|
درباره «دوستى» و «تكواندو» و «گربه» با يوسف كرمى:
آدم فضايى نيستم
|
|
|
منصور ضابطيان
تأثير گذاران بر يوسف كرمى
پدرم پدرم مرد بزرگى بود. مرد كم سوادى كه هشت تا بچه داشت. اما همه شان را فرستاد درس بخوانند و كسى شوند. شايد من ناموفق ترين شان باشم. خواهرانم ليسانس هستند، يك برادرم مهندس معمارى است، يكى شان حسابدار است و ... به ثمر رساندن هشت تا بچه كار سختى بود. به سختى كار كرد و همه زندگى اش را خرج ما كرد. مادر پدرم براى كار هميشه در سفر بود و مادرم در سال هاى زيادى مسؤوليت همه زندگى را برعهده داشت. توى فاميل همه به مادرم به چشم يك مرد نگاه مى كنند. او نيمه بزرگتر مسؤوليت هاى زندگى ما را به دوش گرفت و موفق هم شد. همسرم او تحول بزرگى توى زندگى من ايجاد كرد. وقتى ازدواج كردم انگيزه بيشترى براى زندگى ورزش پيدا كردم. او هم به من كمك مى كند كه موفق باشم و هم من سعى مى كنم موفق بشوم كه بتوانم او را خوشحال كنم. تكواندو نمى دانم اگر تكواندو نبود چه كار مى كردم. تكواندو باعث شد كه به شهرت و مقام برسم. هميشه فكر مى كنم اين تكواندو بود كه مرا به يك آدم موفق تبديل كرد. البته خدا مى داند، شايد اگر تكواندو وجود نداشت آدم موفق ترى مى شدم. ولى راضى هستم. خدا را شكر.
۱- چند هفته اى به خاطر يك سفر طولانى، گفت وگو هاى «خانه دوست كجاست؟» به چاپ نمى رسيد. در اين مدت مورد تهاجم بمب هاى اى ميلى قرار گرفتم كه علت را مى پرسيد. خيلى ها را جواب دادم و خيلى تر ها روى زمين ماند كه از همه عذرخواهى مى كنم. ۲- يوسف كرمى چهره دوست داشتنى است. اگر چه تكواندو كار است و اگر چه بارها به خاطر تكواندو مدال هاى درخشان برگردن آويخته، اما آرام است و دوست داشتنى. وقتى كنارش هستيد، هيچ نشانه اى از اينكه قدرتمند است و قهرمان از خود بروز نمى دهد. لهجه آذرى شيرينى دارد. به سادگى يك جوان آذرى حرف مى زند. قرار ما از ساعتى كه توافق كرده بوديم عقب تر افتاد چون يوسف نتوانسته بود محل قرار را پيدا كند. مرتب تلفن مى زد و مى پرسيد كه از كجا بايد بيايد... اصلاً بقيه اش را خودتان بخوانيد. * توى نيم ساعت گذشته چند بار زنگ زدى، مسير را تكه تكه مى پرسيدى. هميشه مسيرها را اينقدر سخت پيدا مى كنى؟ - خب اينجا تهران است و براى كسى كه بچه تهران نباشد، پيدا كردن مسيرها كمى سخت است. تازه من تاحالا اين طرف ها هم نيامده بودم. ولى توى زندگى مسيرها را زودپيدا مى كنم. * واقعاً؟ چطورى اين كار را مى كنى. - با پيدا كردن هدف. وقتى آدم هدفش مشخص باشد مسيرش را هم درست انتخاب مى كند. البته برعكسش هم هست. وقتى مسير را درست انتخاب كنى راحت تر به هدف مى رسى. الآن من يك مسير را اشتباه آمدم و هر دو نيم ساعت معطل شديم. توى زندگى از اين نيم ساعت ها زياد پيش مى آيد. وقتى توى شهر مسير را اشتباه بيايى مى توانى دوباره برگردى ولى در زندگى اگر مسير را اشتباه بروى مى بينى رفته اى تا آخر. * چه مى كنى كه اين اشتباه ها پيش نيايد؟ - مشاوره مى كنم. تا وقتى درباره چيزى اطمينان كامل نداشته باشم عمل نمى كنم. اطلاعات لازم را مى گيرم و بعد مى روم سراغ آن چيز. * مثلاً درباره رفتن به تكواندو مشاوره كردى؟ - درباره تكواندو، نه. ولى درباره ورزش هاى رزمى چرا. البته آن موقع كلاس چهارم دبستان بودم و اين مسأله چندان برايم مشخص نبود. اما موفقيتم در تكواندو را علاوه بر اينكه مديون اراده و زحمتم هستم، مديون تلاش و تحقيق هم مى دانم. من از همان اوايل خيلى با مصمم شروع كردم و هدف داشتم. * اين هدف ها را توى زندگى هم دارى؟ - بله، دارم. بى هدف كه اصلاً نمى شود زندگى كرد. * الآن هدفت در زندگى چيست، مى خواهى فقط يك قهرمان بمانى؟ - زندگى يك ورزشكار خيلى سخت است. يك آدم عادى هر چقدر هم توى خانواده اش مطرح باشد توى اجتماع مطرح نيست. اما ورزشكار يك چهره شناخته شده است. توى فاميل، توى جامعه، بين دوستان و ... الگو مى شود. اين كار آدم را سخت مى كند. پوشش ما، طرز حرف زدن مان، رفتارمان و... زير ذره بين است. بايد حواسمان را جمع كنيم تا به مشكلى بر نخوريم. * جالب است. - بله جالب است. * نه، از اين نظر جالب است كه همه ورزشكارها از اين حرفها مى زنند ولى رفتار اغلب شان چنين چيزى را نشان نمى دهد. - من شخصاً اين كار را مى كنم. من اگر لباس بد بپوشم، فردا داداش كوچكم هم اين كار را مى كند، من دوست ندارم او اين جورى باشد. * ولى تو اگر قهرمان هم نبودى باز هم ممكن بود برادر كوچكت مثل تولباس بپوشد. - بله ولى فقط او مى پوشيد. از يك قهرمان الگو بردارى مى شود. توى خارج وقتى يك ورزشكار موهايش را بلند مى كند فردا مردم موهايشان را مثل او درست مى كنند. من اگر معروف نباشم و يك لباس بدبپوشم همه مسخره ام مى كنند ولى اگر معروف باشم و يك لباس بد بپوشم همه فكر مى كنند كار خوبى كرده ام. * دوستانت هيچ وقت از تو الگو بردارى كرده اند؟ - بله، خيلى وقت ها. * دوستانى هم داشته اى كه به تو بگويند اين لباس يا اين مدل مو يا اين رفتار براى تو كه قهرمانى خوب نيست. - من تا حالا يادم نمى آيد كه بدون دوستانم براى خريد لباس جايى رفته باشم. آن موقع ها پيش مى آمد كه بعضى وقت ها بد لباس بپوشم ولى الآن چند ساليست كه جورى لباس نمى پوشم يا مدل موهايم طورى نيست كه كسى بهم تذكر بدهد. * هنوز هم با دوستانت مى روى لباس مى خرى؟ - بله با دوستان نزديكم كه توى كرج يا تهران هستند. * اسم شان چيست؟ - آقاى بى باك، آقاى اميريان، آقاى شمس. * آقاى بى باك را «آقاى بى باك» صدا مى كنى؟ - نه، مهدى صدايش مى كنم. اينجا چون ديدم مصاحبه است گفتم تحويلش بگيرم. * قديمى ترين دوستت كيست؟ - آقاى محمدرضا مهديزاده كه ما تكواندو را از بچگى با هم شروع كرديم و هنوز هم با هم هستيم. از سال ۷۱ تا الآن ... يك دوست هم داشتم به اسم حامد كه اول دبستان با هم دوست بوديم ولى الآن ديگر نمى دانم كجاست. * دوستانى دارى كه حاضر باشند سرشان را به خاطرت بدهند؟ - نمى دانم ولى خيلى از دوستانم رويم تعصب دارند و حاضر نيستند بشنوند كسى پشت سر من حرف مى زند. وقتى توى يك مسابقه مى بازم خيلى هايشان ناراحت مى شوند. مى گويند ما روى برنده شدن تو شرط بسته بوديم و باختيم. * پس، از اينكه خودشان باخته اند ناراحتند. - از هر دو تايش ناراحتند. اين دوست ها انگيزه آدم را براى برنده شدن بيشتر مى كنند. * وقتى مى بازى و بر مى گردى با تو برخورد بد هم مى شود؟ هيچ وقت كسى به تو توهين كرده؟ - توهين نه، ولى به قول معروف قهرمان زنده را عشق است. تا وقتى مدال بياورى روى بورسى ولى خدا نكند يك روزى ببازى آن موقع هيچ كس سراغت نمى آيد. بدتر از آن اين است كه آسيب ببينى. ديگر فراموش شده اى رفته اى پى كارت. الآن همين دوستم، مهدى بى باك اولين مدال طلاى تكواندو را براى ايران گرفت. يك بدشانسى آورد و پايش دو سال توى گچ بود. يك نفر از مسؤولين نيامد يك سرى بهش بزند. حالا كه دوباره به ورزش برگشته دلسرد شده، ديگر آن انگيزه قبل را ندارد. بدبختانه توى جامعه ما تا روى بورسى تحويلت مى گيرند. يكبار ببازى همه فراموشت مى كنند. اگر ببرى توى تلويزيون دعوتت مى كنند و ازت تعريف مى كنند ولى وقتى ببازى نمى آورندت جلوى دوربين تا بگويى به چه دليل و چرا باختى. شايد من هم دلايل قابل قبولى داشته باشم. * خب، تو كه مى گويى اينقدر دلسردت مى كنند چرا نمى روى سراغ يك كار ديگر. - سراغ چه كارى بروم؟ اين حرفه من است. خود تو ممكن است بارها از كار روزنامه نگارى خسته شده باشى ولى كنارش نگذاشته باشى. ما معتاد به ورزش هستيم. شايد يك روز تكواندوى حرفه اى را كنار بگذارم اما تكواندو را كنار نمى گذارم. * خب آن روز چى كار مى كنى؟ - سعى مى كنم به خانواده ام برسم. خانواده هاى ما خيلى سختى مى كشند. صبح زود مى آييم بيرون و آخر شب خسته و مانده بر مى گرديم خانه و مى خوابيم تازه وقتى كه آسيب مى بينيم يا نزديك مسابقه هستيم كه ديگر هيچ كس نزديكمان هم نمى تواند بشود. من سعى مى كنم آن موقع به خانواده ام برسم. * كار خوبى مى كنى ولى اينكه نشد شغل! منظورم اين است كه در آن شرايط شغلت چه خواهد بود؟ - حقوقى كه به ورزشكاران ايرانى مى دهند، حقوقى نيست كه بشود با آن زندگى كرد. * مى توانم بپرسم چقدر است؟ - فرق مى كند. وقتى در اردو هستيم ماهى ۱۵۰ دلار مجردها و ۱۸۰ دلار متأهل ها مى گيرند. وقتى هم كه در اردو نيستيم هيچ چى. البته آنهايى كه مدال آورده باشند حقوق مختصرى از صندوق حمايت از قهرمانان مى گيرند كه خيلى كم است. * با اين پول ها مى توانى زندگى كنى؟ - نه * پس چى كار مى كنى؟ براى الآن و آينده ات؟ - در كنارش كارهاى ديگر هم مى كنيم. * چى كار مى كنى؟ - كار آزاد مى كنم. * چه كار آزادى؟ - هرچى پيش بيايد. با دوستانم كار مى كنم. * مثلاً چى؟ - خريد و فروش زمين مى كنم. * اين تو را عصبانى نمى كند كه به جاى اينكه ذهنت را معطوف كارت بكنى نگران بالا و پايين رفتن قيمت زمين باشى؟ - چرا، به شدت تو كارم تأثير مى گذارد. من اگر تأمين باشم، با تمام قوا براى كشورم تمرين مى كنم. ولى وقتى يكسره نگران آينده ام باشم طبيعى است كه نتوانم درست كار كنم. ورزش ما اسمش حرفه اى است ولى واقعاً حرفه اى نيست. * همتاهاى تو در جاهاى ديگر دنيا چطور هستند، آنها هم توى كار خريد و فروش زمين هستند؟ - نه، آنها سال هاست كه اين مراحل را طى كرده اند و به يك رفاه نسبى رسيده اند. پاداشى كه يك قهرمان صاحب مدال در آنجا مى گيرد خيلى بيشتر از پاداشى است كه ما مى گيريم. تازه تبعيض هم وجود ندارد. اينجا وقتى فوتباليست ها مى روند جام جهانى به هر كدام يك زانتيا مى دهند، اما به بقيه قهرمانها چى مى دهند؟ وقتى يك فوتباليست به جام جهانى مى رود كلى پاداش مى گيرد ولى يك تكواندو كار تنها وقتى آن پاداش را مى گيرد كه مدال طلا بياورد. تازه آن پاداش هم فقط به او داده مى شود نه به همه اعضاى تيم. در حالى كه ذخيره هاى تيم فوتبال هم به يك اندازه پاداش مى گيرند... من مى خواهم بگويم مشكل ما فقط اين نيست كه با خارجى ها فرق داريم، خودمان هم با خودمان فرق داريم. * بالاخره نگفتى هدفت چيست ها... - قهرمانى المپيك * بعدش چى؟ - اين آخرش است... بعد ركورد ورزش ايران را مى زنم. * بعدش چى؟ - بعدش ديگر هيچ چى. همه چى تمام مى شود. آن موقع اسطوره مى شوم. * دوست دارى اسطوره شوى و عكست را روى ديوار بزنند؟ - نه، برايم اهميتى ندارد. بيشتر دوست دارم خوشنام باشم. به من لقب هاى مختلفى داده اند اما من هميشه گفته ام دوست ندارم با لقب هايم زندگى كنم، دوست دارم با اسمم زندگى كنم. * چه لقب هايى بهت داده اند. - لقب هاى مختلف، مثل آدم فضايى يا تانك. * هيچ وقت دوست نداشته اى يك آدم فضايى باشى؟ - نه... اهل تخيل نيستم. * يعنى در خيالت هيچ وقت فكر نمى كنى اگر بروى روى سكوى قهرمانى المپيك چى كار مى كنى؟ - اين تخيل نيست. اين هدف من است. خيلى دور از ذهنم نيست. * بهش فكر كرده اى؟ - آره. * چى كار مى كنى؟ - هيچ چى، به ياد همه آنهايى مى افتم كه كمكم كرده اند. و فكر مى كنم چند دقيقه ديگر كه پايين بيايم همه چيز تمام شده است. * فكر كن تكواندويى وجود نداشت و تو قرار بود يك يوسف كرمى ديگر باشى، چى مى شدى؟ - درس مى خواندم. از بچگى دوست داشتم دكتر باشم ولى نشد. * اگر امروز عصر قرار بود يك مهمانى عصرانه بدهى و فقط چهار نفر از دوستانت را مى توانستى دعوت كنى، چه كسانى را دعوت مى كردى؟ - دوست يا فاميل؟ * دوست. ـ من به آنهايى كه نزديكم دعوتشان مى كردم. مجيد افلاكى را دعوت مى كردم، مرتضى رستمى را دعوت مى كردم، بعد ... آخه من دوست زياد دارم. * من هم نگفتم دوست كم دارى. - نه، مى دانى چه جورى است؟ مثلاً من دوستان صميمى زياد دارم ولى گروه گروه هستند. * من به تعداد دوستانت كارى ندارم، شايد ده ميليون دوست داشته باشى. من مى گويم فقط حق چهارتا انتخاب دارى. آن چهار نفرچه كسانى هستند؟ - يعنى غذا مى خواهم بهشان بدهم؟ * هرچى دوست دارى بهشان بده، شام، چاى، آب... آن چهار نفر چه كسانى هستند؟ - يعنى همين جور عشقى مى خواهيم بهشان چيزى بدهيم يا در زمينه خاص مى خواهم مشورت كنم. * آقاجان، عزيزمن... فرض كن امروز عصر بى كارى، مى خواهى با چهارتا از دوست هايت حال كنى. به چه كسانى زنگ مى زنى كه بيايند پيشت؟ - مجيد افلاكى و مرتضى رستمى... * اينها را كه گفتى. - آهان... هادى ساعى و مهدى بى باك. * اگر قرار بود مسافرت هم بروى با همين چهار نفر مى رفتى؟ - آره، چون ما حداقل هفت سال است كه همديگر را مى شناسيم و با اخلاق و روحيات هم آشناييم. * بگو بخند هم داريد؟ - حسابى. * به نظر نمى رسد اهلش باشيد. - چرا هستيم. ظاهرمان اين طورى است. ما آنقدر مجبور بوده ايم توى زمين خشن باشيم كه قيافه مان اين طورى شده است. روى تشك كه نمى شود لبخند زد. ما اين طورى عادت كرده ايم ولى اهل شوخى هم هستيم. من وقتى به دوستانم مى رسم و مى خواهم سلام و عليك كنم، يك مشت به آنها مى زنم و حالشان را مى پرسم. * قربانت، روى دوستى با من يكى حساب نكن. - (مى خندد) يواش مى زنم. * همه ما يك دنياى خصوصى داريم. تو هم حتماً دارى. دنياى خصوصى تو چه شكلى است؟ - من وقتى تنها مى شوم خيلى فكر مى كنم و اين فكرها گاهى اذيتم مى كند. مثلاً الكى مى نشينم فكر مى كنم اگر يك روز آنهايى كه دوست دارم را از دست بدهم چه اتفاقى مى افتد، چطور بايد آن را تحمل كنم. يك سرى از مشكلات جامعه هم واقعاً اذيتم مى كند. دوست ندارم كسى را گرسنه ببينم ، معتادها را كه مى بينم عذاب مى كشم. * هيچ شىء خاصى توى دنيايت وجود ندارد. خرت و پرتى كه واقعاً مال خودت باشد و نخواهى آن را از دست بدهى. - نه، هيچ چيز، حتى مدال هايم را هم اين طرف و آن طرف مى اندازم. بعد خواهر و برادرهايم بر مى دارند و قاب مى كنند. من معتقدم افتخارات آدم بايد توى ذهن آدم بماند نه توى دكور خانه اش. من لحظه هاى خاص ورزشى ام را هيچ وقت يادم نمى رود. * يكى از اين لحظه ها را شرح بده - من هيچ وقت توى مسابقه ها داد نمى زنم اما يادم مى آيد كه وقتى اولين مدال طلاى تكواندوى نوجوانان را براى ايران گرفتم آنچنان فرياد مى كشيدم كه هنوز صدايش توى گوشم است. * لحظه هاى بد هم در ذهنت مى ماند؟ - آره، مثلاً در بازى هاى پوسان كه مرا بازاندند. اشكم در آمد. * چرا هميشه «مى بريد» اما هميشه «مى بازانند» تان؟ - نه، اين يك واقعيت است. من توى المپيك باختم، پايش هم مى ايستم اما آنجا واقعاً حقم را خوردند و مرا بازاندند. * مگر چقدر مى توانند آدم را ببازانند. وقتى تو آنقدر قوى باشى كه پشت سر هم امتياز بگيرى، ديگر نمى توانند حقت را بخورند. - درست، ولى بايد ببينى حريفت كيست. وقتى فرانسه و برزيل مسابقه فوتبال مى دهند، نمى توانى به يكى شان بگويى همان اول كار پنج تا گل به حريف بزن كه كسى نتواند حقت را بخورد. آنها هر دو هم سطح هستند. * توى زندگى ات هم لحظه هاى خاص دارى؟ - بله روز ازدواج و روز آشنايى با خانمم. * روز آشنايى با خانمت چند شنبه بود؟ - چند شنبه اش را يادم نيست ولى لحظه اى كه با هم رفتيم يك جايى نشستيم را يادم هست. * چه ساعتى بود؟ - بعد از ظهر بعد از تمرين. * كجا رفتيد؟ - يك كافى شاپ بود. رفتيم قرار خواستگارى را بگذاريم. * آدم ترسو يى هستى؟ - فكر نمى كنم. * از چى مى ترسى؟ - از گربه * شوخى مى كنى! قهرمان تكواندوى ايران از گربه بترسد؟ - الآن لابد اين ترس ريشه در بچگى ام دارد. الآن البته كمتر شده ولى تا همين چند سال پيش اگر اين طرف كوچه يك گربه بود راهم را كج مى كردم و از طرف ديگر مى رفتم. بدبختانه خانمم هم گربه دوست دارد. همين چند وقت پيش هم يك گربه آورده بود توى خانه كه بزرگش كند. * چى شد؟ هنوز هست؟ - نه، خوشبختانه مرد. * خوشبختانه؟ خيلى بى رحمى. - خوب چى كار كنم، مرد ديگر. من كه چندشم مى شد. خانمم نازش مى كرد، بهش شير مى داد. وقتى مرد گفتم خدا را شكر اگر قرار بود زنده بماند من بايد چى كار مى كردم... ولى خانمم چند روز برايش گريه مى كرد. * آيا مى دانى تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟ - تمساح چيه؟ سوسماره چيه؟ * بى خيال! به يكى گفتند فلان چيز را نخور مريض مى شوى. گفت مريضى چيه؟ گفتند بى خيال! بخور. - يعنى تفاوتشان را مى خواهى؟ * بله. - فكر مى كنم تمساح خشن تر و بى رحم تر است ولى سوسمار بهتر است. * صرف نظر از اين تفاوت، اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟ - آدم هايى را مى خوردم كه براى ديگران مشكل درست مى كنند. البته نمى خوردمشان فقط سعى مى كردم اذيتشان كنم. من تمساح مردم آزارى نمى شدم.
|