سيد حسين نصر ترجمه: عليرضا رضايت
ميان دانش و معنويت، به گمان برخى ديوار نفوذناپذيرى حجاب افكنده است. برخى ديگر اين حجاب را جعلى و موهوم مى پندارند. برخى هم گمان مى برند كه اين حجاب، از طريق تعريف نويى از دو مفهوم علم و معنويت، فروريختنى و برداشتنى است. سنت گرايان از جمله جماعاتى اند كه بر نسبت ميان اين دو مفهوم، فراوان انديشيده اند. به تبع، سيد حسين نصر كه از برجسته ترين نظريه پردازان اين مكتب است سخنانى شنيدنى در اين باب دارد. در مقاله حاضر كه شكل مكتوب سخنرانى نصر در شصتمين سالگرد تولد دالايى لاما، رهبر بودائيان تبت، (دهلى نو - ۱۹۹۵) است، مؤلف بر عرضه مدلى براى همگرايى علم و معنويت اصرار مى ورزد. گفتنى است كه اصل اين مقاله، اول بار در نشريه sophia ارگان مشهور سنت گرايان، منتشر شده است و اينك به پارسى درآمده است.
گروه انديشه
در دنيايى كه بحث و جدل و مناظره در سطوح مختلف از امور معنوى و فكرى گرفته تا جسمى و مادى تار و پودش را از هم گسيخته است، آنها كه خواستار ايجاد صلح و سازش هستند عمدتاً در پى برقرارى نوعى توافق بين دانش و معنويتند. چشم انداز معاصر در حقيقت مشحون از چنين تلاشهايى است كه غالب آنها اگرچه مبتنى بر نيت خير است (لكن) تنها بر بحران دنياى امروز ما مى افزايد.
بسيارى از اين تلاشها آرزو و خيالات را جايگزين واقعيت و تعاريف و ديدگاههاى مبهم را جايگزين دقت و شفافيت مى كنند و اين خود به تنهايى مى تواند سايه جهل را چونان بگستراند كه همچون لكه سياهى مانع ديد بشر امروز گردد؛ بشرى كه طريق پيش رويش تا حد زيادى در اثر نبود فهم نقادانه درخصوص رابطه بين دانش برخاسته از حواس و پيامدهايش و حكمت ناشى از وحى، تأمل يا اشراق، خطرناك تر شده است. «سازش» بين دانش و معنويت، مشخصه به اصطلاح ذهنيت «عصر جديد» غرب و نيز بسيارى از شرق شناسان غربى شده است كه بدون تعريف روشنى از مفاهيم مربوط و شيوه هاى علم رايج در محدوده مرزهاى آنچه بايد منسجم و متحد شود، لب به سخن مى گشايند و اين مسأله خود يكى از منابع ناسازگارى، ناهماهنگى و اختلاف در دنيايى است كه در آن فهم عقلانى (كه از ديرباز شاخصه تمام سنتهاى فلسفى، خاصه سنتهاى هنرى بوده است) به آسانى قربانى توافق هاى مبهم و اخلال گرانه مى شود. غايت اين امر چيزى جز اختلاف و ناسازگارى نيست و اينجاست كه فرد، ما را به جاى طناب اشتباه مى گيرد.
موضوع رابطه علم و دين، يا رابطه دانش و معنويت (به گفته آنها كه چندان تمايلى به استفاده از اصطلاح دين ندارند) به دلايلى بسيار حائز اهميت است، آن هم در دنيايى كه از يك سو علوم طبيعى بيشتر بر قهر و غلبه بر طبيعت مبتنى است تا تأمل در واقعيت سمبليك و وجود شناختى آن (و طرفه آنكه) اين گونه از علم به عنوان تنها گونه مشروع در اولويت قرار گرفته و تقريباً در مسند نشسته و كاملاً از اطلاق برخوردار است و دست اندركاران اين علم نيز در برابر توده هاى مردم بسان كشيشانى اند كه بر حيات انسانى حاكميت و اختيار مطلق دارند و حتى معناى آن را تعيين مى كنند. از سوى ديگر، آنها كه در همان بافت انسانى تنيده شده اند، همچنان نيازمند و در جست وجوى معنويتند و هرگونه تهديد ناشى از به كارگيرى علوم مدرن كه متوجه حيات انسانى است تنها سبب تشديد اين تمايل و نياز مى گردد. نمود اين مسأله را مى توان در احياى دين در سراسر دنيا و رونق هر چه بيشتر اشكال غيربومى و بومى معنويت و نيز دگرگونى هاى ناقص و نابهنجار تعاليم شرقى، حتى در بخشهاى فوق العاده سكولار جامعه غرب ملاحظه كرد. بنابراين، در سايه چنين شرايطى لازم است پيش از آنكه جوياى معناى دقيق واگرايى يا همگرايى شويم، مراد خود را از علم و معنويت در بافت گفتمان حاضر مشخص كنيم.
چندان دشوار نخواهد بود اگر بخواهيم علم را با استفاده از فهم رايج از اصطلاح علم در زبان انگليسى تعريف كنيم، اما اين كار در فرانسه و آلمانى كه دو واژه science و wissenschaft حوزه معنايى كلى ترى را در بر مى گيرد چندان آسان نيست. اصطلاح علم در انگليسى بيانگر روش خاص شناخت جهان مادى است كه بر روشهاى تجربى و عقلى مبتنى است و لذا ساير روشها را كه بر مقدمات معرفت شناختى و وجودشناختى مبتنى اند را شامل نمى شود. البته ما حتى در انگليسى از اصطلاحاتى نظير علم چينى، هندى، اسلامى، يا بودايى استفاده مى كنيم علت اين امر آن است كه اصطلاحى مبنايى همچون علم كه از scientia گرفته شده است كاملاً به معناى پوزيتيويستى، كاركردى، تجربى يا عقلانى آن محدود شده است. در صورت دوم يعنى چنانچه بخواهيم متأملانه بنگريم بهتر است بگوييم علم چينى يا اسلامى، آنگاه بگوييم رابطه اين علم با معنويت با تلقى امروزين و محدود از علم در انگليسى بسيار متفاوت است. اين تفاوت ناشى ازآن است كه علوم سنتى به لحاظ ابتناى آنها بر مبانى معرفت شناختى و هستى شناختى، بسيار با علوم مدرن متفاوتند. اما نظر به مبحث حاضر، ما علم را شاكله اى از معرفت سيستماتيك به طبيعت تعريف مى كنيم كه با رياضيات تركيب يافته و برخاسته از انقلاب علمى قرن ۱۷ است و مبناى آن را علوم يونانى، اسلامى و لاتينى تشكيل مى دهد. اين محدوديت خاصه درگفتمان مطرح در اينجا (هنر) بسيار تأسف انگيز است چرا كه التفات و توجه دانشمندان غرب و شرق به رابطه بين معنويت و علوم طبيعى سنتى بسيار ناچيز بوده است. ولى با اين همه، بحران در اين حوزه نيست بلكه آن را بايد در رويارويى جهان بينى دنياى علمى غرب (كه اكنون بخش اعظمى از جهان را فراگرفته است) و معنويت يافت؛ معنويتى كه عطر خوشش طى هزاران سال فضاى گلستان اديان مختلف جهان را معطر ساخته است. تعريف معنويت به دليل ابهامات موجود درنحوه استفاده و به كارگيرى آن طى چند دهه گذشته، امرى دشوار است. آغاز استفاده از اين اصطلاح در زبانهاى اروپايى چندان قدمتى ندارد و شايد بتوان آن را به يك يا دو قرن گذشته مربوط دانست. اين اصطلاح اول بار در اين زمان در ميان محافل كاتوليك بكار رفت. اصطلاح معنويت كه اخيراً كاربرد وسيعى يافته است، عمدتاً جايگزينى براى دين و نزد برخى مقوله اى در تقابل با دين درنظر گرفته مى شود. واژه هاى بكاررفته در زبانهاى شرقى براى تعريف معنويت معمولاً بيانگر آنند كه اصل اين كلمه (=معنويت) از Spirtus يا Spirit گرفته شده است،اما در دنياى مدرن كه روح را به مثابه يك امر عينى و يك واقعيت وجود شناختى انكار مى كند و آن را با روان اشتباه گرفته است، معنويت به چه معنا است؟ در اغلب موارد، اين اصطلاح متضمن اشتياقى مبهم به معنا و تجربه «نومن» است. اما درعين حال با غفلت از حقيقتى كه روح خود را درآن براساس پاره اى ازاصول و تنها در سنتهاى بزرگ آسمانى، متجلى مى سازد، به تجربه روانشناختى بسنده مى كند و اگر كتاب مقدس مى گويد: «روح آنجا حضور دارد كه مى خواهد»، اين، تنها استثنايى است مؤيد قاعده.
زمانى كه معيارهاى سنتى مبنى بر واقعيت روح و قوانين مربوط به تجلى آن (كه در سنتهاى مختلف نظير هندوييزم، بوديزم، مسيحيت و اسلام وجود دارد) مورد انكار قرار مى گيرد، هرآنچه كه بتوان آن را معنوى دانست و نيز اصطلاح معنويت، بعد عقلانى (اشراقى) و مقدس خود را ازدست مى دهد.
لابيرنت گسترده عالم روانى با ملكوت (عرش) نورانى روح اشتباه گرفته مى شود و گونه اى از به اصطلاح معنويت برخاسته از اين خلط را مى توان با تقريباً هرچيزى كه حاوى علم باشد، پيوند داد.
بنابراين، در بحث حاضر، مراد ما از معنويت، آن بعد معنوى و درونى اديان است كه به [تجربه] نومن مى پردازد؛ بعدى بى شكل كه مى توان آن را به طور مستقيم تجربه كرد و هرچند فراتر از مقولات ذهنى است اما به هيچ وجه ضد عقل نيست. درمقابل، اگر عقل را درمعناى اصلى خود يعنى intellectus يا Buddhi و نه عقل جزئى (حسابگر) صرف درنظر بگيريم، معنويت و عقلانيت دومقوله جدايى ناپذير خواهندبود.
پرداختن به بحث وجود همگرايى و يا واگرايى بين دانش و معنويت تنها زمانى ارزش تعقيب دارد كه معنويت را در اين معنا بفهميم و نه درمعناى مبهمى كه دربردارنده تقريباً همه چيز از جمله [عناصر] روانى و يا حتى عناصر شيطانى است.
به فرض، اگر هم اينطور باشد، اين بحث در ادامه خود را به فهم سنتى از معنويت محدود مى كند؛ فهمى كه درهرصورت فراتر و گسترده تر از تصورماست چرا كه دست كم شانكارا، اكهارت، مولوى، هونن، ميلارسپا و چونگ تسو (اگر نخواهيم از پيشكسوتان بزرگ معنويت در ساير سنتها ازجمله يهوديت، زردشت، كنفوسيوس و شمنيزم نام ببريم) را درخود جاى داده است. نظر به اين تعريف، پيش ازهرچيز مى توان پرسيد كه نقاط واگرايى بين معنويت و دانش كدامند؟ مسلماً اول ازهمه مسأله ادراك واقعيت قراردارد.واقعيت، در معنويت سنتى همزمان مقوله اى متعالى، درونى (فطرى)، فرارونده و آنى است اما درتمام موارد فراتر از هر طبقه بندى و مفهوم سازى ذهنى است. واقعيت فراتر از حوزه روانشناختى - فيزيكى است. ولى درعين حال اين حوزه را نيز دربرمى گيرد. درك آن به مثابه موجودى محصور غيرممكن است چرا كه هيچ چيز قدرت احاطه امر بى نهايت را ندارد.
با اين همه، عقل به مثابه نيرويى الهى كه جايگاه آن كانون وجود ماست مى تواند واقعيت را بشناسد. واقعيت غايى، مطلق و بى نهايت است، خير متعال و منبع تمام خيرات است. او موجودى فرارونده و درعين حال دربرگيرنده است و منشأ سلسله مراتب هستى و مراتب وجود كلى است. درمقابل، واقعيت از نگاه علم مدرن، مقوله اى است كه مى توان آن را به تأييد تجربه رساند. هرآنچه فراتر از تجربه باشد را نمى توان به لحاظ علمى شناخت. يا به بيان دقيق تر، اهميت علمى ندارد. واقعيت ازهرجهت، غيرموجود است. امرواقع درزبان هندوييزم، «آتمن» ناميده مى شود. حال آنكه علم مدرن يكسره، علم به «مايا» يا دقيق تر، علم به مرتبه اى پست تر از آن است يا در اصطلاح بوديزم، وجودى «سمساره اى» (چرخه اى) است. حتى اگر تا كهكشان امتداد يافته باشد. امرواقع ازطريق دو منبع وحى و عقل و با كمك «بودهى» شناخته مى شود و اين درحالى است كه جهان بينى علم مدرن به هيچيك از اين دو منبع و نيز حقايق متافيزيكى و هستى شناختى ملازم آنها وقعى نمى نهد، هرچند كه ممكن است لزوماً تك تك انديشمندان مدرن چنين ديدگاهى نداشته باشند.
معنويت اصيل همواره ناظر به تمايزى اساسى است بين اصل و مظاهر آن، بين آتمن و مايا، نيروانا و سمساره، ذات و حجاب كه پنهان است اما اسماء و صفاتش بر ما آشكار است. درواقع مبناى تمام فلسفه هاى سنتى، تمايز بين امر مطلق و امر نسبى و شناخت نسبى در پرتوى مطلق است.
علم مدرن با انكار معناى متافيزيك و مطلق كردن امر نسبى، توهم يا مايا را به جاى واقعيت اشتباه گرفته است، گناه بزرگ و سنگين آن نيز همان است كه در بوديزم «اسناد غلط» خوانده مى شود. در نتيجه، جهان بينى علمى نه تنها امر مطلق را فى نفسه انكارمى كند بلكه منكر وجود سلسله مراتب وجود فراتر از ماده، ذهن، روان، امور حسى و سنجش پذير است. البته دستاوردهاى علم مدرن كه با جنبه اى از واقعيت مادى مطابقت دارد به لحاظ متافيزيكى بى اهميت و به تمامه نظرپردازى و توهم نيست، بلكه همه اش واقعى است؛ واقعى تا آنجا كه اين دستاورد مادى مظهر و سمبل واقعيت نهفته درپس آن باشد و همه چيز در جهان سمبل است مگر خود واقعيت مطلق. اما اين حقيقت دقيقاً به آنچه در وراى محدوديتهاى علم مدرن نهفته است مربوط است و نمى توان آن را صرفاً از زبان يك فيلسوف فهميد، خواه او خود يك دانشمند باشد يا نباشد. پيش از آنكه از بحث واگرايى بين معنويت و علم مدرن دور شويم لازم است مجدداً تأكيد كنيم كه معنويت اصيل درنهايت درگروى نزول روح بر مبناى اصولى ثابت و لايتغير است. افزون بر اين، علم مدرن بر مجموعه اى از مقدمات مبتنى است اما اين مقدمات از ملكوت نازل نمى شوند بلكه ساخته دست فيلسوفان اند. فيلسوفان عناصر تشكيل دهنده پارادايمى را ساخته اند كه علم مدرن از سده هفدهم تاكنون در آن جولان مى دهد.
شگفت آنكه، تنها در چند دهه گذشته بود كه ابتناى علم مدرن بر يك جهان بينى خاص و پارادايم واقعيت مادى دست كم در برخى محافل پذيرفته شد، و اين درحالى است كه عمده افراد تحصيلكرده مدرن همچنان معتقدند كه دين يا معنويت برايمان مبتنى است و درمقابل، اساس برخى فرضيات در مورد ماهيت واقعيت و علم را عقل ومشاهده تشكيل مى دهد. درواقع، هر دو خود را برپايه ايمان و در كالبدى از علم قرار مى دهند كه براى دين، حقيقت و براى علم فرضيات مبنايى و مقدمات است. تفاوت عمده آن است كه در يك مورد، آموزه ها برخاسته از نظام لايتغير الهى است و ديگرى برگرفته و ناشى از فلسفه هاى تجربى و عقلى است كه نتايج آن لزوماً فراتر از انسان نمى رود. و از آنجا كه پيامد اين فلسفه ها انكارفراانسان است، انسان را در معرض خطر سقوط به ورطه اى پست تر از انسان وانسانيت قرار مى دهد. اينكه علم نمى تواند منشأ الهى جهان يا نقطه انجام آن را بپذيرد به دليل معرفت شناسى بسيار متفاوت و نيز ديدگاههاى كاملاً دگرگونى است كه نسبت به واقعيت و مقدمات آن دارد؛ و در اصطلاح اديان ابراهيمى بايد گفت كه عوالم معنوى فراتر از ماهيت فيزيكى و فناپذير نفس انسانى قرار دارندو علم هيچگاه نمى تواندناظر به آنچه هدف حيات انسان را تشكيل مى دهد، باشد.