|
درباره مؤسسه خيريه «پيوند دوگل»
دريا، هميشه منتظر عاشقانه هاست
|
|
|
* ساناز اقتصادنيا آگهى «مؤسسه پيوند دوگل» را دست يكى از دوستانى كه قصد ازدواج دارد مى بينم. دوستى است كه درآمد خودش و همسرش روى هم سيصد هزار تومان مى شود، با پس انداز اندكى كه قرار است براى پول پيش خانه اجاره اى شان صرف شود. مى گويد جايى را مى شناسد كه با دويست و بيست هزار تومان، مراسم عروسى برپا مى كنند و با مبلغى مشابه اين جهيزيه مى دهند. تصور مى كنم يكى از همين هزاران تبليغاتى است كه هر روز پشت در خانه ها مى اندازند كه براى عروسى شما فلان مى كنيم و بهمان. اما با ۲۲۰ هزار تومان كه نمى شود جشن پادشاهى گرفت. مى گويد مؤسسه خيريه است. تعدادى خير دور هم جمع شده اند و ما را به خاطر دل به دريا زدنمان حمايت مى كنند. كنجكاو مى شوم و آگهى را از دستش مى قاپم: «مؤسسه خيريه پيوند دوگل به منظور تشويق جوانان به امر ازدواج و رفع موانع مادى از پيش روى آنان و تسهيل فراهم نمودن مقدمات زندگى مشترك طرح ابتكارى و منحصر به فرد تأمين جهيزيه و برگزارى مراسم عقد و عروسى را با بهترين كيفيت و مراعات آرزو و خواسته هاى مشروع جوانان آغاز نموده است كه مشروح خدمات اين مؤسسه را به اطلاع شما هموطن محترم مى رساند: كليه مراسم ازدواج عقد و عروسى فقط با مبلغ ۲۲۰ هزار تومان كه عبارتند از تالار پذيرايى به صرف ميوه و شيرينى، اجراى مراسم عقد تشريفاتى، كارت دعوت، لباس عروس، آرايش عروس، اتومبيل عروس با تزئين و...» دلار، پوند، يورو... راهى مى شوم. از سر كنجكاوى، صلاة ظهر تابستان تا چهارراه استانبول گز مى كنم. ميان دلار دلار گفتن هاى دلالان، راهم را پيدا مى كنم. در را كه باز مى كنم، خنكى هواى اتاق به صورتم مى خورد. سكوت و خنكى هوا، ميان همهمه خيابان و گرماى مرداد، حال آدم را جا مى آورد. خصوصاً وقتى كه به يك شربت خنك، مهمانت كنند. مى پرسم چطور توانسته اند وسط اين همه شلوغى، جاى دنج و ساكتى راه بيندازند، هر چند كوچك و جمع و جور؟ «فضاى اينجا، فضاى سكه و دلار و پوند است. همه غرق در كارهاى مادى و گرفتار روزگارند. دوره اى است كه كسى به فكر مردم مستمند نيست. اول هم كه خواستيم مؤسسه را در اين محل تأسيس كنيم به ما گفتند كه جو، تجارى است و به درد نمى خورد. گفتم اتفاقاً به درد ما مى خورد. بلكه صداى گريه هاى اين نيازمندان بدن اين دلالان را بلرزاند.» سعيد ياوريان، رئيس هيأت مديره و مديرعامل مؤسسه خيريه پيوند دوگل است. از آن جوانان فعال و پرانرژى كه از گفتن و توضيح دادن خسته نمى شود. از روز اولى مى گويد كه مؤسسه را به همراه دوستانشان بنا كردند: «بيشتر از چهارده ماه پيش برنامه اى در باشگاه وزارت نفت بود به نام خانه مشهد كه دكتر راه چمنى هم به عنوان ميهمان افتخارى در آن برنامه حضور داشتند. با دوستان درباره چگونگى كمك كردن به مردم صحبت مى كرديم و ميانه صحبت، تصميم گرفتيم نامه اى به دكتر راه چمنى بدهيم و در آن درخواست مجوز براى تأسيس يك مؤسسه خيريه در زمينه ازدواج جوانان بدهيم. باور كنيد به اندازه اى ناگهانى تصميم گرفتيم كه براى گرفتن امضا از آقاى دكتر دنبال كاغذ مى گشتيم، چون هيچ كدام در بساط كاغذ نداشتيم. بالاخره يك تكه كاغذ شيرينى پيدا كرديم و درخواستمان را همان رو نوشتيم و از ايشان امضا گرفتيم.» حرف جوان را جوان مى فهمد با غرور از «پيوند دو گل» حرف مى زند و وقتى مى خواهد از نحوه فعاليت آن بگويد، سرش را بالا مى گيرد: «ما به اين مؤسسه افتخار مى كنيم چون معتقديم با بقيه مؤسسات خيريه متفاوت هستيم.» از كسى كه براى ارائه كمك به آنجا مراجعه مى كند، پولى دريافت نمى كنند، بلكه به او پرونده اى مى دهند تا خودش بررسى كند و هر كمكى كه مى خواهد به پرونده بكند: «ممكن است كسى بخواهد پانصد هزارتومان پول نقد بدهد. ما از او پول نمى گيريم. يكى از پرونده هايى كه در دست داريم را به او مى دهيم تا پس از تحقيق روى آن، هر چه بگويد ما انجام دهيم.» «پيوند دو گل» در اين مدت چهارده ماه، حدود ۴۵۰ خانواده را تحت پوشش قرار داده است. به ۲۵۰ مورد جهيزيه ارزان قيمت داده و به مابقى كمك بلاعوض ارائه كرده است. اين مؤسسه خيريه علاوه بر ستاد تأمين جهيزيه و برگزارى مراسم عروسى كه دارد، اشتغالزايى هم مى كند: «عروس خانم هايى كه براى تأمين جهيزيه به ما مراجعه مى كنند، اكثراً بيكارند و دنبال شغل مى گردند. فرد خيرى صاحب يك كارخانه جوراب بافى است كه ما از اين طريق، خانم هاى جوياى كار را به آن ها معرفى مى كنيم تا جذب كار شوند.» در كنار جوانان بودن و براى آنها كار كردن. كمك كردن براى با هم بودن آنها و... «هفتاد درصد كسانى كه به ما مراجعه مى كنند جوانند و هفتاد درصد كسانى كه اينجا فعاليت مى كنند هم از جوانان دانشجو و باسواد هستند. ما به غير از اين هم چيزى نمى خواهيم. چون حرف جوان را فقط جوان مى فهمد.» ياوريان ميان حرف هايش كسى را صدا مى كند: «خانم كاظمى! چند لحظه تشريف بياوريد پايين.» دخترى آرام از پله هاى انتهاى اتاق پايين مى آيد. «خانم كاظمى! شما تحصيلاتتان چيه؟» «من ليسانس زبان و ادبيات فارسى دارم.» «مرسى. كار ديگرى با شما نداشتم.» غروب شد، بيا! عادله كاظمى، بيست ونه ساله است و يكى از جوانان فعال در مؤسسه خيريه. او از طريق يكى از دوستانش براى كار به اينجا معرفى شده است و دلش مى خواهد براى سر و سامان گرفتن جوان ها، هر كارى از دستش برمى آيد، بكند: «بيشترين كمكى كه مى توانم به آنها بدهم، مشاوره و كمك فكرى است. البته كمك مالى هم مى كنم اما چيزى نيست كه دلم بخواهد كسى از آن باخبر شود.» مى پرسم چطور از وسط هياهوى چهارراه استانبول رد مى شود به اين محيط دنج و آرام مى آيد؟ «اينجا آنقدر مسؤوليتم زياده و به فكر مراجعين هستم كه اصلاً حواسم به اطراف و صداى بلند دلار فروش ها نيست.» ياوريان دوباره به صحبت برمى گردد: «اينجا مؤسسه جوان هاست و ما به اين افتخار مى كنيم. هر جوانى و در هر فرقه دينى كه به اين مؤسسه مراجعه و دست نياز دراز كند، ما دستش را مى گيريم.» غروب كه مى شود، صداى دلار فروش ها بالاتر مى رود، تعدادشان هم بيشتر مى شود. بايد از درياى آرام بيرون آمد و تن به توفان زد. تا ساحل يك قدم بيشتر نمانده است.
|