شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴ -
Sat, Aug 20, 2005
ماجرا
۳۲۲۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
برگ بيست ونهم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
224553.jpg
224577.jpg
پسرم را به من ندادند

قصه تلخ جدايى من از فرزندم به سال ۱۳۵۳ برمى گردد وقتى كه براى به دنيا آوردن دومين فرزندم راهى زايشگاه اكبرآبادى شدم. سى امين روز از شهريورماه بود كه پسرم را به دنيا آوردم. سه روز به او شير دادم و در بيمارستان بودم تا اينكه دوم مهرماه بود كه مرا از بيمارستان مرخص كردند ولى بچه ام را ندادند و گفتند پزشك متخصص بايد او را معاينه كند و نياز به مراقبتهاى پزشكى دارد. بعد از رفتن به خانه آن طور كه گفتند دوباره مراجعه كردم ولى به جاى اينكه پاسخ درستى به من بدهند با كتك و تهديد مرا از بيمارستان بيرون انداختند.زنى بيسواد بودم ولى به عشق فرزندم به بنگاه حمايت از مادران و نوزادان آن زمان رفتم. در آنجا مأمورى همراهم كردند ولى تمام دوندگى هاى من بى نتيجه ماند.از آن سال تاكنون بارها و بارها شكايت كردم ولى هيچ كدام از آنها به نتيجه نرسيد و من هنوز كه هنوز است چشم انتظار هستم شايد بتوانم فرزندم را بازيابم.
اطلاعات تان را با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.

زهره حديثى را مى شناسيد؟


۱۵ تيرماه سال ۱۳۵۲ بود كه دخترى به نام زهره حديثى متولد شد. پدر زهره كه محمدحسين نام داشت ساكن اردبيل بود و در يك قهوه خانه كار مى كرد. او دو همسر داشت . از همسر اولش دو دختر و يك پسر داشت كه زهره از همسر دومش متولد شد. زهره ۲ سال بيشتر نداشت كه پدر و مادرش به شدت دچار اختلاف شدند. اين اختلاف تا جايى پيش رفت كه آنها از هم جدا شدند. هيچكس حاضر به نگهدارى زهره دوساله نبود به اين علت بود كه پدر زهره او را به يكى از شيرخوارگاههاى تهران آورد و او را به آنها تحويل داد.حالا سالها از آن زمان مى گذرد. در سال ۷۶ مادر زهره پس از گذراندن يك دوره بيمارى سخت جان سپرد.در سال ۷۵ در آستارا وقتى يكى از دخترعموهايم زن جوانى را مى بيند كه چهره اى آشنا داشته با او باب سخن را باز مى كند و آن زن خودش را زهره حديثى معرفى مى كند و مى گويد ازدواج كرده ام و شوهرم نيز مهندس است.دخترعمويم بدون گرفتن هيچ نشانى از آن زن، از وى جدا مى شود. حالا پس از اين همه سال ما به دنبال زهره هستيم و مى خواهيم دخترعمويمان را پيدا كنيم و غم اين سالهاى دورى را با ديدارى از بين ببريم.
كسانى كه در اين خصوص اطلاعات دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
اقوام پدرى ام در تركيه هستند


آنچه از گذشته و اقوام و خويشانم دارم در چند قطعه عكس كه مربوط به سالهاى قبل است خلاصه مى شود. پدرم فريدون معينى نام داشت. او در ۲۹تيرماه سال۱۳۴۱ در استانبول به دنيا آمده بود. پدرش ابراهيم و مادرش حنيفه نام داشت.
زمانى كه رضاشاه به تركيه رفته بود تا با آتاتورك ملاقات كند پدرم همراه با خواهرش و پدرش ابراهيم كه سالها قبل به تركيه پناهنده شده بودند، با آرامش و قرار صلحى كه بين رضاشاه و آتاتورك گذاشته شده بود به ايران بازگشتند بدون اينكه هيچ يك از اعضاى خانواده شان همراه آنان شوند.
وقتى بزرگ شدم از پدرم شنيدم مادربزرگم حنيفه متولد سال۱۳۰۲ بوده است و در محله اى قديمى در آن سالها به نام «توپ قاپى» زندگى مى كردند.
پس از اينكه پدرم جان سپرد، به تركيه رفتم به اين اميد كه بتوانم خانواده پدرى ام را پيدا كنم . به محله قديمى «توپ قاپى» هم سر زدم و متوجه شدم اين منطقه از مناطق خوب اين شهر بوده است. اطلاعاتى كه ساكنان آن منطقه به من دادند، چيزى را براى من روشن نكرد.
اكنون به دنبال عمو و مادربزرگم هستم. نمى دانم پدر بزرگم زنده هست يا خير. اما دلم مى خواهد هر طور شده است آنها را پيدا كنم به آنها بگويم وقتى پدرم فريدون به ايران آمد در سال۱۳۲۹ با مادرم در آبادان آشنا شده و ازدواج كرد. پدرم مدتى شهردار رامهرمز بود. بعد جزو انجمن شهر شد و مسؤوليت و مقام هاى بزرگى پيدا كرد و مادرم نيز در تمام آن سالها به عنوان مدير دفتر پدرم يار و ياور او بوده است. پدرم را پس از مرگ در مسگرآباد دفن كردند.
تا آنجايى كه مى دانم عمه ام صاحب فرزندى نشده است. او در يكى از شهرهاى شمالى به تنهايى زندگى مى كند. اى كاش با يافتن خانواده پدرى ام به تنهايى او نيز پايان داده مى شد.
اطلاعاتى را كه در اين مورد داريد با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران در ميان بگذاريد.
اى كاش پدرم را پيدا مى كردم


پدرم لفيطه حزبه پوران در حراست شركت نفت كار مى كرد پس از مدتى به دليل بيمارى تحت معاينه قرار گرفت و مامتوجه شديم كه او دچار تومور مغزى است به گفته پزشكان تحت عمل جراحى قرار گرفت ولى پس از عمل جراحى بودكه دچار مشكل ديگرى شد. پدرم اختلال حواس پيدا كرده بود.
۱۹ شهريورماه سال ۸۰ بود كه پدر را با خودمان به قم برديم و براى زيارت به حرم حضرت معصومه (س)رفتيم. پدر كنارمان بود. براى انجام زيارت چندلحظه اى از او غافل شديم ولى وقتى بازگشتيم ديگر از پدر خبرى نبود.
همه جا را براى يافتن او زير پا گذاشتيم ولى هرچه بيشتر جست وجو كرديم به هيچ نتيجه اى نرسيديم . با اينكه چند سال از آن زمان مى گذرد ولى هنوز كه هنوز است ياد پدر درخاطرمان مانده است. دوست داريم به پاس زحماتى كه براى ما هفت فرزندش كشيده است او را كه اكنون۵۶ سال دارد پيدا كنيم و چون جان شيرين تا آخر عمر نزد خود نگه داريم.
اطلاعاتتان را دراين مورد با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران در ميان بگذاريد.
224541.jpg
«على كريمى» پدرم بود


سرنوشت با من بازى تلخى را كرده است. ۲۴ خردادماه سال ۵۷ در حالى كه ۵ ماه بيشتر نداشتم و به شدت بيمار بودم توسط مردى كه خودش را پدر من مى ناميد به بيمارستان اخوان تهران برد و در آنجا بسترى شدم.
پدرم هنگام بسترى كردن من خودش را على كريمى معرفى كرده و نام مرا نيز «مريم» عنوان كرده بود. در بيمارستان براى مداوا بسترى شدم ولى پس از بهبودى پرستاران متوجه شدند كه پدرم در بيمارستان نيست. انتظار آنان براى بازگشت پدرم تا چند ماه ادامه يافته بود ولى پس از چند ماه وقتى از آنان خبرى نمى شود، مرا براى نگهدارى تحويل يكى از مراكز بهزيستى مى دهند.
يك سال داشتم كه خانواده اى خوب و مهربان مرا به فرزندى پذيرفتند و من نزد آنان بزرگ شدم.
حالا پس از ۲۷ سال دلم مى خواهد پدرم را پيدا كنم و ببينم چرا مرا در بيمارستان تنها گذاشت يا اينكه چه سرنوشت تلخى برايش روى داد كه ديگر نتوانست به بيمارستان بازگردد و مريم ۵ ماهه اش را با خود ببرد.
دلم مى خواهد بدانم مادرم كه بود كه در آن مدت حتى يك بار هم براى ديدن دخترش پاى به بيمارستان نگذاشت.
كسانى كه در اين مورد اطلاعات دارند با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل نمايند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |