جا كنار همين نخوابيدن نصف مى كند نديدن را اين همه سفيدى از نبودن را بيا تمامش كنيم نمى خواهم از پنجره بشكفى سقفم را پس گرفتن از گلهاى بى سر و ته تاريخ مصرف گل همسن و سال رابطه ام با توست پلك كه مى زنى و باز پلك مى زنى شكفته و خشكيده ريخته مى شوى از سقف تو قد گلى تو گلى كوچك و خوشگل خشك مى شوى بى سرو ته جفت نمى شوى چه زود خشك مى شوى... بيا تمامش كنيمm
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
يك انسان، خيلى ساده ممكن است بميرد. ممكن است كنار خيابان ايستاده باشى و در فكر و خيالات خود باشى كه يك نفر با گلوله اى تو را از پا در بياورد. چرا؟ معلوم نيست. دلايل بسيارى ممكن است داشته باشد. مهم ترين دليلش، شايد اين باشد كه آدمهاى عصر امروز از هم مى ترسند. آن كه كنار خيابان سوت مى زند، ممكن است هر لحظه بمبى را زير لباس خود منفجر كند و بدبينى يك سرباز ترسيده، ممكن است به مرگ بى دليل انسانى بيگناه بينجامد. اين قانون جنگ پنهان و زيرزمينى تروريسم است. در اين جنگ، انسانهاى عادى بيشتر از سربازها قربانى مى شوند. مگر آن مهاجر برزيلى در مترو لندن نبود كه دو هفته پيش، بى دليل به ضرب گلوله پليس از پا درآمد. از هفت گلوله اى كه به او شليك شد، شش تاى آنها به سرش اصابت كرد، چون برزيلى بيچاره در آن هواى گرم پالتو پوشيده بود و مثل تروريستها رفتار مى كرد! اين چهار تصوير تكان دهنده كه با دوربين پنهان يك خبرنگار چچنى ثبت شده، به وضوح نشان مى دهد كه يك انسان چگونه از پا در مى آيد.
|
|
|
|
|
سونامى يك جادوگر!
|
|
|
سحر طلوعى
* گرما كم بود، «شمسى خانوم» هم وارد شد. اين «وبا» از كجا پيداش شد، نمى دانم. حالا ديگر آب هم نمى شود با دل راحت خورد. يك هو بفرماييد: «زندگى تعطيل، بنشينيد توى خانه تان و پشه هايى را كه از سر و كولتان بالا مى روند را بشماريد!» خلاصه اين «وبا» «مثل مهمان ناخوانده از راه رسيده و رويم به ديوار، گلاب به رويتان گويا كنگر خورده و لنگر انداخته. به هر حال مواظب باشيد! مى رويد «آنجا» برگشتنى دستتان را خوب با آب و صابون بشوييد تا مجبور نشويد از اين مهمان ناخوانده پذيرايى كنيد! * جشنواره لوكارنو به عباس كيارستمى شصت و پنج ساله يك يوزپلنگ طلايى هديه داد، البته به پاس قدردانى از فعاليتهاى سينمايى اين كارگردان نامدار ايرانى. خب قبول كه كيارستمى جوان نيست. اما افتخار كردن و خوشحال شدن جوان و پير نمى شناسد. بالاخره «خانه دوست كجاست؟» او روزهاى نونهالى و نوجوانى خيلى از ما را آفتابى كرده بود. * اين هم براى آنها كه از افتخارآفرينى جوانان در پوست نمى گنجند. برو بچه هاى تيم ملى جوانان واليبال با پيروزى بر تيم آمريكا به جمع هشت تيم برتر جهان پيوستند. ما ضمن اميدوارى براى تداوم پيروزى و كسب افتخارات بيشتر، معتقديم حالا كه روى دور هستيم، بياييد قهرمان جام جهانى فوتبال هم بشويم. خوب كه فكر مى كنيم، مى بينيم چيزى از يونان قهرمان جام ملتهاى اروپا كم نداريم، بهتر كه مى انديشيم، متوجه مى شويم برزيل، عمراً! اصلاً اين برزيل را بى خود اينقدر بزرگ كرده اند. آنهايى كه تحقيق كرده اند و جغرافى و تاريخدان بوده، مى گوييد برزيل را از روى همين آبادان ما ساخته اند! بيخود نيست طرفداران صنعت نفت آبادان يك عمر است كه فرياد مى زنند: «آبادان، برزيلته!» * و اينك مشروح اخبار: تحويل بازار! آقا! چه تحويلى مى گيرند اين خيل عظيم شركت كنندگان در كنكور و قبول شدگان مرحله اول اين دوره را. زمان ما اينجورى نبود كه. «قبول شدى؟ خب شدى، هنر نكردى، مردى برو انتخاب رشته كن!» مثل حالا نبود كه CD راهنماى انتخاب رشته برايمان تهيه كنند و... اصلاً راستش را بخواهيد سى دى، مى دى در كار نبود. حالا براى دوستان يك CD راهنماى انتخاب رشته در نظر گرفته اند و همراه كارنامه مى دهند دستشان تا مبادا در انتخاب رشته هاى تحصيلى دچار خستگى و اتلاف انرژى شوند! ما ضمن ابراز خسته نباشيد اعلام مى داريم: «حالا متوجه شديد چرا سر جلسه سانديس نخورديد؟» اگر متوجه شديد كه ايرادى ندارد، اما اگر نشديد ترجيحاً بى خيال درس و دانشگاه شويد و سعى كنيد ديگر جنبه هاى وجوديتان را كشف كنيد! ديگه چه خبر؟ مديركل بهداشت و درمان سازمان زندانها طى يك خبر كاملاً شگفت انگيزاننده، اعلام كرده: «هفتاد درصد مواد مخدر از طريق زندانيان وارد زندان مى شود.» براى اولين بار كه خبر را مى خوانيم، چند بار مى خوانيم! بعد كتاب فرهنگ لغات را باز مى كنيم و معانى بعضى كلمه ها را نگاه مى كنيم. زندان و زندانى كه همان زندان درمانى است و طى گذشت سال ها هيچ تغييرى در معنى شان اتفاق نيفتاده، همين طور براى مواد مخدر. اما ما بر آن شده ايم كه حتماً چند سؤال اساسى از اين خبر بكنيم! ۱- آيا مواد مخدر به لحاظ فيزيكى قابليت تبديل شدن به روح را دارد كه در فرايند انتقال ديده نمى شود؟ ۲- آيا منظور از زندانيان همان زندانبان است؟ ۳- آيا زندان جايى است كه براحتى مى شود از آن خارج شد يا به آن وارد شد؟ ۴- آن ۳۰ درصد بقيه از چه راهى وارد مى شود؟ ۵- ديگه چه خبر؟ حماسه هاى يك جادوگر! جادوگر آسيا را شكر خدا همه مى شناسند. آفرين! اين بار ديگر درست گفتيد، همان على كريمى خودمان است. او در اولين مسابقه اى كه براى بايرن مونيخ به بازى رفت، كولاك كرد. توفان كرد. سونامى بود! و از همه مهمتر تلافى نيمكت نشينى فصل پيش وحيد هاشميان را در اين تيم درآورد. او يك جادوگر دونده و فعال بود و از اين لحاظ براى خودش حماسه اى بود، اما قضيه اينجاست كه براى جادوگر، آلمانى حرف زدن سخت است. على كريمى دربه در دنبال يك معلم خصوصى مى گردد تا آلمانى ياد بگيرد. او تا الآن تشكر Danke را خوب ياد گرفته! اما همان طور كه مى دانيد يك تشكر خشك و خالى كار آدم را راه نمى اندازد، هر چقدر هم كه آلمانى ها اهل تعارف نباشند! فقط آقايان بخوانند! يكى از روزنامه ها در كادر كوچكى از ستون خبرهاى كوتاهش، مطلبى نوشته با اين موضوع: «مردان چاق بيشتر كچل مى شوند!» توضيح خبر، اطلاعات دندان گيرى به خواننده نمى دهد و همين مسأله باعث مى شود آدم خودش حاصل دسترنج عقل و فكر خودش را استاد كند و نتايجى بگيرد. به هر حال در اينكه آدم هاى چاق اكثراً كچل هم هستند، شكى نيست. اما اگر فكر كرده ايد عكس قضيه هم صادق است، عمراً. چرا كه من همين الآن مى توانم يك ليست بلند بالا از آدم هاى كچل، اما لاغر برايتان تهيه كنم. حيف كه نمى توانم ليستم را به اين راحتى ارائه بدهم. اما در نهايت نتيجه كلى كه مى شود از اين خبر گرفت اين است كه مردها يا كچل هستند و يا چاق! پر واضح است هر كدام از اين خصيصه ها، به تنهايى معضلى است و اگر با هم جمع شوند، محصول فاجعه از آب درمى آيد! عظمت يك خبر! خبراول صفحه اجتماعى يكى از روزنامه ها يك تيتر با فونت سى و خرده اى است و وقتى خبرى با فونت بالا تايپ مى شود، يعنى يك اتفاق عظيم در راه است. اين عظيم كه مى گويم از گنده بزرگتر است! خيلى بزرگتر و اما خود خبر: «ساخت ۱۵ هزار واحد مسكونى براى جوانان آغاز شد!» عظمت را درك كرديد؟ (اگر نكرديد، برويد دكتر!) حالا مشخص نيست آن كس كه مسؤول ساخت اين واحدها است، رياضى اش خوب است و مى داند پانزده هزار تا يعنى چند تا يا نه؟ يا مثلاً مى داند واحد مسكونى كه مى گويند، منظورشان قوطى كبريت نيست؟ (آن ۹ متر زمين معروف را يادتان مى آيد؟) و اما مى ماند يك دلنگرانى اساسى ديگر و آن اينكه حالا اين «جوانان» كه مى گويند منظورشان چيست؟ از الآن گفته باشم هر كس صغرسنى كند و جر بزند، طبق قانون سه - صفر بازنده اعلام مى شود! بدون شرح! «گريم داماد در محل!»
|
|
|
|
|
ديدار با مليحه هزارى مدير مالى
دوست اما سختگير
|
|
|
سام فرزانه مدير مالى حتماً نبايد مرد، مسن و بد اخلاق باشد. همين خانم مليحه هزارى هم مرد نيست، هم سنش زياد نيست و هم بداخلاق نيست و از همه مهمتر اينكه مدير مالى است. چندين سال است كه در اين رشته فعاليت مى كند و همين كافى است كه از او آدمى با اعتماد به نفس بسازد. حتى در مقابل مصاحبه گر نيز با اعتماد به نفس رفتار مى كند. انگار كه تا به حال چندين بار طرف مصاحبه بوده است. نه سال است كه سابقه كار دارد. از نوزده سالگى هم كارش را آغاز كرده است: «من از هجده سالگى كار مالى را آغاز كردم و بعد از گذشت يك سال و نيم، به عنوان مدير كارم را آغاز كردم.» پاقدم مليحه هزارى خيلى خوب است. جاى اولى كه مشغول به كار شد، بعد از يك سال و نيم شركت منحل شد: «به خاطر من نبود، خود مدير عامل تصميم گرفت كه شركت را منحل كند.» منحل شدن آن شركت اگر براى آقاى مديرعامل نان نداشت، براى خانم هزارى زياد هم بد نشد: «در شركت جديدى كه مشغول به كار شدم از اول همه كارها را خود من انجام دادم.» شركت هايى كه او در آنها مشغول به كار بوده است، شركت هاى هوايى بوده اند.
چگونه مديريت ياد گرفت هزارى در دانشگاه مديريت نخوانده است. او اين حرفه را به صورت خود آموز فراگرفته است. «من تنها در سازمان هواپيمايى كشورى دوره اى كوتاه مدت براى نحوه رسيدگى به حساب هاى آژانس هاى هواپيمايى ديده ام. اما اين دوره به مديريت مربوط نبود.» او در دانشگاه رشته اى خوانده كه اصلاً ارتباطى به مديريت ندارد: «در بيست سالگى به دانشگاه رفتم. اول مى خواستم كه درباره رشته كارى ام اطلاعاتم را تكميل كنم و بعد به دانشگاه بروم.» كلاس هاى انسان شناسى وقفه دو ساله اى كه بين پايان يافتن مدرسه و آغاز دانشگاه داشته سبب نشده كه به اصطلاح «پشتش باد بخورد» و نشسته و درسش را خوانده است: «در دورانى كه دانشگاه نرفتم، خيلى بيش از دوران تحصيلم مطالعه مى كردم.» او در دانشگاه رشته «مطالعات خانواده» خوانده است. دليل خاصى هم براى اين كار نداشته است. او مى توانست چهار سال تحصيل در مقطع ليسانس را به خواندن دروس مديريت اختصاص دهد. چرا اين كار را نكرده است: «بيشتر به خاطر ناآگاهى بوده است. در زمان انتخاب رشته، راهنمايى درست نشدم.» حالا زياد هم از اينكه در رشته «مطالعات خانواده» تحصيل كرده ناراضى نيست: «من به رشته هاى علوم انسانى علاقه مند بودم. از اطراف هم مى شنيدم كه حسابدارها رفتار خشكى دارند و گوشه گير هستند. براى همين تصميم گرفتم كه در رشته هاى حسابدارى و مديريت درس نخوانم. از طرفى رفتم سراغ رشته اى كه بتوانم با آن خودم را متعادل نگه دارم بهتر است. در ضمن من در رشته مالى همه كارى را انجام مى دادم. نيازى هم نمى ديدم كه در آن رشته درس بخوانم.» مطالعات خانواده به او كمك كرده است. در رشته اى كه درس خوانده كلى حقوق خوانده و از اطلاعات حقوقى خود در رشته كاريش استفاده مى كند: «هيچ وقت در محيط كارى براى من پيش نيامده كه از من مدرك تحصيلى بخواهند. در ضمن كسانى كه در رشته هاى مرتبط درس خوانده اند، تخصص لازم را ندارند و بايد از صفر با آنها كار را آغاز كرد.» پارسال درسش تمام شده و قصد دارد سال ديگر براى كنكور كارشناسى ارشد درس بخواند. اين بار مى خواهد در رشته مديريت تحصيل كند. اين خانم يكى از هنرهايش اين است كه هر از گاهى بين درس خواندن هايش وقفه ايجاد كند. مدير مالى كيست «مديرمالى بايد سيستم مالى شركت را هدايت كند و براى آن شيوه و برنامه بدهد و بر انجام آن نظارت كند و به كارى كه پرسنل انجام مى دهند نظارت كند. اين ها كارهاى عادى شركت و مؤسسه است. و انجام كارهاى قانونى و مالياتى را نيز بايد انجام دهند و به كارهاى حساب داران نظارت كند.» مليحه هزارى متخصص كارهاى مالى آژانس هاى هواپيمايى شده است. آن قدر متخصص كه تنها در هفته دو روز به هر شركت مى رود و در حال حاضر براى سه شركت كار مى كند: «من به كار آنهايى كه در بخش هاى مختلف مشغول هستند، نظارت مى كنم.» در زمان دانشجويى از اين هم بيشتر كار مى كرده و در هفته به چهار شركت سر مى زده است: «من خيلى براى كارم زحمت كشيدم.»
سختكوشى و بازيگوشى او ادامه مى دهد: «كارم را دوست داشتم و برخلاف همسن و سال هايم كه گشتن را ترجيح مى دادند من با كارم زندگى مى كردم. اينكه احساس مى كنم مفيد و مؤثر هستم كافى است كه اين طورى كار كنم.» پول هم البته لازم است: «نمى توانم ادعا كنم كه مسائل مالى بى اهميت هستند اما واقعاً براى من اصل نيستند.» مليحه ادامه مى دهد كه داشتن رفاه مالى لازم است تا آدم فراغت براى انجام كارهاى ديگر زندگى داشته باشد: «خب اين هم براى من انگيزه بوده است.» صبح ها ساعت هشت سر كار است: «در صورتى كه كار من از ساعت نه آغاز مى شود. من زودتر مى روم كه به كارهاى روزهاى پيش نظارت كنم و در جريان همه كارها قرار بگيرم. دوست دارم در جريان كارها قرار بگيرم.» شب ها هم ساعت هشت شب به خانه مى رود: «گاهى هم جمعه ها كار مى كنم.» عقيده دارد كه با اين همه كار كردن باز هم وقت براى تفريح پيدا مى كند: «بالاخره وقت براى تفريح پيدا مى شود.» اين همه كار كردن سبب نمى شود كه او چيزى از مسائل كاريش را فراموش كند: «تا به حال نشده كه نياز به يادداشت كردن مطالب مربوط به كارم داشته باشم.» اين شيوه در خانواده آنها معمولى است: «تقريباً همه خانواده ام اين شكلى كار مى كنند.»
چقدر دوام مى آورد از او مى پرسم كه فكر مى كند چقدر دوام بياورد و به اين شكل كار كند. «برنامه ندارم كه كارم را به اين شكل ادامه بدهم. مى خواهم كارم را ارتقا دهم. از يك جايى به بعد كار براى من يكنواخت مى شود.» قصد دارد كه كارش را ارتقا دهد. برنامه اى براى اين كار ندارد. به دنبال برنامه اى است كه كارش را ارتقا دهد. شايد هم شركت خودش را تأسيس كند.
زن بودن و رئيس بودن «هيچ وقت به خاطر سن كم من در محيط كار به من بى احترامى نشده است.» خب خدا را شكر. آن روزها كه سنش كمتر بود، با مردم سخت تر ارتباط برقرار مى كرده براى اينكه دست بر قضا كسى نيايد و از رفتار خوشش سوءاستفاده كند يا كه تحويلش نگيرند. «آدم هر چه كه بيشتر كار كند كمتر خطا مى كند. من هم خطا داشتم. اما ياد گرفتم. آدم هايى هم كه من با آنها كار مى كردم خيلى به من اعتماد مى كردند.» چرا؟ «شايد براى اينكه من خيلى با اعتماد به نفس با آنها برخورد مى كردم. وقتى كسى از خودش مطمئن باشد در برخوردش هم مشخص است.» از اول هم خيلى بى خطا نبوده است. كار كرده و ياد گرفته است. در همان روزها هم يكى دوبارى از برخوردهاى همكارها ناراحت شده و بغض كرده است. بعد هم رفته يك گوشه گريه كرده است: «هيچ وقت جلوى كسى گريه نكردم.» دو نفرى از آنهايى كه او را ناراحت كرده اند، هم خودشان رفته اند و از او عذر خواسته اند. و اما مردان عزيز زياد خوششان نمى آيد كه زنى بر آنها رياست كند: «اوايل سنم هم كمتر بود مردها تا مى ديدند كه يك دختر مى خواهد بر آنها رياست كند، جبهه مى گرفتند و زياد به حرف گوش نمى دادند. اما الآن وضع بهتر شده است.» «جبهه گرفتنشان اين طورى بود كه جواب سلامم را نمى دادند يا كارى كه مى گفتم را انجام نمى دادند.» مليحه براى اينكه با اين كار مقابله كند راه هايى داشته است: «من باز هم سلام مى كردم و بعد از دو سه بارى كه به حرف من گوش نمى دادند، مى رفتم و به مدير مى گفتم و آنها كارمندان را براى گوش كردن به حرف من ارشاد مى كردند.» او اصولاً در كار كردن با خانم ها راحت تر است: «چند وقت پيش با همكارها صحبت همين بود. دوستان مى گفتند كه با خانم ها راحت نيستند. اما من با خانم ها راحت تر هستم. سعى مى كنم با كسانى كه در يك اتاق كار مى كنم، خانم باشند.» از محل كارش راضى است. براى اينكه محيط عمومى دارد و آن را به كار كردن در محيط هاى دربسته ترجيح مى دهد.
صبحانه در تيفانى نه در محل كار با صبحانه خوردن در محل كار مخالف است: «اصولاً شركت هايى موفق هستند كه ديسيپلين خاصى داشته باشند.» هزارى خودش كه در محل كار صبحانه نمى خورد: «نمى شود كه از هشت و نيم تا نه صبحانه خورد و كار را معطل گذشت.» عقيده دارد كه بين كار و دوستى بايد تفاوت داشته باشد: «با همه راحت هستم اما هر كسى بايد حد خودش را رعايت كند.»
|
|
|
|