سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴ -
Tue, Aug 16, 2005
جوان
۳۲۲۳
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
گزارشى از فعاليت انجمن ام.اس ايران
نگاهى به آنچه امروز «دو»نام دارد:
حرف دل
آزادى
عقاب را ديده ام كه بارها بر فراز كوه هاى بلند پرواز مى كند و چگونه با وقار و زيبايى به سوى آسمان اوج مى گيرد. اينست آزادى واقعى در آسمان. انسان با تمام سعى و كوشش خود هنوز نتوانسته با اختراعات خويش، معناى آزادى واقعى عقاب را درك كند. همه آزادى عقاب را خواهند شناخت، وقتى پروزا كند.
ماهرخ سالارى
ترجمه از سايت www.ishaah.com

نقش پدر
پدر را در قاب عكس، جوان روى ديوار اتاق و سنگ قبرى در امامزاده عبدالله به ياد دارم و شب هاى جمعه كه به همراه خواهر و مادر به آنجا مى رفتيم و نمى بايستى از روى قبرها راه مى رفتيم، چرا كه گناه بود و من و خواهر با هم مسابقه مى گذاشتيم كه كدام بهتر از قبرها مى پريم. پدر را با سنگى سياه به ياد دارم كه به تقليد از مادر دست روى آن مى گذاشتيم و مثل مادر زمزمه مى كرديم، بى آنكه بدانيم او چه مى گويد و بعدها فهميدم آن ذكر فاتحه بود و با اشك مادر من هم اشك مى ريختم بى هيچ دلتنگى. به تقليد از دلتنگى او و به همراه مادر با دستان كوچكمان با آب و گلاب پدر مرا مى شستيم و مادر با اشك و آه، شكايت ما را به پدر مى كرد و گله از اينكه چرا تنهايش گذاشت.
او ساعت ها همانجا مى نشست و خود را سبك مى كرد و ما با ظرفى خرما در دست به رهگذران تعارف مى كرديم و آنها زمزمه كنان دانه اى بر مى داشتند مادر بالاخره بلند مى شد. همراه او به زيارت مى رفتيم، بوسه اى بر ضريح مى زديم و با مشتى خرما يا شيرينى به همراه خواهر همان بازى بپر از قبر را تكرار مى كرديم.
و مادر پشت سرمان با چشمانى سرخ، شانه اى سبك، قدم بر مى داشت. با نگاهى پردرد، تنها و اين شب هاى جمعه ادامه داشت. تكرار، تكرار، تكرار و چه لذتى داشت اين ديدار و بعدها به تنهايى.
ر-ج

مثل
مثل يك درخت سبزى كه نشسته زير بارون
مثل اون گلدون تنهام كه نشستم روى ايوون
مثل رود پاك و زلالى كه مى رى تا دل دريا
من همون كبوترى ام كه نشستم تك و تنها
مثل اون دفتر شعرم تو پر از حرف هاى خوبى
مثل خورشيد درخشان، مثل آسمون آبى
من همون ماهى ام كه تشنه يه قطره آبم
تو همون قطره آبى كه مياى هر شب به خوابم
من همون قلب شكسته م
من همون درهاى بسته م
من همون شب سياهم، به اميد ستاره نشسته م
شقايق تقربيان از كرج
دوباره برگرد
در يك روز پاييزى آمدى، وجودم از گرماى وجودت گرم شد، صدايت سكوت سنگى لبانم را شكست... نگاهت، عاشقم كرد... قلبت درهاى قلبم را با عشق گشود، و قلبم شد خانه ات... غرورت، خردم كرد... و سكوتت، شكست مرا... و تو رفتى... خودت آمدى و خودت هم رفتى... ولى قاب عكس چشمانت هنوز در خانه قلبم آويزان است... صداى تو هنوز هم زيباترين ترانه اى است كه از خانه به گوش مى رسد... و غروب، هر روز و هر روز جاى طلوع را در پنجره گرفته و طلوعش روزى است كه دوباره بيايى... و تو نيستى... رفتى ولى خاطراتت هست... جاى جاى اين خانه پر است از خاطراتت،... كه اگر مى توانستى حتماً آنها را هم با خود مى بردى...، هنوز وقتى دلتنگم، دلتنگيم از توست و نبودت،... و اگر شادم، شايد خاطره اى از روزهاى شيرين را مرور مى كنم... و تو كجايى؟!... شايد در قلب ديگرى خانه كردى و شايد هم ديگرى در قلب توست كه اينگونه رفتى و بازنگشتى و قلبم شكست... مى دانم ديگر نمى آيى... ولى در ته مانده قلبم اميدى است كه مى گويد: شايد، فقط شايد روزى بازگردى... و اين بار با عشق،... و سكوت شكننده ات پايان يابد... مى گويند آدمى با اميد زنده است و من به اين شايدها زنده ام... پس براى برداشتن ته مانده خاطراتت هم كه شده،... دوباره برگرد...
زهرا
گزارشى از فعاليت انجمن ام.اس ايران
فردا دير است!
224010.jpg
بهار بالازاده
جاى ترديد نبود. بايد عجله مى كردم. بايد به تن عريان ترديدهايم جامه عمل مى پوشاندم. آمنه را ديده بودم. شوهرش وقتى ناتوانى اش را ديد، خون انسانيت و مهر و محبت و عشق در رگ هايش خشكيد و او را سر كوچه اى كه دو سال پيش عاشقش شده و با دردسر فراوان توانسته بود با او ازدواج كند، رها كرده و رفته بود.
۱۲ سال از آن روز دردناك مى گذرد. آمنه تسليم بيمارى نشده است. هر چند حتى ديگر حرف هم نمى تواند بزند و كاملاً فلج شده است، ولى قلبش سرشار از عشق و محبت الهى است و ايمان او هر كس را به شگفتى وامى دارد. روزهاى سخت بيمارى را بدون كينه و گله سپرى مى كند. نازنين ۲۴ ساله است. با او به طور اتفاقى آشنا شده ام. خانه شان طبقه سوم يك آپارتمان است. آسانسور هم ندارد. رفت و آمد براى او بسيار سخت است. براى همين حتى نمى تواند به فيزيوتراپى برود. راستى گناه او چيست كه پدر نمى تواند خانه ديگرى تهيه كند كه رفت و آمد براى او راحت باشد؟ گناه او چيست كه هزينه كنترل بيمارى اش سنگين است؟
گناه او چيست كه دولت نخواسته است بيمارى ام.اس را جزو بيمارى خاص قرار دهد تا هزينه سنگين آن براى خانواده ها و بيمار مشكل ساز نباشد!
هوا بسيار گرم است و من خيابان وصال شيرازى. نرسيده به طالقانى. مقابل پلاك ۵۸ ايستاده ام. يك ساختمان قديمى و نه چندان بزرگ، اما با كارهاى بزرگ، تحقيق و پژوهش و حمايت بيماران يك بيمارى مرموز و ناشناخته به نام ام.اس در اين محل انجام مى شود.
آرى، اينجا انجمن ام.اس ايران است. جايى كه خيلى از مردم از وجود آن بى اطلاع هستند. شايد يك دليل بى خبرى مردم از اين انجمن، ترس از اين بيمارى باشد. ولى بايد بر ترس غلبه كرد و از ابعاد مختلف اين بيمارى صحبت كرد و آگاه شد و براى كنترل آن از هيچ تلاشى كوتاهى نكرد.
لكه اى كوچك و دردى بزرگ! اگر امروز جلوى تخريب اين لكه كوچك را نگيرى، فردا بسيار دير خواهد بود. صبح پنجشنبه وارد ساختمان انجمن مى شوم و با استقبال گرم مسؤول كميته اجرايى انجمن، خستگى را فراموش مى كنم. او سؤالاتم را با صبر و حوصله جواب مى دهد. مسؤول كميته اجرايى انجمن درباره شروع كار و هدف از تأسيس انجمن مى گويد: ما كارمان را سال ۷۷ شروع كرديم و انجمن اسفند همان سال به ثبت رسيد. ما در اين انجمن چهار هدف را مد نظر قرار داديم.
اول، تشكيل بانك اطلاعاتى؛ دوم، اطلاع رسانى به بيماران، يعنى سخنگويان بيماران باشيم. پل ارتباطى بين بيمار و مسؤولان باشيم.
يكى ديگر از اهداف اين انجمن تحقيق و پژوهش است. به علت ناشناخته بودن اين بيمارى و رو به افزايش بودن آن در ايران، ما يك كشور مطرح در زمينه اين بيمارى در جهان هستيم و اين فرصت طلايى را داريم كه خود را در اين مورد مطرح كنيم.
البته در خدمات محدوديت داريم. چون انجمن خيريه نيست و براى تحقيق و پژوهش ايجاد شده است و بودجه اى براى خدمات ندارد. ما از كمك هاى خيرين كه اعلام آمادگى مى كنند، به بيماران نيازمند كمك مى كنيم. خدمات ما هم به صورت مشاوره، كلاس هاى آموزشى، فيزيوتراپى، وسايل كمك حركتى، تهيه عينك و اردوها است و مقدارى هم براى معيشت زندگى بيماران نيازمند.
وقتى بيماران مقدارى از هزينه را بپردازند، موظف مى شوند منظم و مستمر در كلاس هاى آموزش و مشاوره بموقع حاضر شوند. بيماران از اردوهاى يكروزه بخوبى استقبال مى كنند و در اين نوع برنامه ها احساس رضايت و آرامش و نشاط مى كنند و اين رضايت و تقويت روحيه براى ما بسيار ارزشمند است.
او همچنين درباره تعداد بيماران عضو انجمن مى گويد: شش هزار بيمار عضو انجمن هستند و ما حدس مى زنيم، سى هزار بيمار ام.اس در كشور داريم.
ما سعى كرديم انجمن و اهداف آن را به مردم معرفى كنيم. در اين مورد هم مطبوعات و صدا و سيما همكارى لازم را با ما داشته اند كه جاى تشكر و قدردانى دارد.
چون علت اين بيمارى ناشناخته است و مردم چيزى در مورد آن نمى دانند، نمى توانستيم با اطلاع رسانى بى موقع جامعه را دچار بحران كنيم.
از آنجا كه اين بيمارى بيشتر افراد جوان، باهوش و فعال را درگير مى كند و در زنان شايع تر است، بايد در اطلاع رسانى با برنامه پيش مى رفتيم.
خانم ها معمولاً مشكل كم خونى و كمبود ويتامين ب را دارند. در نتيجه يك سرى علايم براى ايشان نگران كننده است. هر كسى پايش خواب مى رفت، احساس خستگى و ضعف داشت و يا با مور مور شدن بدنش وحشت زده مى شد.
ام.اس فعلاً درمان ندارد، ولى قابل كنترل است. جالبتر اينكه كشورهاى پيشرفته توانسته اند ام.اس را كنترل كنند و ما هنوز نتوانسته ايم حتى اين بيمارى را جزو بيمارى هاى خاص قرار دهيم. جاى تأسف است، افراد جوان، باهوش و فعال كه سرمايه كشور هستند، روى گسل زلزله ام.اس قرار گرفته اند؛ ولى كسى به فكر آنان نيست.
مسؤول كميته اجرايى انجمن درباره همكارى جوانان با انجمن مى گويد: «ما براى جذب كمك هاى مردمى، كمبود نيروى انسانى داريم. ما فرم هاى عضويت داريم كه افراد مى توانند حتى با ماهى ۵۰۰ تومان عضو انجمن شوند و با كمك هاى مادى و معنوى خود انجمن را يارى دهند. ما حتى فيلمى از زندگى و مشكلات بيماران تهيه كرده ايم. مردم بايد با مشكلات اينگونه بيماران آشنا شوند و بموقع براى كمك اقدام كنند و براى كنترل اين بيمارى از هر نوع كمكى استقبال مى كنيم.»
يك بار، دو بار... چندين بار فيلم را نگاه مى كنم. بيمارى ات چيه؟ بريده، بريده و بسختى مى گويد: ام.اس.
ديگر ترديد ندارم و نمى ترسم كه فردا را از دست بدهم.
اين فرم ها بايد به دست كسانى برسد كه منتظرند سهمى در بهبود و كنترل بيمارى (بيماران مبتلا به ام.اس) داشته باشند.
تو هم بايد عزمت را جزم كنى. تو هم بايد حركت كنى. بايد آن تصوير را به خاطر بسپارى تا باور كنى اگر امروز كارى نكنى، فردا دير است.
چيزى براى امروز
224013.jpg
خرس قطبى سرش را در توده يخ فرو كرده و به خواب رفته است. ديدن اين خرس سفيد براى بازديدكنندگان بسيار لذت بخش است. اما به نظر نمى رسد حيوان بيچاره از اين وضعيت چندان دل خوشى داشته باشد. او در خواب كودكانه خود شايد به يخ هاى قطبى فكر مى كند و روزهايى كه لابه لاى آنها غلت مى زد، روزهايى كه با شكستن يخ ها ماهى مى گرفت و شب هايى كه از سرما مى لرزيد. حالا او زير آن آفتاب لعنتى، زير نگاه سنگين هزاران انسان، روزگار مى گذراند. با درآمد حاصل از بليت هاى باغ وحش، غذاى خوبى مى خورد. هرگاه سردش مى شود، او را با يك پتوى پشم شيشه مى پوشانند و البته عكسش را در صفحات روزنامه ها چاپ مى كنند. با اين حال هيچ كس نمى داند آيا او براستى خوشبخت است يا در هر لحظه حسرت زندگى آزادش را مى كشد؟ اين سؤال مهمى است، اما ما ترجيح مى دهيم به آن فكر نكنيم و از گشت و گذارمان در باغ وحش لذت ببريم.
نگاهى به آنچه امروز «دو»نام دارد:
بدو تا عقب نمانى
224016.jpg
پرديس شكيبا
زنان پيروز:
مردم يونان باستان با دويدن درمسيرهاى طولانى غريبه و نا آشنا نبودند. آنان از اين كار به عنوان وسيله اى ارتباطى استفاده مى كردند و نه يك رقابت ورزشى! قاصدهايى را با پاى پياده از شهرى به شهر ديگر مى فرستادند تا پيام هاى مهم انتقال داده شود (پيك هاى بادپا!!) و همين شيوه اطلاع رسانى باعث شد تا ۲۵۰۰ سال بعد جرقه رويداد ورزشى مهمى زده شود.
در سال ۴۹۰ قبل از ميلاد ارتشى از ايرانيان در «دشت ماراتون» كه حدود ۲۵ مايل از آتن فاصله داشت مستقر شد تا آن شهر را تصرف كرده و به چنگ آورد.
ساكنين آتن خود را براى نبردى بزرگ آماده كردند، نبردى كه بخشى از تاريخ را نوشت. آنان مى دانستند كه شكست درمقابل ارتش و سپاه قدرتمند امپراتورى ايران به معناى ازدست دادن استقلال و عدم وابستگى شان بود و تمدن و فرهنگ آنها را نابود مى كرد.
زمانى كه ارتش باشكوه و پرتعداد ايرانى درآن سرزمين پياده و مستقر شد آتنى ها به رسم پيشين خود قاصدى براى انتقال اخبار انتخاب كردند.
آنها از فردى به نام «Philippides» (كه درمتون بعدى نامش تغييركرد و Pheidippides خوانده شد) خواستند تا به Sparta رود و نسبت به ميزان كمك هاى مردمى آن منطقه اطلاعاتى را براى شروع جنگ دراختيار ايشان قراردهد. او مسافت حدود ۱۵۰ مايلى بين اين دو شهر را دركمتر از ۲ روز دويد (كه خود ركورد قابل ملاحظه اى است). درهمين فاصله آتنى ها تصميم گرفتند پيش از آگاهى از ميزان كمك مردم (Sparta) به ايرانى هايى كه هنوز مشغول آماده سازى خود براى جنگ بودند هجوم آورند!...
... سرانجام دركمال ناباورى يونانى ها پيروز شدند. گرچه مورخين درهمان ايام و سال هاى نزديك به آن از واقعه ذكرشده چيزى ننوشتند. اما حدود ۶۰۰ سال بعد ادعا كردند دونده اى به آتن اعزام شد تا خبر پيروزى ارتش اين شهر را به مردم بدهد. او تمام مسير را دويد و زمانى كه به شهر رسيد فريادزد «مژده، مژده. پيروزى بزرگ. ما پيروزشديم» و لحظه اى بعد نيز به زمين افتاد و مرد. منابع ديگر مى گويند اين دونده كه خبر پيروزى را رسانده است همان دونده اى بوده كه به Sparta فرستاده شده است. اما چندان منطقى به نظر نمى رسد كه او توانسته باشد بلافاصله بعد از طى مسير طولانى آتن تا اسپارتا براى اين خبر مهم راهى سخت را دويده باشد!
اما هنوز هم نام او در تاريخ ورزش ديده مى شود و همچنين كسانى كه در مسيرهاى سخت ماراتون بى حال و بيمار مى شوند «pheidippides» خوانده مى شوند.
در سال ۳۹۴ بعد از ميلاد امپراتور روم (Theo dosius) برگزارى كليه جشن ها و مراسم غيرمسيحى را قدغن و ممنوع كردن (ازجمله بازى هاى المپيك)
در اوايل دهه ۱۹۰۰ توجه و علاقه به يونان باستان رو به افزايش بود. باستان شناسان شروع به بررسى و كشف خرابه هاى استاديوم قديمى در المپيا كردند و درهمين ايام فكر، احيا و زنده كردن بازى هاى المپيك در ذهن آنها شكل گرفت و تاجرى يونانى به نام (zappas) اصرار زيادى بر اين كار داشت. با حمايت دولت يونان و سرمايه گذارى مالى وى در ۱۵ نوامبر ۱۸۵۹ اين بازى ها برگزارشد. اين رقابت ها و مسابقات ۳ دوره بعدى (سال هاى ۱۸۷۰- ۱۸۷۵ و ۱۸۸۹) كه توسط دولت يونان و حمايت مالى zappas انجام شد، موفق نبود.
علت اصلى عدم موفقيت آن برنامه ريزى ضعيف و امكانات كم مسابقات بود و تماشاچيان نتوانستند اين مسابقات را بخوبى تماشاكنند و با هم گلاويز شده دعوا كردند!
يكبار ديگر براى شروع مسابقات تلاش شد. يك بارن فرانسوى به نام Pierre de Coubertin كه اشراف زاده بود و سال ها براى بهبود وضعيت جسمى مردم و تربيت بدنى امروزى تحصيل و تلاش كرده بود به مسابقات ورزشى علاقه زيادى نشان داد و سعى كرد با ايجاد رقابت هاى ورزشى پلى براى صلح و دوستى بين مردم ملل مختلف ايجاد كند. او تصميم گرفت براى راه اندازى بازى هاى المپيك تلاش كند.
به همين خاطر با گروهى ازهموطنان خود به مذاكره و بررسى دراين زمينه پرداخت. اما با بى علاقگى و حتى تمسخر مواجه شد!
على رغم بى توجهى و كم لطفى دوستان و هموطنانش از تصميم خود دست برنداشت و تسليم نشد. به همين خاطر در سال ۱۸۹۴ عده اى از ورزشكاران آماتور كشورهاى مختلف را دعوت كرد و درمورد راه اندازى مجدد اين بازى ها صحبت كرد.
و در پايان اين نشست (IOC) يا كميته بين المللى المپيك را تأسيس كرد و تصميم گرفته شد در سال ۱۸۹۶ نخستين دوره اين مسابقات در آتن برگزار شود. به نظر مى رسيد رؤياى او به واقعيت نزديك شده است. در همين نشست فرانسوى ديگرى به نام Michel Breal حضور داشت او كه زبان شناس و مورخ بود به Pheidippides و آنچه او انجام داده بود علاقه زيادى داشت. گرچه عملى كه آن قاصد آتنى انجام داد ارتباطى با بازى هاى المپيك نداشت اما Breal پيشنهاد داد چنين مسابقه اى به ياد و نام آن قاصد انجام شود و براى برنده جايزه نقره در نظر گرفت و مسابقه جديد «ماراتون» ناميده شد! (به ياد پيروزى در دشت ماراتون)
و اينگونه شد كه استقامت قاصدى يونانى و بر جاى ماندن نامش در تاريخ و ادبيات از يونان تا انگلستان و رؤياى دو فرانسوى، دست به دست هم دادند و رقابت ورزشى سخت و جسورانه اى به نام «ماراتون» متولد شد!
پس از اتمام بازى هاى المپيك آتن در سال۱۸۹۶ گروهى از مردم «بوستون» كه از طرف آمريكا در اين بازيها شركت كرده بودند با بازگشت به وطن خود پرانگيزه و هيجان زده به فكر سازماندهى و برگزارى بازيهاى دو ماراتون شدند و ماراتون بوستون از همين تاريخ به فهرست وقايع ورزشى اضافه شد و همه ساله از سال۱۸۹۷ در ماه آوريل برگزار مى شود و عده اى معتقدند اين رقابتها از المپيك مهمتر و مشهورتر است چون همه ساله برگزار مى شود، در حالى كه بازى هاى المپيك هر۴سال يك بار انجام مى شود.
زنان ماجراجو:
سالهاى سال زنان اجازه شركت در «ماراتون» را نداشتند و پيش از دهه ۱۹۸۰ هيچ زنى در مسابقات دو استقامت در المپيك حضور نداشت. در بازيهاى مسكو طولانى ترين مسير دو طراحى شده براى زنان فقط ۱۵۰۰متر بود. (سال۱۹۷۲)
حتى زمانى كه بلندترين مسافت تعيين شده براى زنان ۸۰۰متر بود نيز بسيارى از شركت كنندگان به نحو شايسته آمادگى نداشتند و تعدادى از آنها در حين مسابقه غش مى كردند، به همين خاطر رياست كميته ملى المپيك وقت بارها تصميم به حذف كليه بازيهاى زنان از المپيك شد. اما اين واقعه تأسف آور اتفاق نيفتاد و زنان با همت و پشتكار كم كم جايگاه واقعى خود را نشان دادند. سال۱۸۹۶ و شروع بازيهاى المپيك مدرن زنى به نام (Mel Pomene) داوطلب شركت در دوى ماراتون شد. اما برگزاركنندگان اين رقابتها با حضور او مخالفت كردند. در كمال ناباورى برخلاف سابقه ضعيف زنان ورزشكار (پيش از او) و عدم همكارى مسؤولين، با شجاعت و جسارت تمام در كنار مسير مسابقه به دور از چشم همگان خود را گرم و با شروع مسابقه، حركت خود را آغاز كرد و سرانجام در پشت مردان شركت كننده قرار گرفت و در حالى كه شركت كنندگان براى نوشيدن آب در مكانى توقف كردند او به راه خود ادامه داد و توانست در حدود ۴‎/۵ ساعت اين مسير را طى كند و افتخارى بزرگ براى جامعه زنان ايجاد كند.
به دنبال اين حركت جسورانه يك روزنامه يونانى زنان برگزاركننده المپيك را مورد انتقاد قرار داد و مخالفت آنان حضور اين دونده را بى ادبى و رفتارى زشت قلمداد كرد.
گرچه اين حركت اعتراض آميز تأثيرات پنهانى و خوشايندى داشت اما همچنان سالها طول كشيد تا زنان رسماً در اين بازيها حاضر شوند. سرانجام در سال۱۹۲۶ نخستين زمان ثبت شده براى زنان ۳‎/۴۰‎/۲۲ بود و اين ركورد نيز به علت عدم شركت زنان در اين رقابتها تا ۳۷ سال بعد كه اندكى تغيير كرد و به ۳‎/۳۷‎/۰۷ رسيد ثابت بود.
مخالفت با حضور زنان در بازيهاى «ماراتون» منحصر به رقابتهاى المپيك نبود و در ساير صحنه هاى ورزشى اين رشته هم امكان فعاليت از آنان گرفته مى شد. در سال۱۹۶۶ (Roberta Gibb) نيز با مخالفت مسؤولين «ماراتون بوستون» مواجه شد و رسماً امكان حضور در اين مسابقات را پيدا نكرد. به همين خاطر تصميم گرفت در پشت بوته اى در كنار مسير مسابقه پنهان شودو با به صدا درآوردن گلوله شليك شده جهت آغاز رقابت او نيز وارد مسير مسابقه شد و توانست در زمان ۳‎/۲۱‎/۲۵ مسير را به اتمام برساند و نخستين زنى شناخته شد كه توانست راه پرشيب و سخت رقابتهاى بوستون را طى كند و توان و قدرت جسمى زنان را به نمايش بگذارد.
او در پايان مسابقات به خبرنگاران چنين گفت: «من حركتى فمنيستى انجام ندادم. تلاش من مبارزه با سوى سخت و طولانى بود نه مبارزه و جنگ با مردان و در اين تلاش خود را با هيچ مرد و يا زنى نسنجيدم بلكه تنها توان خود را ارزيابى كردم.»
سرانجام به آرامى قوانين تغيير كرد و در سال۱۹۷۲ به زنان اجازه شركت در «ماراتون بوستون» هم داده شد و به دنبال اين تحول در سال۱۹۷۳ بود كه نخستين دو ماراتون در آلمان غربى با حضور شركت كنندگان زن در مسابقه خاص خودشان برگزار شد.
ماراتون متولد شد، رقابتهاى سخت ورزشى در اين رشته اتفاق افتاد و زنان با پشتكار عجيبى خودرا وارد اين نبرد سخت كردند چرا كه انسان ذاتاً توان مبارزه با سختى ها را دارد. مبارزه با تمام نيروهاى طبيعى و همچنين نظرات مخالف. او زمانى كه مى خواهد به آرزوها و افكار درونى خود دست يابد حتى با خودخواهى هايش نيز مبارزه مى كند. نيروى درونى او به دنبال يافتن ناشناخته است. در قرن حاضر با روشن شدن بسيارى از مسائل پيرامونش او به دنبال ناشناخته هاى درونى اثر رفته است و با آنچه باعث محدوديت اوست جنگيده است و تمام اين توانايى ها و آرزوهاى بزرگ باعث شد تا او «ماراتون» را به دنيا عرضه كند. مظهر قدرت يك انسان!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |