|
|
|
معماى پليسى شماره۸۳
خانه گريز
|
|
|
مهدى ابراهيمى هوا بهارى بود، بعد از مدت ها خانه نشينى، رسول دست زن و بچه اش را گرفته بود تابراى گردش بيرون بروند، پارك جنگلى چيتگر خلوت بود و هنوز خانواده ها به آنجا نيامده بودند با خودرو بين درختان حركت كرد تا جاى مناسبى براى چادر زدن پيدا كند. در ضلع شرقى جنگل چيتگر جاى مناسبى پيدا شد. پس از اينكه خودرو را در گوشه اى پارك كرد همه وسايل را از صندوق عقب برداشت و به سمت درختى رفت كه برگ هايش سايه كامل را به وجود آورده بود. جاى خوبى بود، از سر و صداى بقيه خانواده ها حداقل تا ساعات شلوغى پارك دور بودند، چادر فنرى چهار نفره را باز كرد، گاز پيك نيك را در گوشه اى گذاشت و خودش سراغ كلمن آب رفت، هنوز چند قدمى با خودرو فاصله داشت كه صداى فرياد «سهيلا» را شنيد. وقتى برگشت همسرش را ديد كه در فاصله ۲۰ مترى چادر روى زمين نشسته و جيغ مى زند به تصور اين كه مار به «سهيلا» نيش زده است به سمت او دويد اما وقتى به همسرش رسيد او را ديد كه با انگشت دست به ضلع جنوبى پارك اشاره مى كند. جسدى درحالى كه لابه لاى ملحفه اى گلدار پيچيده شده بود زير درختى افتاده بود، از فاصله ۱۵ مترى خون هاى روى سر و صورتش ديده مى شد. «رسول» كه وحشتزده بود «سهيلا» و ستاره كوچولو را از آنجا دور كرد، چادر را جمع كرد و در حالى كه همه وسايل را در صندوق عقب خودرواش مى انداخت با موبايل به پليس زنگ زد. ساعت ۱۰ صبح جمعه بود كه به بازپرس شمس اطلاع دادند جسد دخترى جوان در پارك جنگلى چيتگر پيدا شده است. خيابان ها خلوت بود در كمتر از ۲۵ دقيقه خودروى بازپرس لابه لاى خودروهاى پليس و تشخيص هويت توقف كرد. خانواده هايى كه براى تفريح به پارك چيتگر آمده بودند يا به خاطر ترس آنجا را ترك مى كردند و يا از روى كنجكاوى دور نوار زرد رنگ بررسى صحنه قتل جمع شده بودند و حركات پليس را زير نظر داشتند. بازپرس شمس به آرامى به پاى درختى رفت كه جسد دختر نوجوان در آن افتاده بود، دخترى ۱۸ ساله كه مأموران در بازرسى از جيب هاى او هيچ مدرك هويتى اى به دست نياوردند. او مانتوى آجرى رنگ به تن داشت، يك روسرى سفيد خون آلود روى سرش بود، جوراب و كفش در پاهايش ديده نمى شد، شلوار سفيد رنگش گلى و خون آلود بود، همه دكمه هاى مانتو بسته و ناخن هاى بلندى داشت كه لاك آجرى رنگ به آن زده بود. مأموران تشخيص هويت در بررسى جسد، ضربات چاقوى بسيارى روى شكم، سينه و گردن را ديدند، روى دستان دختر جوان آثار تدافعى وجود داشت و لابه لاى انگشتانش زخم هاى عمودى ديده مى شد كه عمقى بود و مشخص مى كرد مقتوله مى خواست از خود دفاع كند. پزشك جنايى وقتى به بازرسى جسد پرداخت ديد كه همه خون بدن قربانى تخليه شده است و كاملاً لخته و سياه رنگ است. ۲۰ ضربه چاقو به بدن دختر ناشناس وارد شده بود و آثار ۴ ضربه چاقو نيز لابه لاى انگشتان دو دست او به دست آمد. دختر جوان ۴۸ ساعت پيش به قتل رسيده بود، اينكه روز چهارشنبه وى قربانى توطئه اى شده است مى توانست در جريان تحقيقات ثمربخش باشد. بازپرس شمس وقتى مى خواست پارك چيتگر را ترك كند دستور داد تا دايره گمشدگان پليس آگاهى فرار دختران را با اين جنايت مطابقت دهند. فرداى آن روز ۵۰ پرونده دختر فرارى روى ميز بازپرس قرار گرفت اما هيچكدام به چهره دختر ناشناس شباهتى نداشتند، سومين روز اين تحقيقات بود كه بازپرس شمس در راهروى دادسرا زنى را گريان ديد كه كيفى آجرى رنگ به دست داشت و ناله كنان فرياد مى زد كه دخترش اين بار كيف خود را همراه نبرده است و خبرى از او ندارد. جاى تعجب بود، مادرى از اينكه دخترش كيف خود را همراه نبرده بود گريه مى كرد به خاطر رنگ خاص كيف، بازپرس شمس به ياد دختر ناشناس افتاد و از آن زن خواست به اتاقش برود، مادر «شراره» به او گفت كه اين بار فرار دخترش فرق دارد او هم كيف خود را جاگذاشته، هم پول هايش و از همه مهمتر شناسنامه اش را و مى ترسد براى دخترش اتفاقى افتاده باشد. وقتى بازپرس به مادر «شراره» گفت كه دخترش مانتوى آجرى رنگ، روسرى و شلوار سفيد به تن داشت اين زن لبخندى زد و سرش را به نشانه تأييد تكان داد و گفت: «چرا؟! همين مشخصات را داشت، او را ديده ايد، دختر بدى نيست فقط در خانه ماندن برايش سخت است!!» سرش را با تأسف تكان داد و بعد گفت: «خدا به شما صبر بدهد ديگر «شراره» نمى تواند از خانه فرار كند، او براى هميشه شما را تنها گذاشته است.» عصر آن روز بعد از اينكه مادر و دو برادر «شراره» در پزشكى قانونى تهران جسد دختر ناشناس را ديدند و تأييد كردند كه او همان «شراره» است هر سه در اتاق كشيك دادسراى امور جنايى روبروى بازپرس شمس نشستند تا از آنان تحقيق شود. مادر «شراره» گريه مى كرد و مى گفت كه دخترش راحت شد و همه را راحت كرد. * از كى «شراره» فرارى شد؟ - هنوز ۱۵ سال بيشتر نداشت كه با دخترى به نام «عصمت» آشنا شد. اطلاع نداشتم اين دختر خيلى ها را اغفال كرده است تا اينكه يك روز در راه مدرسه «شراره» را فرارى داد و با خود برد، بعد از سه ماه دخترم را در يكى از شهرهاى شمال و در خانه چند پسر تهرانى پيدا كرديم، آن پسرها به زندان افتادند و «شراره» پس از خوردن شلاق به خانه برگشت اما هيچ فايده اى نداشت او ديگر تحمل ديوارهاى خانه يا نوع زندگى ما را نداشت. در مدت فرارش عادت كرده بود هرطورى مى خواهد بگردد، من و برادرانش مخالف بوديم با اين حال سعى داشتيم او فرار نكند اما نشد و «شراره» باز هم فرار كرد. *علت فرارش را نمى دانى؟ - خوشگذرانى همين! در خانه همه چيز براى او فراهم بود حتى براى «شراره» كامپيوتر خريديم تا درخانه بماند اما بدتر شد. او دوست اينترنتى پيدا كرد و اين بار با او فرار كرد، حدود ۵ ماه دنبالش بوديم تا اينكه «شراره» را در قزوين پيدا كرديم، در سه سالى كه او خانه گريز بود حدود ۶ بار دستگير شد، يكبار هم به زندان افتاد اما بدتر شد تا اينكه آخرين بار يك ماه پيش او را در شهرك غرب در حالى كه با يك زن و ۵ دختر دور هم جمع شده بودند ودر واقع خانه فساد داشتند او را پيدا كرديم، «شراره» به زندان افتاد تا اينكه با وثيقه آزادش كرديم و به خانه برديم. * از كى دخترت را نديدى؟ - «شراره» قول داده بود ديگر شلوغ نكند، ما سعى كرديم به نوع پوشش او كه با مانتو، كيف آجرى رنگ و روسرى و شلوار سفيد تابلو بود ايراد نگيريم، مى دانستم توبه گرگ مرگ است اما پذيرفتم و از دو پسرم خواستم مراقب او باشند تا اينكه يك هفته پيش روز چهارشنبه بود وقتى از خانه مادرم برگشتم ديدم خبرى از «شراره» نيست، دو پسرم نيز در خانه نبودند. همه جا را گشتم اما خبرى از دخترم نبود، «حسين» و «عادل» هر دو از اينكه خواهرشان باز فرار كرده بود عصبانى بودند هر دو تهديد مى كردند دوباره خواهرشان را ببينند دست و پايش را زنجير ببندند و مثل حيوان با او رفتار كنند. * دو پسرت كجا بودند؟ - مى گويند دوستانشان به سراغشان آمده اند و آنان براى بازى فوتبال رفته اند، پسران خوبى هستند بعد از پدر خدا بيامرزشان هميشه عصاى دستم بودند، آن دو براى اينكه از دوستانشان خجالت نكشند از «شراره» قول گرفته بودند تا فرار نكند بعد با هم بيرون رفته اند و اى كاش نمى رفتند. بازپرس شمس وقتى مادر «شراره» با گريه اتاقش را ترك كرد از دو برادر خواست تا روبرويش بنشينند آن دو چهره اى گرفته داشتند و زيرلب چيزهايى زمزمه مى كردند، بدون اينكه وقت را از دست بدهد رو به «حسين» و «عادل» كرد و حرف هايى زد كه آن دو يكه خورده، محكم روى صندلى چسبيدند. بازپرس خيلى شمرده گفت: «شما دو برادر خسته شده بوديد، آبرويتان رفته بود، ذره ذره آب شدن مادر را مى ديديد و بى آبرويى خواهر سركش را به زور تحمل مى كرديد پس وقتى مادر نبود نقشه كشيديد بهترين راه براى خلاصى از دست «شراره» قتل او بود و شما او را كشتيد؟ نگوييد خير؟!» وقتى با سكوت دو برادر روبرو شد نياز ديد دليلش را بگويد، تنها يك دليل غيرقابل انكار كافى بود: «عجله داشتيد جسد را داخل ملحفه اى كه در خانه بود پيچيديد و با جاسازى كردن پشت خودرو به پارك چيتگر برديد، البته در اين بين كل خانه را تميز كرديد كه مادرتان نفهمد غافل از اينكه ماه پشت ابر نمى ماند.» «حسين» وقتى ديد بازپرس آنان را عامل قتل مى شناسد خواست «عادل» كه برادر كوچكترش بود بيرون از اتاق برود تا او اعتراف كند. او با بازپرس تنها مانده بود، با لكنت گفت: «من نقشه را كشيدم و «عادل» تقصيرى نداشت. من و برادرم در حياط خانه با دوستانمان قرار بازى فوتبال را مى گذاشتيم كه احساس كردم «شراره» مى خواهد از در ديگر خانه فرار كند، به داخل اتاق رفتم ديدم او مانتو و روسرى اش را پوشيده است با يك سيلى او را در اتاق روى زمين انداختم، نمى دانم چرا كنترل كارهايم را از دست داده بودم به آشپزخانه رفتم و چاقو برداشتم وقتى روبروى «شراره» ايستادم انگار ناشنوا شده بودم، التماس هايش را احساس مى كردم اما تاب مقاومت در برابر اينكه خودم را كنترل كنم نداشتم همينطور ضربه مى زدم او فرياد مى زد و سعى داشت دستانم را بگيرد و من همينطور چاقو مى زدم. بالا و پايين شكم و سينه و صورت و همه جا ضربه مى زدم تا اينكه «عادل» پشت دستانم را گرفت اما كار از كار گذشته بود و «شراره» بى جان روى زمين افتاده بود، همه جا را تميز كرديم، برادرم فقط گريه مى كرد و من را سرزنش مى كرد، من خودم نيز گريه مى كردم، جسد «شراره» را داخل ملحفه اى گذاشتيم بعد داخل صندوق عقب گذاشتيم، سپس به بازى فوتبال رفتيم وقتى به خانه برگشتيم مادرم نگران «شراره» بود. نزد او نقش بازى كرديم شب به بهانه جست وجو از خانه بيرون زديم و جسد را در پارك چيتگر رها كرديم.» توضيح كاملى بود، بازپرس شمس نياز ديد حرف هاى «عادل» را نيز بشنود، اين برادر كوچكتر وقتى با بازپرس تنها شد، گريه كنان گفت: «باور كنيد نمى خواستم اينطورى شود، خود «شراره» مقصر بود و وقتى ديدم مى خواهد پنهانى فرار كند با چاقويى كه از آشپزخانه برداشته بودم به سمت او حمله كردم اگر «حسين» بود نمى گذاشت اين كار صورت بگيرد او به همراه دوستانمان از حياط به كوچه رفته بود، ابتدا چند ضربه سطحى با چاقو به صورت خواهرم زدم و داد مى زدم كه مى خواهم بى ريختش كنم! تا اينكه او روى زمين افتاد و روى سينه اش نشستم چاقو را نشانش دادم و گفتم كه مى خواهم خلاصش كنم او با دو دست تيغه چاقو را گرفت و به التماس افتاد. ديگر گوشم به دروغ ها و قول هاى بى سروته اين دختر بدهكار نبود. با تمام توانم چاقو را كشيدم، دستانش را از فشار زخم تيغه چاقو باز كرد و من ديوانه وار به سر و صورتش ضربه چاقو زدم وقتى برادرم آمد كار از كار گذشته بود، او من را به باد كتك گرفت و كارى جز گريه كردن نداشتيم.»بازپرس شمس كه تصور مى كرد براحتى قاتل اصلى را شناسايى كرده است با اين دو ادعا خود را در برابر گره ديگرى ديد! مادر «شراره» تا وقتى ملحفه خون آلود را ديد و آن را شناخت، هر دو برادر آن شب بازداشت شدند و مادر در حالى كه تنها شده بود از دادسرا رفت، فرداى آن روز با دستور بازپرس «حسين» به اتهام قتل بازداشت موقت شد و «عادل» به اتهام كمك در پنهان كردن جسد با سپردن وثيقه آزاد شد تا مادرش تنها نباشد. *** خوانندگان گرامى ابتدا دليل بازپرس شمس در اينكه دو برادر در قتل «شراره» نقش داشته اند بيان كنيد، سپس بگوييد از كجا فهميد «حسين» برادر بزرگتر قاتل اصلى است؟ پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|