پنجشنبه ۳ شهريور ۱۳۸۴ -
Thu, Aug 25, 2005
جوان
۳۲۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
خانه هاى كوچك استقلال
پاهاى خسته به آرامش مى رسند؟
225207.jpg
سارا جمال آبادى
بهار سال ۱۳۷۳؛ آخرين زنگ آخرين كلاس از ۱۲ سال تحصيلى زده شد. هيچ كس عجله اى براى بيرون رفتن از كلاس نداشت؛ آخرين روز مدرسه بود پايان دوره پيش دانشگاهى... اتاق پربود از كتابهاى مختلف، كوهى از كتاب. من بودم و عشق رفتن به دانشگاه. من بودم و فكر و خيال دانشجو شدن كه قند در دلم آب مى كرد.
جوانى پر است از انرژى و شور... جوانى پر است از روزهايى كه هر ساعت فكرى به كله آدم مى زند تا كارى خلاف جريان معمول زندگى انجام دهد كارهاى پر دردسر و دردسرانداز كه هيچ زمان ديگرى در هيچ حال و شرايط سنى آدمى نه جرأت انجام آن را دارد و نه حال و حوصله انجام دادنش را. شايد به خاطر همين خاصيت جوانى است كه هميشه پرش به سوى زندگى پربار و به قول مادر بزرگ ها عاقبت به خير شدن و يا سقوط در دره اى عميق و گنداب زده از همين پله جوانى است كه شروع مى شود؛ آغاز دوستى هاى هميشگى كه تنها مرگ بر آن قيچى ظاهرى مى زند و يا كارهاى احمقانه اى مثل آويختن طناب دار بر گردن و خلاص شدن از دست تمام روزهاى خاكسترى زندگى بيشتر مواقع در جوانى است كه رخ مى دهد.
پاييز سال ۱۳۷۳ - برگ نارنجى از درخت پاييزى جدا مى شود پرستوها در صف هاى منظم آسمان غروب را پر مى كنند و برگ خشكيده پاييزى توى هوا مى افتد صداى زنگ مدرسه مى آيد پسر بچه مى دود تا در كلاس بسته نشود. برگ پاييزى در مشت ام هزار تكه مى شود و امسال به جاى حياط پر از هياهوى مدرسه اتاقى از كتاب خانه ام شده و من از پشت كوه كتاب به دنيايى نگاه مى كنم كه جز تكه هاى روشن اميدوارى و ميوه هاى رسيده آرزو چيز بيشترى از آن نمى بينم.
هميشه از سال هاى خيلى دور از عصر درشكه و كبوترهاى پيغام رسان گرفته تا عصر اينترنت و اتومبيل هاى آنچنانى ميان جوان و خانواده كشمكش بوده است؛ كشمكشى از نوع من مى توانم و نه تو نمى توانى چون هنوز بچه اى!
شايد اين كشمكش ها هميشگى بوده اما شايد هيچ وقت تا اين حد زياده نبوده است.
زمستان ۱۳۷۳- پسر بچه باكوله قرمز رنگ خودش را روى برف هاى سفيد سر مى دهد و كتاب تاريخ توى دستهايم يخ مى زند. دلم مى خواهد از قاب پنجره خودم را پرت كنم توى برف هاى دست نخورده اى كه هنوز هيچ كس روى آنها پا نگذاشته است.
من مى خواهم مس ـ...ت ـ...قل باشم
جوانى سن انجام تمام كارهاى مهم زندگى است. رفتن به دانشگاه انتخاب يك شغل، ازدواج و خلاصه سن خواستن و برپا داشتن پرچم استقلال كه اگر در همين روزها در زمينى محكم فرو رود تا هميشه مى توان دور آن چرخيد وگرنه...
بهار ۱۳۷۴ - صداى تيك و تاك ساعت توى خانه پيچيده و هر كسى ساكت در گوشه اى از دلش چيزى مى خواند و مى خواهد. ميان گذشتن از سال قديمى و رسيدن سال جديد يك سيگارت جمله هاى دلم را دو نصف مى كند و آرزوهايم ميان بوسه هاى تبريك سال نو هر كدام به جايى مى گريزد...
استقلال خوب است اما نه اين جورى!
خيلى سال ها قبل بود كه ميان حرف هاى يك جمع خانوادگى كه يواش تر از حد معمول زده مى شدند تا كوچك ترها نشنوند... شنيدم يك نفر از ميان جمع گفت: اصلاً مى دانيد اين آدم چند سالى است جدا از خانواده اش در خانه اى مجردى زندگى مى كند؟ از همين جا بود كه نگاه هايى كه برق شادى و رضايت درونشان بود حالتشان عوض شد و كمى عصبانى به نظر رسيدند و با ورود ظرف ميوه به اتاق بود كه هر كس ميوه به دست راهى جايى شد و بحث ناتمام و جمله بى فعل ماند.
تير ماه سال ۱۳۷۴- روى نيمكت جير جيرو و شكسته فرمول هاى فيثاغورث و قانون داروين و چند تا اتحاد با هم قاطى شده بودند... داوطلب گرامى... دست هايم يخ نزده بودند، اصلاً نمى ترسيدم برگه پاسخنامه با خانه هاى خالى جلوى چشمهام شاد بالا و پايين مى پريدند.
روزهاى زيادى از آن سال ها گذشته. از عصر آتارى به دنياى ارتباطات گسترده و اينترنت قدم گذاشتيم. از روزهايى كه خيلى از خانواده ها اجازه دور شدن بچه ها را براى دانشگاه رفتن نمى دانند رد شديم و امروز حديث استقلال مند شدن تنها از بستن كوله بارى براى رفتن به خانه اى براى شروع يك زندگى خانوادگى جديد شروع نمى شود.
شهريور سال ۱۳۷۴ - نمى دانم اين حس كه درون من است خوشحالى است يا ناراحتى چند لحظه اى يك حس مرا به آسمانها مى برد و لحظه اى ديگر وسوسه و حسى ديگر باعث مى شود فكر كنم تا گردن توى زمين سختى فرو رفتم و نمى توانم خوب نفس بكشم. تلفن پشت سر هم زنگ مى زند و انگار همه دنيايى كه مى شناسم مى خواهند بگويند چقدر خوشحال هستند از اينكه من دانشجو شدم اما...
امروز خيلى ها كوله اى مى بندند
اما نه براى راهى شدن به شهرى دور براى ورود به دانشگاهى و يا رفتن به خانه اى از براى خود براى آغاز يك زندگى جديد. بلكه مى روند تا دنياى كوچكى در خانه اى كوچك براى خود درست كنند... در خانه اى قرمز رنگ به نام خانه مجردى!
مهرسال ۱۳۷۸ - به تنها چيزى كه فكر نمى كردم دورى از خانه بود و زندگى در يك شهر ديگر. تنهاى تنها... يك مرتبه درون روزهاى پاييزى افتادم كه هميشه سنگفرشهاى خيابان آن خيس خيس بودند حتى اگر آسمان نه ابرى داشت و نه بغضى در گلو.
قرمز هميشه آدم را مى ترساند حتى اگر معنى دوست داشتن و عشق بدهد. اما خانه هاى قرمز مجردى! هرچند به نسبت قبل شنيدن اسامى آدم هايى كه تنها در خانه  هاى مجردى زندگى مى كنند بيشتر شده اما نوع نگاه جامعه به اين افراد و خانواده ها ذره اى تغيير پيدا نكرده است. اگر مى خواهيد امتحان كنيد و عكس العمل خانواده خود را در باره اين موضوع ببينيد يك روز عصر كه عزم بيرون رفتن از خانه مى كنيد در جواب سؤال به كجا مى رويد بگوييد: به خانه يكى از دوستانم و اسمى ناشناس را بگوييد و در جواب سؤال بعدى كه او كى است؟ بگوييد يكى از دوستانم كه جدا از خانواده درخانه اى تنها زندگى مى كند و اضافه كنيد كه خيلى دوست خوبى است و به دنبال درس و كار و زندگى است مطمئن هستم كه جواز خروج شما از خانه به احتمال ۶۰ تا ۷۵ درصد باطل مى شود... اما چرا؟!
زمستان سال ۱۳۷۴ - يك عكس دسته جمعى ! همكلاسى ها مثل رديف هاى انگور مى ايستند و هركدام از چهارسالى كه بر آنها گذشته چيزى مى گويد. بعضى از حبه هاى انگور جايشان خالى است و بعضى از حبه ها به هم ديگر نزديكتر شده اند تا اينكه دوربين مى گويد كليك و حبه هاى انگور هركدام به گوشه اى پرت مى شوند...
اما چرا بعضى از جوانها زندگى جدا را انتخاب مى كنند و چرا جامعه و خانواده نگاه بدبينانه به اين نوع زندگى ها دارد؟! اكثر كسانى كه در خانه هاى مجردى زندگى مى كنند افرادى هستند كه براى درس خواندن راهى شهرهاى بزرگترى شده اند و بعدهم كارى دست و پا كرده اند و طعم شيرين ترى از اين نوع زندگى را چشيده اند و ديگر به شهرهاى خود برنگشته اند كه از اين ميان عده اى مهر رضايت خانواده را بر اين انتخاب داشته اند و عده اى ديگر با دردسركشيدن هاى فراوان و شايد قهرهاى پنهان امكان اين نوع زندگى را يافته اند!
بهار سال ۱۳۸۱ - من مى خواهم مستقل باشم! مى خواهم روى پاهاى خودم بايستم. مى خواهم كارى را كه دوست دارم انجام دهم. مى خواهم در جايى كه دوست دارم زندگى كنم اصلاً زندگى خودم است!
***
بالاخره يك روزى فرا مى رسد كه بايد از خانواده هايمان جدا بشويم پس چه بهتر كه قبل از وارد شدن به زندگى جدى خانوادگى و انتخاب هاى بزرگ و بدون اينكه هيچ شناختى از مسؤوليت ها و زندگى داشته باشيم تجربه اى كوچك و نزديك به زندگى واقعى را تجربه كنيم ! (پرستو؛ ۲۰ ساله)
***
پاييز در بهار سال ۱۳۷۷ - نه! در مقابل همه چيزهايى كه مى خواستم.تنها يك نه بود كه در جواب تمام خواسته هايى كه داشتم گرفتم... بهار بود اما غمناك و سياه ميان خانه اى كه مى خواستم و خانه اى كه داشتم فاصله ها بودو به هر راهى بايد مى پيوستم تا به زندگى كه مى خواستم بپيوندم.
***
على ۳۲ ساله است چندسالى است كه كار مى كند و پرايد دودى اى كه دارد حاصل پس اندازهاى اين چند سال كارش است. على كه با خانواده اش زندگى مى كند مى گويد: هركجاى دنيا كه بگويى ۳۲ سال دارى و شبها وقتى چند دقيقه اى ديرتر به خانه مى رسى بايد جواب پس بدهى و صبح ها برنامه روزانه ات را اعلام كنى به آدم مى خندند. من الآن از نظر مادى نمى توانم زندگى جداگانه اى داشته باشم اما اگر مى توانستم حتماً زندگى راحت ترى را انتخاب مى كردم! مگر حتماً بايد ازدواج كرد تا مستقل شد؟!
***
پاييز ۱۳۸۲ - يك سوئيت ۳۰ مترى . كوچك، كم نور اما وقتى به راههاى آمده براى به دست آوردن همين ۳۰مترى فكر مى كنم از يك ويلاى ۳۰۰۰مترى براى من بزرگتر و مهم تر مى شود خانه اى براى خودم. خودى كه مى خواستم تنها و مستقل باشد!
***
در بيشتر نقاط دنيا از كشورهاى اروپايى و آمريكايى گرفته تا كشورى مثل ژاپن و چين وقتى بچه ها به سن ۱۳ - ۱۲ سالگى مى رسند حتماً كارى كوچك را براى خود دست و پا كرده اند . از فروش روزنامه و كتابهاى دست دوم گرفته تا كار در كارخانه هاى ساخت عروسك ها و از راه كار كردن بسيارى از هزينه هاى زندگى خود را تأمين مى كنند و ديگر خانواده در قبال برطرف كردن نيازهاى به اسم بچه هاى (؟!) ،۲۵ ۳۲،۱۸ ساله تعهدى ندارد.
در ژاپن دخترهاى ۱۲ ساله قطعات عروسك ها را به هم وصل مى كنند و در آلمان پسربچه هاى ۱۴-۱۶ ساله با فروش روزنامه روزگار مى گذرانند. هرچند در زبان و فرهنگ ما هميشه مى گويند كار عار نيست، اما بسيارى از خانواده ها در مقابل جوانانى كه به دنبال بازار كار هستند مى گويند اول درس بعد كار و همين مى شود كه خيلى از جوانهايى كه در ۲۴ سالگى از دانشگاه فارغ التحصيل مى شوند بايد با مدركى در دست طول و عرض خيابان ها را به دنبال پيداكردن كار بگذرانند كارى كه هيچ شناختى از آن ندارند.
***
آبان ۱۳۸۷- پاهايم را كه از كفش بيرون مى آورم احساس مى كنم تمام انگشت هايم به هم چسبيده اند... كار، كار، كار براى ماندن و خرج زندگى دادن بايد كارى پيداكنم بعد از وجب كردن خيابان ها به دنبال خانه و از نگاههاى تيز بنگاه دارى كه به شكل قاتل و متهم نگاهت مى كردند به ميان آگهى هاى استخدام و طى مراحل قانونى كاريابى افتاده بودم .زمان گم شده بود و انگشت هاى پايم...!
***
همه خانواده ها دوست دارند بچه هايشان به آنها دلبستگى داشته باشند اما خيلى ازروان شناسان مى گويند دلبستگى قبول اما چرا بچه ها را طورى تربيت مى كنيد كه وابسته بار بيايند؟!
وابستگى كه از مشخصات كشورهاى شرقى است و در اصل نوعى بيمارى است و عيب تا خوبى و حسن. تا جايى كه يك فرد ۲۸ ساله هنوز وابسته به خانواده است تا بتواند كوچكترين نيازهايش را تأمين كند و از دنياى بيرون و هزينه هاى زندگى نه تنها شناختى ندارد كه حتى از برخوردهاى واقعى آدم هاى اطرافش در محيط كار بى خبر است!
***
خانه اى كوچك، حقوقى كه تا دو سه روز مانده به آخرماه كفاف زندگى را مى دهد و تازه تا مى آيم به مشكلات تازه تمام شده فكركنم مشكلات تازه ترى ازهرگوشه اين زندگى كوچك سرمى زند. سعى مى كنم به روى خودم نياورم نه قيافه هميشه طلبكار صاحبخانه را نه نگاههاى هميشه فضولش از پشت پنجره و نه صداهايى كه منتظر نشسته بودند تا در هر قدمى كه برمى داشتم دنبال چيزى براى متهم كردن و بچه شمردن بگردند و قيچى به زندگى كه دوست داشتم بزنند.
***
سعيد ۲۵ ساله وفارغ التحصيل رشته زبان است او كه در جمع خانواده زندگى مى كند درباره زندگى مستقل مى گويد: ما وابسته و ناتوان بارمى آييم و با حقايق يك زندگى واقعى روبه رو نمى شويم و تنها از ترس اينكه مبادا اشتباهى انجام دهيم از خواسته هايمان دور مى شويم و وقتى هم كه فرصتى به ما داده مى شود تا خودمان باشيم با اشتباهى كوچك مورد سؤال و جواب قرارمى گيريم و سريع با تهديدهاى مادى و معنوى روبه رو مى شويم و بالاخره مجبور مى شويم به راه اول برگرديم.
***
زمان را گم كرده ام... به استقلال فكرمى كنم كه مثل ساختمان هزارتكه اى شده است كه با زور مى خواهم از فروريختنش جلوگيرى كنم. مى خواهم باز هم آن طورى كه مى خواهم باشم و آن طورى كه دوست دارم زندگى كنم... تازه دارم تكه هايى ناشناخته از خودم را پيدا مى كنم تازه دارم با آدم هاى جامعه ام آشنا مى شوم. آدم هايى كه تا ديروز جور ديگر بودند و امروز همچون غريبه هايى ترسناك مى بينمشان! تازه دارم مى فهمم آدم ها پشت برق چشم ها و لحن حرفهايشان مى توانند براى تو چه نكته شگفتى داشته باشند.
تازه دارم مى فهمم بهاى خلاف جريان آب بودن خيلى چيزهاست كه بايد داد و نديد گرفت و بغض مانده بر گلو خيلى چيزها را هم فروخورد!! بغض هايى كه همچون گلوله هاى سنگى درونت فرو مى روند و آن قدر روى همديگر مى نشينند كه كوهى مى شوند. كوهى كه تو هستى!
***
نينا ۲۶ ساله فارغ التحصل رشته معمارى است و سالهاى دانشگاه را به دور از خانواده گذرانده اما بعد از اتمام تحصيلات دوباره به خانه برگشته است. نينا درباره زندگى جدا از خانواده قبل از تشكيل خانواده اى جديد مى گويد:
«هيچ وقت دلم نمى خواهد اگر بچه اى داشتم و به سن و سال من بود دور و جدا از خانه زندگى كند! اگر به جوان در حيطه خانواده آزادى هاى متعارف را كه حق او است داده شود فكر نكنم هيچ كس حاضر شود از اين خانه امن دور شود و هزار حرف و حديث بى پايه و بنيان را براى خودش بخرد!»
***
بهار امسال ... خانه كوچك؛ از وسايل اندكى كه درونش بود خالى شده است صداى شكستن ساقه اى مى آيد و كارگر افغانى پايش را از روى شاخه گل قرمز خشك شده كه روى زمين افتاده برمى دارد. كليد خانه كوچك را به صاحبخانه مى دهم كه دور چشمانش جاى قفل در نشسته است و سوار بر ماشين اسباب و وسايل دور مى شوم ... از ميان خيابان ها كه مى گذرم احساس مى كنم سالها بر من گذشته است. درون آينه خاكى ماشين كسى را مى بينم كه انگار سالها با من غريبه بوده است و همين تازگى ها نامش را به من گفته است و از نشانى خود در كف دستم چيزهايى نوشته است.
***
شاهين ۲۳ ساله دانشجوى كامپيوتر صاحب مغازه اى است كه در آن وسايل جانبى كامپيوتر را مى فروشد. شاهين مى گويد من دانشجوى دانشگاه آزاد هستم و پدر و مادرم هزينه تحصيل مرا مى دهند ... روزى هم كه گفتم مى خواهم كار كنم سرمايه اى در اختيارم گذاشتند تا اين مغازه را داشته باشم. درست است كه در خانواده بعضى وقت ها اجبار پيدا مى كنى كارى را ناخواسته انجام بدهى اما همه اينها مى ارزد به احساس اينكه خود را در جمع كسانى بيابى كه تو را دوست دارند و واقعاً موفقيت و صلاح تو را مى خواهند آن هم در شرايطى كه جامعه در وضعيت ناامنى از نظر روابط انسانى قرار دارد.
***
ساعت ۷ بعدازظهر. اسباب و وسايل را به درون اتاقم برده ام. تنم خسته است و لبهايم از سر كشيدن سوپ داغ استقلال سوخته. از درون آينه به آدمى نگاه مى كنم كه شايد يك سال قبل هيچ وقت اين گونه نمى ديدمش اين گونه آشنا! لبهايم سوخته است. اما به بهاى دريافتن تكه هايى از زندگى، تكه هايى از خودم از جامعه ام...
***
هر چند تجربه اى كوتاه بود اما در تمام زندگى به ياد خواهم داشت؛ لبهاى سوخته اى و تن خسته اى را كه تا جايى كه خواست درراه بودن تلاش كرد اما ... اما چه مى شود گاهى شانه هاى آدمى تاب نگاههاى سنگين يك جامعه به هيأت يك آدم را كه بى گناه مى خواهد تجربه كند، نمى آورد!
***
تنها از كل جوانان تهرانى ۲۷ درصد در حال تجربه زندگى مجردى هستند عده اى به دنبال تحصيلات دانشگاهى و عده اى ديگر از چارچوبهاى خانوادگى گريخته اند و عده اى ديگر به دنبال كار راهى اين شهر و آن شهر شده اند. اما چيزى كه هست هر كدام به نوعى به دنبال يافتن كلمه اى به نام «هويت» هستند كه اگر در اين سن اجازه يافتنش را نيابند ديگر هيچ وقت نمى توانند معنى اين كلمه و خود را بيابند و از ميان خواسته هاى كوچكشان بگذرند و به خواسته هاى بزرگ برسند خطاها را از سر بگذرانند و به درستى ها برسند. پير مى شوند و خواسته هاى جوانى شان جوانه نزده در سرزمين عمرشان مى خشكد! تنها از ترس اينكه مبادا اشتباه كنند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |