چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۴ -
Wed, Aug 17, 2005
جوان
۳۲۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان تو
درباره مؤسسه خيريه «پيوند دوگل»
داستان تو
انتظار
224121.jpg
ستون داستان تو، متعلق است به قصه هاى شما كه براى ما به آدرس روزنامه ايران صفحه جوان مى فرستيد. داستانهايتان را خوانا و حتماً روى يك طرف كاغذ بنويسيد و بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه آن كنيد. براى اين هفته، داستانى از متين السادات پاكدامن برايتان انتخاب كرده ايم. پاكدامن متولد سال ۶۲ است و اهل تهران. به داستان نويسى علاقه دارد و براى نوشتن يك داستان با اصول صحيح تلاش مى كند. «انتظار» او را با هم مى خوانيم:
- هنوز نيامده، دارى مى رى، آخه بزار جاى پاهات خشك بشه، رضا با توام، گوش مى دى، تو همش دو روزه كه اومدى، رضا...
- نرگس جان آمدن و رفتنم كه دست خودم نيست، همش كار خداست، آنجا به من احتياج دارن.
- پس من چى، ما همش يك ماهه كه ازدواج كرديم، اما تو حتى يك هفته اش با خيال راحت پيش من نبودى.
- مى دونم تورو خدا ناراحت نشو، راستى مى خواستم يه چيزى ازت بپرسم نرگس؟ تورو جون رضا ازم راضى اى، راستشو بگو.
نمى دانم، شايد هم خودش مى دانست اين دفعه با دفعات قبل فرق دارد. بهش گفتم «معلومه كه راضى ام، از رضا بهتر كى نصيبم مى شد؟ ها!»
چفيه اش را انداخت و گفت: «قول مى دى من رو از يادت نبرى»؟ گفتم: «قول مى دم».
بند پوتينهايش را محكم بست و گفت: «قول بده مواظب عزيزجون و آقاجونم باشى، يادت نره كه اونا فقط تو يك دونه عروسو دارند ها!»
گفت: «قول بده، قول بده كه، اصلاً هيچى، ولش كن.» گفتم: «باشه اونم قول مى دم.»
گفت: «من كه چيزى نگفتم.»
گفتم: «برو به سلامت.»
كاسه آب و آيينه و قرآن، توى دستهايم بود، وقتى سوار ماشين شد و رفت. آب ريختم و داد زدم و گفتم: «منتظرتم.»
آن موقع ها بيست ساله بودم. چند ماهى گذشت. اصلاً از رضا خبر نداشتم. با جايى هم نمى توانستم تماس بگيرم. فقط رفتم پيش مولود خانم، همسايه مان و پرسيدم كه از آقا محمد خبر دارند يا نه؟ گفت كه دو روز ديگر مى آيد. وقتى آقا محمد آمد، ازش احوال رضا را پرسيدم. گفت كه هيچ خبرى از او ندارد. باور نكردم.
يك شب آقاجون آمد توى اتاقم و گفت: «نرگس جان! عزيز رفت.» آره. عزيز از دست رفت. با چشمهاى باز، انگار چشم به راه رضايش بود. خانه شد مثل جهنم. طاقتم طاق شد. سوار اتوبوس شدم و رفتم ستاد جنگ اهواز. به قدرى التماس كردم تا اجازه دادند با يك ماشين نظامى بروم نزديكى هاى منطقه. از يك جايى به بعد اجازه حركت ماشين با حضور من را ندادند. همان جا پياده شدم. همه با تعجب نگاهم مى كردند. چشمهايم از شدت گريه قرمز شده بود. ورم داشت. چشمهايم افتاد به نوشته شربت صلواتى. پيرمردى مسؤولش بود. بعد از خوردن شربت، قصه رضا را برايش تعريف كردم. از برادرى كه براى انجام مأموريت به عقب برگشته بود و از حال و هواى خط خبر داشت، پرس و جو كرد. رضا را مى شناخت. پيرمرد به طرفم آمد و گفت: «خدا صبرت بده دخترم.» و برايم گفت كه در يك عمليات، رضا و چند نفر از همسنگرانش مفقود شده اند. نمى دانم با چه حالى برگشتم. در خانه را كه باز كردم، بيهوش شدم. چشمهايم را كه باز كردم، صورت مهربان آقاجون را ديدم. گفتم «شما خبر داشتيد؟» گفت: «آره، همون روز آقامحمد به من گفت.» از اينكه چيزى به من نگفته بود، ناراحت شدم. از آن موقع ها ۲۰ سالى مى گذره، هر وقت تابستان مى آيد، روزى را به ياد مى آورم كه با رضا رفته بودم پارك. قصدم اين بود كه با اخلاق هاى هم آشنا شويم. اما رضا همش از رفتن مى گفت. مى خواست ازم قول بگيره كه بعد از او زندگى را به كام خودم تلخ نكنم، ازدواج كنم و تشكيل زندگى بدم، اما من گفتم: «يا رضا، يا هيچ كس.»
هنوز هم وقتى گرماى تابستان به صورتم مى خورد، توى دلم حس انتظار اوج مى گيرد، با اينكه اين انتظار خيلى برام سخته، با اينكه هر وقت به يادش مى افتم، يه بغض كهنه گلويم را فشار مى ده، اما اميدم به خداست. هنوزم منتظرم يك روزى در بزنه و بياد تو.
درباره مؤسسه خيريه «پيوند دوگل»
دريا، هميشه منتظر عاشقانه هاست
224115.jpg
* ساناز اقتصادنيا
آگهى «مؤسسه پيوند دوگل» را دست يكى از دوستانى كه قصد ازدواج دارد مى بينم. دوستى است كه درآمد خودش و همسرش روى هم سيصد هزار تومان مى شود، با پس انداز اندكى كه قرار است براى پول پيش خانه اجاره اى شان صرف شود. مى گويد جايى را مى شناسد كه با دويست و بيست هزار تومان، مراسم عروسى برپا مى كنند و با مبلغى مشابه اين جهيزيه مى دهند. تصور مى كنم يكى از همين هزاران تبليغاتى است كه هر روز پشت در خانه ها مى اندازند كه براى عروسى شما فلان مى كنيم و بهمان. اما با ۲۲۰ هزار تومان كه نمى شود جشن پادشاهى گرفت. مى گويد مؤسسه خيريه است. تعدادى خير دور هم جمع شده اند و ما را به خاطر دل به دريا زدنمان حمايت مى كنند. كنجكاو مى شوم و آگهى را از دستش مى قاپم: «مؤسسه خيريه پيوند دوگل به منظور تشويق جوانان به امر ازدواج و رفع موانع مادى از پيش روى آنان و تسهيل فراهم نمودن مقدمات زندگى مشترك طرح ابتكارى و منحصر به فرد تأمين جهيزيه و برگزارى مراسم عقد و عروسى را با بهترين كيفيت و مراعات آرزو و خواسته هاى مشروع جوانان آغاز نموده است كه مشروح خدمات اين مؤسسه را به اطلاع شما هموطن محترم مى رساند: كليه مراسم ازدواج عقد و عروسى فقط با مبلغ ۲۲۰ هزار تومان كه عبارتند از تالار پذيرايى به صرف ميوه و شيرينى، اجراى مراسم عقد تشريفاتى، كارت دعوت، لباس عروس، آرايش عروس، اتومبيل عروس با تزئين و...»
دلار، پوند، يورو...
راهى مى شوم. از سر كنجكاوى، صلاة ظهر تابستان تا چهارراه استانبول گز مى كنم. ميان دلار دلار گفتن هاى دلالان، راهم را پيدا مى كنم.
در را كه باز مى كنم، خنكى هواى اتاق به صورتم مى خورد. سكوت و خنكى هوا، ميان همهمه خيابان و گرماى مرداد، حال آدم را جا مى آورد. خصوصاً وقتى كه به يك شربت خنك، مهمانت كنند.
مى پرسم چطور توانسته اند وسط اين همه شلوغى، جاى دنج و ساكتى راه بيندازند، هر چند كوچك و جمع و جور؟
«فضاى اينجا، فضاى سكه و دلار و پوند است. همه غرق در كارهاى مادى و گرفتار روزگارند. دوره اى است كه كسى به فكر مردم مستمند نيست. اول هم كه خواستيم مؤسسه را در اين محل تأسيس كنيم به ما گفتند كه جو، تجارى است و به درد نمى خورد. گفتم اتفاقاً به درد ما مى خورد. بلكه صداى گريه هاى اين نيازمندان بدن اين دلالان را بلرزاند.»
سعيد ياوريان، رئيس هيأت مديره و مديرعامل مؤسسه خيريه پيوند دوگل است. از آن جوانان فعال و پرانرژى كه از گفتن و توضيح دادن خسته نمى شود.
از روز اولى مى گويد كه مؤسسه را به همراه دوستانشان بنا كردند: «بيشتر از چهارده ماه پيش برنامه اى در باشگاه وزارت نفت بود به نام خانه مشهد كه دكتر راه چمنى هم به عنوان ميهمان افتخارى در آن برنامه حضور داشتند. با دوستان درباره چگونگى كمك كردن به مردم صحبت مى كرديم و ميانه صحبت، تصميم گرفتيم نامه اى به دكتر راه چمنى بدهيم و در آن درخواست مجوز براى تأسيس يك مؤسسه خيريه در زمينه ازدواج جوانان بدهيم. باور كنيد به اندازه اى ناگهانى تصميم گرفتيم كه براى گرفتن امضا از آقاى دكتر دنبال كاغذ مى گشتيم، چون هيچ كدام در بساط كاغذ نداشتيم. بالاخره يك تكه كاغذ شيرينى پيدا كرديم و درخواستمان را همان رو نوشتيم و از ايشان امضا گرفتيم.»
حرف جوان را جوان مى فهمد
با غرور از «پيوند دو گل» حرف مى زند و وقتى مى خواهد از نحوه فعاليت آن بگويد، سرش را بالا مى گيرد: «ما به اين مؤسسه افتخار مى كنيم چون معتقديم با بقيه مؤسسات خيريه متفاوت هستيم.»
از كسى كه براى ارائه كمك به آنجا مراجعه مى كند، پولى دريافت نمى كنند، بلكه به او پرونده اى مى دهند تا خودش بررسى كند و هر كمكى كه مى خواهد به پرونده بكند: «ممكن است كسى بخواهد پانصد هزارتومان پول نقد بدهد. ما از او پول نمى گيريم. يكى از پرونده هايى كه در دست داريم را به او مى دهيم تا پس از تحقيق روى آن، هر چه بگويد ما انجام دهيم.»
«پيوند دو گل» در اين مدت چهارده ماه، حدود ۴۵۰ خانواده را تحت پوشش قرار داده است. به ۲۵۰ مورد جهيزيه ارزان قيمت داده و به مابقى كمك بلاعوض ارائه كرده است.
اين مؤسسه خيريه علاوه بر ستاد تأمين جهيزيه و برگزارى مراسم عروسى كه دارد، اشتغالزايى هم مى كند: «عروس خانم هايى كه براى تأمين جهيزيه به ما مراجعه مى كنند، اكثراً بيكارند و دنبال شغل مى گردند. فرد خيرى صاحب يك كارخانه جوراب بافى است كه ما از اين طريق، خانم هاى جوياى كار را به آن ها معرفى مى كنيم تا جذب كار شوند.»
در كنار جوانان بودن و براى آنها كار كردن. كمك كردن براى با هم بودن آنها و... «هفتاد درصد كسانى كه به ما مراجعه مى كنند جوانند و هفتاد درصد كسانى كه اينجا فعاليت مى كنند هم از جوانان دانشجو و باسواد هستند. ما به غير از اين هم چيزى نمى خواهيم. چون حرف جوان را فقط جوان مى فهمد.»
ياوريان ميان حرف هايش كسى را صدا مى كند: «خانم كاظمى! چند لحظه تشريف بياوريد پايين.»
دخترى آرام از پله هاى انتهاى اتاق پايين مى آيد.
«خانم كاظمى! شما تحصيلاتتان چيه؟»
«من ليسانس زبان و ادبيات فارسى دارم.»
«مرسى. كار ديگرى با شما نداشتم.»
غروب شد، بيا!
عادله كاظمى، بيست ونه ساله است و يكى از جوانان فعال در مؤسسه خيريه. او از طريق يكى از دوستانش براى كار به اينجا معرفى شده است و دلش مى خواهد براى سر و سامان گرفتن جوان ها، هر كارى از دستش برمى آيد، بكند:  «بيشترين كمكى كه مى توانم به آنها بدهم، مشاوره و كمك فكرى است. البته كمك مالى هم مى كنم اما چيزى نيست كه دلم بخواهد كسى از آن باخبر شود.»
مى پرسم چطور از وسط هياهوى چهارراه استانبول رد مى شود به اين محيط دنج و آرام مى آيد؟
«اينجا آنقدر مسؤوليتم زياده و به فكر مراجعين هستم كه اصلاً حواسم به اطراف و صداى بلند دلار فروش ها نيست.»
ياوريان دوباره به صحبت برمى گردد: «اينجا مؤسسه جوان هاست و ما به اين افتخار مى كنيم. هر جوانى و در هر فرقه دينى كه به اين مؤسسه مراجعه و دست نياز دراز كند، ما دستش را مى گيريم.» غروب كه مى شود، صداى دلار فروش ها بالاتر مى رود، تعدادشان هم بيشتر مى شود. بايد از درياى آرام بيرون آمد و تن به توفان زد. تا ساحل يك قدم بيشتر نمانده است.
از عشق گفتن
«فدريكو گارسيالوركا» براى دوستداران شعر در ايران، نامى است آشنا. هم دوستداران شعر و هم علاقه مندان به تئاتر. شعرهايى از كتاب «مرغ عشق ميان دندان هاى تو» كه ترانه هاى عشق و مرگ لوركاست را اين هفته برايتان انتخاب كرده ايم:
نغمه نخستين اشتياق
در سپيده دم سبز
مى خواستم دل باشم
دل.
در غروب جا افتاده
مى خواستم بلبلى باشم
بلبل.
(جان
به رنگ نارنج
به رنگ عشق در مى آيد.)
در صبحى سرزنده
مى خواستم خودم باشم.
دل.
و در پايان غروب
مى خواستم صدايم باشد
بلبل.
جان به رنگ نارنج
جان
به رنگ عشق در مى آيد.
چشمها
در چشمهايمان جاده ها
بى انتهايند.
دو جاده
گذرگاه سايه اند.
مرگ هميشه از
سايه هاى رازناك سر مى رسد.
زنى باغبان
هق هق مى كند
اشكدانه ها چون غنچه پايين مى ريزند.
چشمانى بى افق
جنگل هاى بكر
كه در آن غرق مى شويم.
قلعه بى بازگشت
كه از جاده سوسن
به آن مى رسى.
آى پسر بى عشق
خداوند تو را از برج عاجت برهاند
و تو النيتا
كه نشسته اى
گردنبند گلدوزى مى كنى
از آن مسافر حذر كن.
صدف دريايى
كسى برايم صدفى آورد.
در درونش
دريايى در نغمه
از ساحلى دوردست.
قلبم سرشار مى شود
از آب، از ماهى هاى ريز نقره اى و سياه.
كسى برايم صدفى آورد.
چيزى براى امروز
224118.jpg
زنان افغان در روزهايى كه طالبان بر اين كشور حكومت مى كردند اجازه كار كردن نداشتند، نمى توانستند خانه را بدون همراهى مردى از خانواده ترك كنند و اگر روبنده را كنار مى زدند، اعدام مى شدند. اما حكومت طالبان فكر نكرده بود وقتى مرد خانواده اى بميرد، چه بلايى سر خانواده او خواهد آمد. سايرا شاه، از معدود خبرنگارهاى زنى بود كه جرأت كرد در دوران حكومت طالبان به طور پنهانى وارد كابل شود و از مصيبت زنان فيلم بگيرد. فيلم مستند او با عنوان «پشت نقاب» اعماق اين فاجعه انسانى را به تصوير مى كشد. او در لباس زنان افغان تا عمق دردمندى آنها نفوذ كرد. روبنده اى كه داشت به قول خودش، «به اندازه يك روميزى بزرگ بود كه بتوان زير آن دوربين را پنهان كرد.» خيابان هاى كابل در آن روزها پر بود از زنان كه چون روح  هاى آبى سرگردان در خيابان  ها پرسه مى زدند و گدايى مى كردند. در ابتداى مستند او زنان كابل با محاصره اتوبوس و از غريبه ها تقاضاى پول يا غذا مى كردند. جنگ، چهل هزار زن بيوه در كابل به جا گذاشت و آنها كه حق كار كردن نداشتند، براى گذران زندگى به گدايى و كارهاى ديگر مشغول بودند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |