|
(تئورى «انقلاب در انقلاب» در آموزه هاى چپ)
ستيزآرمانگرايى با واقعيت
|
|
|
مصطفى كبيرى يگانه
بنا بود سوسياليسم مطروحه در ماترياليسم تاريخى به روايت ماركس، زمينه ساز طلوع كمون ثانويه شده و با برچيدن بساط سرمايه دارى، انسانها را به سوى ايده آل هايشان رهنمون كند. قرار بود جوامع خواهان اين تفكر، با اجتماعى كردن وسايل توليد و برانداختن نظام مالكيت خصوصى دولت را پاسدار منافع همه مردم قرار دهند تا بتوانند به دموكراسى واقعى كه در برگيرنده دموكراسى اقتصادى - سياسى است، نائل آيند، تا جايى كه همه شهروندان - بدون استثنا - از تمام مزاياى توليد به گونه اى برابر و به اندازه نياز برخوردار شوند. اما با گذشت زمان، روند مذكور، با دور شدن از تعاريف «ماركسى» خود و شركت صرفاً رفورميستى گروههاى سوسياليست در قدرت مركزى، مسلكى متفاوت از پايه هاى خود را پيش گرفت تا آنجا كه در اواخر دوران حياتش، متفكران چپ اين نحله، تنها راه نجات را بازگشت به تفكرات اصيل ماركس مى دانستند. در اين زمان، سوسياليستها ديگر خاصيت انقلابى خود را (انقلاب اجتماعى - اقتصادى كه منجر به برانداختن مالكيت خصوصى بر ابراز توليد و نيز از بين رفتن امتيازات طبقاتى شود) از دست داده بودند. شايد وجود رابطه ارگانيكى بين ابرقدرت كمونيسم و اقمار از يك سو و نيز وجود اشتباهات فراوان در مركز اين جنبش از سوى ديگر سبب گرديد تا به تبع فروپاشى شوروى، مابقى كشورها نيز - براى هميشه - از رسيدن به آمال ماركس دست بردارند. در دهه هاى پايانى عمر شوروى سابق، مشكلات مركز كمونيسم، رسماً به ۲دسته اصلى تقسيم شده بود؛ تخاصم با غرب ونيز چالش با برخى كشورها كه در قديم همسنگر شوروى محسوب مى شدند. نهايتاً از درون اين مشكلات، مسابقه تسليحاتى به وضوح خود را نشان مى داد. به عبارت ديگر، احتمال وقوع جنگ هسته اى در اواسط دهه۸۰ كه مى توانست منجر به ريشه كن شدن نسل بشر گردد، بزرگترين دغدغه روز شد و سبب شد تا ابرقدرت شرق به «تفكر نوين» بيانديشد يعنى دگرگونى ريشه اى در نحوه برخورد با سياست و ابراز آن - هر چند كه اين عامل، تنها اين رويكرد نبود ونهايتاً نيز نتوانست باعث برون رفت شوروى از بحران موجود شود. بايد گفت كه پيش بينى هاى ماركس به واسطه ظهور كمونيسم حاكم بر شوروى غلط از آب درآمد و جدار حاكم در اطراف«نومانكلاتوراى» حزب، سبب محافظه كارى روزافزون آنها گرديده بود. عينك خوش بينى رؤساى حزب حتى زمانى كه شرايط، فروپاشى قريب الوقوع را نشان مى داد از جلوى چشمانشان كنار نرفت و اليگارشى مذكور، اجازه ورود تفكر باز را از رهروان ربوده و به عبارت بهتر نوعى بى شخصيتى را براى عموم پسنديده بود. از طرف ديگر، «تفكر ماركسى» كه ايدئولوژى را عامل تخدير براى توده برمى شمرد، در مرحله عينيت يافتگى، به يكى از ايدئولوژيك ترين نگاهها تبديل شده و سبب بروز تعارض در اصل مكتب شده بود. مردم كشورهاى سوسياليستى كه در رأس خود نوعى مافيا را مشاهده مى كردند و رئوس كشورهاى اقمار كه در مركز (يعنى شوروى) به نظاره نوعى كموفاشيسم نشسته بودند، ديگر جايى براى دموكراسى خلقى بر ايشان متصور نبود. وجود خشك انديشان كمونيست سبب شده بود كه به جاى تفكر بر اصول ماركسيست - لنينيستى (كمترين كارى كه مى توانستند انجام دهند)، تمام دغدغه شان حفظ وضع موجود وتثبيت جايگاه خودشان باشد. در چين جدا شده از سنگر شوروى، با انحراف «دموكراسى نوين» مائو، به سمت شكل افراطى سوسياليسم و ديكتاتورى، مشكلات فراوانى عيان شد. جنبشى كه قرار بود با «خودانگيختگى» اجتماعى - اقتصادى به درون كشورهاى ديگر گام بگذارد، به نوعى با اعمال قهر ابرقدرت شرق و نشان دادن چنگ و دندان ابرقدرت غرب، بر سر ملتها خراب مى شد. درملت هايى كه داراى شرايط لازم «نظم نوين صادراتى» نبودند، «ديكتاتورى پرولتارياى ماركس» به «ديكتاتورى ديوانسالارى» تبديل شده بود و تجسم تفكر ماركس، روندى به جز آرمانگرايى وى را دنبال مى كرد. وجود «نومانكلاتورا» در شوروى (و نيز كشورهاى اقمار)، خط بطلانى بر تحقق جامعه بى طبقه ماركس كشيده و طبقه حاكم كه على الاصول بايد بر مبناى نگرش ماركسيستى حركت مى كردند، زندگى تجملاتى و رؤيايى خود را به قيمت فقر و فساد توده، براى خود به وجود آورده بود، زندگى اى كه شايد نمونه هايش را در نظام سرمايه دارى به سختى بتوان يافت. وجود نظامهاى تك حزبى در بلوك شرق، طمع سردمداران را براى تصاحب ارزش اضافى به نفع طبقه خود افزايش مى داد، لذا حركت در ذات و مركز خود دچار تعارض ديگرى شد.در نگاهى ديگر، نظام به رژيمى شبه پوپوليستى تبديل شده بود كه در آن، حركت بر عهده عوام و زندگى مرفه در انحصار طبقه مذكور بود. افق هاى آينده جهان كمونيسم: در دهه پايانى حيات شوروى سابق، ۲ديدگاه اصلى براى ترسيم افق هاى آيند جهان كمونيسم وجود داشت: ۱- بازگشت به تفكرات اصيل ماركس و لنين: پيروان اين نظريه عقيده داشتند كه حركت نوين اتوماتيزه و صنعتى شدن كشورهاى غرب كاملاً مشهود است و بر اين باور بودند كه اين همان حركتى است كه ماركس در زمان خود توانسته بود براساس استنتاج منطقى پيش بينى كند، يعنى زمانى كه در اطراف وى هيچ گونه شواهد عينى وجودنداشت، در حالى كه امروزه بزرگان جنبش چپ با عملكرد خود مانع تفكر منطقى بر روى اين حركت جديد مى شوند. اما به هر حال زمانى خواهد رسيد كه بايد از خواب بيدار شد و اگر اين زمان بعد از فاجعه فرا رسد، ديگر امكان عمل منطقى وجود نخواهد داشت. اين گروه معتقد بودندكه با گذشت زمان - مخصوصاً دوره استالين - و با دور شدن از انقلاب اكتبر، نظريه ماركسيستى دچار استحاله شد تا آنجا كه به جاى «فرد اجتماعى» ماركس، نظريه «اجتماع بدون فرد» مطرح گرديد،ترجمه غلطى از «تزهايى درباره فوير باخ» - نوشته ماركس - به چاپ رسيد و اجازه دفاع از مضامين اساسى از ياد رفته از طرفداران اصيل، سلب شد. از نمونه هاى ديگر شكاف مابين ذهنيت ماركس و عمل دولتمردان سردمدار، انقلاب صادراتى و سوسياليسم سوغاتى به كشورهايى بود كه شرايط اين انقلاب را نداشتند. چرا كه طبق نظر ماركس، اين حركت بايد براساس «خود انگيختگى اجتماعى - اقتصادى» به وقوع مى پيوست. اما وجود قطب بندى جهانى و تشكيل اردوگاه دوابرقدرت، سبب صادرات تفكرات و سيستم حكومتى، به اقمار پيرامون، مى گشت. از طرف ديگر وجود مشكلات گوناگون در راه كمونيسم (در پى ضايعات وسيع ناشى از جنگ، ضد انقلاب، عقب ماندگى اقتصادى كشور و...) سبب شده بود كه حفظ قدرت فقط از طريق «قهر و جبر»، امكان پذير شود. بدين طريق نظام اجتماعى سوسياليستى، خصلت ديكتاتورى به خود گرفت. به هر صورت، در پيش گرفتن اين رويه ناصواب، با ماركسيسم در تعارض بود و اين نيز سبب فاصله بيش از پيش رهبران جنبش از تفكرات ماركس و نيز فاصله بيش از پيش اقمار قطب حريف، از تفكرات سوسياليسم گشت. (به طور كلى طرفداران اين آينده ايده آل، پيدايى بحران عمق جنبش كمونيستى را ناشى از نحوه تحقق عملى آن مى دانند و نه نادرست بودن تورى محورى جنبش ) متفكران اين نظريه معتقدند كه امروزه ما براى نخستين بار در تاريخ با تحولى روبرو هستيم كه به نحو كاملاً آشكارى در برابر ديدگان ما در حال تكوين است. تحولى كه (در ضمن) خود انگيخته است.تكامل شيوه توليدكه با دگرگونى تكنولوژى همراه است، قهراً باعث تغييرات در مناسبات اجتماعى مى شود و از اين رهگذر به احتمال زياد، به تحول نظام اجتماعى مى انجامد. ادامه اين روند به بيكارى ساختارى در چارچوب نظامهاى اجتماعى سرمايه دارى منجر خواهد شد لذا ديده مى شود كه اقتصاددانان بورژوا (افرادى مثل ميلتون فريدمن و جيمز توبين) اصل درآمد ناوابسته به كار را بيان مى كنند و اين يعنى پذيرفتن واقعيت مذكور كه در دهه هاى آينده بروز خواهد كرد و به يكى از بزرگترين معضلات نظامهاى صنعتى پيشرفته بدل خواهد شد. ۲- پيشروى با نگاه به آينده: داعيه دار نظريه تفكر نوين ، ميخائيل گورباچف آخرين رئيس حزب وآخرين رئيس جمهور اتحاد جماهير شوروى است كه در شرايط اوج گيرى احتمال بروز جنگ هسته اى در اواسط دهه۸۰ و روند تساعدى امنيت زدايى بين المللى بر اثر مسابقه تسليحاتى از يكسو و افزايش مشكلات با متحدان از سوى ديگر مطرح شد. طرفداران اين نظريه با مطرح كردن دوراهكار گلاسنوست (فضاى باز) و پروسترويكا( بازسازى) ، معتقد بودند كه علت افزايش هزينه هاى نظامى و نيز بروز مشكلات عديده ديگر، براحكام متحجرانه و مصنوعى ايدئولوژيكى و نه بر واقعيات استوار است.لذا ارزيابى جديد و واقع بينانه جايگاه شوروى در صحنه بين الملل، تعيين منافع ملى واقعى كشور و عوامل و لوازم حقيقى امنيت آن، تجزيه و تحليل واقع بينانه جامعه جهانى وتعيين بردها و گرايشهاى اصلى توسعه ونهايتاً برنامه سنجيده اى براى سلسله اعمال مشخص، در جهات اصلى سياست خارجى مطرح و پى گيرى شد و بدين ترتيب ابتدا طرح پروسترويكا و در ادامه، گلاسنوست كليد خورد. از نظر اين دسته از تحول گرايان نظرات سياست خارجى شوروى كه مبتنى بر احكام ايدئولوژيك بود و در همه جا ترويج يافته بود، مانع اين حركت جديد مى شد. لذا خط مشى اين رهبران در جهت تغييرات عميق در سياست بنا شده بود و هسته اصلى نظريه تفكر نوين، اولويت منافع وارزشهاى عموم بشر محسوب مى شد. طرفداران مى گفتند: بايد بادر نظرگرفتن اتحاد فزاينده جهانى و وابستگى متقابل آن، اوضاع متكثر جهان راهم مورد توجه قرار داد. سپس نتيجه مى گرفتند كه جهانى شدن به معنى همگونگى نيست بلكه وحدت دركثرت وسازش ميان تفاوتهاست. تفكر نوين شناسايى تنوع وكثرت را منوط به نتيجه منطقى آن دانست و آن نيز شناخت آزادى بى چون و چراى انتخاب توسعه و شيوه زندگى توسط هر ملت بود كه اين حركت تغييراتى ژرف در وحدت گرايى گذشته به دنبال داشت. لازم به ذكر است كه اسلوب تفكر نوين بر تمايل به تلفيق ميان سياست و برخورد اخلاقى با امور جهانى بود و اصل را مبانى زندگى بشرى مى شناخت. به اين اعتبار، جهان آينده در محاصره بحرانها قرار خواهند گرفت. آنان بر اين باور بودند كه شكافى تحمل ناپذير و خطرناك ميان حركت عينى هستى و سياست وجود دارد. اين شكاف به مرور زمان به تضادى التيام ناپذير تبديل شده و مى تواند جهان را منفجر كند. تشديد اين تضاد و عدم قابليت سياست براى در نظر گرفتن عميق ترين تغييرات در مبانى هستى، موجب بروز پديده اى به نام «بحران تمدن معاصر» شده است. در عين حال ميان انسان و طبيعت، تضادى با همه تبعات فاجعه بار آن به وجود آمده است. در شكلها و روشهاى زندگى اجتماعى و حتى در مناسبات ميان افراد جامعه، تشنج و تضاد به وجود آمده است، نظامهاى دموكراتيك ، خصلت دموكراتيك خود را از دست داده اند، انحطاط اخلاقى افراد و جامعه و از بين رفتن ارزشهاى بنيادين معنوى، نشانه اى ديگر بر اين كارنامه سياه است. ايدئولوژيهاى حاكم نيز نتوانسته اند تحولات جهان راتوضيح دهند و راه حل عاقلانه براى بحرانهاى عصر حاضر عرضه كنند، به عبارت ديگر ما با بحرانهاى جهانى همه جانبه اى مواجه هستيم. متفكران مباحث فوق در جواب «حال چه بايدكرد» مى گويند: «پيش از هرچيز بايد به چالشهاى هزاره آينده بيشتر توجه كرد. زيرا اين چالشها نه تنها با زندگى و موجوديت بشريت، بلكه با همه جانداران دركره زمين ارتباط دارد. چالشهايى مثل: چالش جهانى شدن، چالش تنوع ، چالش مسائل جهان شمول، چالش توسل به زور ودموكراسى و سرانجام چالش ارزش هاى بشرى». ماحصل كلام اينكه شوروى فروپاشيد و شايد يكى از علل اصلى آن، كليد خوردن طرح تغييرات برق آسا به پيكره نيمه جان آن بود. ديدگاهى كه هم در ذاتش داراى نقص عظيم تفكر ضد الهى بوده و هم درعملكردش با تعارضات عميق روبرو شده بود، توان تحمل دگرگونيهاى مذكور، آنهم با اين سرعت بالا رانداشت. نهايتاً ماركسيسم درمرحله عينيت يافتگى، با شكست روبرو گشت. صرف نظر از ماهيت انقلاب شوروى ، نكاتى عجيب و تأمل برانگيزدرآخرين علل انحراف آن به چشم مى خورد كه بى شباهت با انحرافات انقلابات ديگر از جمله انقلاب اسلامى ايران نيست. تاريخ، معلم بزرگى براى انسانهاست و ما موظفيم آموزندگان خوبى براى اين معلم باشيم وگرنه خود به تجربه ديگران بدل خواهيم شد.اين نيز زنگ خطر براى دوستداران انقلاب مى باشد. سخن صحيح را آدام شاف ، متفكر اصلاح طلب چپ گرا گفته است كه براى همگان درس آموز است: « امروز ديگر نيازى به تبليغات دروغين نيست چه ديگر كسى آنها را باور نمى كند. وقت آن رسيده است كه به جاى استتار حقيقت، آنچه را كه حقيقى مى يابيم، بيان نماييم وانحرافات را با ذكر دليل و علت به عموم مردم اطلاع دهيم.»
|