يكشنبه ۶ شهريور ۱۳۸۴ -
Sun, Aug 28, 2005
گفت و گو
۳۲۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
گفت وگو با عليرضا انگاره چى، روانشناس بالينى
خوش بينى وتقويت قواى ذهنى
بخش دوم وپايانى
225606.jpg
فريال طهماسبى

دربخش نخست گفت و گو، ويژگى هاى شخصيت مثبت گرا درسه بخش تقسيم بندى شد . نخست اينكه آنها رابطه متقابل درستى با افراد وجامعه دارند . دوم اينكه داراى كيفيات فردى ممتاز هستند وديگر اينكه زندگى آنها از نظم وقاعده بهره مند است.
درواپسين بخش اين گفت وگو، روش هاى مثبت انديشى وارتباط آن با خوش بينى مورد اشاره قرارگرفته است كه درپى مى آيد.

اصولاً چه عواملى در زندگى باعث مى شود نگاه مثبت ما به زندگى كمرنگ شود و اين درحالى است كه بسيارى از افراد، على رغم مشكلات زياد، همچنان نگاهشان به آنچه در زندگى روى مى دهد، مثبت است؟
شايد شما انتظار داشته باشيد كه من بگويم جنگ، مشكلات اقتصادى، مسائل زناشويى و... درست است، همه اين عوامل در روحيه افراد تأثير مى گذارند و حتى ممكن است فرد را به سرحد نااميدى برسانند، ولى در اصل قضيه چيزديگرى است. يعنى نوع تعريف ما از مسائل است كه مى تواند در روحيه مثبت گرايى ما تأثير بگذارد. به خاطر همين هم هست كه افرادى كه ذكر كرديد، على رغم مشكلات زيادى كه در زندگيشان اتفاق مى افتد، همچنان نگاهشان به زندگى مثبت و پراميد است و درواقع تفاوت اين افراد با ديگران درنوع و تعريف آنها از مشكلات است.
خيلى از افراد هم، على رغم هيچ مشكلى در زندگى، همچنان ديدشان به اطراف منفى است. بنابراين مشكلات، استرسها و اضطرابها هميشگى است. اصلاً انسان با استرس به دنيا مى آيد و همواره با اوست. ولى به عقيده من، نوع آموزشى كه افراد درخانواده مى بينند و بعد در جوامعى كه در آنها حضور مى يابند، سازوكارشناختى افراد را به نوعى بالا مى برد و بنا مى كند كه آنان مى توانند به زندگى مثبت باشند يا نباشند.
به عبارتى، اگر مثبت گرايى را تاحد زيادى برپايه ژنتيكى بگذاريم، ولى قسمت ديگر آن را افراد يادمى گيرند. يعنى با نوع تربيت و آموزش مى توان افراد را تغييرداد كه تعريفشان از آنچه در زندگى روى مى دهد، تعريف مثبت و اميدوارانه به آينده باشد نه نگاه منفى و يأس آور.
به عقيده من، هرفردمى تواند با تقويت قواى ذهنى خود و تعريف مثبتى از زندگى، همواره يك نوع خوش بينى را درخود تقويت كند. شما تصور كنيد كه «ويكتور فرانكل» در اردوگاه نازى ها، اردوگاهى كه تماماً در نظر ديگران يك خيال وحشت و مخوف بود درهمان اردوگاه زنده ماند. بنابراين ديد مثبت در افراد بيشتر به خود آنها بستگى دارد نه به عوامل بيرونى و محيطى.
اغلب مردم براين باورند كه خوش بينى با خوش خيالى درزندگى يكى است و هردومنجر به نگاه مثبت در فردمى شود!
درحالى كه اينطور نيست. خوش بينى يك جريان مثبت است. يك پردازش صحيح از محركهاست. افرادى كه حس خوش بينى دارند خيلى سريع با حوادث بد منطبق مى شوند و تفسير اميدوارانه از رويدادهاى زندگى براى خود دارند.
اما خوش خيالى، يك توهم است. افراد خوش خيال درتخيل زندگى مى كنند و به واقعيتها نگاه جدى ندارند و اين درحالى است كه بايد در زندگى تخيل كرد ولى با تخيل هرچند مثبت، نمى توان زندگى كرد.
بسيارى ازتعارض ها، ناكامى ها و مشكلات ما در صفحات داستان زندگى، ناشى از حوادث آسيب زايى مثل ترس، شوك و محروميتهايى است كه در دوران كودكى اتفاق مى افتند و بخشى ازنگرش ما را نسبت به زندگى دچار آسيب مى كنند. چنانچه ديد مثبت جاى خود را به نگاهى تاريك و مبهم مى دهد. حال تحليل شما ازاين قضيه چيست و راه رهايى از اين تعارض چگونه است؟
در روان شناسى مثبت گرا فرض اساسى بر اين استوار است كه اگرچه حوادث دوران كودكى در ما تأثير مى گذارد مثل شوكهايى كه به ما واردشده و يا شرم و تحقيرها و طردها، اما انسان مى تواند شخصيت خود را بسازد و تغييردهد. يونگ - روانكاو - معتقداست كه گرچه ۵ سال اول زندگى بسيارمهم است، اما آنچه كه شخصيت ما را بهتر مى تواند بسازد نگاه ما به دوران نوجوانى و جوانى است.
به عقيده من افرادى كه خود را به نوعى مقهور حوادث دوران كودكى خويش مى دانند، به نوعى به احساس درماندگى رسيده اند. آنها عدم مسؤوليت خود را توجيه مى كنند. به عبارت ديگر عدم قبول احساس مسؤوليت رفتار و نگاه خودشان را با رنگ و لعاب دوران كودكى مى پوشانند. اين افراد دوست دارند مريض بمانند چون وقتى بخواهند تغييركنند، بايد انرژى صرف كنند و اصولاً تحمل و پذيرش تغيير براى افراد هميشه سخت و شايد مشكل آفرين باشد.
در روان شناسى مفهومى به نام «عقده يونس» وجودداردو آن عبارت است از ترسى كه افراد از بالارفتن توانمنديهاى خود دارند كه مبادا توانمنديها و قابليتهاى آنان بالارود و نتواند از عهده نتايج آنها برآيند.
بنابراين اگر هريك ازما دردوران كودكى دچار ترس، دستخوش طرد و شك هاى روانى شده ايم، دليل براين نمى شود كه درهمان مرحله بمانيم و همچنان ديدى منفى نسبت به امور زندگى پيداكنيم.
«دالر و ميلر» دوتن از روانشناسان قرن گذشته معتقدبودند كه هيچ ترسى حل نمى شود مگر آنكه با آن مواجه شويم. اغلب مردم در دوران كودكى شان دچار ترس يا شوك از مسأله اى مى شوند و آن را تا بزرگسالى با خود حمل مى كنند. گاهى حوادث شوك دهنده زندگى عميقاً در وجود ما دفن مى شوند، ولى اثرات آن عميقاً و به وضوح در زندگى روزمره ما جارى و عيان است و تنها راه مقابله و رهايى، مواجه شدن با آن و حل وفصل آن است و گرنه ما مقهور آن خواهيم شد.
راه ديگر رهايى از آن روان درمانى است. تكنيك روان درمانى شامل اين مى شود كه بيمار را تشويق به رهايى از حوادث آسيب زاى دوران كودكى خود مى كنند و به اين طريق سعى دركاهش بارهيجانى دارند.
و يا افرادى كه در دوران كودكى خود دچار طرد و محروميت شده اند و بر شخصيت بزرگسالى آنان تأثيرات سوئى گذاشته است، روانكاو بر آن است كه باتوجه به عمق و شدت حادثه اى كه منجر به طرد و محروميت فردشده، اين حوادث را به سطح آگاهى او آورده و در آنجا حل و فصل كند تا به عبارتى انرژى آن رها گردد.
بنابراين نبايد مقهور آنچه در دوران كودكى روى داده شد تا آنجا كه نگاه مثبت و اميدوارانه را به زندگى از دست داد. تنها راه رهايى، مواجهه با آنچه در قبل روى داده است، مى باشد.
معمولاً گفته مى شود دنيا آينه اى است كه بازتاب درون ماست. آنچه حس مى كنيم چيزى نيست جز بازتاب احساسات درونى ما. حال همانگونه كه احساسات منفى همچون يك بيمارى واگيردار خطرناك هستند، احساسات مثبت نيز تأثيرش درست مثل يك سلامتى واگيردار است. حالا چگونه مى توان احساسات مثبت را درزندگى فردى تقويت كرد؟
اصولاً پايه چنين احساساتى را بايد در دوران كودكى با رفتار، نهادينه كرد. كودك بيش از آنچه بر شناختش تسلط داشته باشد، هيجانات بر او مسلطند. حال اگر در رفتار، رفتار مثبت گرا را با او كار كنيم، همانطور كه سيستم ساز و كار شناختى او رشد پيدامى كند به تدريج روان گونه هايش كه همان اولين حفره هاى شناختى او باشد، مثبت گرايانه پايه ريزى شده و هرچه در درون آن پردازش شود، به صورت مثبت انعكاس پيدامى كند كه به دنبال آن عمل مثبت گرا خواهدبود. ولى اگر هريك از ما چنين مراحلى را در دوران كودكى خود نگذرانديم، مى توان در بزرگسالى، با تمرين، تكرار و مداومت اين احساسات را دردرون خود تقويت كرد.
به عبارتى با تقويت مركزى مثبت در درون خود، مى توان همه رخدادهاى زندگى را با همان مركز مثبت، خوش بين و اميدوار سنجيد و احساسات و افكار منفى را از ذهن دوركرد.
به مرور همانطور كه شما اشاره كرديد، احساسات مثبت نه تنها بر تمام زواياى روحى، روانى و ذهنى ما تأثير خواهدكرد، بلكه مثل يك سلامتى واگيردار، اين روح مثبت درتعامل به ديگران نيز منتقل مى شود و در روابط ميان فردى، به راحتى افراد اين روحيه را در فرد مثبت گرا احساس خواهندكرد.
درست است. هميشه گفته اند وقتى خود را در برابر زندگى مثبت كردى، مى توانى همه چيز را مثبت كنى. ولى چرا اغلب مردم جامعه ما با زندگى مثبت نيستند؟ چرا اين نزاع پيوسته در افراد وجوددارد كه تا اين حد از زندگى مى ترسند؟
درتحقيقات روانشناسى، ۳ گروه انسان پيداكرده اند:
۱- انسانهايى كه امنيت دارند
۲- انسانهايى كه اجتنابى هستند
۳- انسانهايى كه دو سو گرا هستند.
تنها آنها كه در زندگى احساس امنيت مى كنند، مى توانند به ديگران اعتمادكرده و با زندگى مثبت باشند. ولى انسانهايى كه اجتنابى اند، يعنى آنها كه به ديگران اعتماد ندارند و از برقرارى ارتباط گريزانند. لذا همين حس بى اعتمادى و عدم ارتباط، ديد مثبت را از آنها مى گيرندو همواره از زندگى درهراسند.
دسته سوم آنهايى اند كه نگاهى به گذشته و آينده دارند، يعنى دوسوگرا. اضطراب ريشه در نگرانى از آينده دارد و افسردگى راهى به گذشته. لذا هميشه در هراسند و هيچگاه با نگرشى مثبت زندگى نمى كنند. اصولاً جايى كه ما نتوانيم زندگى را پيش بينى كنيم، مضطرب مى شويم. درحالى كه زندگى پر از رموز ناشناخته است. همواره سعى بشر در تثبيت موقعيت كنونى و پيش بينى روزهاى آينده است، يعنى امرى غيرممكن چون طبيعت زندگى سكون نيست. هرزمان كه بخواهيم آن را ساكن كنيم تا پيش بينى پذير شود، ديد ما نسبت به زندگى تغييركرده و منفى مى شود چون نمى توانيم زندگى را از حالت جارى بودن خارج كنيم. نوع تفكر مثبت گرا، پذيرندگى شرايط موجود است و استفاده از فرصتهاى كوچك براى رسيدن به آرامش و نگاه مثبت به رويدادها.
لذا براى مثبت شدن بايد زندگى را پذيرفت وتلاش كرد، همانگونه كه روانشناسى مثبت گرا تأكيدمى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |