دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Aug 15, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۲۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
سرگذشت خودكامگى (۴)
توتاليتاريسم
مردنى نيست
223887.jpg
عزت الله فولادوند
سابقاً تصور بر اين بود كه بافت رژيمهاى توتاليتر آنچنان محكم و دستگاه فرماندهى آنها به قدرى نفوذناپذير است كه تنها چيزى كه امكان دارد به برافتادن و سقوطشان بينجامد، جنگ خارجى است. شكست در جنگ جهانى دوم از طرفى رژيم هيتلرى را نابود كرد ، و از طرف ديگر به مخالفان موسولينى در ايتاليا جرأت داد تا حكومت او را براندازند. ولى رژيمهاى كمونيستى شوروى و اروپاى شرقى نه در جنگهاى خارجى درگير بودند تا شكست بخورند و نه در داخل، پيكارهاى چريكى داشتند. علت العلل سقوط، تصلب ايده ئولوژى رسمى بود كه توان پاسخ گفتن به چالشهاى ناشى از دگرگونيهاى جهان امروز را از دست داده بود. ولى براى درك بهتر مسأله، بايد قدرى دقيق تر به عوامل سقوط نگاه كنيم. به طور كلى اين عوامل را مى توان به دوگروه تقسيم كرد؛ اقتصادى از يك طرف و سياسى و اخلاقى و معنوى از طرف ديگر.
۱. عوامل اقتصادى. كشورهاى اروپاى شرقى و شوروى فقير و گرسنه نبودند. مشكلشان اين بود كه تصميمات اقتصادى در آنها بر پايه اراده سياسى گرفته مى شد، نه براساس مكانيسم بازار. چون قيمت واقعى هر چيز، اعم از كالا و نيروى كار، ناديده انگاشته مى شد نه اين امكان از بين مى رفت كه ببينند كدام مؤسسه سودآورتر و كدام شيوه توليد كارآمدتر است. معيار موفقيت هر مدير اين بودكه بيشتر توليد كند و كارگران بيشترى را به كار بگمارد و از راههاى سياسى كارى كند تا سرمايه هاى دولتى بيشتر به مؤسسه او جلب شود، نه اينكه كيفيت كالاها و سود واقعى را بالا برد. نظام به حفظ اشتغال كامل و جلوگيرى از افزايش بهاى كالاهاى مصرفى متعهد بود واين امر مانع اصلاحات واقعى در صنايع مى شد.
لنين و استالين و ديگر رهبران كمونيست معتقد بودند كه با برنامه ريزى سوسياليستى زودتر و بهتر بر مقصود خواهند رسيد تا با تكيه بر نيروهاى بى رحم و بى ثبات بازار. آنان موفق شدند، ولى آنچه به وجود آوردند صنايع عظيمى بود براساس مدل صنعتى اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم كه شوروى را به پايه يكى از بزرگترين قدرتهاى نظامى جهان رساند، اما مؤسسات كوچك ونوآوريها و توان انطباق با دگرگونيهاى جهان و برآوردن نيازهاى مصرف كنندگان در آن جايى نداشت. مدل استالينيستى خشك و جامد شده بود و مديران تابع اراده سياسى حزب در برابر تغييرات واقعى ايستادگى مى كردند. جامعه روز به روز از كمبودها ناراضى و بدبين تر مى شد و خشكى و جمود برنامه گذاران راه گذر به مراحل پيشرفته تر صنعتى - يعنى عصر پتروشيمى، الكترونيك و انفورماتيك و بيوتكنولوژى - را سد مى كرد.
۲ . عوامل سياسى و اخلاقى و معنوى . در ك مشكلات اقتصادى بى شك مهم است. اما آنچه به عقيده تحليلگران براستى كمونيسم را در اروپاى شرقى برانداخت، دگرگونيهاى سياسى واخلاقى بود.
بهترين راه برخورد با اين مسأله، توجه به مفهوم قديمى مشروعيت است. دگرگونيهاى بزرگ سياسى هنگامى روى مى دهند كه نه تنها خواص، بلكه بخش بزرگى از روشنفكران و عامه مردم اعتماد خويش را به نظام سياسى كشور از دست داده باشند. تا هنگامى كه صلح و ثبات سنجى و احساسات ملى وجود داشته باشد و تأسيسات زيربنايى و پليس و ارتش و تشكيلات حكومتى با حفظ موازين قانونى به كار ادامه دهند، حتى به رغم مشكلات اقتصادى، بحران داخلى و وضع انقلابى ايجاد نمى شود.
تا اواخر دهه ۱۹۴۰ ، كمونيسم حتى در اروپاى شرقى در ميان كادرها و گروه بزرگى از جوانان آرمان خواه از مشروعيت برخوردار بود. استالين اتحاد شوروى را در جنگ با آلمان نجات داده بود و ادعاى اينكه ماركسيسم ـ لنينيسم موج مترقى آينده است، چندان گزاف به نظر نمى رسيد.
بسيارى از روشنفكران اروپايى شيفته نويد كمونيسم بودند. سركوب و اختناق دوره استالين برخى از مؤمنان را دلسرد كرده بود، ولى پس از مرگ او، بهسازى و اصلاح امكان پذير به نظر مى رسيد. اما با سركوب جنبش آزادى خواهى چكها در زمان برژنف در ۱۹۶۸ اميدها مبدل به يأس شد.
مدل استالينيستى جباريتى توأم با فساد ايجادكرده بود. زورگويى در رأس سبب شده بود كه دستگاه ديوانى و ادارى از بالا تا پايين به زورگويى و فساد آلوده شود. هرگز زورگويان صدرنشين جز به كمك مأموران مطيع قادر به اجراى منويات خود نيستند و بهايى كه بايد در ازاى آن بپردازند باز گذاشتن دست زيردستان براى بهره بردارى از قدرت از راه فساد است.
تعديات و زورگوييهاى مأموران خرده پا ممكن بود با آرمانهاى ايدئولوژيك لنين و استالين و مائو منطبق نباشد، ولى عملاً و مآلاً باعث انزجار تدريجى از فساد و تقلب و حقه بازى كل نظام شد.مردم، به ويژه شهرنشينان، در فضايى به شدت سياسى به سر مى بردند كه بى وقفه در آن سخن از عدالت و برابرى و پيشرفت به گوش مى خورد ولى در عمل عكس آن ديده مى شد، و اين تضاد نفرت و انزجار و بى اعتمادى به وجود مى آورد. كمونيسم موفق شده بود جمعيت شهرى آگاه و تحصيلكرده اى سرشار از آمال و انتظارات ايدئولوژيك و انقلابى به وجود آورد ولى زورگويى و فساد آن سبب بيزارى همان جمعيت و نهايتاً فروپاشى تدريجى رژيم شد.
مقاومت انقلابى به شيوه هاى سنتى، مانند ريختن به خيابانها وعمليات مخفى، بيهوده بود زيرا به سركوب نظامى و پليسى منجر مى شد، بنابراين اول روشنفكران و بعد گروه گروه مردم عادى كم كم پشت به دولت كردند و به تدريج مشروعيت نظام را از بين بردند. رژيمهاى كمونيستى به ظاهر مقتدر و شكست ناپذير بودند، اما پوسيدگى از درون آرام آرام گسترش پيدا مى كرد. جالب اينكه تا ۱۹۸۹ و فروپاشى نهايى، هيچ كس، حتى گورباچف و احزاب كمونيست اروپاى شرقى و كارشناسان خارجى و سرويسهاى اطلاعاتى ناتو و پيمان ورشو، هنوز درست پى نبرده بودند كه ورشكستگى اخلاقى و معنوى رژيمهاى كمونيستى تا چه حد امكان تجديد مشروعيت آنها را نابود كرده است.
شكست كمونيسم در آلمان شرقى از بسيارى جهات نمودار بالاترين شكست بود. آلمان شرقى كشور تنگدستى نبود. به طور متوسط ، از هر پنج نفر، يك نفر اتومبيل داشت. حتى در آلمان غربى عده اى مى گفتند كه كمونيسم در آن سوى ديوار برلين موفق بوده زيرا جامعه اى ملايم تر و مهربان تر از جامعه خودشان ايجاد كرده كه غلبه در آن با ماديگرى و بى رحمى بازار آزاد است. ولى اين تصور نادرست نيز يكى ديگر از ثمرات انديشه كسانى از آب درآمد كه آرزو را به جاى واقعيت مى گرفتند.
پرسش بزرگ اين است كه پس چه شد؟ پاسخ اين است كه شالوده اخلاق معنوى كمونيسم نابود شده بود.حتى مصادر امور به مشروعيت خودشان اعتقاد عميق نداشتند. روشنفكران با همه ناتوانى ظاهرى اين احساس يأس اخلاقى و معنوى را با اعتراضهاى جسته و گريخته و تحليلهاى آميخته به كنايه، در ميانه مردم دامن مى زدند و جمعيت شهرنشين آنقدر سواد و آگاهى داشت كه بفهمد جريان چيست. آثار چنين وضعى دهها سال اندك اندك روى هم انباشته شد.كسانى كه روزگارى ايمان مى ورزيدند و رؤياهاى طلايى در سر داشتند از صحنه رانده شده بودند يا خودشان بيرون رفته بودند و كسانى جايشان را گرفته بودند به هيچ چيز باور نداشتند زيرا به تدريج پى برده بودند كه همه چيز دروغ است. نه فقط دانشجويان، بلكه حتى دانش آموزان آنقدر از وضع دنيا اطلاع داشتند كه بدانند دروغ شنيده اند و فريب خورده اند.
روشنفكرانى كه در فلسفه و هنرها و ادبيات دست داشتند، طبقه متوسط را مخاطب قرار مى دادند و روز به روز عده بيشترى را متوجه ژستهاى ميان تهى و دروغها و تباهى هايى مى كردند كه نظام را از درون مانند خوره نابود مى كرد. اينها همه سبب تزلزل اراده مقاومت كسانى شد كه قدرت را به دست داشتند. روشنفكران و طبقات متوسط شهرنشين و صاحبان حرفه و تخصص تشخيص مى دادند كه رژيمهاى كمونيستى حاكم بر آنها با همه خدماتى كه ممكن است در گذشته كرده باشند، در حال حاضر بى انصاف و نادرست و نيرنگبازند و به اين جهت مشروعيت ندارند.
فروپاشى نظامهاى شوروى و اروپاى شرقى بيش از آنكه ناشى از مشكلات صنعتى و اقتصادى باشد،  معلول همين ورشكستگى معنوى و اخلاقى بود كه آمارگران كمتر توانسته اند با اعداد و ارقام كيفيت آن را اندازه بگيرند.
پس تاريخ نشان داد كه توتاليتاريسم نيز اعم از انقلابى و ضد انقلابى و چه راستگراى افراطى و چه چپ گراى تندرو، گرچه پيشرفته ترين و ساخت يافته ترين و منضبط ترين نوع ديكتاتورى است، باز هم تابع گردش روزگار و خلل پذير است و فقط جنگ و تجاوز خارجى نيست كه سبب برافتادن آن مى شود.
با اين حال، چنان كه پيشتر نيز اشاره كرديم، هرگز نبايد دل خوش داشت كه توتاليتاريسم و به طور كلى ديكتاتورى مرده و به زباله دان تاريخ رفته است. نخست اين كه توتاليتاريسم نيز مانند هر مرضى، بعضى عواقب و ضعف ها به دنبال مى آورد. اگر فرهنگ دموكراسى و احترام به حقوق و آزادى هاى ديگران در جامعه اى از اصل به وجود نيامده باشد يا در نتيجه توتاليتاريسم ضعيف و نابود شده باشد، استقرار دموكراسى و مشاركت عمومى در آن جامعه با مشكلات بزرگ و گاهى چيرگى ناپذير روبه رو خواهد شد.
به علاوه، سرنگونى توتاليتاريسم ممكن است باعث انفجار تعارضات قومى و طبقاتى و خارجى شود و ايجاد دموكراسى را دشوار و بلكه محال كند.
دوم اين كه، دشمن بزرگ هميشه در درون ماست. به تعبير پيشينيان، جهاد اكبر با نفس است. آنچه به ايجاد و استقرار دموكراسى يارى مى دهد اين است كه مردم منافع جمع را فداى مطامع زودگذر و تنگ نظرى هاى خود نكنند، در شخصيت خويش اقتدارگرا نباشند، عقل و استدلال را بر شور و احساسات آنى مرجح بدانند، شيفته قدرت نشوند، نخواهند ضعف خويش را با پناه جستن در سايه قدرتمداران جبران كنند، نخواهند با غوطه ور شدن در انبوه خلق مصنوعاً و مجازاً كسب هويت كنند، به فرديت خود احترام بگذارند، آنچه را مى شنوند و مى خوانند به محك خرد بزنند، هر كهنه اى را عتيقه گرانبها و هر نوظهورى را شايسته تقليد نپندارند و خلاصه اين كه به گفته كانت در نوشته مشهورش «روشنگرى چيست؟» از مرحله صغارت و عدم بلوغى كه خود بر خويشتن تحميل كرده اند بيرون بيايند و خود انديش شوند.
اين ها همه ياوران دموكراسى و حكومت قانون ، و دشمنان ديكتاتورى هستند. در نمايشنامه بزرگ آلبركامو، «كاليگولا»، هنگامى كه سرانجام مخالفان ديكتاتور رومى به گرد او حلقه مى زنند و او را زير ضربات خنجر از پاى در مى آورند، در آن شور و غوغا، واپسين فريادى كه از گلوى آن فرمانرواى بى رحم و خودكامه به گوش مى رسد اين است كه: «من هنوز زنده ام».
تا مردم هر جامعه نخواهند، ديكتاتورى هرگز نمى ميرد. واسلاو هاول، يكى از قهرمانان دموكراسى در عصر ما بارها گوشزد كرده است توتاليتاريسم ممكن است موج آينده باشد. بذرهاى اين شر بزرگ را او در بوروكراسى، توسعه بى امان تكنولوژى، دشوارى اداره جوامع مدرن، فنون پيشرفته تصرف در اذهان و افكار، مصرف گرايى بى حد و مرز و استعداد نابخردانه بسيارى از افراد در همرنگى با جماعت مى بيند. دشمن ديكتاتورى كسى است كه با اين آفات به پيكار برخيزد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |