يكشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴ -
Sun, Aug 21, 2005
جوان
۳۲۲۸
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
هفته هفت روزه
يك پيشنهاد
هفته هفت روزه
سعى كنيد «وبا» نگيريد!
224679.jpg
سحر طلوعى
«هفته هفت روز ه» را قرار است شنبه ها بخوانيد. اما ديروز به خاطر آگهى ازچاپ آن صرف نظر كرديم. اتفاقات هفته را امروز بخوانيد.
* آمار ابتلا به «وبا» با تصاعد عدسى (عدد و هندسى) رو به افزايش است. كار از سبزى، كاهو و آب نخوردن، گذشته. اين روزها «وبا» روى دور است و حال مى كند برود اين ور و آن ور، اين و آن را بگيرد. مى دانيد! آخر در عصر بمب اتم و چت و www، «وبا گرفتن» همچنين يك ذره چيپ و بى كلاس است. حالا ايدز و سرطان بود يك چيزى! هيچى كه ندارد كلاس كه دارد! در هر صورت تنها توصيه اى كه مى شود براى اين روزهاى وبازده كرد، اين است كه: سعى كنيد «وبا» نگيريد! تازه سعى كردن هم خيلى تضمين سفت و محكمى نيست، يك وقت ديديد گرفتيد!
* آقا اين قيمت نفت هم براى خودش يك پا، توفان اميلى است. به طورى كه همه بودجه ارزى ما را در همين شش ماه اول سال تأمين كرده است. اينها را گفتيم كه يك وقت فكر نكنيد سرمان توى حساب نيست. به هر حال با توجه به اينكه دولت جديد از چند وقت ديگر سوار كار مى شود، اميدواريم اتفاقات خوبى در انتظارمان باشد. فقط از آنجا كه نفت همچين بفهمى نفهمى بدمزه و بدبو است، دوستان لطف كنند فكرى به حال اين موضوع كنند.
* فيلم «ما همه خوبيم» بيژن ميرباقرى هم در جشنواره لوكارنو توانست يوزپلنگ نقره اى را از آن خود كند. در همين راستا «ما همه خوشحاليم»، تا باشد از اين افتخارات و جايزه ها...
همانطور كه مى بينيد، اين هفته بكوب روى دور جهانى شدن بوده ايم؛ از وبا تا نفت و فيلم گرفته تا... به هر حال ما هيچ رقمه اهل كم آوردن و پا پس كشيدن نيستيم، حتماً مى دانيد، «نصف جهان» مال ما است! اگر يك كم تلاش كنيم، همه جهان مال ما مى شود. ما خود كره زمين هستيم! شما هيچ شك نكنيد!
* اينك توجه شما را به مشروح اخبار جلب مى كنم (حكم جلبتان را هم گرفته ام آماده آماده است!).
چطور ممكن است؟
ويكتوريا بكهام را مى شناسيد؟ مامان بروكلين! هنوز نشناختيد؟! همسر ديويد بكهام، فوتباليست مشهور و پولدار انگليسى! آهان گويا حالا دوزارى ها افتاد! به هر حال او به يك روزنامه گفته كه «من در عمرم حتى يك كتاب هم نخوانده ام!» توضيح خبر را كه مى خوانيم متوجه مى شويم علت كتاب نخوانى خانم ويكتوريا، وقت نداشتن عنوان شده! ماجرا را كه در ذهنمان دنبال مى كنيم به اين نتيجه مى رسيم كه نكند آقاى بكهام در كارهاى خانه كمك همسرشان نمى كنند؟ اما خوب كه ماجرا را دنبال مى كنيم، به جاهاى نه چندان باريكى مى رسيم و يادمان مى افتد خانم ويكتوريا به چندين هنر آراسته اند و بنابراين حق دارند كه وقت نداشته باشند كتاب بخوانند!
بعد از همه اين نتايج، يك سؤال به ذهنمان مى رسد كه دوست داريم مطرح كنيم و آن اين است؛ از آنجايى كه هنر نزد ايرانيان است و بس، اما سرانه مطالعه كتاب براى هر ايرانى در سال با احتساب اين همه هنرى كه در نزدش است، دو دقيقه است، چطور براى يك خانم انگليسى كه مهمترين هنرشان، انجام حركات محيرالعقول موزون با صدا است، هيچ وقتى باقى نمى ماند؟
توصيه هاى ايمنى را جدى بگيريد!
آيا وقتى از جا بلند مى شويد و روى پاهايتان مى ايستيد، تعادل نداريد؟ آيا فكر مى كنيد پاهايتان تاب و توان مقاومت در برابر سنگينى سرتان را ندارد؟ اصلاً فكر نكنيد مغزتان خيلى بزرگ است، بلكه ايراد جاى ديگريست. از مادران خود بپرسيد آيا قبل از يكسالگى تان، كفش به پايتان كرده اند يا نه؟ كه اگر كرده اند همين است كه مى بينيد. يعنى نه تعادل درست و حسابى داريد ونه كف پايتان به اندازه كافى رشد كرده. اين نكات ظريف را پژوهشگران لطف كرده اند و پژوهيده اند و در اختيار شما گذاشته اند، البته از شما كه ديگر گذشت، اگر خداى نكرده ازدواج كرديد و باز هم خداى نكرده تر، بچه دار شديد حواستان باشد تا قبل يكسالگى كفش پاى بچه تان نكنيد. پابرهنه بيشتر حال مى دهد.
پيش به سوى نيم ديگر جهان!
در هفته اى كه گذشت، بر و بچه هاى زير ۲۱ سال واليبال ما توانستند طى يك اقدام سونامى وار، روى سكوى پنجم جهان بايستند و اين موضوع براى ما كه هميشه واليبالمان جزو پول خردهاى آسيا بوده، بسيار باعث مزيد امتنان است.
ما از اين واقعه بسيار مفتخريم و همانطور كه قبلاً گفتم اگر اينچنين پيش برويم مطمئناً آن نصف ديگر جهان را هم مى گيريم. البته اگر دلاوران و نام آوران ما در كشتى، اين ورزش اول (البته بهتر است بگوييم سابقاً اول!) كشور ما بگذارند.
منظور چيست؟
«شير استاندارد در مدارس توزيع مى شود»! در جريان توزيع رايگان شير و اين حرف ها كه هستيد؟ خب خدا را شكر مى رويم سر اصل مطلب. قضيه مال امروز و ديروز نيست. نزديك دو سال است در مدارس به صورت رايگان شير توزيع مى شود. اما چطور حالا تيتر مى شود كه شير استاندارد در مدارس پخش مى شود، نمى دانيم. در اين لحظات بحرانى معمولاً به شكل خشانه اى سؤالاتى كاملاً ناخودآگاه و يك هو به اين يك نخود ذهن ما خطور مى كند كه به قول صادق هدايت مثل خوره روحمان را مى خورد. زبانم لال، زبانم لال، معنى اين خبر، رويم به ديوار، اين نيست كه شيرهاى توزيع شده قبل استاندارد نبوده؟ خب اگر نبوده مرد و مردانه بگوييد، ما خودمان يك جلسه با بچه ها مى گذاريم مى گوييم چطور از انگشت خود در جهت خلاصى از شير مذكور استفاده كنند. در صورت كثيف بودن انگشت مى توان از آب ليمو هم استفاده كرد!
دوش بى دوش!
اين هفته خدايى پژوهشگران خيلى پركار بوده اند. ازآن تلاش بى وقفه شان در كشف علل عدم تعادل و سرگيجگى و اين هم از زحمت فراوانشان براى حفظ سلامتى مغز! خبر اين است: «براى جلوگيرى از آسيب رساندن به مغز كمتر دوش بگيريد!» البته فكر نكنيد قطرات آبى كه به سر آدم هنگام دوش گرفتن برخورد مى كند باعث ضربه مغزى مى شود نه! قضيه ورود منگنز محلول در آب هنگام تنفس به بدن است كه نهايتاً منجر به آسيب رسانى به مغز مى شود. اين هم حرفى است اما حرف ديگر اين است كه در اين تابستان گرم و اتوبوس ها و متروهاى شلوغ و چسبندگى بيش از حد مسافران كه البته از شدت علاقه است و نه چيز ديگر، آدم اگر دوش نگيرد، معجونى حاصل مى شود كه نگو و نپرس مخصوصاً كه شب قبل دوستان ميرزاقاسمى با سير فراوان هم خورده باشند و نزديك سوراخ هاى بينى آدم سخنرانى هم بكنند! به هر حال مى توانيد انتخاب كنيد؛ مغز آسيب ديده يا معجون دم كرده با چاشنى سيرداغ.
آسفالت بى آسفالت
يكى از كارشناسان امور شهرى در يكى از روزنامه هاى صبح گفته: «شهردارى تهران بر كيفيت آسفالت خيابان ها نظارت ندارد.» خبر را كه براى روشن شدن موضوع طبق عادت معهود چند بار مى خوانيم، به اين نتيجه مى رسيم: شهردارى؟ آسفالت؟ شوخى مى كنيد. اين بى انصافى است كه از اين سازمان بخواهيم به آسفالت خيابان هم نظارت داشته باشد تازه آن هم نه خود آسفالت كه، بلكه كيفيت آن. از اين گذشته، همه ما به خوبى مى دانيم، تمام ستاره هاى فوتبال ما از زمين خاكى شروع كرده اند، پس چرا زمين بروز و ظهور ستاره ها را به همين راحتى آسفالت كنيم؟!
بدون شرح!
يك پيشنهاد
تو كه اين قدر مهربان بودى!
ابتداى كتاب نوشته است: «۵ صبح دى ۱۳۸۲ زمين لرزيد، به مدت ۱۲ ثانيه. و شهر بم به تلى از خاك تبديل شد، فقط در ۱۲ ثانيه... زلزله بم نه تنها زمين، كه دل همه انسان هاى دنيا را نيز لرزاند و آنچه اكنون دردست شماست، چيزى نيست جز آرزوهاى دل هاى لرزيده كودكان به جا مانده از زلزله بم!»
همين چند جمله براى آشنايى با كتاب «تو كه اين قدر مهربان بودى!» كافى است. كتابى كه مجموع نامه هاى كودكان زلزله بم به خداست. مونا زندى حقيقى، نامه ها را گردآورى كرده و در قالب كتاب به همراهى انتشارات توفيق آفرين، منتشر كرده است.
زندى حقيقى، فيلمساز فيلم كوتاه است و در ابتدا براى ساخت فيلمى از واقعه زلزله بم راهى آن ديار شد. اما همان ساعات اول از ساخت فيلم دست كشيد. خودش در مقدمه كتاب نوشته است: «با خودم دوربين فيلمبردارى برده بودم تا فيلمى تهيه كنم. اما از كجا؟ از چه موضوعى؟ همه چيز سياهى بود و درد. از خودم خجالت كشيدم، آماده بودم فيلم تهيه كنم!»
اگر اهل دلى، اگر هنوز با شنيدن نام بم لرزه به اندامت مى افتد، اگر هنوز به عشق معتقدى، خواندن «تو كه اين قدر مهربان بودى!» را براى اين هفته به تو پيشنهاد مى دهيم. يك نمونه از نامه هاى كودكان بم به خدا را با هم مى خوانيم: «خداوند! آرزوى من اين است كه هرچه زودتر اين شهر من يعنى بم آباد شود. خداوندا دل همه مردم بم شكسته است. چون عزيزانى از آنها رفته است. خداوندا تو را به بزرگى خودت قسم مى دهم كه هرچه زودتر بم را آباد كنى تا شايد مردم بم كمى دلشان از اين آشفتگى درآيد. به اميد آن روز.»
چيزى براى امروز
224664.jpg
بعضى ها فكر مى كنند اين عادت ايرانى هاست كه پشت شيشه مغازه ها جمع مى شوند و برنامه هاى تلويزيون، بخصوص مسابقه هاى ملى فوتبال را تماشا مى كنند. اما اين عادت همه مردم جهان است. بهتر است بگوييم اين جادوى رسانه هاى جمعى است كه اينگونه همه ما را طلسم كرده است. همه ما دوست داريم هنگام اعلام اخبار و رويدادهاى مهم جامعه، در كنار هم باشيم. پيروزى در مسابقات ملى را در كنار هم جشن بگيريم و براى مصيبت هاى ملى در كنار هم گريه كنيم. اين تصوير، مردم لندن را در بهت بمب گذارى هاى تروريستى چند هفته پيش نشان مى دهد. آنها پشت ويترين فروشگاههاى لوازم الكترونيك جمع شده اند و منتظر پخش اخبار هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |