يكشنبه ۶ شهريور ۱۳۸۴ -
Sun, Aug 28, 2005
ماجرا
۳۲۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
پاسخ كارشناسى
صندلى خالى
پاسخ كارشناسى
با فرزند بدون نفقه و حضانت پدر چه كنيد؟
اكبر طالبى
رئيس شعبه ۱۷
مجتمع قضايى خانواده كرج

بچه ها در واقعه طلاق از همه مظلوم تر هستند، چرا كه اگر والدين هر دو منطقى و داراى دغدغه آينده بچه ها باشند و هر كدام كه حضانت فرزندان را به عهده گرفتند، نهايت سعى و دقت خود را در تعليم و تربيت آنها به كار گيرند حداقل حق مسلمى كه از وى دريغ كردند، داشتن پدر و مادر در كنار يكديگر است كه اين حق مهمترين نقش در شكل گيرى شخصيت فكرى و اجتماعى فرزند دارد و اگر خداى ناكرده طرفى كه حضانت فرزند را به عهده مى گيرد، قبل از اينكه به فكر تربيت و رشد فكرى وى باشد به فكر سركوب و امتيازگيرى طرف مقابل باشد، بايد فرياد وا اسفا براى آن بچه سر داد. چرا كه آن وقت فرزند وسيله اى مى شود براى رسيدن والدين به اهداف خود كه در اين صورت هيچ اميدى به آينده فرزندان نخواهد بود.
فرزندان براى والدين به منزله موهبت و امانت الهى هستند كه خداوند متعال در اختيار آنها قرار داده تا با تلاش و همت فراوان و در كنار هم تبديل به مردان و زنان شايسته شده و تحويل جامعه شوند و اگر غير از اين باشد، در اين نگهدارى امانت الهى خيانت شده است.
بر همين اساس در دين اسلام نسبت به تربيت فرزندان و حتى نامگذارى آنان تأكيد شده و دستوراتى نيز از ائمه اطهار(ع) آمده است كه در اين مختصر نمى گنجد و قانون مدنى نيز در ماده ۱۱۶۸ اين مهم را چنين بيان مى كند: «نگهدارى اطفال هم حق و هم تكليف ابوين است.» هم حق است پس نبايد از اين حق محروم شود و هم تكليف است، لذا نبايد از اين تكليف شانه خالى كند و نيز ماده ۱۱۷۲ همين قانون تكليف موضوع مورد بحث را روشن كرده است و چنين مى گويد: «هيچ يك از ابوين حق ندارند در مدتى كه حضانت طفل به عهده آنها است از نگهدارى او امتناع كنند. در صورت امتناع يكى از ابوين، حاكم بايد به تقاضاى ديگرى يا به تقاضاى قيم يا يكى از اقربا و يا به تقاضاى مدعى العموم نگهدارى طفل را به هر يك از ابوين كه حضانت به عهده او است الزام كند و در صورتى كه الزام ممكن يا مؤثر نباشد، حضانت را به خرج پدر و هرگاه پدر فوت شده باشد، به خرج مادر تأمين كند.» پس چون نگهدارى طفل ضمن حق بودن تكليف هم هست، در صورتى كه شخص از انجام تكليف امتناع كند، دادگاه او را به آن ملزم خواهد كرد و اگر الزام غيرممكن بود، دادگاه حضانت را به شخص ديگرى واگذار مى كند و همه اين اتفاق به خرج پدر است و اگر پدر از پرداخت خرجى هم امتناع كند، ماده ۱۲۰۵ قانون مذكور اين چنين تعيين تكليف كرده است: «در موارد غيبت يا استنكاف از پرداخت نفقه، چنانچه الزام كسى كه پراخت نفقه به عهده او است ممكن نباشد، دادگاه مى تواند با مطالبه افراد واجب النفقه به مقدار نفقه از اموال غايب يا مستنكف در اختيار آنها يا متكفل مخارج آنان قرار دهد و در صورتى كه اموال غايب يا مستنكف در اختيار نباشد، همسر وى يا ديگرى با اجازه دادگاه مى تواند نفقه را به عنوان قرض بپردازد و از شخص غايب يا مستنكف مطالبه كند.» بنابراين در هر صورت پدر كه مناعت كافى براى پرداخت نفقه دارد، مكلف است در صورتى كه خودش نمى خواهد يا نمى تواند حضانت را به عهده بگيرد، مخارج وى را پرداخت كند، والا توسط دادگاه به پرداخت نفقه محكوم و از اموال وى توقيف و برداشت خواهد شد.
به اميد روزى كه حق زندگى در كنار والدين از هيچ فرزندى ضايع نشود.
صندلى خالى
بچه ها مظلوم ترند
225603.jpg
ميترا آينه و شمعدانش را گردگيرى كرد. تندتند اتاق كوچكى را كه در آن زندگى مى كرد مرتب كرد. تا ظهر تنها چند دقيقه مانده بود. هنوز غذايى را كه براى ظهر پخته بود، مهيا نبود. تا چند دقيقه ديگر بايد دنبال دخترش مى رفت تا او را از مدرسه به خانه بياورد.
درست ۸ سال بود كه به تنهايى بار زندگى با دو بچه را به دوش مى كشيد.
... شب وقتى ميترا سر روى بالشت گذاشت به ياد گذشته افتاد.
***
- مامان من دارم حياط را مى شويم و حوض را آب مى كنم.
مادر خودش چادر روى سرش انداخته بود و به طرف در حياط رفته بود. ميترا مادرش را ديده بود كه از ميان در، در حال حرف زدن با دو زدن چادرى است. دو زن از ميان در سرك مى كشيدند تا بهتر و بيشتر بتوانند درون خانه را ورانداز كنند.
ميترا كمى خودش را عقب كشيده بود. نگاه هاى دو زن با لبخندشان به او افتاده بود. ميترا پاچه هاى شلوارش را كه خيس شده بود تا كرد و لب حوض نشست. پاهايش را آب كشيد و بعد تا زانو در آب حوض فرو كرد. خنكاى آب درون حوض، گرماى تابستان و خستگى كار را از بدنش دور مى كرد.
يك بار ديگر سرش را برگرداند و به پشت سرش نگاه كرد. هنوز دو زن در حال صحبت با مادرش بودند. قبلاً اين دو زن را نديده بود، ولى از اينكه براى باز كردن در حياط نرفته خوشحال بود. چون تا حالا بايد با آنها حرف مى زد. نمى دانست اين دو زن ناشناس چكار دارند كه اين قدر حرف مى زنند.
نگاهش را به درون حوض انداخت. آب حوض شفاف و تميز شده بود. حالا چند ماهى قرمزى را كه به انگشتان پايش نزديك شده بودند، بهتر مى ديد.
- چكار مى كنى ميترا؟
صداى مادر نرمتر و آرامتر از هميشه بود.
- هيچى! راستى اين زن ها كى بودند و چكار داشتند؟
لبخندى روى لب هاى مادر نشسته بود. بدون اينكه جوابش را بدهد به طرف آشپزخانه راه كج كرده بود.
- راستى حبيب خان بايد مطلبى را به شما بگويم.
- چى شده؟ حالا چرا آرام حرف مى زنى؟
- هيچى! امروز زن آقا اسماعيل و خواهرش سرزده آمده بودند دم در ميترا را براى پسر خواهرزن آقا اسماعيل خواستگارى كردند.
حبيب سرش را تكان داده بود.
- نظرتان چيه؟
ميترا حرف هاى پدر و مادرش را كه از اتاق كنارى مى آمد، مى شنيد. پس آن دو زن براى خواستگارى او آمده بودند.
آخر هفته با اجازه پدرش چند زن به خواستگارى رسمى ميترا آمده بودند. ميترا با وجود اينكه از حميد پسرى كه خواستگارش بود، اصلاً خوشش نيامده بود، با اين حال چاره اى جز اين نداشت كه به هرچه پدر و مادرش تصميم مى گيرند، رضايت بدهد.
- پدر: حميد شغل درست و حسابى ندارد.
- خب بعد از ازدواج به فكر مى افتد. تو فكر كردى كه همه ما قبل از اينكه زن بگيريم درآمد و شغل خوب داشتيم. نه بابا جان. مرد بعد از ازدواج است كه مى فهمد بايد براى زن و بچه اش جان بكند و زندگى اش را تأمين كند.
- ولى به نظر من...
- تو تجربه و عقل درست و حسابى ندارى دختر!
ميترا ديگر حرفى نزده بود، با اينكه در وجودش مخالفت زبانه مى كشيد، ولى راهى برايش نمانده بود. بايد در برابر تصميم پدر و مادرش تسليم مى شد.
... خانه حميد، خانه اى نبود كه انتظارش را داشت. اتاقى كوچك و قديمى در خانه پدرشوهرش، جايى بود كه او بايد زندگى مى كرد. از صبح تا شب بايد به حرف هاى مادرشوهر و عكس العمل هاى خواهرشوهرش گوش مى كرد و هيچ حرفى نمى زد.
كم كم عرصه بر او تنگ آمده بود. هر طور بود بايد حميد را راضى مى كرد تا از آنجا بروند.
حميد بعد از التماس هاى ميترا و كتك هايى كه به او زده بود، بالاخره زيرزمينى كرايه كرده بود.
- خودت خواستى كه از خانه پدرم بيرون بياييم. من هم همين قدر درآمد داشتم تا بتوانم جايى را برايت كرايه كنم.
ميترا نگاهى به ديوارهاى نمور و پررطوبت زيرزمين انداخته بود. بوى ناى مشامش را پر كرده بود.
- خوب است، خودم اينجا را تميز مى كنم و وسايلمان را كه بچينيم شكل مى گيرد و آن وقت اين قدر بد به نظر نمى آيد.
ميترا زندگى سختى را در گوشه زيرزمين با حميد آغاز كرده بود. حميد به هر دليل و بهانه اى هر شب او را بشدت كتك مى زد. حتى به طفلى هم كه در درون شكم زنش بود، رحم نمى كرد.
ميترا زير ضربات مشت و لگد حميد بيشتر به بچه اش فكر مى كرد تا خودش.
زندگى شان دو سالى به همين منوال گذشته بود. دومين بچه اش را كه باردار شده بود، ديگر حميد بر شدت آزارهايش اضافه كرده بود.
- نمى توانم خرجى تان را بدهم.
- حميد چرا دروغ مى گويى. تو كه وضع مالى ات بد نيست، ولى دوست ندارى براى ما خرج كنى. خب من هم كارى به كار تو ندارم، ولى بايد شكم بچه ات را كه سير كنى. اگر دروغ مى گويم اگر بد مى گويم، خب حرف بزن، چرا كتك مى زنى؟
حميد ديگر به خانه نمى آمد. ميترا از شدت گرسنگى به خانه پدر پناه برده بود. آخرين روزهاى باردارى اش را در كار درون يك توليدى گذرانده بود. اين طور زبان خواهر و برادرهايش كوتاهتر شده بود و اخم هاى پدرش بازتر شده بود.
ميترا دوره جديدى از زندگى را آغاز كرده بود. از صبح زود به سر كار مى رفت و غروب بعد از آمدن به خانه پدر به بچه هايش رسيدگى مى كرد. از اينكه مادرش در نگهدارى بچه ها به او كمك مى كرد، خوشحال بود.
تمام اميدش به اين بود كه حميد بالاخره دلش براى بچه هايش تنگ شود و به دنبال او بيايد، ولى انتظار و اميد او چند سال به طول انجاميده بود. انگار هيچ عشق و محبتى در وجود حميد نسبت به او و بچه هايش نبود. زندگى در خانه پدر براى او به مكافات تبديل شده بود. هرچه بچه هايش بزرگتر مى شدند، مشكلاتش بيشتر مى شد. برادر و خواهرش از اينكه بچه هاى او مزاحمشان بودند، اعتراض مى كردند.
- تا كى بايد ما راحتى مان را به خاطر بچه هاى تو از دست بدهيم؟
- من ديگر از عهده مخارج بچه هايت برنمى آيم...
گوش هاى ميترا پر از اين حرف ها و اعتراض ها بود. اتاق كوچكى پيدا كرده بود. اجاره اتاق و خرجى بچه ها و هزينه مدرسه شان روز به روز شانه هاى خسته او را خميده تر مى كرد. ديگر طاقت نداشت. به سراغ پدرشوهرش رفته بود.
- به پسرتان يك حرفى بزنيد. لااقل به او ياد بدهيد كه بهتر زندگى كند. اگر شوهر خوبى براى من نبوده، براى بچه هايش پدرى كند و...
حرف ها و اعتراض هايش به جايى نرسيده بود. حميد تربيت شده همان خانواده بود. هيچ راهى برايش جز طلاق نمانده بود.
حميد بدون هيچ مخالفتى طلاقش داده بود، چون ميترا براى گرفتن طلاق همه چيز را بخشيده بود.
- آقاى قاضى! تا اينجا براى بچه ها من زحمت كشيده ام. اين مرد حتى دومين بچه اش را از زمان تولدش تا حالا نديده است. منم حاضرم آنها را خودم نگه دارم و حضانتشان با من باشد.
حميد قبول كرده بود كه حضانت دو بچه اش با ميترا باشد. ميترا بعد از چند سال متوجه شده بود كه شوهرش به هيچ وجه حاضر نيست نفقه دو بچه اش را بپردازد. بچه ها روز به روز بزرگتر مى شدند و مخارجشان بيشتر مى شد. ميترا ديگر از كار در توليدى نمى توانست تمام هزينه ها را تأمين كند.
- حميد خرجى بچه هايت را بده، چون من ديگر واقعاً نمى توانم مخارجشان را بپردازم.
حميد خنديده بود.
- من خرجى و نفقه نمى دهم. مگر احمق هستم كه خرجى بدهم و در كنار تو باشند.
- خب حضانتشان را به عهده بگير. پيش خودت باشند. بزرگ شده اند و از آب و گل هم درآمده اند.
حميد صدايش را بلند كرده بود.
- خوب گوش هايت را باز كن. من نه بچه نگه مى دارم و حضانت مى خواهم و نه خرجى مى دهم.
- نمى توانى، شكايت مى كنم.
- هر كارى مى خواهى بكن! چون اگر مرا وادار كنى كه حضانتشان را بگيرم، خيلى راحت در خيابان رهايشان مى كنم يا به بهزيستى مى دهمشان!
***
ميترا درمانده اشك هايش را پاك كرد. نمى دانست چكار كند. نمى دانست آيا در قانون راهى براى حمايت از او و بچه هايش و براى گوشمالى شوهرش وجود دارد يا نه؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |