|
|
|
داستان زندگى
ازدواج ناخواسته
|
|
|
در حال اصلاح كردن صورتم هستم. مادرم حرف مى زند و من هم ناچار به حرف هايش گوش مى دهم. - هزار بار به تو گفتم كه سرت را زير نينداز و تنها نرو. مگر نگفتم وقتى كه رفتى دورت را مى گيرند. - مگر من بچه ام مادر! - خب برو وقتى نتيجه اش را ديدى مى فهمى بچه هستى يا نه؟ به سرعت آماده مى شوم. ديگر نمى خواهم حرف هاى تكرارى مادرم را بشنوم. از خانه بيرون مى زنم. باد سردى مى وزد. با اين حال خنكاى هوا به من احساس خوبى مى دهند. مى خواهم سر قرارم بروم. نمى دانم او هم مى خواهد يا نه؟ - چاى يا قهوه ميل مى كنيد؟ - لطفاً چاى! آخرين لباس را كه به او هديه كرده ام بر تن كرده است. احساس مى كنم كمى لاغرتر از دفعه قبل شده است رنگ چهره اش هم انگار پريده تر شده است. فنجان چاى را جلويم مى گذارد و مى نشيند. سكوت كرده است. - عمه خانم تشريف ندارند؟ - نه با پدرم خريد رفته اند. دسته گل نرگسى كه برايش خريده ام عطر خاصى به فضا داده است. فنجان چاى را برمى دارم و به دهانم نزديك مى كنم. -هنوز هم سر تصميمى كه گرفته اى هستى؟ حبه قندى برمى دارد و در فنجانش مى اندازد. - يك پيشنهاد جديد برايتان دارم. اگر دوست داشته باشى چند ماه به صورت آزمايشى زندگى كنيم اگر توافق داشتيم كه هيچ وگرنه بدون هيچ جنجال و اختلافى جدا مى شويم. با ناراحتى مى گويم. - چرا برايم شرط مى گذارى؟ چرا نمى خواهى به كينه و ناراحتى اى كه در دلت هست خاتمه دهى؟ - چون مطمئن نيستم. از روى مبل بلند مى شود و كنار پنجره مى رود. غروب است و غم سنگينى روى شانه هاى من است. - من با وكيلم حرف زده ام. دنبال طلاق هستم. اگر اين پيشنهاد را هم مى كنم براى اين است كه بعدها خودم را سرزنش نكنم. صداى زنگ مى آيد. عمه اش برگشته است. سلامم را به سردى جواب مى دهند. بهار مى گويد: - با نادر كارى نداريد؟ - سلام برسانيد! از بهار خداحافظى مى كنم و در حالى در را مى بندم كه يكبار ديگر به چهره رنگ پريده اش خيره مى شوم. *** خيابان خلوت است. سوز سردى در هوا است. از پياده رو به آن طرف مى روم. عابرى در حال حركت است. مقابل يك گلفروشى مى ايستم. به ياد شب عروسى مان مى افتم. شبى كه در لباس سفيد كنارم نشسته بود. به نشانه پنج سال انتظارى كه براى ازدواج با او كشيده بودم پنج شاخه گل سرخ در دست داشت. از نوجوانى عاشق اش بودم. او دختر عمه ام بود. روزى كه به جوانى رسيدم بالاخره از او پرسيدم: - حاضرى با من ازدواج كنى؟ اولين بارى بود كه اين جمله را مى گفتم ولى سال ها اين جمله را با خودم تكرار كرده بودم. كنار حوض ايستاده بود. عكس اش را در آب حوض مى ديدم. - اين چه حرفيه كه مى زنى؟ من هنوز بچه ام و بايد درس بخوانم. - ولى من نمى خواهم كه مانع تحصيل تو شوم. حرفم را قبول ندارى؟ - از كجا معلوم است كه راست بگويى؟ التماس اش كردم و قول ها دادم. خنديد. - اگر دعوايمان شد چى؟ قول دادم كه هيچوقت با او دعوا نكنم. از مقابل گل فروش عبور مى كنم و به طرف خانه مان مى روم. چند ماهى است كه به خانه مادرم آمده ام و با او زندگى مى كنم. مثل آن زمان هايى كه هنوز با بهار ازدواج نكرده بودم. با خودم فكر مى كنم چرا بعد از عقد مادرم شروع به بهانه گيرى كرد؟ او اصلاً موافق نبود كه با دخترى از فاميل ازدواج كنم براى همين هم بود كه هميشه از بهار بدگويى مى كرد. همين كه به خانه مى رسيدم حرف هايش شروع مى شد. مادرم خودش زندگى خوبى نداشت پس از مرگ پدرم، تمام اميدش من بودم. نمى دانستم حرف هايى كه پشت سر بهار مى زند چقدر درست است. اما حرف هايش روى من تأثير مى گذاشت. هر چند بهار را دوست داشتم ولى... از خودم مى پرسم: هر كس در زندگى دنبال چيزى است كه دوست دارد. من كجا بايد بروم؟ صداى بهار در گوشم مى پيچد: - دو سالى است كه عقد كرده ايم اين مدت بايد جزو بهترين زمان هاى زندگى ما باشد اما تو از بس بهانه مى گيرى همه چيز را خراب مى كنى. ديگر نمى توانم اين شرايط را ادامه بدهم. دست هايش را مى گيرم. - درست است ولى من تو را دوست دارم. شروع به گريه مى كند: - خسته شده ام و بين ما همه چيز تمام شده است. من و تو به درد هم نمى خوريم. با خودم فكر مى كنم بعد از گفتن اين حرف بهار چه تلاشى كردم تا اختلافى كه ميان مان پيدا شده بود از بين برود؟ شايد هيچ كارى نكردم. به خاطر غرور، به خاطر بى ارادگى به خاطر حرفهاى مادرم. بهار به دادگاه كه رفت و تقاضاى طلاق داد تازه متوجه حقيقت شدم و به دست و پا افتادم. - آقاى قاضى! ما نمى توانيم با هم زندگى كنيم. ادامه اين زندگى بى نتيجه است. با اينكه اين حرف ها را مى زند قاضى به نفع من رأى مى دهد. - بايد زندگى كنيد. دلايلى كه مى آوريد قابل قبول نيست. اطرافيان وساطت كردند و خواستند زندگى كنيم. دوباره من و بهار با اين حرف ها كنار هم قرار گرفتيم. - من براى ادامه زندگى با تو شرط دارم. - هر شرطى باشد قبول مى كنم بهار. - بايد خانه پدرم بمانم و درس ام را تمام كنم. - با درس خواندن تو موافق ام ولى ديگر نمى توانم دور از تو زندگى كنم. - خب بيا آنجا زندگى كنيم. يك اتاق هم برايمان كافى است. هم اول زندگى اجازه نداده ايم هم مادرم كمك مى كند تا درس من تمام شود. قبول مى كنم اما مادرم شروع به جنجال مى كند. - مى خواهى داماد سرخانه شوى؟ خودت خانه دارى ولى مى خواهى در يك اتاق خانه آنها مثل يك نوكر زندگى كنى؟ - ولى بهار زن من است تازه ما با هم فاميل هستيم. اين حرف ها ديگر چيست؟ - اى كاش با غريبه ازدواج مى كردى آن وقت جلوى فاميل اين قدر خجالت نمى كشيدم. هر كارى كردم مادرم راضى نشد. ولى با وساطت فاميل اجازه داد تنها خوشحال بودم كه بهار راضى است و به خواسته اش رسيده است. در خانه دايى اتاقى داشتيم. بهار درس مى خواند و من براى كمك به او از هيچ كارى دريغ نمى كردم. كارهاى خانه را انجام مى دادم تا درس بخواند. چند سال گذشت و مادرم دوباره شروع كرد. - چند سال است ازدواج كرده ايد. آبرو داريم جلوى فاميل پس كى مى خواهيد بچه دار شويد؟ اصلاً معلوم هست تو مرد آن خانه اى يا... - مادر درس بهار كه تمام شود بچه دار هم مى شويم. مادرم پرخاش مى كرد. - حتماً مى خواهد دكترايش را هم بگيرد. تو را هم احمق فرض كرده است. هفته قبل كه آمده بودم خانه تان گفت به اصرار مادرش زن تو شده است. گفت اصلاً كار خانه را دوست ندارد. او مى خواهد درس بخواند ولى تو خودت را به حماقت بزن و انتظار بكش. فكر مى كردم مادرم هم بى ربط نمى گويد. از بهار خواستم تا با هم به مسافرت برويم ولى او گفت: فصل امتحانات من است و تو به فكر مسافرت هستى؟ با ناراحتى گفتم: يا مى آيى يا اينكه؟ با تعجب نگاهم كرد و گفتم: تا سه ماه ديگر هم بايد بچه دار شويم. حرفى نزد ولى نگاهش نشان مى داد تعجب كرده است. چند روز بعد گفت حاضر است با من به سفر بيايد يك هفته اى به مسافرت رفتيم هر كارى مى كردم تا خوشحالش كنم ولى غصه اى در نگاهش موج مى زد. همانجا بود كه گفت: - من مى خواهم از تو طلاق بگيرم. ناراحت شدم به تهران كه برگشتيم يك ساك از لباس هايم را پر كردم و از خانه شان بيرون آمدم. به خانه مى رسم. مادرم خواب است. آهسته خودم را به اتاقم مى رسانم. شب مثل زندگى من سياه است. نمى دانم براى اينكه صبح زندگى من بدمد چه بايد بكنم؟ *** اين داستان بر اساس زندگى ب - ط نوشته شده است.
پاسخ كارشناسى دكتر فربد فدايى روانپزشك داستان زندگى: جوانى كه به اصرار مادر ازدواج كرده است و ادامه درس را به ادامه زندگى زناشويى ترجيح مى دهد در اين باره كه عشق چيست، گفتنى بسيار است. به هر حال براى يك زندگى رضايت بخش زناشويى، وجود آنچه عشق خوانده مى شود نيز لازم است. اما منظور از عشق، محبتى دوسويه است و عشق يكسويه به خوشبختى نمى انجامد. آنان هم كه به ازدواج از روى عشق اعتقاد ندارند و منطق و هماهنگى رامهمتر مى دانند بر اين نكته تأكيد دارند كه پس از چنين ازدواج هاى منطقى، عشق هم به علت هماهنگى و انس پديدمى آيد. شما فكر مى كنيد عاشق همسرتان بوده ايد و هستيد اما او از ابتدا عاشق شما نبوده و حتى گفته است به اصرار مادرش با شما ازدواج كرده است. اكنون پس از سالها زندگى مشترك هنوز هم همسرتان عشقى به شما حس نمى كند. از خود پرسيده ايد كه چه هنگام قرار است در او عشق پديدار شود؟ اگر همسرتان هدف مهم زندگى خويش را درس خواندن ذكر مى كند به اين معنى است كه پس از پايان درس نيز تمايل دارد با استفاده از آموزشى كه ديده است به كارى مشغول شود. اگر قصد داشت كه پس از پايان درس به خانه دارى بپردازد عقل سليم حكم مى كرد كه در سلامت روانى او ترديد كنيم زيرا بهتر بود بدون زحمت درس و مشق از همان آغاز به خانه دارى بپردازد و بچه دارى كند. گويا اين موضوع بديهى را درنيافته ايد! شك نيست كه اكثريت مردم معتقدند و ما هم معتقديم كه مادرى مقدس ترين وظيفه است، اما اين را نمى توان به زور به هر زنى قبولانيد. اگر زنى ميل به پيشرفت در تحصيل و كار و فعاليتهاى اجتماعى را داشت حق نداريم او را نابهنجار بدانيم و به تغيير رويه واداريم. آنچه شما به عنوان بدگويى هاى مادر خويش ذكر كرده ايد شايد واقعگويى باشد. امكان دارد او متوجه بى علاقگى عروسش به پسرش شده باشد و اهميت درس خواندن را براى عروس دريافته باشد و كوشيده باشد شما را هم آگاه كند. البته ممكن است مادر تمايل به حفظ شما داشته باشد زيرا جز شما كسى را ندارد اما او پا بر روى اين خواسته خويش گذاشته است و اجازه داده است چند سال به دور از او در منزل پدرزن زندگى كنيد. ممكن است شما بتوانيد همه اين بديهيات را ناديده بگيريد و بتوانيد به صورت قانونى همسرتان را به ادامه زندگى با خود مجبور كنيد. اما... گمان مى كنيد چه نوع زندگى در انتظارتان خواهد بود؟ شما آنگاه با يك دشمن بالقوه زندگى خواهيد كرد كه هر زمان شما را ضعيف ديد دشمنى خويش را آشكار خواهد كرد. تحميل باردارى به او زمانى كه مايل نيست يا آمادگى ندارد اقدام ناشايست ديگرى است. كمتر چيزى تلخ تر از زندگى يك فرزند ناخواسته است. فقط به خواسته خود نينديشيد به آن زن و آن كودك هم بينديشيد. تداوم اين وضع هم در حالى كه چند بار به شكست انجاميده است و در حالى كه نه در شما و نه در او چيزى دگرگون شده است جز شكستى محتوم نيست. اجبار سرانجام به طغيان و انفجار منتهى خواهد شد. اگر كسى را واقعاً دوست مى داريد به تصميم او نيز احترام بگذاريد و او را در تنگنا نگذاريد. عاشق واقعى بايد بتواند به خاطر معشوق حتى از عشق خود نيز بگذرد.
|
|
|
|
|