شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Aug 20, 2005
فرهنگ و هنر
۳۲۲۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسين عابدى
قسمت چهل و يكم
در توضيح واژه «حجم» به نظر مى رسد كه تركيب «تشبيه» با تكنيك هاى ديگر زبانى، در شكل گيرى آن تأثيرگذار است. همانطور كه مى بينيم در حركت در سطح، علاوه بر تشبيه از تشخيص نيز استفاده شده است و در جهش از حجم، همان تشبيه ساده، در سير و حركت تكاملى خود به عبارت «چشم تو در انتهاى شب ايستاده است» مى رسد؛ عبارتى كه در درون خود حامل آن تشبيه اوليه است اما در لايه هاى ديگر خود از تشخيص و آشنايى زدايى نيز بهره برده است و اگر بخواهيم آن را ساده كنيم مى  توانيم چنين فرمولى را در نظر بگيريم:
حركت در طول = تشبيه
حركت در سطح = تشبيه + تشخيص
جهش از حجم = تشبيه + تشخيص + آشنايى زدايى
همين جا لازم است اين نكته را توضيح دهم كه شگردهاى «تشخيص» و «آشنايى زدايى» براساس مثال هايى است كه خود «رؤيايى» ذكر كرده است و به اين معنى نيست كه حتماً بايد از اينها استفاده شود. مى توان مثال هاى ديگرى آورد كه شاعر، در كنار تشبيه، از شگردهاى ديگرى نيز استفاده كرده است.
در توضيح بيانيه شعر حجم و چيستى و چگونگى اين شعر، علاوه بر خود شاعران حجم، صاحبنظران ديگرى نيز نظر داده اند. از آن جمله در كتاب «تئورى شعر» دليل انتخاب واژه حجم به دانش يكى از شركت كنندگان در جلسه نگارش بيانيه شعر حجم، از علم هندسه و به ويژه هندسه فضايى نسبت داده شده است و به پيشنهاد وى، «ابعاد تصوير» به جاى «ادات تشبيه» به كار رفته است. بنابراين، به جاى هر يك از ادات تشبيه، يك بعد مى نشيند و هرگاه يكى از ادات تشبيه ساقط شود، مى توان گفت كه شاعر از روى يك بعد پريده و حركت خطى يا طولى انجام شده است. اگر شاعر، دوتا از ادات تشبيه را حذف كند درواقع از روى دو بعد پريده است و نتيجه آن حركت در سطح يا تصوير دوبعدى و مسطح است. هرگاه شاعر از روى سه بعد بپرد حاصل آن تصوير حجمى خواهد بود. من سعى كردم با ذكر قسمتى از بيانيه شعر حجم، نظر خودم را درباره واژه «حجم» براساس توضيح «رؤيايى» درباره اين واژه بيان كنم و در عين حال نظر يكى از منتقدان برجسته شعر حجم نيز ذكر شد تا در اين فرصت كوتاه زواياى متفاوتى از اين شعر بررسى شود و به اين نكته برسيم كه درتمامى موارد فوق، تفاوت هايى را ميان شعر حجم و شعر هفتاد مى توان ذكر كرد.
ادامه دارد
توبياس وولف
تجربه گرا
224535.jpg
اميلى امرايى
هرگز منكر تجربه گرايى نيستم. هيچ وقت هم نخواستم كه به بقيه بقبولانم شخصيت اصلى رمانهايم را از خودم وام نگرفته ام. پافشارى روى اين نكته بى فايده است. براى اينكه به هر حال خواننده قبول نمى كند و در جست وجوى رابطه ها و پل هاى ارتباطى ميان شخصيت اول رمان و نويسنده است. گاهى وقت ها كه صبح زود سر ميز كارم حاضر مى شوم بى اختيار به ياد روزهاى گذشته ام مى افتم. در شروع داستان آن روزها را فراموش مى كنم، اما بعد از چند صفحه نوشتن يك دفعه سرو كله آن روزها از وسط داستان پيدا مى شود.
اين اتفاق به عينه در رمان «مدرسه قديم» برايم افتاد؛ داستان در سال ۱۹۴۰ مى گذرد.راوى پسرى است كه در سال آخر دبيرستان شبانه روزى درس مى خواند، از طرف مسؤولان دبيرستان مسابقه داستان نويسى برگزار مى شود كه برنده آن مى تواند با يك نويسنده صاحب نام ديدار كند و با او گپ بزند.
اين بار نمى توانم مدعى شوم نوجوانى هايم سرزد. از وسط داستانم سردرآورد. بعد من با رابرت فراست «Robert Frost» در دوره دبيرستان ديدار داشتم. در دوران دبيرستان، مدرسه هيل مسابقه داستان نويسى برگزار كرد، كه من برنده اش بودم و برنده مى توانست با رابرت فراست صحبت كند. اما فكر نمى كردم اين خاطره برايم به اندازه يك رمان كشش داشته باشد.بعد كم كم سر و كله هم كلاسى ها و روزهاى خوش بلوغ سر از اين كتاب درآورد.
بعد كم كم «مدرسه قديم» حكايت گام هاى پله پله يك نويسنده شد، حكايت بالا و پايين شدن سليقه هايش؛ اينكه چه طور دلبستگى اش به بعضى ازنويسنده ها كمتر مى شود. اينكه چطور اسطوره هاى دوره جوانى مان مى شكند وديگر حتى نمى توان خواندن دوباره آنها را تحمل كرد.
در شروع فكر مى كردم مدرسه قديم را در مجموعه داستانهاى بعدى ام مى گذارم ؛ اما هرجا كه مى خواستم داستان را ببندم باز شاخ و برگ تازه اى ذهن ام را قلقلك مى داد. يك دفعه نويسنده هايى را كه هرگز در زندگى موفق به ديدن آنها نشده بودم سر از مدرسه قديم در مى آوردم.
اما واقعاً رابرت فراست را ديده بودم. لحظه اى كه از او در داستان خلق كرده ام اصلاً ربطى به خيالپردازى هايم ندارد. و من هرگز آن مرد بزرگ را فراموش نمى كنم. آن روز كه فراست به مدرسه ما آمد، من كم كم سه سالى از پسر بچه رواى مدرسه قديم، كوچكتر بودم.
روى آخرين نيمكت كلاس مان نشسته بودم و صداى رابرت فراست به زور به ته كلاس مى رسيد. يكى دو روز قبل از اينكه به مدرسه بيايد تازه معلم ادبيات مان شعرهايش را برايمان خوانده بود. شعرهايش جذب ام نكرد اما وقتى خودش را ديدم مبهوت شده بودم. آن روز فكر مى كردم ديگر قرار نيست اتفاقى مهم تر ازاين در زندگى ام بيفتد. حال كه فكر مى كنم به نظرم مى رسد يكى از نكاتى كه باعث مى شود كسى دست به قلم شود اين است كه مسائلى را كه درك نمى كند موقع نوشتن كاملاً برايش روشن مى شود و اين به نظرم بزرگترين لذت ممكن است. بله و من رابرت فراست را بار ديگر در «مدرسه قديم» ديدم و او را درك كردم. واقعاً اين لذت نيست؟ اما براى درك دوباره او ساعت ها وقت گذاشتم. هر شب قبل از اينكه دوباره سراغ كتاب بروم، اول كمى به آن روز فكر مى كردم و جزئيات تازه اى يادم مى آمد، بعد هم سراغ نامه ها و زندگى نامه فراست مى رفتم. شايد تعريف از خودباشد ولى شخصيت فراست در مدرسه قديم زنده ترين و نزديكترين چهره اى است كه مى توان از او خلق كرد. براى اينكه من دچار اين گره ذهنى شدم.
به هر حال در نهايت موقع نوشتن حساب كار از دست ام در رفت. و حجم رمان دو برابر چيزى شد كه الآن به دست ناشر سپرده ام.
پسرك داستانم را از همه زوايا به خواننده معرفى كرده بودم و حس كردم همين مسأله سبب شده است تا حد زيادى از هسته اصلى يعنى مسابقه داستان نويسى دبيرستان دور شوم. پسرك هر روز بيشتر و بيشتر شبيه من مى شد، فكر مى كنم اگر قرار باشد به نتيجه گيرى درستى برسيم بايد بگويم ارنست همينگوى هم قبلاً در داستانهايش خودش را به خواننده شناسانده است.
لازم نيست زحمت زيادى بكشيم، به همين خاطر خلق دوباره او برايم سخت بود و بايد كمى دست به عصا حركت مى كردم. بايد همينگوى را زنده خلق مى كردم. شخصيتى كه هم شبيه به مرد اول وداع با اسلحه باشد و هم شبيه به پيرمرد و دريا و هم مردان بدون زنان قبول كنيد كه سخت بود ودر عين حال لذت بخش. شايد همين دست به عصا بودن است كه باعث مى شود خيلى وقتها نويسنده شخصيت هاى واقعى را رها كند و خودش خلق كند. خوب بالاخره دردسرش كم تر است مطمئن ام بعدها اگر كسى دنبال من بگردد ، جوانى هايم را در مدرسه قديم پيدا مى كند.
در نهايت مجبور شدم براى انسجام بيشتر داستان از خير خيلى چيزها بگذرم. راوى را تنها در مدرسه نگه دارم و او و همكلاسى هايش را تنها در لحظه هايى كه در تكاپوى نوشتن بهترين داستان هستند به تصوير بكشم.
شما واقعاً فكر مى كنيد پسرك ناتور دشت در خود سالينجر وام گرفته شده؟ اشتباه مى كنيد صحنه اى كه معلم دوست داشتنى راوى فكرهاى ناجور به سرش مى زند و پسرك را به چشم ديگرى نگاه مى كند خود سالينجر را مى بينيم . اگر روزى سالينجر زبان به حرف زدن بگشايد حتماً تأييد مى كند كه شاگرد آن معلم خودش بود.
مدرسه قديم مثل هر مدرسه شبانه روزى بى شباهت به ارتش نيست، اما مسابقه داستان نويسى و حضور بزرگانى همچون همينگوى و فراست رنگ و بوى ديگرى به آن مى دهد، پسر بچه هاى معمولى درگير دنياى ديگرى مى شوند و اين بار به جاى رقابت در زمين بازى، داستان مى نويسند. اما راوى از همان اول پرمايگى اش را نشان مى دهد. بعد هم كه نويسنده موفقى از آب در مى آيد. راوى دروغ مى گويد ودغل بازى مى كند و من اصلاً از به تصوير كشيدن او در اين شرايط ناراحت نيستم همه ما خودمان را فريب مى دهيم ، آن هم خيلى زياد.
خيلى وقت ها هم اين مسأله از حد مى گذرد و رنگ و بوى يك نوع بيمارى كه نمى دانم دقيقاً اسم اش چيست را به خود مى گيرد.
بله براى اينكه به قول اليوت مگر آدم چقدر مى تواند طاقت حرف حقيقت را داشته باشد؟ خيلى چيزها را براى اينكه اذيت نشويم ناديده مى گيريم. آدم هايى كه غير از اين عمل مى كنند بسيار كم اند بعد در داستان اين مسأله توى ذوق مى زند. مى دانيد چرا؟ براى اينكه ما در داستان زندگى يك آدم را مى بينيم. ريز و درشت، انگار كه او پشت يك محفظه بسته و شيشه اى زندگى مى كند وما از بيرون تماشايش مى كنيم، آنقدر به زندگى اش واقف ايم كه هرگز در مورد خودمان نبوده ايم. كافى است كه سرى به زندگى خصوصى آن بزنيد و با ترازوى عدل يك روز را بسنجيد، خواهيد ديد كه زندگى تان مثل شخصيت داستانهاست. از خيلى مسائل طفره مى رويد تنها براى اينكه آن روز را راحت تر طى كنيد:
بارها و بارها مرا نويسنده اى ضد جنگ معرفى كرده اند، حتى دشمن آمريكا هم خوانده شده ام. اما من تنها و تنها سراغ خاطره ها وتجربياتم رفته ام، جنگ ويتنام هم به اندازه دوره دبيرستان ام و شايد خيلى بيشتر از آن در من تأثيرگذار بود.
تجربه گرايى بود كه فيلم هاى ماندگار جنگ را خلق كرد؛ خيلى ها از اين سؤال ناراحت مى شوند: «آيا داستان شما براساس واقعيت است؟»
در نگاه اول اين سؤال نويسنده را به ياد يك خواننده غيرحرفه اى مى اندازد. به هر حال پرسيدن اش كمى توهين آميز است. درست مثل اين مى ماند كه فردا صبح شما از همسايه تان سؤال كنيد دعواى شب گذشته شان به خاطر چه موضوعى بود؟
من از خود زندگينامه بدم مى آيد، احساس مى كنم به خواننده ربطى ندارد كه بداند، نويسنده چه كرده است. اما كم كم و خرده خرده در داستانهايش مى تواند خودش را بگنجاند. يا يك دفعه مثل آلبركامو رمانى براساس زندگى خودش بنويسد. همه اين ها سليقه اى است. همه تخيل يك نويسنده به زندگى اش باز مى گردد. هر قدر پرمايه تر به همان اندازه ماندگارتر، مثلاً همينگوى والبته اگر از داستانهاى عبوس سال هاى پايانى زندگى اش بگذريم، تنها حضورش در جنگ هاى داخلى اسپانيا، انزوايش در كوبا ، روزنامه نگارى اش و... همه اينها به داستانهايش عمقى بخشيدند كه هرگز فراموش نمى شود.
شايد اگر مى توانست بعد از مرگ اش هم داستان خلق كند، دلمشغولى هاى مردى كه مى خواهد خودكشى كند ، بهترين داستان همينگوى مى شد. به هر حال هيچ وقت از هيچ نويسنده اى نپرسيد: «آقاى ... خود شما هستيد؟»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |