گروه فرهنگ و هنر ـ عصر روز شنبه اصحاب اهل و فرهنگ و هنر در تالار وحدت گردهم آمدند تا از احمد مسجدجامعى وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى تقدير كنند. در اين مراسم نمايندگان مجلس، نمايندگان اقليت هاى دينى، هنرمندان عرصه هاى مختلف، روزنامه نگاران و ... حضور داشتند و براى آخرين بار زحمات وزير ارشاد را در دوران وزارت ارج نهادند.
|
|
|
بيش از دو دهه پيش مردى بود در كسوت سياست كه كار پژوهش و فرهنگ را مديريت مى كرد. مردى بود از همكاران ناطق نورى در وزارت كشور كه علائق و پيشينه فرهنگى او را به سوى محمد خاتمى در وزارت فرهنگ و ارشاد كشاند. بسرعت مورد اعتماد وى قرار گرفت و در مصدر برنامه ريزى وزارت ارشاد قرار گرفت. از آنجا كه انسانى قابل اعتماد بود، امين خاتمى شد. در سرو نهان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى آن زمان مشاورى امين براى ديگر معاونين وزارت ارشاد شد. تا آنجا كه جواز موافقت خاتمى را معاونين با همراهى او در امور دريافت مى كردند. تربيت، پيشينه، سابقه، علاقه و بستر خانوادگى وى او را صاحب دغدغه هايى خاص كرد كه تا آن زمان كمتر كسى به آن توجه داشت. رنجى كه سبب هموارى راه شد چيزى جز دست يافتن به اين مقصود نبود كه انس ميان دين و فرهنگ، دين و هنر برقرار شود تا آن روز تلاش همه براى امتزاج و تلفيق و قرابت عنصر دين با هنر و فرهنگ ناكام مانده بود. ديد مديريت فرهنگى تا آن روز پذيرفته بود كه هنر و فرهنگ راه خودش را طى كند و دين هم راه خود را، تجربه هاى تلخ آن روزها ديگر حوصله اى باقى نمى گذاشت كه دوباره تلاطم فرهنگى را به خاطر اصرار بر دين باورى و خودباورى پذيرفت. اما از ميان مردان خاتمى آن كسى كه نسبت بيشترى با دين و فرهنگ و هنر داشت، نهايتاً بر دل اصحاب فرهنگ و هنر ايران قرار گرفت.
احمد مسجدجامعى فرزند يك روحانى شهير تهرانى حامل اين پيام بود. مسجدجامعى كه هميشه علاقه اى وافر به حضور در پيكر كارشناسى داشت، در طول دو دهه حضور خويش در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى همه كوچه پس كوچه هاى فرهنگ و هنر را با پاى پياده سير و سلوك كرد. هيچ صاحب نامى و هيچ گم نامى در عرصه فرهنگ و هنر و حتى حوزه هاى دينى وجود ندارد كه مسجدجامعى را نشناسد و يا مسجدجامعى او را نشناسد. اصرار بى اندازه او براى رشد و شكوفايى و توسعه درونى فرهنگ مى طلبيد كه هزينه پرورش بر و بچه هاى اطرافش را خودش بپردازد و به جاى نشستن بر اكتاف بزرگان و فرصت طلبى، بيشتر هم و غم خودش را مصروف رشيد كردن مديرانى كند كه امروز مى توانند از پشتوانه هاى فرهنگ و هنر جامعه ما باشند. او سيرى عميق در شهر و ديار وطنمان داشت. در هر پديده هنرى و فرهنگى و دينى در كشور دستى دارد از كشف مشهدى قربان خراسانى تا تأسيس خبرگزارى دانشجويان و از نمايشگاه بين المللى كتاب تا نمايشگاه بين المللى قرآن. از كتاب ماه تا كتاب هفته و از تأسيس مركز مطالعات رسانه اى تا تحقيق و پژوهش ملى بايد داستانش را از او پرسيد. مسجدجامعى تنها رجل فرهنگى ايران پس از انقلاب است كه علم الرجال فرهنگ و هنر و دين جمهورى اسلامى را با خود همراه دارد.
او هميشه در كسوت مردمى زيست و تا آخرين روز وزارت در كسوت مردم ماند. بعيد مى دانم كه ترك منصب وزارت بتواند او را از راهى كه تاكنون پيموده منصرف كند، اما آنچه كه در دوران وزارت مسجدجامعى گذشت، با همه تلخى ها و گرفتارى هايى كه براى او داشت، خواندنى است و آن اشاره اى است كه او در سخنرانى آخرين مراسم سپاسگزارى سازمان هاى غيردولتى فرهنگ و هنر از وى به ميان آمد. مديريت فرهنگى درون فرهنگ نه بر فراز فرهنگ، زيرا هيچ چيزى نمى تواند بر فراز فرهنگ بنشيند. او حتى معتقد است كه فرهنگ بر فراز همه موضوعات است، عصر مهجور بودن فرهنگ سپرى شده است.
او معتقد است ديگر مردان سياست و امنيت نمى توانند مواظب رفتار هنرمندان و پديدآورندگان باشند، بلكه مردان سياسى و امنيتى خود بايد از دل فرهنگ بيرون آيند. عرصه جهان امروز عرصه حضور فرهنگى است و حضور سياسى و اقتصادى در حال افول است. امروز بسط و توسعه فرهنگ، اولويت نياز مردمان روى كره خاكى است. از اين منظر بود كه هميشه دنبال راهبردى بود كه شأن و جايگاه فرهنگ و هنر را از شبيخون ديو و دد مصون نگه دارد. درد فرهنگ و هنر جامعه ما اين بود كه هميشه قربانى سياست و اقتصاد مى شد و از دنياى عرفى شدن ناقص به دنيا مى آمد. اما آنجا كه فرهنگ و هنر ايران بر اساس مطالعات و تحقيقات كارشناسى بر فراز برنامه چشم انداز جمهورى اسلامى نشست، رسالت اين مرد به پايان رسيد. امروز اين حقيقت چنان ريشه دوانيده كه بايد آن را از افتخارات جمهورى اسلامى به حساب آورد. مقدمه چشم انداز توسعه با عطر فرهنگ آراسته شده و فرهنگ و هنر به عنوان رازى مهم و اساسى در بند بند جان سند چشم انداز ريشه گرفته است. او ضمير صيانت از اصحاب فرهنگ و هنر تا صيانت در هويت ملى و دينى را از درون وزارتش در سند چشم انداز به ارث گذاشت و با بدرقه بزرگان فرهنگ و هنر و دين به اصل خويش بازگشت.
اين پيام تنها سخنانى نبود كه در راستاى قدردانى از اين اهل فرهنگ در تالار مملو از جمعيت وحدت بيان شد، بلكه جمعى از اصحاب فرهنگ و هنر شامگاه شنبه دور هم جمع شده بودند تا قدردان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى باشند و هر يك كه روى صحنه مملو از جمعيت تالار وحدت دعوت مى شدند با قطعه اى، شعرى، بيان خاطره و يا تحليلى علمى نسبت به اين وزير اداى دين مى كردند.
جالب اينكه در بن كلام هر يك از اين هنرمندان و صاحب نظران نظراتى مشابه يافت مى شد.
مسجدجامعى مردى بود كه قبل از وزارت علاقه به ساده زيستى داشت و اين نگاه را در دوران تصدى گرى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى نيز پى گرفت. هيچ هنرمندى پشت در اتاق او معطل نمى ماند و به كار او در اسرع وقت رسيدگى مى شد.
احمد مسجدجامعى كار خود را با كارشناسى در عرصه فرهنگ و هنر آغاز كرد و پله پله مدارج مختلف را پيمود تا به وزيرى رسيد.
\ اهالى فرهنگ و هنر چه گفتند؟
اما سخنرانانى كه عصر روز شنبه در تجليل ازوزير فرهنگ و ارشاد اسلامى قدم به صحنه تالار وحدت گذاشتند؛ قمر آريان، با اشاره به خدمات مسجدجامعى در حوزه فرهنگ، برخورد وى را صميمانه و ناشى از صفاى باطن، وارستگى و علاقه مندى اش به فرهنگ و هنر عنوان كرد.
در ادامه، ابوالفضل فاتح - مديرعامل خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا) - غلبه گفتمان فرهنگى بر ساير گفتمان ها را بزرگترين تأثير خاتمى بر جامعه دانست و نظريه گفت وگوى تمدن ها را نيز ناشى از همين غلبه خواند و افزود: خاتمى بر عرصه فرهنگ نگاه امنيتى و سياسى نداشت و درحوزه سياسى نيز نگاه فرهنگى را توسعه داد و از همين روى بود كه ناشكيبايان سياسى شكيبايى خاتمى را درك نكردند. وى سپس به مخالفان نانجيب و همراهان نارفيق به عنوان مشكلات خاتمى اشاره و تأكيدكرد: در اين ميان مسجدجامعى را بايد از ياران صادق و باوفاى سيدمحمدخاتمى بدانيم.
او اهميت صيانت از سرمايه هاى معنوى را هم رديف پاسدارى ازمرزهاى جغرافيايى ارزيابى كرد و با تصريح بر اين كه ملت بى هويت درآينده جايگاهى ندارد، صيانت از ميراث معنوى را يكى از برنامه هاى مهم مسجدجامعى برشمرد.
او مشكل عرصه رسانه اى كشور را معرفتى دانست و افزود: مسجدجامعى مسأله را به خوبى درك كرد و گام هاى شايسته اى را براى تعميق معرفت رسانه اى برداشت. اگر ناگوارى بود، چه بسا دليلش خارج از حوزه اراده ايشان بود.
وى گفت: عرصه فرهنگ از افراط و تفريط و واپس گرايى و دلدادگى رنج برده است و مسجدجامعى در اين ميان رويكردى معتدل و فرهنگى داشت و اعتدال و موازنه فرهنگى را دنبال مى كرد.
فاتح اظهارداشت: براى هر مدتى، سرنوشتى است. مدت مسؤوليت مسجدجامعى تمام شد و اين جلسه پيام خوبى براى آيندگان است كه بدانند هركس صادقانه خدمت كند مورداحترام و قدرشناسى اصحاب فرهنگ و هنر است.
وى در پايان به تصميم شجاعانه مسجدجامعى در سال ۱۳۷۸ درعرصه توسعه رسانه اى اشاره و از صدور مجوز خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا) يادكرد و گفت: تأسيس خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا)، آغازدوران جديدى از فعاليت هاى رسانه اى ايران است.
در ادامه اين مراسم منوچهر محمدى - تهيه كننده سينما - در سخنانش، شيوه استخراج را از شيوه عملكردى مسجدجامعى خواند كه درگذشته تاريخى كشور، نتايج پرخير و بركتى براى تاريخ مملكت داشته است.
مشفق كاشانى نيز شعر بلندى را آماده كرده بود كه به علت كمبود زمان، بخشى از آن را در تجليل از مسجدجامعى براى حاضرين خواند.
در چند بيت مشفق، مسجدجامعى را چنين سرود.
زما بر تو اى مرد دانا درود
كه دانش هماهنگ نام تو بود
سخن از تو و نام تو دلگشاست
كه با نام تو آشنا جان ماست
زبخشندگى سرفراز آمدى
به مردانگى پيشتاز آمدى
دكتر كاظم معتمدنژاد،سخنران ديگر مراسم هم به سند توسعه مطبوعات اشاره كرد و از تصويب آن به عنوان سند افتخارى درعرصه مطبوعات يادكرد.
او به افزايش نشريات و فرهنگ مطالعه اشاره كردو آن را از دستاوردهاى دولت خاتمى و وزارت مسجدجامعى دانست. بين سخنرانى ها هنرمندان مطرحى درعرصه موسيقى نيز به اجراى برنامه پرداختند.
نى نوازى حسن ناهيد، آواز عليرضا قربانى و اجراى برنامه گروه كر مركز موسيقى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در قسمت هاى مختلف، حاضرين را به وجد آورد.
اما نماينده خوشنويسان دراين مراسم غلامحسين اميرخانى بود. غلامحسين اميرخانى گفت: ما فرزندانى هستيم كه اگر خلف باشيم، قدر اين فرهنگ و هنر تابناك را مى دانيم و افتخار مى كنيم كه درباره اش صحبت كنيم.
وى سپس از تأسيس خانه هنرمندان ايران به عنوان ستاد تجميع صنوف و حرفه هاى هنرى را از اقدامات قابل ستايش دوره وزارت مسجدجامعى يادكرد.
اميرخانى افراط و تفريط را مشكل اصلى جامعه دانست و گفت: اعتدال حال را از مسجدجامعى آموختيم. اعتدال، هدف مذهب شيعه است. اگر انسان بتواند خود را به عرصه اعتدال برساند، به حوزه انسانيت رسانده است.
در ادامه، كليپى كوتاه كه در آن با چند هنرمند درباره مسجدجامعى گفت وگو شده بود، پخش شد.
اين كليپ با سخنان على نصيريان (بازيگر) آغاز مى شد و محمد رحمانيان (كارگردان تئاتر) ـ كامبير روشن روان ( آهنگساز) - فاضل جمشيدى (خواننده) - حبيب الله صادقى (گرافيست) - پرويز كلانترى (تصويرگر و نقاش) - حسين خسروجردى (نقاش و گرافيست) - محمدرضا نوربخش (خواننده) - بهروز غريب پور (كارگردان) - حسام الدين سراج (خواننده ) - ايرج راد (بازيگر) و فرهاد آئيش (بازيگر و كارگردان) ازجمله كسانى بودند كه در اين فيلم ويديويى درباره مسجدجامعى و دستاوردهاى دوره وزارتش سخن گفتند.
حجت الاسلام مهدوى راد - دبير كتاب سال ولايت - نيز در سخنانى كوتاه، از فرهنگ سازى، فرهنگ گسترى و فرهنگ بانى مسجد جامعى يادكردو گفت: تا جايى كه از او برمى آمد، به قبيله قلم ارزش گذاشت.
رضا داورى اردكانى - عضو شوراى فرهنگ عمومى - نيز خود را متعلق به فرهنگ خاص خواند و گفت: گواهى مى دهم مسجد جامعى، هم به فرهنگ خاص و هم مستقيماً به فرهنگ عمومى خدمت كرد و نيز از فرهنگ خاص به فرهنگ عمومى مدد رساند.
وى از مسجد جامعى به عنوان كسى كه درتمام طول عمر خود درخدمت فرهنگ كشور بوده است، يادكرد وگفت: او مرد ميدان فرهنگ است. پست وزارت دشوار است؛ اما وزير فرهنگ بودن دشوارتر است.
داورى سپس درباره دم سازى و همخوانى مسجدجامعى با هنر و فرهنگ سخن گفت و تأكيدكرد: نگاه سياسى و ايدئولوژيك به فرهنگ و تفكر، با مقياس سياسى، گرفتارى همه دنياست. سياست، مقام خود را دارد، اما اكنون غلبه اى پيداكرده است و درنگاه مسجدجامعى نگاه فرهنگى غلبه داشت.
درانتها نيز چند تحفه ازجانب هنرمندان بدرقه راه مديرفرهنگى هنرى چندسال گذشته شد تا يادگار خاطره خوب اين سال ها باشد.
\ سخنان وزير ارشاد در مراسم بدرقه
در پايان اين مراسم احمد مسجد جامعى وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى با اهل فرهنگ و هنر از سياست ها، دستاوردها و آنچه بر فرهنگ و مديريت فرهنگى رفته است سخن گفت.
مسجد جامعى اين گونه با اهل فرهنگ و هنر خداحافظى كرد.
به نام خداوند جان و خرد / كزين برتر انديشه برنگذرد
پروردگار مهربان را شاكر و فرهيختگان ارجمند را سپاسگزارم كه گردهم آمدند تا از تلاش هاى خدمتگزاران حوزه فرهنگ در اين دوره شانزده ساله قدردانى كنند. بى شك اين برادر كوچك تر فقط يكى از اين خيل بى شمار است و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى تنها يكى از مراكز عهده دار كار فرهنگى. گرچه هنگام انتقاد از وضعيت فرهنگى اغلب وزارت ارشاد و وزيرش مورد خطاب بوده اند، اما خوشتر اين است كه هنگام تقدير و قدردانى، همه نهادهاى دست در كار فرهنگى مد نظر قرار گيرند. اگر نهالى در اين بوستان روييده است، از بركت تلاش و حميت همه همراهان پيدا و نهانى است كه طى اين سال ها در جاده فرهنگ راه سپرده اند.
پايان فعاليت اين دوره مديريت فرهنگى را بايد پايان دوره اى شانزده ساله از مديريت فرهنگى دانست. اين دوره نه دوره اى كاملاً متمايز كه در امتداد رويكردى است كه از يك دهه و نيم بنيان آن نهاده شد، گرچه هر مديرى با ذائقه و سليقه خود سياست هاى فرهنگى را به پيش برد.
امروز كه به لطف دوستان، اهل فرهنگ و اصحاب فضل و دانش در اينجا گرد آمده ايم، بر خود فرض مى دانم كه روايتى از زندگى فرهنگى اين دوران به دست دهم. چنين روايتى تنها گزارش فعاليت من نيست، بلكه فرصتى براى قدردانى از تلاش اهل فرهنگ، مديران و كارشناسانى است كه بدون چشمداشت به فرهنگ و هنر اين سرزمين خدمت كردند و در اعتلاى آن كوشيدند. در اين راه كم نبودند خار مغيلانى كه سرزنش مى كردند و كم نبود مرارت و محنتى كه هر بار تير آن بر سر اهل فرهنگ مى باريد و اگر نبود منزلت و بزرگى فرهنگ دينى و ملى اين سرزمين و ذخاير ارزشمند آن، پيمودن اين راه ميسر نمى شد. دلبستگى همه ما به فرهنگ اين سرزمين بود كه شوق و رغبت برمى انگيخت و ما را به پيش مى راند.
من آموخته فرهنگ ملى و دينى اين سرزمينم و از تاريخ پرفراز و نشيب آن دريافته ام كه راز ماندگارى اين فرهنگ را بايد در چند اصل بنيادين جست وجو كرد. تاريخ ما از هجوم و غارت اقوام نشان هاى بسيار دارد و مورخان نوشته اند كه هر از چندى اقوامى را وسوسه سيطره بر اين سرزمين فرا مى گرفت و مى آمدند، مى كشتند، مى بردند و ويران مى كردند. ولى هيچ گاه تاريخ به ياد ندارد كه اين ملت و اين فرهنگ سر فرو نهاده باشند و برنخيزند. آنها استوار و مقاوم از هويت و از فرهنگ خود صيانت كردند و آنها كه راه و رسم حمله و هجوم در پيش گرفتند، چون چندى در اين سرزمين ماندند، در فرهنگ اين سرزمين مستحيل شدند.
چنين تاريخى به ما مى آموزد كه راز ماندگارى را در ريشه هايى جست وجو كنيم كه اقوام ناموخته را فرهنگ آموخت و راه بزرگى را نشانشان داد. راز اقتدار فرهنگى ما را در اين ريشه ها بايد يافت.
من از اين فرهنگ آموخته ام كه سه اصل اقتدار فرهنگى، اعتلاى فرهنگى و اعتدال فرهنگى راز ماندگارى ماست و هر كه در اين ديار دل در گرو اين فرهنگ دارد، نمى تواند به اين اصول بى اعتنا باشد.
مرادم از اقتدار فرهنگى اين است كه داشته هاى فرهنگى ما چنان است كه تاكنون هيچ فرهنگ بيگانه اى نتوانسته است پايه هاى آن را سست كند و گواهش اينكه مهاجمان، خود در اين فرهنگ جذب شدند، رنگ باختند و صورتى ديگر يافتند. بر اين باور عميقم كه اين فرهنگ همچنان از ظرفيت و توانايى اى برخوردار است كه بنيان آن را گزندى نخواهد رسيد. اقتدار فرهنگى، راه و روشى نيست كه بر فراز فرهنگ قرار گيرد و با امر و نهى و بستن دريچه هاى گفت وگو و تبادل با فرهنگ هاى ديگر آن را صيانت كند.
فرهنگ مقتدر با اعتماد به نفس سخن مى گويد و با خودباورى با ديگران مواجه مى شود و در تبادلى برابر و در جهانى گشوده، خود را عرضه مى كند و بر توان خود مى افزايد. عناصر ديگرى را برمى گيرد، جذب مى كند و به آن معناى ديگر مى بخشد. اقتدار فرهنگى توان معنابخشى به عناصر ديگر فرهنگ ها و شجاعت در گفت وگو با ديگرى است.
منكر هجوم فرهنگ هاى ديگر نيستم چنان كه رسم تاريخ ما چنين بوده است، اما بر پايه دريافت از توان فرهنگ اين سرزمين به اقتدار فرهنگى آن ايمان دارم.
اقتدار فرهنگى را بايد در اعتدالى جست وجو كرد كه روح ايرانى واجد آن است. كشور ما در چهارراه تمدن ها قرار گرفته و همواره در معرض تبادل و رفت و آمد و هجوم بوده و هيچ گاه با جهان بيگانه نبوده است. همواره در جريان مستمر و پوياى گفت وگو با ديگر فرهنگ ها بوده است. چنين تبادلى، روح ايرانى را به تحمل، مدارا و به اعتدال و پرهيز از افراط راغب ساخته است. تندباد حوادث، روح ايرانى را آموخته است كه در گذر ايام، فراز و نشيب كم نيست و لذا غلتيدن به يك سو با منطق تاريخ اين سرزمين سازگار نيست و هم از اين روست كه ايرانى در سخت ترين شرايط اميد خويش را از دست نمى دهد و در شادمانه ترين لحظات خود، چندان اميد نمى بندد كه گويى جهان ديگر جز بر اين مدار نخواهد گشت.
اعتدال را بايد در گشوده بودن به روى جهان ديگرى معنا كرد و حاصل آن تنوع، رنگارنگ بودن و چندگانه بودن فرهنگ ايرانى است. از اين روست كه رسم تك فرهنگى بودن و تنها به وجهى از فرهنگ دل سپردن در اين سرا ماندگارى ندارد.
و مقصودم از اعتلاى فرهنگى تأكيد بر پويايى اين فرهنگ است، فرهنگى كه در خود محصور نمانده است، هيچ گاه به آنچه داشته بسنده نكرده و همواره رو به آينده داشته است.
گذشته را نه جهت خود كه مبناى حركت به سوى آينده قرار داده است. به همين دليل است كه امروز نيز مى توانيم از سهم فرهنگ ايرانى در فرهنگ جهانى سخن بگوييم. مى توانيم با اعتماد به نفس با جهان مواجه شويم و از فرهنگ خود و توانايى آن بگوييم و ديگران را به خوشه چينى از آن دعوت نماييم.
و سرانجام آنكه وقتى از فرهنگ ايرانى سخن مى گويم در ذهن ها، چهره ها و نمايندگان تاريخى اين فرهنگ تداعى مى شوند. فرهنگ ايرانى يعنى على ابن ابيطالب(ع) كه جوانمردى، شجاعت و عدالت را در ذهن ايرانى تداعى مى كند، فرهنگ ايرانى يعنى حافظ كه روح معتدل ما را باز مى تاباند. يعنى فردوسى كه اعتماد به نفس و اقتدار فرهنگ ايران را بيان مى كند. فرهنگ ايرانى را بايد در خيل بى شمار چهره هاى ماندگار انديشه، شعر و ادب سراغ گرفت. با چنين ذخايرى بى ترديد راه آينده فرهنگ ايران روشن و تابناك است.
آنكه به اين عرصه پا مى نهد، نمى تواند بى اعتنا به منطق تاريخ فرهنگى و با ناديده گرفتن داشته ها و سرمايه ها، كارى از پيش برد. وظيفه مدير فرهنگى صيانت از چنين فرهنگى است و اين سخن تنها به محتواى فرهنگ بازنمى گردد، بلكه خالقان و پديدآورندگان فرهنگى اعم از قديم و جديد را هم در بر مى گيرد.
چگونه مى توان در اين عرصه مدعى بود، اما از حافظ و سعدى سخن نگفت؟ چگونه مى توان در اين عرصه وارد شد، اما از خالقان فرهنگ كه در حال تلاش براى توسعه معنا هستند، غفلت كرد؟
دفاع از اين اصل به مثابه اصل اخلاقى، مبنايى ديگر را براى مديريت فرهنگى مى گشايد. هيچ جامعه اى نيست كه اخلاق را فرو نهاده باشد و به اعتلا و اقتدار رسيده باشد. به ويژه اين سخن در عرصه فرهنگ كه خود با اخلاق آميخته، صادق است. هويت ما با ارزش هاى دينى و اخلاقى تعريف مى شود و مديريت فرهنگى نمى تواند به اين اصل بى اعتنا باشد. همين قاعده بود كه در مديريت فرهنگى اين دوران تحمل و مدارا را به عنوان اصل اساسى عمل مديران و اهل فرهنگ قرار داده است. در اين دوران، تير طعنه و دشنام بر سر اهل فرهنگ كم نباريد اما قاعده اخلاقى ايجاب مى كرد كه مدارا كنيم و آنها را بياموزيم كه چنين شيوه سخن گفتن اگر در هر عرصه اى جواب دهد - كه نمى دهد - در عرصه فرهنگ قطعاً بى تأثير است. آرى در طريقت ما كافرى است رنجيدن.
براين اساس بود كه مديران ما بسيارى از مسؤوليت ها را بر عهده گرفتند تا كمتر دامنه اثرات منفى اقدامات تند، اهل فرهنگ را در بر گيرد. پاسخگويى و احساس مسؤوليت مديران فرهنگى در اين دوران مثال زدنى است.
ياران و همكاران ما با تبعيت از همين اصل اخلاقى و براى نخستين بار مسؤوليت اثر را بر عهده گرفتند. تعدادى از مديران، به سبب دفاع از اهل فرهنگ و دفاع از حق آزادى خالقان فرهنگ، با محكوميت هاى قضايى مواجه شدند و حكم انفصال گرفتند. اما فضاى همدلى ميان اهل فرهنگ و مديران چنان محكم و استوار بود كه رنج جفاهايى چنين را تاب تحمل مى داد. در اين دوران، اهل فرهنگ، مديران فرهنگى را نه در برابر خويش بلكه در كنار خويش يافتند و اين خانواده بزرگ توانستند با همدلى در گسترش و توسعه فرهنگ اين سرزمين آثارى در خور و در بسيارى از موارد در سطح جهانى خلق نمايند و از اين راه افتخارى را براى نظام مقدس جمهورى اسلامى كسب كنند.
سياست اصلى در اين دوران، دفاع از آزادى و گسترش مرزهاى آزادى انديشه و فرهنگ براى اعتلاى فرهنگى بود. آزادى زمينه اصلى سياست فرهنگى است و در نبود آن هيچ سياستى را اميد توفيق نيست. سخن آشكارتر از آن است كه نيازى به بسط داشته باشد. تكثر جز در سايه آزادى به هماهنگى نمى رسد. در غير اين صورت از تكثر، تفرق مى زايد. برابرى فرصت ها در گرو آزادى است و اگر آزادى نباشد، عدالت مبتنى بر برابرى فرصت ها رنگ مى بازد.
و پايان سخن آن كه دنياى امروز ايران را از منظر فرهنگ آن مى شناسد، هنر ايرانى، روح ايرانى را به جهان معرفى كرده است. اين همه حاصل خودباورى و اعتماد به نفسى است كه در ميان اهل فرهنگ و هنر ايجاد شده است. اگر سياست اعتماد ومشاركت نبود، امروز در عرصه تبادل فرهنگى با جهان و در فرايند شتابان جهانى شدن چنان كه بايد نمى توانستيم از هويت خود صيانت كنيم.
سخن كوتاه كنم. آنچه در اين دوران به دست آورديم، مديون سه اصل مهمى است كه برشمردم. نتيجه اين سياست ها گسترش روح فرهنگ بر فعاليت هاى مختلف شد، همه عرصه ها رنگى از فرهنگ گرفتند و چهره اى فرهنگى يافتند. به جاى آن كه فرهنگ امنيتى شود، امنيت فرهنگى شد، به جاى آن كه فرهنگ، سياسى شود، سياست فرهنگى شد و اين نگاهى بود كه بخش هاى ديگر آن را نپذيرفتند و تجلى آن را در سند چشم انداز بيست ساله شاهد هستيم. محتوا و مفاد اين سند بر وجه فرهنگى و نگاه گسترده به فرهنگ تدوين شده است و حاصل عملى تر آن را مى توان در برنامه توسعه چهارم كه برگرفته از سند چشم انداز است، مشاهده كرد.
دوره كارى هر كس را پايانى است اما دوره خدمت پايان نمى يابد. آنچه من در اين دوران انجام دادم نه از حيث تكليف ادارى و انجام وظيفه سازمانى است بلكه برگرفته و برانگيخته از دلبستگى من به فرهنگ و كار فرهنگى است. تكليف ادارى پايان مى يابد اما دلبستگى و عشق را پايانى نيست. از آن روز كه به عنوان كارشناس به حوزه فرهنگ پا نهادم و در طول ساليان به تدريج بالا آمدم تا امروز كه اين مسؤوليت را به ديگرى وا مى گذارم، جز عشق و دلبستگى، انگيزه من در كار فرهنگى نبود. از اين رو، همچنان در عرصه فرهنگ خواهم ماند وكار فرهنگى خود را در عرصه و موقعيتى ديگر پى خواهم گرفت.
و در اينجا بايد يادى داشته باشم از دكتر مهاجرانى كه در نخستين دوره فعاليت دولت آقاى خاتمى، مسؤوليت فرهنگى را بر عهده داشتند. اين دوره ها به رغم تفاوت ها و رويكردهايشان در اصول نهادينى كه عرض كردم، مشتركند.
ما بايد از هويت دينى و ملى خود، از ارزش ها و اصول فرهنگى خود بر پايه سه اصل اقتدار فرهنگى، اعتلاى فرهنگى و اعتدال فرهنگى صيانت كنيم. در طول اين دوران، جامعه فرهنگى، بر پايه اين اصول حركت كرد و سياست هايى را در اين چارچوب در پيش گرفت.
فرهنگى مى تواند اقتدار خود را حفظ كند كه براى تمام اجزاى خود امكان و فرصت برابر ايجاد كند. اگر بخش يا بخش هايى از فرهنگ امكان عرضه نداشته باشند و نتوانند در ساختن فرهنگ كل جامعه مشاركت كنند، از توانايى ها بهره كامل گرفته نشده است و در نتيجه بر اقتدار آن لطمه وارد مى آيد. از اين روست كه در اين دوران بر اصل گسترش مشاركت گروه ها و سليقه هاى مختلف اجتماعى و فرهنگى بسيار تأكيد شده و در راه برابرى فرصت براى مشاركت در زندگى فرهنگى به عنوان اصلى بنيادين كوشش بسيار صورت گرفت.
برابرى فرصت اصلى اساسى در مديريت فرهنگى است، چرا كه اگر بخش هايى از جامعه امكان مشاركت خود را در زندگى فرهنگى از دست بدهند و نتوانند سخن خود را در عرصه فرهنگ بگويند و يا بشنوند، در عرصه اى ديگر و به شيوه اى تند و افراطى اين كار را خواهند كرد. اگر بخش هايى نتوانند در حيات فرهنگى مشاركت داشته باشند پديده هايى چون تهران زدگى كه از آن بسيار سخن گفته مى شود، روى خواهد داد.
لازمه سياست برابرى فرصت ها، دسترسى به آثار متنوع فرهنگ است كه خود حاصل رشد و افزايش آثار و تنوع و تكثر آنهاست. سياست تكثر فرهنگى در جامعه اى مثل ايران كه تنوع فرهنگى آن مثال زدنى است عين سياست عدالت فرهنگى است از اين رو، هيچ سياست فرهنگى مدعى عدالت نمى تواند تكثر و تنوع فرهنگى را تنها به بهانه كمى گرايى تخطئه كند و همچنان مدعى عدالت فرهنگى باشد.
سياست برابرى فرصت ها، اصلى اخلاقى است. اخلاقاً نمى توان ديگرى را از گفتن، از خلق كردن و از آفرينش فرهنگ محروم كرد و اخلاقاً نمى توان ديگران را واداشت كه از سليقه ما تبعيت كنند. در اين عرصه و در چارچوب قانون، همه حق دارند كه در زندگى فرهنگى مشاركت داشته باشند، به فرهنگ دسترسى داشته باشند و بتوانند قابليت انسانى خود را تحقق بخشند.
بار ديگر بر خود فرض مى دانم كه از همراهى و همدلى خانواده بزرگ فرهنگ، از اصحاب فضل و فرهنگ، پديدآورندگان و خالقان فرهنگى، از مديران و سياستگذاران فرهنگى و از كارشناسان اين عرصه قدردانى نمايم و يادآور شوم آنچه دستاورد اين دوران ناميده مى شود، حاصل تلاش خانواده فرهنگ است و افتخار آن شايسته عزيزان ما در اين عرصه است.